تبليغاتX
یاهـــــــــــــــــــو
designer: saeed_asad86
وبلاگ یاهو
منوي کاربري

پيغام مدير : به وبلاگ گيم نت ياهــــــــــــــــو خوش آمديد .

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? گنبد طلایی امام رضا
بیاد مهراوه
راه حل نجات بشر
عاشقان خلیج فارس
بزرگترین سایت تفریحی دانشگاه خلیج فارس بوشهر
دانشگاه خلیج فارس بوشهر به زبان تصویر
فتوشاپ 8
گیم نت صبا
کافی نت ماکسیم تبریز
وبگردی بدون سانسور
حرف های خلوت من و خدا
باحال
زلزله شیراز
تبادل لینک بنر تبلیغات
من دنیا را تغییر می دهم
یش بینی مسابقات فوتبال GL90 با جایزه نقد
کافی نت آنلاین
شهرراز
تا جمعه ظهور
دانلودکلیپ برنامه تم آهنگ و ترفند موبایل
آثار و بركات صلوات ►►
ناد علیا مظهــــــر العجایب
علمی و کامپیوتر
دنیای فوتبال
سرباز اسلام
شیعه اثنی عشری
بگرد و حال کن
قرآن
کی لاگر هک تروجان- کیلاگر- نرم افزارمهندسی-سرگرمی
قالب وبلاگ
دانشگاه خلیج فارس بوشهر
زندگی هر کس بازتاب اندیشه های اوست
یه وبلاگ پر از چیزای جور واجور
فلفلک
دنبال خدايى!؟بيا توو
پرسپولیسی ها بیان تو
جدید ترین اخبار ورزشی
شهدا شرمنده ایم
کتابخانه رسوای دل
شهدا
بزرگترین مرجع عکسهای نایاب
باهم بخندیم/ نوشته های یک بازیگرطنزجنوب
تماشاخانه
وبلاگ یاگو:سرگرمی و کاربردی

فارسي موبايل
::ساخت لوگو،بنــرو تيتر::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام: یاهـــــــــــــــــــو در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
شعر شیدای زمانم

شیدای زمانم ،رسوای جهانم

بی دلبر و بی دل ، بی نام و  نشانم

دامن مکش از من، بنشین که نه شاید

آن دل که سپردم ،دیگر بستانم

به ادامه مطالب بروید


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط در 13:47 | |

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

> خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
> خواب دیدم خسته و افسرده ام
> روی من خروارها از خاک بود
> وای قبر من چه وحشتناک بود
 

به ادامه مطالب بروید


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط در 10:24 | |

شعر

 

ز ليلايي شنيدم يا علي گفت                 ز مجنوني شنيدم يا علي گفت

مگر اين وادي دارالجنون است                    كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت

نسيمي غنچه اي را باز ميكرد                به گوش غنچه كم كم يا علي گفت

چمن با ديدن باران رحمت                        دعايي كرد و او هم يا علي گفت

يقين پروردگار آفرينش                                 به موجودات عالم يا علي گفت

خمير خاك عالم را سرشتند                      چو بر ميخواست آدم يا علي گفت

مگر خيبر ز جايش كنده مي شد                 يقين آنجا علي هم يا علي گفت

علي با ضربتي كاري نمي شد                     گمانم ابن ملجم يا علي گفت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
*****
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت: آری، خانه‌ی او بی‌ریاست
فرش‌هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی‌کینه است  
مثل نوری دردل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی 
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی‌های اوست
حالتی از مهربانی‌های اوست

قهر او از آشتی، شیرین‌تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد 
قهر هم با دوست، معنی می‌دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیک‌تر
از رگ گردن به من نزدیک‌تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این‌، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی‌ریا

می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره‌ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره‌ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت  
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی حرف زد 
مثل یاران قدیمی حرف زد

