تبليغاتX
یاهـــــــــــــــــــو
designer: saeed_asad86
وبلاگ یاهو
منوي کاربري

پيغام مدير : به وبلاگ گيم نت ياهــــــــــــــــو خوش آمديد .

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? گنبد طلایی امام رضا
بیاد مهراوه
راه حل نجات بشر
عاشقان خلیج فارس
بزرگترین سایت تفریحی دانشگاه خلیج فارس بوشهر
دانشگاه خلیج فارس بوشهر به زبان تصویر
فتوشاپ 8
گیم نت صبا
کافی نت ماکسیم تبریز
وبگردی بدون سانسور
حرف های خلوت من و خدا
باحال
زلزله شیراز
تبادل لینک بنر تبلیغات
من دنیا را تغییر می دهم
یش بینی مسابقات فوتبال GL90 با جایزه نقد
کافی نت آنلاین
شهرراز
تا جمعه ظهور
دانلودکلیپ برنامه تم آهنگ و ترفند موبایل
آثار و بركات صلوات ►►
ناد علیا مظهــــــر العجایب
علمی و کامپیوتر
دنیای فوتبال
سرباز اسلام
شیعه اثنی عشری
بگرد و حال کن
قرآن
کی لاگر هک تروجان- کیلاگر- نرم افزارمهندسی-سرگرمی
قالب وبلاگ
دانشگاه خلیج فارس بوشهر
زندگی هر کس بازتاب اندیشه های اوست
یه وبلاگ پر از چیزای جور واجور
فلفلک
دنبال خدايى!؟بيا توو
پرسپولیسی ها بیان تو
جدید ترین اخبار ورزشی
شهدا شرمنده ایم
کتابخانه رسوای دل
شهدا
بزرگترین مرجع عکسهای نایاب
باهم بخندیم/ نوشته های یک بازیگرطنزجنوب
تماشاخانه
وبلاگ یاگو:سرگرمی و کاربردی

فارسي موبايل
::ساخت لوگو،بنــرو تيتر::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام: یاهـــــــــــــــــــو در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
150 درس زندگی درس 16 الی 20 (یاهو)

 

 

درس شانزدهم

امارت و اسارت!

اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد:

تَفَضَّلْ عَلَى مَنْ شِئْتَ تَكُنْ أَمِيَرهُ

وَاسْتَغْنِ عَمِّنْ شِئْتَ تَكُنْ نَظِيْرَهُ

وَافْتَقِرٌ إلى مَنْ شِئْتَ تَكُنْ أَسِيْرَهُ(1)

ترجمه

به هركس مى خواهى نيكى كن تا امير او شوى!

از هركس مى خواهى بى نياز شو تا همانند او شوى!

و به هركس مى خواهى محتاج شو تا اسير او گردى!

 

شرح كوتاه

   در روابط اجتماعى افراد و ملت ها اين قانون با قدرت تمام حكومت مى كند كه حكومت از آنِ دستِ دهنده است، و دستِ گيرنده خواه ناخواه زير دست است، افراد و ملت هاى نيازمند در واقع بردگانى هستند كه فرمان بردگى خود را با ابراز نياز و احتياج به ديگران امضاء كرده اند، مسلمان واقعى كسى است كه بكوشد ارتباط اجتماعى خود را با ديگران براساس كمك متقابل قرار دهد نه يك جانبه، و گرفتن كمك بلاعوض بايد مخصوص افراد معلول و از كار افتاده باشد.


 

 

درس هفدهم

رياكارى و خودنمايى

امام صادق(عليه السلام) فرمود:

لا تُرَاءِ بِعَمَلِكَ مَنْ لا يُحْيِى وَلا يُمِيْتُ وَلا يُغْنى عَنْكَ شَيْئاً(1)

ترجمه

كارهاى نيك خود را به خاطر خودنمايى و نشان دادن به مردمى كه نه زندگى به دست آنهاست و نه مرگ و نه قدرت دارند مشكلى را براى تو بگشايند، انجام مده!

 

شرح كوتاه

   مردمى كه به تظاهر و رياكارى عادت مى كنند، همه مظاهر زندگى آنها تو خالى و بى مغز مى شود: از تمدن، به ظواهر بى روح و از زندگى، به خيالات و اوهام و از سعادت و خوشبختى، تنها به نام و از دين و مذهب، فقط به يك سلسله تشريفات قناعت مى كنند و مسلّماً بهره مردمى كه ظاهر سازند، جز «ظواهر» نيست! به همين دليل اسلام شديداً از اين صفت زشت انتقاد مى كند و مى گويد سرنوشت تو به دست اين مردم نيست خودنمايى چرا!


1. بحار الانوار، جلد 72، صفحه 300.

 

 

درس هيجدهم

حسد

امام صادق(عليه السلام) فرمودند:

الحاسِدُ مُضِرُّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يُضُرّ بِالَْمحْسُودِ(1)

ترجمه

شخص حسود پيش از آن كه به محسود زيان برساند به خودش ضرر مى رساند.

 

شرح كوتاه

   روح حسد اين است كه انسان نتواند ديگران را در نعمتى ببيند و كوشش كند به نحوى آن نعمت از آنها سلب گردد و يا از طريق ديگرى زيانى بر آنها وارد شود.

   در واقع حسود هميشه به صورت يك عامل عقب ماندگى فعاليت مى كند نه يك عامل پيشرو.

   حسد يك بيمارى بزرگ اخلاقى است و از نظر روانى حسود بيش از هركس خودش مى سوزد و آب مى شود و عقب مى ماند و تحقير مى گردد، پس چه بهتر كه بكوشد از ديگران پيشى بگيرد نه اين كه ديگران را به عقب بكشاند.