می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زبانی بی‌الفبا حرف زد

می‌توان درباره هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

گر کسی گرسنه ای را زکرم سیر کند 

اجر او به بود از کعبه که تعمیر کند

حق مسکین بده ای مرد توانگر  زیرا

عاقبت ناله این طایفه تاثیر کند

ای که بر خلق ستم میکنی آسوده مباش 

گردش چرخ به هر ثانیه تغییر کند

آنکه امروز به فکر غم فردایش نیست   

روز بیچارگی خویش چه تدبیر کند

فکر عاقل پی تعمیر سرای دگر است 

این سرا قابل آن نیست که تعمیر کند

گر جهان را به طمعکار دهی راضی نیست

چشم این طایفه را خاک مگر سیر کند

بهره از روز جوانی ببرد آن پسری  

که زجان گوش به پند پدر پیر کند

روز محشر چه کند در بر یزدان خسرو 

 هر که در کار جهان حیله و تزویر کند     

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

شعر از عبدالرحیم سعیدی راد

خلیج فارس

تو را می خواهم ای همواره آبی
تو را با مردم بندر نشینت
تو را با آن شکوه آسمانی
تو را با موج های نازنینت


گهی چون برکه ای آرام و سنگین
گهی بر شانه توفان سواری
بنازم لحظه ی آرامش ات را
خوشا آن روزهای بی قراری


خوشا هرمز خوشا قشم و خوشا کیش
خوشا تنب بزرگ و کوچک تو
خوشا آن ساحل گوهر فشانت
خوشا پیر و جوان و کودک تو


خوشا آن لهجه بندر نشینان
خوشا آن آفتاب بی زوالت
خوشا عطر شهیدان خلیجی
که می پیچد به جان بی مثالت


خلیج فارس می مانی همیشه
خلیجی ماندگار و آسمانی
میان نقشه دلهای عالم
همیشه سرفراز و جاودانی

ـــــــــــــــــــ

آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي
چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي

خليل آتشين سخن ، تبر به دوش بت شکن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

براي ما که خسته ايم و دل شکسته ايم نه
" ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي"

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نيامدي
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
  روزگاري شــهر ما ويران نبود              دين فروشي اين قدر آسان نبود

 صبحت از موسقي عــرفان نبود              هيچ صوتي بــهتر از قرآن نبود

دختران را بي حجابي ننگ بود                  رنگ چادر بهترين رنگ بود
دختر حجب و حيا، قرتي  نبود                  خانه ی فرهنگ، کنسرتي نبود
هر جمعيت، مظهر تکريم بود                  حکم او را عالمي تسليم بود
يک سخن بود و هزاران مشتري                  آن هم از لوث قرائت ها بري
هديه بر رقاصه ها واجب نبود                  قدر عالم کمتر از مطرب نبود
ده که در سال سياه دو هزار                   کار فرهنگي شده پخش نوار
ذهن صاف نوجوانان محل                    پر شده از فيلم هاي مبتذل
پشت پا بر دين زدن آزادگيست           حرف حق گفتن عقب افتادگيست
آخر اي پرده نشين فاطمه                    تو برس بر داد دين فاطمه
بي تو منکرها همه معروف شد              کينه توزي با دلي مشکوف شد
در به روي فتنه جويان باز شد                 دشمني با نايبت آغاز شد
بي تو دل ها مان به جان آمد بيا                 کاردها بر استخوان آمد بيا

ــــــــــــــــــــــــــ
 
بیا بنشین و با مردم مدارا کن
گره از کار این افتادگان وا کن
بترس از شعله های زیر خاکستر
بیا اندیشه اندوه فردا کن
هزاران تاج سلطانی،دوصد تخت سلیمانی
فلک بستاند از دستت به آسانی
که این رسم فلک باشد
نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی

ـــــــــــــــــــ 

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بودست مراد وی از این ساختنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

 دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

ـــــــــــــــــــــــــــ

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،

دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگ بارم را

ــــــــــــ

زندگی شطرنج دنیا و دل است          قصه پررنج صدها مشکل است   

مهره های عمر ما نیمش برفت        مهره های او تمامش کامل است         

شاه دل کیش هواها می شود          پای اسب آرزوها در گل است       

فیل عقل ما عجب کج می رود             درسر ما صد خیال باطل است

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

من دلـم می خواهد
خانه ای داشته باشم بر دوست
كنج هر دیوارش
دوست هایـم بنشینند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسی می خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفایـم گردد
یك سبد بوی گل سرخ به من هدیه كند
شرط وارد گشتن - شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن - یك دل بیرنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می كوبـم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم : ای یار
خانهً ما اینجاست
تا كه سهراب نپرسد دیگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟

ــــــــــــــــــــــــ

ابر   بارنده به  در يا مي گفت       من نبارم تو کجا دريايي

در دلش خنده کنان گفت دريا       ابر بارنده تو خود ازمايي

 

ـــــــــــــــــــــــــ

مژده بده! مژده بده! يار پسنديد مرا


سايه ي او گشتم و او برد به خورشيد مرا


جان بلا ديده منم، گريه ي خنديده منم


يار پسنديده منم، يار پسنديد مرا


کعبه منم، قبله منم، سوي من آريد نماز


کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا


پرتو ديدار خوشش تافته در ديده ي من


آينه در آينه شد ديدمش و ديد مرا


آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او


تا به نظر خواه و ببين ک آينه تابيد مرا


گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک


گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا


نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند


رشک سليمان نگر و هيبت جمشيد مرا


چون سر زلفش نکشم سر ز هواي رخ او


باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا


پرتو بي کيف منم جان رها کرده تنم


تا نشوم سايه ي خود باز نبينيد مرا

مولوي

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

گشتم همه جابردردرگاه حریمت جایی ننوشتست گنه کارنیاید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منو به آن رودی ببر

دور از صدا دور از همه

منو به فردايی ببر

جايی که ديوارش کمه

منو ببر، منو ببر

به سرزمين قصه ها

از اين ديار آهنی

از اين غمها از غصه ها

منو ببر، منو ببر

به جشن رقص گندم ها

اونجا که خونهه هاش گلی

اما پر از پنجره ها

منو ببر، منو ببر

به دشتی که همسايمون

آسمون و ستاره ها

قاصدکها خبر ميدن

عشق گل و پروانه ها

منو ببر، منو ببر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق یعنی
نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آیین مپرس
هر کسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادمان باشد

یادمان باشد
اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد
اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد
که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم!
یادمان باشد
که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد
اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد
اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟
یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم
گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد
دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک
این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار
به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز
یادمان باشد
که د یگر دل تنها نیست
یادمان باشد
که دیگر دل تو مال من است
یادمان باشد
که باشم همه عمر بهر تو پاک
یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز
یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم
هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم
ودر نهایت
یادمان باشد
مرگ پایان کبوتر نیست
برای پروازی ابدی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قفسم را مشکن

تومکن آزادم

گررهایم سازی

به خدا خواهم مرد

من به زنجیرتو

عادت کردم

باتواحساس

سعادت کردم

بگذارتا عمری

هست

من بمانم

چواسیری به حریم

قفست...

تومکن آزادم.....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کسی هرگز نمی داند

چه سازی می زند فردا

چه می دانی تواز امروز

چه می دانم من از فردا ...

همین یک لحظه رادریاب ...

که فردا می شویم تنهای تنها....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کی به انداختن سنگهای پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فاطمیه قصه گوی رنج هاست

                         بهترین تفسیر سوز مرتضی است

فاطمیه شعرداغ لاله است

                        قصه زهرای هجده ساله است

فاطمیه آتش افروز دل است

                          احتجاجش یک کتاب کامل است

فاطمیه سینه چاک دردهاست

                           شاهدنامردی نامردهاست

فاطمیه سوزدل راسازکرد

                           دفتر داغ علی رابازکرد

فاطمیه ماه گل افشردن است

                            فتح باب تازیانه خوردن است

فاطمیه قفل غم راشد کلید

                             چون که دارد هم شهیده هم شهید

 ــــــــــــــــــــــــــــــــ



 

------------------------------------------

ای نامت از دل و جان ، در همه جا ، به هر زبان جاری

عطر پاک نفست ، سبز و رها ، از آسمان جاری

نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری

تو نسیم خوش نفسی ......من کویر خار و خسم

گر به فریادم نرسی ......همچو مرغی در قفسم

تو با منی اما ....من از خودم دورم

چو قطره از دریا ....من از تو مهجورم

با یادت ای بهشت من ، آتش دوزخ کجاست

عشق تو در سرشت من ، با دل و جان آشناست

چگونه فریادت نزنم ....چرا دم از یادت نزنم

در اوج تنهایی....