1. بحارالانوار، جلد 73، صفحه 225.

 

 

درس نوزدهم

دور افتادگان از رحمت خدا

اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمودند:

مَنْ وَجَدَ ماءً وَتُراباً فَافْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللهُ!(1)

ترجمه

كسى كه آب و زمين در اختيار داشته باشد و با اين حال فقير و نيازمند گردد از رحمت خدا بدور باد!

 

شرح كوتاه

   از احاديث اسلامى اين حقيقت به خوبى به دست مى آيد كه مسلمانان و جهاد بايد از تمام منابع مختلف: دامدارى، كشاورزى منابع و معادن زير زمينى، حرفه و صنعت و تجارت براى مبارزه با فقر استفاده كنند، حتى اگر ملتى تنها يكى از اين سرمايه ها را در اختيار داشته باشد بايد بوسيله اين، خلاء اقتصادى خود را پر كند تا چه رسد به اين كه همه آنها را در اختيار داشته باشد; و اگر چنين نكند ملتى نفرين شده و دور از رحمت خدا و روح اسلام خواهد بود، نياز به ديگران در هر صورت از نظر اسلام محكوم است.


1. بحارالانوار، جلد 103، صفحه 65.

 

 

درس بيستم

بدترين دوستان

اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد:

شَرُّإِخْوانِكَ مَنْ داهَنَكَ فى نَفْسِكَ وَساتَرَكَ عَيْبَك(1)

ترجمه

بدترين دوستان تو آنها هستند كه با تو مداهنه و چرب زبانى مى كنند و عيوب تو را مى پوشانند.

 

شرح كوتاه

   گريز از واقعيات و پرده پوشى بر حقايق نه مشكلى را حل مى كند و نه خدمتى به كسى محسوب مى شود، به همين دليل دوستانى كه به جاى انتقاد سازنده و صحيح سعى دارند حقايق را كتمان كنند و براى ارضاى كاذب خاطر دوست عيوب او را بپوشانند و يا آن را حسن جلوه دهند نه تنها خدمتى در عالم دوستى و رفاقت نكرده اند، بلكه خيانتى بزرگ مرتكب شده اند; خيانتى كه گاهى به قيمت حيثيت و آبرو و افتخار و سعادت دوست آنها تمام مى شود.


1. نقل از كتاب غرر الحكم.

۱۵

۱۴

۱۳

۱۲

۱۱

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

۴

۳

۲

۱

۳۰

۲۹

۲۸

۲۷

۲۶

۲۵

۲۴

۲۳

۲۲

۲۱

۲۰

۱۹

۱۸

۱۷

۱۶

 

[+] نوشته شده توسط در 23:54 | |

150 درس زندگی درس 11 الی 15 (یاهو)

 

 

درس يازدهم

شهادت حسين(عليه السلام)

پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:

إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةٌ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً(1)

ترجمه

شهادت امام حسين(عليه السلام) در دل هاى افراد با ايمان آتش و حرارتى ايجاد مى كند كه هرگز خاموش نخواهد شد.

 

شرح كوتاه

   پيكار خونين در جهان بسيار بوده كه با گذشت چند ماه و چند سال به دست فراموشى سپرده شده است و گذشت ماه و سال گرد و غبار نسيان بر آن پاشيده; امّا خاطره جانبازى آنان كه در راه خدا و آزادى انسانها، در راه شرف و فضيلت همه چيز خود را فدا كردند فراموش نخواهد شد; زيرا، خدا، آزادى، شرف و فضيلت كهنه شدنى نيست; امام حسين(عليه السلام)و يارانش سر سلسله اين مجاهدان بودند.


1. مستدرك الوسايل، جلد 2، صفحه 217.

 

 

درس دوازدهم

دو نشانه مسلمان واقعى

پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:

لا تَنْظُرُوا إلى كَثْرةِ صلاتِهِمْ وَصَوْمِهِمْ وَ كَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الْمَعْرُوفِ وَطَنْطَنِتِهِمْ بِالليْلِ وَلكِنْ أْنْظُروا إلى صِدْقِ الْحَدِيْثِ وَأَداءِ الأَمانَةِ(1)

ترجمه

تنها به زيادى نماز و روزه و حج و نيكى به ديگران و شب زنده دارى بعضى نگاه نكنيد (اگر چه اينها در مورد خود مهم است) بلكه نگاه به «راستگويى» و «امانت» آنها كنيد!

 

شرح كوتاه

   با مطالعه مدارك اسلامى اين حقيقت روشن مى شود كه دو نشانه قطعى مسلمان واقعى اين است كه «راستگو» و «امين» باشد و با اين كه عبادات اسلامى همچون نماز و روزه و حج، برنامه هاى عالى تربيتى هستند، ولى تنها اينها نشانه اسلام نيستند، بلكه بايد با راستگويى و امانت تكميل گردند.


1. نقل از كتاب سفينة البحار.

 

 

درس سيزدهم

آتش خشم!

امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد:

إنَّ هَذا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطانِ تُوْقَدُ فِى قَلْبِ ابْنِ آدَمَ(1)

ترجمه

خشم و غضب شعله سوزان آتشى است از ناحيه شيطان كه در درون دل آدمى افروخته مى شود.