اگر زمین ویرانه شود ....جهان همه بیگانه شود

تویی که با مایی...

شعر قیصر امین پور

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در حضور خارها هم می شود یك یاس بود
در هیاهوی مترسك ها پر ازاحساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الا ای برف!

چه می ‏باری بر این دنیای ناپاکی؟

بر این دنیا که هر جایش

رد پا از خبیثی است

مبار ای برف!

تو روح آسمان همراه خود داری

تو پیوندی میان عشق و پروازی

تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهی‏ها

تو که فصل سپیدی را سرآغازی

مبار ای برف!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیدی تنها به رنگ سبز نیست
هیچ دانی، مادر سادات کیست؟

سبزیعنی عاشق مولا شدن
در دفاع از علی، زهرا شدن

 سبزیعنی عشق تا نور و بلا
با حسین فاطمه تا کربلا

طالب سبزم، نه آن سبز ریا
 سبز هم بازیچه شد، مهدی بیا 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

گیرم این جمعه بیاید آقا

قصه های غم و بی قراری , باز اشك و محن،گریه زاری
قصه ی غصه های درونم , ماجرای دل پر ز خونم

در پی گریه های شبانه , می خورد بر تنم تازیانه

نیست در شهرمان رادمردی , اهل عشق و صفا اهل دردی

دیگر اینجا كسی با خدا نیست , در خیابان و كوچه حیا نیست

غیرت از شهر ما رخت بسته , حرمت ناخدایان شكسته

عده ای در نوا و خروشند , دین خود را به زر می فروشند

چهره ها را ببین در نقاب است , عقلشان در پی یك سراب است

سینه خسته مان پر ز آه است , دم زدن از خدا هم گناه است

گوییا عصر هوش و نبوغ است , این همه ادعا ها دروغ است

بخت بر ما اگر رو نماید , گیرم این جمعه آقا بیاید

شك ندارم كسی منتظر نیست , منتظر چشم كس سوی درنیست

غرق نجوا كه شادی تمام است , این چه وقت ظهور امام است

ادعا می كنیم او ولی نیست , او ز نسل و تبار علی نیست

هر كسی در پی یك بهانه , می دود با بهانه به خانه

او بیاید  همه كار داریم , یا كه نه ، خانه بیمار داریم

او بیاید همه نا توانیم , منكر صاحب زمانیم

از ظهور ولی می خروشیم , زود او را به زر می فروشیم

او بیاید دلش بی شكیب است , بین ما شیعیان هم غریب است

گرد غم كی ز رویش ربودیم , یار خوبی برایش نبودیم

او بیاید غریب است و تنها , باز یك كوفه ، چاه است و مولا

نه همان به كه غایب بماند , او نمازش فردا بخواند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
سرمشق های آب و بابا یادمان رفت..

رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم.

اما خدای مهربان را یادمان رفت..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
برباد فنا تا ندهي گرد خودي را
هرگز نتوان ديد جمال احدي را

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آدمك آخر دنياست،بخند...آدمك مرگ همين جاست،بخند.

 آدمك خل نشوي گريه كني!...كل دنيا سراب است ،بخند.

 دست خطي كه تورا عاشق كرد! شوخي كاغذي ماست،بخند... .....

.آن خدايي كه بزرگش خواندي، بخدا مثل تو تنهاست، .......بخند....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدای اطلسي ها با تو باشد پناه بي کسي ها با تو باشد

تمام لحظه هاي خوبه يک عمر بــه جـــز دلواپسي ها با تو باشد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را.

 تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

 مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.

مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من

نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر  کني     

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  آسمان امشب به حالم گريه کن

   روح تب دار مرا پاشویه کن 

    گريه کن اي عشق روحم تير خورد 

    شانه احساس من شمشير خورد 

    آتشي افکند او بر حاصلم 

   گريه کن در مجلس ختم دلم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ظاهرم   از  گل  حکايت  ميکند      باطنم از خار گل بودن شکايت ميکند

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنگام سپیده دم خروس سحري

 داني که چرا همي کند نوحه گري 

 يعني که نمودند در آيينه صبح 

  کز عمر شبي گذشت وتو بي خبري

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز
خنده را از من گرفتند دل قرارم را ربود
با تمام این حرفها دوستت دارم هنوز

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم ، آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب ، ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم .

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به دریا بزن قایقت می شوم

حقیرم ولی لایقت می شوم

من عاشق شدن را بلد نیستم

تو یادم بده عاشقت می شوم

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عـيـب رنـدان مکن اي زاهـد پاکيزه سـرشـت       

    که گنــاه دگـــران بـــر تــــو نـخواهـند نوشـت           

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر بهشت یاد با اجرای افتخاری:
 ای نامت در دل و جان در همه جا به هر زبان جاری...
عطر پاک نفست سبز و رها در آسمان جاری....
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری....

تو نسیم خوش نفسی
من کویر خار و خسم
گر بفریادم نرسی
من چو مرغی در قفسم
تو با منی اما
من از خودم دورم
چو قطره از دریا
من از تو مهجورم

ای نامت در دل و جان در همه جا به هر زبان جاری...
عطر پاک نفست سبز و رها در آسمان جاری....
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری....

با یادت ای بهشت من آ تش دوزخ کجاست ؟
عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست
با یادت ای بهشت من آ تش دوزخ کجاست
عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست

چگونه فریادت نزنم
چرا دم از یادت ننهم
در اوج تنهائی ..
اگر زمین ویرانه شود
جهان همه بیگانه شود
تویی که با مایی..

ای نامت در دل و جان در همه جا به هر زبان جاری...
عطر پاک نفست سبز و رها در آسمان جاری....
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری....
 شعر بهشت یاد با صدای افتخاری  

ــــــــــــــــــــــ

۲۱. شعر امام رضا

رویای ناتمام

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...
ــــــــــــــــــ

۲۰.

ياد دارم يک غروب سرد سرد

مي گذشت از توي کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالي ميخرم

کاسه و ظرف سفالي ميخرم

دست دوم جنس عالي ميخرم

گر نداري کوزه خالي ميخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نيست

اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟»

بوي نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش ديدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم ديدم که بابا پير بود

بدتر از آن خواهرم دلگير بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شايد آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ي انديشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالي ميخرم

کاسه و ظرف سفالي ميخرم

دست دوم جنس عالي ميخرم

گر نداري کوزه خالي ميخرم»

خواهرم بي روسري بيرون دويد.

گفت آقا ! سفره خالي مي خريد . . . .؟ ! ؟

ــــــــــــــــــــــ

۱۹.

از فاطمه اکتفا به نامش نکنید

نشناخته توصیف مقامش نکنید

هرکس که در او محبت زهرا نیست

علامه اگر هست سلامش نکنید

ـــــــــــــــــــــــــ

۱۸.

دکتر شریعتی:

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

«فاطمه، فاطمه است»

ــــــــــــــــــ

۱۷.

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود ،

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ،

 ای كه ره بستی میان كوچه ها بر فاطمه ،

 گردنت را می شكست آنجا اگر عباس بود .

 

ـــــــــــــــــــــــ

۱۶.

 بوي باران, بوي سبزه, بوي خاک
شاخه هاي شسته, باران خورده, پاک
آسمان آبي و ابر سپيد,
برگ هاي سبز بيد,
عطر نرگس, رقص باد,
نغمه شوق پرستوهاي شاد,
خلوت گرم کبوترهاي مست...
نرم نرمک مي رسد اينک بهار,
خوش به حال روزگار


 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها,
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک, که مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب.


 

اي دل من, گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به کام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت, از آن مي که مي بايد تهي است


 

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم!
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار.


 

گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ

 فريدون مشيری

ـــــــــــــــــــــــــ

۱۵.