 

شرح كوتاه

   كمتر اتفاق مى افتد كه انسان كارى در حال غضب انجام دهد و يا تصميمى بگيرد و بعد پشيمان نشود; زيرا به هنگام افروخته شدن آتش سوزان غضب، عقل و درايت بكلى كنار مى رود، و اعصاب و عضلات غالباً در مسيرى به حركت مى افتد كه جبران خسارت ناشى از آن گاهى در يك عمر هم ممكن نيست!

   بايد با نهايت دقّت و سرعت اين شعله شيطانى را به هنگام بروز، محاصره كرده و خاموش كنيم و الاّ ممكن است خرمن زندگى ما يا انسانهاى ديگر را در كام خود فرو برد و بسوزاند.


1. بحار الانوار، جلد 73، صفحه 278.

 

 

درس چهاردهم

منابع ثروت

پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:

أُطْلُبُوا الْرِّزْقَ فِى خَبايا الأَرْضِ(1)

ترجمه

روزى را در نهانگاه هاى زمين بجوييد

 

شرح كوتاه

   در آن عصر و زمانى كه اهميّت معادن و آنچه در نهانگاه هاى زمين قرار دارد معلوم نبود، اين دستور از طرف پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) صادر شد كه مسلمانان اعماق زمين را جستجو كنند و منابع درآمد و آنچه را به زندگى آنها رونق مى بخشد از آنجا بيرون كشند، اين گونه دستورها هم نشانه اى از عمق تعاليم اسلام است و هم سرمشقى براى تلاش و كوششى به خاطر آبرومند زيستن مسلمانان!


1. نقل از كتاب نهج الفصاحه.

 

 

درس پانزدهم

بدترين پيشه ها

پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) فرمود:

«شَّرُ الْمَكَاسِبِ كَسْبُ الرِّبا»

امام صادق(صلى الله عليه وآله) فرمود:

إِذَا أَرادَاللهُ بِقَوْم هَلا كاً ظَهَرَ فِيْهِمُ الْرِّبا(1)

ترجمه

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: بدترين كسب ها كسبى است كه آميخته با رباخوارى باشد.

امام صادق(عليه السلام) فرمود: هنگامى كه خداوند بخواهد ملتى را هلاك كند رباخوارى در ميان آنها آشكار مى گردد.

 

شرح كوتاه

   با تمام رونقى كه بازار رباخواران در دنياى امروز دارد، و وابستگى خاصى كه جهان امروز با رباخوارى در اشكال گوناگون پيدا كرده، جاى شك نيست كه رباخوارى نظام مالى و اقتصادى جمعيّت ها را ويران مى سازد و سبب مى شود كه ثروت ها به گونه وحشتناكى در دست افراد و مؤسسات معدودى جمع گردد و اين تقسيم غير عادلانه ثروت ها خود سرچشمه انواع بدبختى هاى اجتماعى و مفاسد اخلاقى است.


1. از كتاب وسايل الشيعه، جلد 12، صفحه 426 و 427.

[ 26 ]

 

۱۵

۱۴

۱۳

۱۲

۱۱

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

۴

۳

۲

۱

۳۰

۲۹

۲۸

۲۷

۲۶

۲۵

۲۴

۲۳

۲۲

۲۱

۲۰

۱۹

۱۸

۱۷

۱۶

 

 

[+] نوشته شده توسط در 23:50 | |

150 درس زندگی درس 6 الی 10 (یاهو)

 

 

درس ششم

عوامل نابودى جامعه

أَرْبَعٌ لا يَدْخُلُ بَيتتاً واحِدَةٌ مِنْها إِلاَّ خَرِبَ وَلَمْ يَعْمُرْ بِالْبَرَكَةِ: الخِيانَةُ وَ السَّرِقَهُ وَ شُرْبُ الخَمْرِ وَ الزّنا(1)

ترجمه

چهار چيز است كه اگر يكى از آنها در خانه اى وارد شود، ويران مى گردد و بركت خدا آن را آباد نمى كند:

خيانت، دزدى، شرابخورى، و عمل منافى عفت!

 

شرح كوتاه

   نه تنها خانه ها، كه اجتماعات نيز از اين قانون بر كنار نيستند:

هنگامى كه خيانت در اجتماعى نفود كند روح اعتماد از آن برچيده مى شود.

   و هنگامى كه سرقت در اَشكال مختلف در آن راه يابد آرامش از آنها رخت بر مى بندد.

   و هنگامى كه ميگسارى در ميان آنها رايج گردد، افكارى ناتوان و فرزندانى معلول و جوانانى بى اثر خواهند داشت.

   و هنگامى كه دامان آنها آلوده بى عفتى گردد بنيان خانواده ها متزلزل خواهد گشت، و نسل آينده آنها به فساد كشيده خواهد شد.


1. از نهج الفصاحه.

 

 

درس هفتم

تنبلى و فقر

اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد:

إنَّ الأَشْياءَ لَمّا ازْدَوَجَتْ إزْدَوَجَ الْكَسَلُ وَ الْعَجْزُ فَنَتَجا بَيْنَهَما اَلْفَقْرَ(1)

ترجمه

آن روز كه همه چيز با هم ازدواج كردند «تنبلى» و «ناتوانى» به هم آميخته و از آن دو فرزنى به نام «فقر و تنگدستى» متولد شد!

 

شرح كوتاه

   همه چيزى در پرتو سعى و كوشش به دست مى آيد اين حقيقتى است كه اسلام به ما آموخته.

   تنبلى، سستى، ناتوانى، و فرار از برابر حوادث سخت و مشكلات، چيزى است كه با روح ايمان هرگز سازگار نيست.

   اينها مولودى جز فقر، فقر در همه جهات، فقر اقتصادى و اخلاقى و معنوى نخواهد داشت، در حالى كه مردم با ايمان بايد در تمام جهات متّكى به خود و بى نياز باشند.


1. بحارالأنوار، جلد 78، صفحه 59 و تحف العقول، صفحه 158.

 

 

درس هشتم

باران دانش بر دل ها

لقمان حكيم مى گويد:

يا بنَىَّ إنَّ يُحْيِى الْقُلُوبَ بِنُور الحِكْمَةِ كَما يُحْيِى الأرضَ بِوابِلِ السَّماءِ(1)

ترجمه

فرزندم! خدا دل هاى آدميان را با نور دانش زنده مى كند، آن سان كه زمين هاى مرده را با باران هاى پر بركت آسمان!

 

شرح كوتاه

   سرزمين دل انسان همچون باغستانى است كه انواع نهال ها و بذرهاى گلها و گياهان و درختان برومند در آن پاشيده شده است، كه اگر بموقع آبيارى شود محيطى پر طراوت و پر ثمر به وجود خواهد آورد.

   تنها وسيله آبيارى اين سرزمين قطرات زنده كننده باران علم و دانش است. و به همين دليل دل هاى بى دانشان دل هايى است مرده، بى فروغ و بى ثمر.

   هميشه، و در هر حال، جان خود را با نور دانش زنده نگهداريم.


1. از كتاب بحارالانوار، جلد 1.

 

 

درس نهم

سرچشمه تكبّر

از امام صادق(عليه السلام) نقل شده:

ما مِنْ رَجُل تَجَبَّرَ أَؤ تَكَبَّرَ إلاّ لِذِلَّة يَجِدُها فِى نَفْسِهِ(1)

ترجمه

هيچ كس بر ديگران بزرگى نمى فروشد مگر به خاطر حقارتى كه در درون وجود خود احساس مى كند!

 

شرح كوتاه

   اين نكته امروز در پرتو تحقيقات روانشناسى و روانكاوى مسلّم شده است كه سرچشمه تكبّر و بزرگى فروختن بر ديگران چيزى جز عقده حقارت نيست; آنها كه مبتلا به اين عقده هستند و از آن رنج مى برند براى جبران كمبودهاى خود متوسل به اين وسيله غلط يعنى خود را به طور مصنوعى بزرگ نشان دادن مى شوند و از اين راه بر حقارت اجتماعى خود مى افزايند و بيش از پيش خود را منفور مى سازند.

   اين مسأله روانى به روشنى در گفتار معجزه آسايى كه در بالا از امام صادق(عليه السلام)نقل شده ديده مى شود.

   ولى افراد با ايمان بر اثر شخصيت درونى همواره در برابر ديگران متواضعند.


1. بحار الانوار، جلد 73، صفحه 225.

[ 20 ]

 

 

درس دهم

سه چيز با ارزش در پيشگاه حق

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:

ثَلاثُ تَخرُقُ الْحُجُبَ وَ تَنْتَهِى إلَى مَا بَيْنَ يَدَى اللهِ:

صَرِيْرُ أَقْلامِ الْعُلَمَاءِ

وَ وَطْىُ أَقْدامِ الُْمجَاهِديْنَ

وَ صَوْتُ مَغازِلِ الُْمحْصَناتِ(1)

ترجمه

سه چيز است كه حجاب ها را پاره مى كند و به پيشگاه عظمت خدا مى رسد:

صداى گردش قلم هاى دانشمندان به هنگام نوشتن!

و صداى قدم هاى مجاهدان در ميدان جهاد!

و صداى چرخ نخ ريسى زنان پاكدامن!

شرح كوتاه

   چه تعبير عجيب و پر معنا! سه صداست كه در اعماق هستى نفوذ مى كند و طنين آن تا ابديت پيش مى رود و به پيشگاه عظمت پروردگار مى رسد: آهنگ دانش و قلم، هر چند آهسته و كوتاه باشد، و آهنگ جهاد و فداكارى و آهنگ تلاش و كوشش كار هر چند به ظاهر كوچك باشد.

   و در حقيقت اساس يك اجتماع سربلند انسانى را نيز همين سه چيز تشكيل مى دهد، دانش، جهاد، و كار.


1. از كتاب الشهاب فى الحكم و الاداب، صفحه 22.

 

۱۵

۱۴

۱۳

۱۲

۱۱

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

۴

۳

۲

۱

۳۰

۲۹

۲۸

۲۷

۲۶

۲۵

۲۴

۲۳

۲۲

۲۱

۲۰

۱۹

۱۸

۱۷

۱۶

 

[+] نوشته شده توسط در 23:43 | |

يكصد و پنجاه درس زندگی (یاهو)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 23:3 | |

قرآن و مساحت دریا و خشکی (یاهو)

 

نسبت مساحت دریا به خشکی در قران

 

در زمان نزول قرآن کريم هنوز  قاره ها کشف نشده بودند و  تعيين نسبت  درياها  به خشکي ها

به هيچ وجه امکان پذير نبوده است و  همانطور  که  اطلاع  داريد  قاره  آمريکا  در  قرن پنج کشف

 شده است .  در آيات قرآن  جمعا ۱۳  بار از کلمه خشکي  و  32  بار از کلمه دريا ياد شده است .

يعني نسبت دريا   ۴۵ / ۳۲ و نسبت  خشکي   45 /13  است که  اگر  به  درصد  محاسبه  شود

دريا  71%  و  خشکي  29%  محاسبه  ميشود  که  با  محاسبات  علمي  امروز  مطاقبت   دارد .