رود مي گريد تا سبزه بخندد شاداب 

   آب مي خواهد جاري کند از چوب گلاب   

 مرغ مي خواند تا سنگ نباشد دلتنگ

    پس چرا ما نتوانيم که اينسان باشيم 

  به خود آييم وبخواهيم که انسان باشيم

ـــــــــــــــــــ

۱۴.

هيچ کس اشکي براي ما نريخت      

    هر که با ما بود از ما مي گريخت

  چند روزي ست حالم ديدنيست        

    حال من از اين و آن پرسيدنيست

 گاه بر روي زمين زل مي زنم          

     گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

 حافظ بیچاره فالم را گرفت               

 يک غزل آمد که حالم را گرفت: 

 ما   ز ياران  چشم  ياري   داشتيم

 خود  غلط  بود  آنچه  مي پنداشتيم

ـــــــــــــــــ

۱۳.

یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

ـــــــــــــــــــــــ

۱۲.

تـــن آدمــي شريــف اســت بـــه جان آدمـيـت  

  نـــه همـين لبــــاس زيباســت, نشـان آدمــيت

اگر آدمي به چشــم است و دهـان و گـوش و بينـي   

 چـه مــيــان نــقــش ديــوار و مـيـان آدمـيـت    سعدی

ــــــــــــــــــــــ

۱۱.

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شب ماست


ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدی شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه

می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ــــــــــــــــــــــ

۱۰.

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم         ویا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم

                                                        ببخش

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی       اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

                                                       ببخش

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم               برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم

                                                      ببخش

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من       اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من

                                                     ببخش

ـــــــــــــــــــ

۹.

 میتوان با یک گلیم کهنه هم

روز را شب کرد و شب را روز کرد

می توان با هیچ ساخت

می توان صد بار هم

با لبی خندانتر از یک شاخه گل

مهربانی را، خدا را، عشق را تفسیر کرد

می توان بی رنگ بود

همچو آب چشمه ای پاک و روان

می توان در فکر باغ و دشت بود

عاشق گل دشت بود

می توان در دفتر فردا نوشت

خوبی از هر چیز دیگری بهتر است

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۸.

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
 بر سوار اسب های چوبکی
   خاطرات کودکی زیباترند

 یادگاران کهن مانا ترند 


درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

 کاکلی گنجشککی باهوش بود
 فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

ــــــــــــ

۷.

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن،  سفر حجاز کردن

زمدينه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن

به مساجد ومعابد، همه اعتکاف جستن

دو لب از براي لبيک،  به وظيفه باز کردن

زمناهي ملاهي، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن،  به خداي راز گفتن

ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن

به خدا که هيچ يک را،  ثمر آنقدر نباشد

که به روي نا اميدي،  در بسته باز کردن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۶.  

اتل متل یه مورچه / قدم می زد تو کوچه

اومد یه کفش ولگرد / پای اونو لگد کرد

مورچه پا شکسته / راه نمی ره نشسته

با برگی پاشو بسته / نمی تونه کار کنه

دونه هارو بار کنه / تو لونه انبار کنه

مورچه جونم تو ماهی / عیب نداره سیاهی / خوب بشه پات الهی

ــــــــــ

۵.

دويدم و دويدم ، به قلکم رسيدم

زدم اونو شکستم ، تا پول بياد به دستم

هيچي نبود تو قلک ، بجز يه سوسک کوچک

سوسکه بگم چيکار کرد؟ تا منو ديد فرار کرد

خونه اون خراب شددلم براش کباب شد

دويدم و دويدم

رفتم براي سوسکه قلک نو خريدم

ـــــــــــــ

۴.

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن  سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:
چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او خدا کسی را نداریم

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳.