 

اين  درصدي  که  بشر  امروزه  با استفاده  از تجهيزات پيشرفته کامپيوترهاي مدرن و با استفاده از

عکس هاي فضايي  بدست آوردههمانطوري که مشاهده مي کنيد در  لا به لاي  آيات  قرآن  مجيد

که  (14) قرن پيش نازل شده است مندرج است.

 

[+] نوشته شده توسط در 22:15 | |

ارزش و ثواب نماز شب (یاهو)

  1) باعث خشنودي خدا و دوستي ملائكه است.

  2) باعث مباهات خداوند بر فرشتگان است.

  3) باعث درخشش براي اهل آسمان همانند ستارگان است.

  4) باعث روشني دل است.

  5) باعث استجابت سريع دعا است.

  6) باعث پزيرش توبه و پاك شدن از گناهان از جانب حضرت حق است.

  7) باعث كفاره گناهان است.

  8) باعث زيبايي صورت و شادابي چهره و نوراني شدن آن در طول روز است.

  9) باعث سلامتي و تندرستي و رفع انواع بيماريهاي جسمي و روحي است.

  10) باعث از بين رفتن غم و اندوه و تقويت نور چشم است.

  11) باعث تمسك يافتن به اخلاق انبياء و اولياي خداوند است.

  12) باعث انجام دادن سنّت پيامبران و صالحان است.

  13) باعث تابش نور خدا به او مي‌شود. به او مي‌شود.

  14) باعث مهر و محبت و محبوب القلوب شدن بين مردم است.

  15) باعث افزايش عمر است.

  16) باعث جلب رزق و روزي فراوان و ادعاي قرض است.

  17) باعث نوعي صدقه است.

  18) باعث نوشته شدن چهار ثواب بزرگ براي خود است.

  19) خداوند نه صف از ملائكه پشت سر نمازگزار قرار مي‌دهد.

  20) كليد رفتن به بهشت و جواز عبور از پل صراط است.

  21) زينت آخرت و نور مؤمن در آخرت است.

  22) نماز شب همچون سايباني در روز قيامت است بر سرش. سرش.

  23) نماز شب لباس بدن نمازگزار است در روز قيامت درحاليكه همه عريانند.

  24) نماز شب در روز قيامت همچون نوري در برابرش است و چشم نمازگزار نماز شب در روز قيامت شادمان است.

  25) نماز شب ميان شخص نمازگزار و آتش جهنم همچون حائلي فاصله مي‌گذارد.

  26) ميزان اعمال خوب نمازگزار در روز قيامت سنگين است. است. است.

  27) نماز شب همچون تاجي در روز قيامت است بر سرش.

  28) چراغي است براي تاريكي قبر و برطرف كننده وحشت تاريكي قبر است.

  29) نماز شب همچون مشعلي نوراني است در تاريكي قبر.

  30) نماز شب، نمازگزار را از عذاب قبر ايمن مي‌كند و برات آزادي از آتش جهنم است.

    

     منبع سایت نماز شب   http://namazeshab.persiangig.com

[+] نوشته شده توسط در 23:30 | |

عید سعید فطر برهمه مسلمانان جهان مبارکباد (یاهو)

 

 

عید سعید فطر برهمه مسلمانان جهان مبارکباد

 

[+] نوشته شده توسط در 9:52 | |

دانلود مناجات با خدا حاج منصور ارضی - ماه رمضان (یاهو)
دانلود سخنرانی های شهید دکتر چمران (یاهو)

[+] نوشته شده توسط در 21:21 | |

دانلود مستند تصویری امام خمینی _ مستند سیره عملی امام روح الله (ره) (یاهو)
دانلود 14 مجلس شعرخوانی شاعر اهلبیت زنده یاد آقاسی (یاهو)
فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _21. سخنان منظوم (منسوب به آنحضرت) (یاهو)

 

 

از سخنان منظوم (منسوب به آنحضرت)

الهى انت ذو فضل و من و انى ذو خطايا فاعف عنى و ظنى فيك يا ربى جميل فحقق يا الهى حسن ظنى. (على عليه السلام)

ايا من ليس لى منك المجير 
بعفوك من عذابك استجير 
انا العبد المقر بكل ذنب‏ 
و انت السيد الصمد الغفور 
فان عذبتنى فالذنب منى‏ 
و ان تغفر فانت به جديرفصل

ترجمه

ـاى كسيكه غير از تو مرا پناه دهنده‏اى نيست،از عذاب و عقوبت تو بعفو و بخشش تو پناه مى‏برم.

ـمن آن بنده‏اى هستم كه بتمام گناهانم اقرار ميكنم،و تو هم خداى بزرگ و بى نياز و آمرزنده‏اى .

ـپس اگر مرا عقوبت فرمائى گناه از من است (و تو عادلى) و اگر بيامرزى در اينصورت تو (بآمرزيدن) سزاوارترى.

فلا تجزع اذا اعسرت يوما 
فقد ايسرت فى دهر طويل‏ 
و لا تيأس فان الياس كفر 
لعل الله يغنى عن قليل‏ 
و لا تظنن بربك ظن سوء 
فان الله اولى بالجميل‏ 
رأيت العسر يتبعه يسار 
و قول الله اصدق كل قيل

ترجمه:

ـاگر روزى دچار سختى و مشكلات شدى بى‏تابى مكن كه در يك دوران طولانى در فراخى بوده‏اى .

ـاز لطف خداوند مأيوس مباش كه يأس (از رحمت خدا) كفر است،شايد خداوند ترا باندك زمانى بى‏نياز كند.

ـبپروردگار خود گمان بد مبر زيرا كه خداوند (مهربان) بنيكوئى كردن سزاوارتر است.

ـسختى را ديدى كه بدنبال آن فراخى است و قول خدا راست‏تر از هر قولى است (اشاره است بايه شريفه ان مع العسر يسرا و آيه و من اصدق من الله قيلا) .

(3)

اربعة فى الناس ميزتهم‏ 
احوالهم مكشوفة ظاهرة 
فواحد دنياه مقبوضة 
تتبعه آخرة فاخرة 
و واحد دنياه محمودة 
ليس له من بعدها آخرة 
و واحد فاز بكلتيهما 
قد جمع الدنيا مع الاخرة 
و واحد من بينهم ضايع‏ 
ليس له الدنيا و لا الاخرة

ترجمه

ـچهار نفر را من در ميان مردم تشخيص داده‏ام كه احوال آنها واضح وآشكار است. (بطور كلى مردم چهار نوعند) .

ـيكى از آنها امور دنيايش بسختى و تنگى است ولى بدنبال آن آخرت نيكوئى دارد.

ـو يكى هم دنيايش پسنديده است (دنيا را بخوشى و راحتى ميگذراند) ولى پس از آن ديگر آخرتى براى او نخواهد بود. (آخرتش خراب است.)

ـو يكى هم بر هر دو موفق و فائز گشته و او دنيا را با آخرت جمع كرده است.

ـو يكى هم از ميان آنها تبهكارى است كه نه دنيا دارد نه آخرت.

(4)

اذا عاش امرء ستين حولا 
فنصف العمر تمحقه الليالى‏ 
و نصف النصف يمضى ليس يدرى‏ 
لغفلته يمينا عن شمال‏ 
و ثلث النصف امال و حرص‏ 
و شغل بالمكاسب و العيال‏ 
و باقى العمر اسقام و شيب‏ 
و هم بارتحال و انتقال‏ 
فحب المرء طول العمر جهل‏ 
و قسمته على هذا المثال

ترجمه

ـچون كسى شصت سال زندگى كند نصف آنرا شبها از بين مى‏برند.

ـو نصف باقيمانده هم در غفلت و نادانى ميگذرد كه انسان چپ و راستش را نميشناسد.

ـو يك سيم نصف عمر نيز صرف آرزوها و حرص و اشتغال بكسب و اهل و عيال ميگردد.

ـو باقيمانده عمر هم بيماريها و پيرى و قصد كوچ كردن و انتقال از دنياى فانى است.

ـپس دوست داشتن شخص طول عمر را نادانى است و قسمت او بر اين مثال است. (5)

صن النفس و احملها على ما يزينها 
تعش سالما و القول فيك جميل‏ 
و ان ضاق رزق اليوم فاصبر الى غد 
عسى نكبات الدهر عنك تزول‏ 
يعز غنى النفس ان قل ماله‏ 
و يغنى غنى المال و هو ذليل‏ 
و لا خير فى ود امرء متلون‏ 
اذا الريح مالت مال حيث يميل‏ 
جواد اذا استغنيت عن اخذ ماله‏ 
و عند احتمال الفقر عنك بخيل‏ 
فما اكثر الاخوان حين تعدهم‏ 
و لكنهم فى النائبات قليل

ترجمه

ـنفس را (از آلايش) نگاهدار و وادارش كن بر آنچه او را زينت دهد تا بسلامت زندگى كنى و در باره تو نيكو گويند.

ـاگر امروز روزى بر تو تنگ شده تا فردا صبر كن كه شايد نكبت‏ها و گرفتاريهاى روزگار از تو بر طرف شوند.

ـشخص غنى النفس عزيز است اگر چه مالش هم كم باشد و توانگر (بوسيله مال) بى نياز است (اما) خوار و ذليل است.

ـدر دوستى شخص متلون خيرى نيست چون بهر طرف كه باد ميوزد او هم بدان طرف ميل ميكند.

ـ (چنين شخصى) موقعى بخشنده است كه تو از گرفتن مال او بى نياز باشى ولى موقع برداشتن بار فقر از دوش تو بخيل است.

ـپس چقدر زيادند دوستان موقعى كه آنها را ميشمارى و لكن آنان در موقع‏گرفتاريها و حوادث كم‏اند.

(6)

و من كرمت طبائعه تحلى‏ 
باداب مفضلة حسان‏ 
و من قلت مطامعه تغطى‏ 
من الدنيا با ثواب الامان‏ 
فان غدرت بك الايام فاصبر 
و كن بالله محمود المعانى‏ 
و لا تك ساكنا فى دار ذل‏ 
فان الذل يقرن بالهوان‏ 
و ان اولاك ذو كرم جميلا 
فكن بالشكر منطلق اللسان

ترجمه

ـهر كسيكه سرشت‏هاى او شريف و عزيز باشد باداب فاضله و نيكو آراسته ميگردد.

ـو كسيكه حرص و طمعش از دنيا كم باشد لباسهاى امن و امان را مى‏پوشد.

ـپس اگر روزگار بتو حيله و غدر كند صبر كن و باستعانت از خداوند خوى و روش نيكو داشته باش.

ـو در خانه ذلت و خوارى ساكن مباش كه ذلت قرين و همراه پستى و كوچكى است.

ـو اگر صاحب كرمى ترا عطاى نيكو كند پس با زبان خوش و شيرين از او سپاسگزارى كن.