مردم ِ شهرِ بارون، کو آبِ دریاهامون
 
چی شد صدای ِ جنگل، شُر شُر ِ چشمه هامون
 
رو هَر یِه چشمه باهم، یه قصرِ سنگی ساختیم
 
بِه چَن تا تیکّه آهن، صد تا پرنده باختیم
 
چه خوب با خنجرامون، قلبِ گُلُ شکافتیم
 
با بوقِ ماشینامون، همدیگَه رُ شناختیم
 
عجب قماری کردیم، راس راسی خیلی سردیم
 
تو کارِ سنگُ آهن، حقا که خیلی مَردیم
 
ما آبِ چشمه داشتیم، گندمُ جُو می کاشتیم
 
هر چی که غصّه داشتیم، تو کوها جا می ذاشتیم
 
ما توی ِ قصه هامون، اسبِ پرنده داشتیم
 
جنگلُ کوهُ دشتُ، به زیرِ پا می ذاشتیم
 
ما تو ترانه هامون، اَتل مَتَل می خوندیم
 
خیلی شبا به عشق ِ، قصه بیدار می موندیم
 
حالا چی مونده باقی، اَز اون روزای ِ بی درد
 
جُز دو سه تا خاطره، تو یِه زمستون ِ سرد
 
کاشکی می شد یه پُل زد، تا بِه گُذشته ی دور
 
با ردِّ رنگین کمون، رفتُ رسید کوهِ نور
 
مردُمِ شهرِ بارون، باید یه راهی باِشه
 
اَز لای ِ پیرهَن ِخواب، باید یکی به پا شِه
 
باید تو گوشِ امروز، قصه بگیم دوباره
 
جنگلُ پیدا کنیم، با اَوّلین شماره  
 
دریا با اُون موجی که، زُلالِ وُ تمیزه
 
باید تو قلبای ِ ما، یه دریا آب بریزه
 
شاید دوباره چشمه، آب واسَمون بیاره
 
دستِ ما جای ِآهن، گندمُ جُو بِکاره
 
زمین ِزندگی باز، پُر بِشِه از بوی ِ خاک
 
از آسمون بِباره، یه آسمون شعر ِ پاک...

ــــــــــــــــــــ

۲.

در خیابان چهره آرایش مکن

از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود از روسری بیرون مریز

در مسیر چشمها افزون مریز

یاد کن از آتش روز معاد

طرّه ی گیسو مده در دست باد

خواهرم دیگر تو کودک نیستی

فاش تر گویم عروسک نیستی

خواهرم اینقدر ظنّازی مکن

با اصول شرع لجبازی مکن

خواهر من، این لباس تنگ چیست؟

پوشش چسبان رنگارنگ چیست؟

خواهرم از روی مهدی شرم کن

این لباس تنگ از تن کن برون

خواهرم ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان را ببین

خواهرم قلب امامت خون مکن

بی حیائی را ز قلبت کن برون

پوشش زهرا مگر اینگونه بود؟ 

ـــــــــــــــــ

۱.

احتراق لاله را دیدیم ما                                                          گُل دمید و خون نجوشیدیم ما 

باید از فقدان گل، خونجوش بود                                               در فراق یاس، مشكى پوش بود 

یاس بوى مهربانى مى‏دهد                                                      عطر دوران جوانى مى‏دهد 

یاس‎ها یادآور پروانه‏اند                                                            یاس‎ها پیغمبران خانه‏اند 

یاس ما را رو به پاكى مى‏برد                                                   رو به عشقى اشتراكى مى‏برد 

یاس در هر جا نوید آشتى‎ست                                                  یاس دامان سپید آشتى‎ست 

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس                                           بر لبان ما كه مى‏خندید؟ یاس 

یاس یك شب را گُل ایوان ماست                                              یاس تنها یك سحر مهمان ماست 

بعد روى صبح پرپر مى‏شود                                                     راهى شب‎هاى دیگر مى‏شود 

یاس مثل عطر پاك نیت است                                                   یاس استنشاق معصومیت است 

یاس را آیینه‏ها رو كرده‏اند                                                       یاس را پیغمبران بو كرده‏اند 

یاس بوى حوض كوثر مى‏دهد                                                  عطر اخلاق پیمبر مى‏دهد 

حضرت زهرا دلش از یاس بود                                                  دانه‏هاى اشكش از الماس بود 

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه                                                       مى‏چكانید اشك حیدر را به چاه 

عشق محزون على یاس است و بس                             چشم او یك چشمه الماس است و بس 

اشك مى‏ریزد على مانند رود                                                    بر تن زهرا، گل یاس كبود 

   
  "احمد عزیزى"

[+] نوشته شده توسط در 17:8 | |

:: مطالب پيشين