(7)

و كم لله من لطف خفى‏ 
يدق خفاه عن فهم الزكى‏ 
و كم يسراتى من بعد عسر 
و فرج كربة القلب الشجى‏ 
اذا ضاقت بك الاحوال يوما 
فثق بالواحد الفرد العلى‏ 
توسل بالنبى فكل خطب‏ 
يهون اذا توسل بالنبى‏ 
و لا تجزع اذا ما ناب خطب‏ 
فكم لله من لطف خفى‏ترجمه

ـچه بسا براى خدا لطف پوشيده‏اى است كه مخفى بودن آن از فهم شخص زيرك پوشيده است.

ـو چه بسا گشايشى كه پس از سختى ميآيد و گرفتگى و اندوه را از دل محزون بر طرف ميكند .

ـاگر روزى راه چاره جوئيها بر تو تنگ گرديد پس بخداى يگانه و فرد و بلند مرتبه اعتماد كن.

ـبه پيغمبر صلى الله عليه و آله متوسل شو كه هر كار سخت و بزرگ موقعيكه به پيغمبر توسل جسته شود آسان گردد.

ـموقعيكه امر بزرگى پيشامد ميكند بى تابى مكن چه بسا كه خداوند را لطفهاى پوشيده‏اى باشد.

(8)

تجوع فان الجوع من عمل التقى‏ 
و ان طويل الجوع يوما سيشبع‏ 
و جانب صغار الذنب لا تركبنها 
فان صغار الذنب يوما سيجمع

ترجمه

ـخود را گرسنه نگهدار زيرا كه گرسنگى از عمل پرهيزكارى است و آنكه گرسنگى طولانى كشد بزودى روزى سير گردد.

ـو از گناهان كوچك دورى گزين و مرتكب آنها مباش زيرا گناهان كوچك روزى جمع شوند (و گناه بزرگ گردند) .

(9)

تؤمل فى الدنيا طويلا و لا تدرى‏ 
اذا جن ليل هل تعيش الى الفجر 
فكم من صحيح مات من غير افة 
و كم من مريض عاش دهرا الى دهر 
و كم من فتى يمسى و يصبح امنا 
و قد نسجت اكفانه و هو لا يدرى

ترجمه

ـدر دنيا آرزوى دراز ميكنى در حاليكه نميدانى چون تاريكى شبى فرا رسدآيا تا طلوع فجر زنده ميمانى يا نه.

ـپس چقدر اشخاص تندرست بدون آفت مردند و چقدر بيمارانى سالهاى سال زندگى كردند.

ـو چه بسا جوانى كه با امن و امان شب و صبح ميكند در حاليكه كفن‏هاى او بافته شده و او نمى‏داند.

(10)

لك الحمد يا ذا الجود و المجد و العلى‏ 
تباركت تعطى من تشاء و تمنع‏ 
الهى و خلاقى و حرزى و موئلى‏ 
اليك لدى الاعسار و اليسر افزع‏ 
الهى لئن جلت و جمت خطيئتى‏ 
فعفوك عن ذنبى اجل و اوسع‏ 
الهى ترى حالى و فقرى و فاقتى‏ 
و انت مناجاتى الخفية تسمع‏ 
الهى اجرنى من عذابك اننى‏ 
اسير ذليل خائف لك اخضع‏ 
الهى لئن عذبتنى الف حجة 
فحبل رجائى منك لا يتقطع‏ 
الهى ذنوبى بذت الطود و اعتلت‏ 
و صفحك عن ذنبى اجل و ارفع‏ 
الهى اقلنى عثرتى و امح حوبتى‏ 
فانى مقر خائف متضرع‏ 
الهى لئن خيبتنى او طردتنى‏ 
فما حيلتى يا رب ام كيف اصنع‏ 
الهى حليف الحب بالليل ساهر 
يناجى و يدعو و المغفل يهجع‏ 
الهى فانشرنى على دين احمد 
منيبا تقيا قانتا لك اخضع‏ 
و لا تحرمنى يا الهى و سيدى‏ 
شفاعته الكبرى فذاك المشفع‏ 
و صل عليه ما دعاك موحد 
و ناجاك اخيار ببابك ركع

ترجمه

ـحمد و ستايش مخصوص تست اى صاحب جود و بزرگى و علو كه پاك و منزهى تو بهر كه خواهى عطا كنى و يا منع نمائى.

ـاى معبود و آفريننده و نگهدارنده و پناهگاه من،در هر سختى و آسانى بسوى تو پناه مى‏برم .ـاى خداى من اگر خطا و گناه من بزرگ و بسيار است عفو تو از گناه من بزرگتر و وسيعتر است.

ـاى خداى من تو حال مرا و فقر و فاقه مرا مى‏بينى در حاليكه تو مناجات آهسته و پنهانى مرا ميشنوى.

ـاى خداى من مرا از عذاب خود پناهم ده كه من اسير و خوار و خائفى هستم كه براى تو خضوع و فروتنى ميكنم.

ـاى معبود من اگر هزار سال مرا عذابم كنى رشته اميد من از تو بريده نخواهد شد.

ـاى خداى من گناهان من از كوه گذشت و بالا گرفت و عفو و گذشت تو از گناه من بزرگتر و بلندتر است.

ـاى خداى من لغزش مرا ببخش و گناهم را پاك كن كه من بگناه خود اقرار دارم و (بدرگاه تو) خائف و زارى كننده‏ام.

ـاى معبود من اگر مرا نااميد كنى و از خود برانى اى پروردگار من چاره‏ام چيست و چكار بكنم؟

ـاى خداى من كسيكه پيمان دوستى با تو بسته در شب بيدار است با تو راز گويد و ترا ميخواند در حاليكه شخص غافل خوابيده است.

ـاى خداى من مرا بدين احمد صلى الله عليه و آله مبعوث كن در حاليكه توبه كننده و پرهيزكار و براى تو فرمانبردار و خاضع باشم.

ـاى خداى من و اى مولاى من مرا از شفاعت كبراى او محروم مكن كه اين شفاعت مقبول تو است .

ـو تا موحدى ترا ميخواند و نيكان بدرخانه تو با تو راز گويند و خضوع و تواضع كنند براى او درود بفرست.

(11)

ليس الجمال با ثواب تزينها 
ان الجمال جمال العلم و الادب‏ 
ليس اليتيم الذى قد مات والده‏ 
بل اليتيم يتيم العقل و الحسب

ترجمه

ـزيبائى و جمال آن نيست كه با لباسهاى فاخر آنرا زينت دهى هر آينه زيبائى،زيبائى علم و ادب است.

ـيتيم آنكسى نيست كه پدرش مرده باشد بلكه يتيم (حقيقى) يتيم عقل و حسب است.

(12)

محمد النبى اخى و صنوى‏ 
و حمزة سيد الشهداء عمى‏ 
و جعفر الذى يمسى و يضحى‏ 
يطير مع الملائكة ابن امى‏ 
و بنت محمد سكنى و عرسى‏ 
مسوط لحمها بدمى و لحمى‏ 
و سبطا احمد ولداى منها 
فايكم له سهم كسهمى‏ 
سبقتكم الى الاسلام طرا 
غلاما ما بلغت او ان حلمى‏ 
و صليت الصلوة و كنت طفلا 
مقرا بالنبى فى بطن امى‏ 
انا الرجل الذى لا تنكروه‏ 
ليوم كريهة او يوم سلم‏ 
و اوجب لى ولايته عليكم‏ 
رسول الله يوم غدير خم‏ 
فويل ثم ويل ثم ويل‏ 
لمن يلقى الا له غدا بظلمى
(1)

ترجمه

ـمحمد پيغمبر صلى الله عليه و آله برادر و قرين من است و حمزه سيد الشهداء عم من است .

ـو جعفر طيار كه (در بهشت) با فرشتگان پرواز ميكند برادر من است.ـو فاطمه دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله زوجه من است كه گوشت و خون او آميخته بگوشت و خون من است.

ـو نواده‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله (حسنين عليهما السلام) دو فرزند من از فاطمه‏اند پس كدام يك از شما مانند من هستيد؟

ـبر همه شما در اسلام آوردن سبقت گرفتم در حاليكه نوجوانى بودم كه هنوز بحد بلوغ نرسيده بودم.

ـو من در كودكى (با پيغمبر صلى الله عليه و آله) نماز خواندم و در حاليكه در شكم مادرم بودم بنبوت او اقرار نمودم.

ـمن آنمردى هستم كه نميتوانيد (خدمات او را) انكار كنيد چه در روز جنگ و چه در موقع صلح.

ـو رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم براى من ولايتش را بر شما واجب نمود.

ـپس واى بحال كسى و باز واى بحال كسى و واى بحال كسى كه فرداى قيامت خدا را ملاقات كند و در باره من ستم كرده باشد.

خاتمهـنگارنده با عرض هزاران پوزش و معذرت به پيشگاه مولاى متقيان و امير مؤمنان بنگارش كتاب خاتمه داده و بار ديگر با زبان عجز و لابه بعدم توانائى خود در مورد معرفى حضرتش (كما هو حقه) اقرار و اعتراف مى‏نمايد و انتظار دارد كه آنجناب با كرم و فتوت مخصوصه خود اين اثر ناچيز را مورد قبول قرار داده و اعتذار مؤلف عاصى را نيز پذيرفته و از شفاعتشان بى نصيب نفرمايند چه نگارنده با وجود خطاها و گناهان فراوانى كه دارد بنا بمفاد حديث شريف نبوى (حب على حسنة لا تضر معها سيئة) بخود نويد ميدهد كه از چنين موهبت عظيمى و امتيازى كه خداوند منان براى تكريم و تعظيم مقام شامخ مولاى متقيان بآنجناب و دوستانش عطاء فرموده است برخوردار شود لذا با استفاده از ابيات قصيده نير مرحوم بحضرتش چنين عرضه ميدارد يا ابا الحسن يا امير المؤمنين:

پى‏نوشتها:

(1) معاويه نامه‏اى بعلى عليه السلام نوشته بود كه من داراى فضائل زيدى هستم پدرم در جاهليت رئيس قريش بود و من خال المؤمنين و كاتب وحى پيغمبر صلى الله عليه و آله بودم،على عليه السلام در پاسخ نامه او اشعار فوق ر براى وى فرستادم وقتى معاويه آنرا خواند گفت اين نامه را از اهل شام مخفى داريد تا به پسر ابيطالب مايل نشوندـاحتجاج طبرسى جلد 1 ص .266

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 22:42 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _21. سخنان منظوم (منسوب به آنحضرت) (یاهو)

 

 

از سخنان منظوم (منسوب به آنحضرت)

الهى انت ذو فضل و من و انى ذو خطايا فاعف عنى و ظنى فيك يا ربى جميل فحقق يا الهى حسن ظنى. (على عليه السلام)

ايا من ليس لى منك المجير 
بعفوك من عذابك استجير 
انا العبد المقر بكل ذنب‏ 
و انت السيد الصمد الغفور 
فان عذبتنى فالذنب منى‏ 
و ان تغفر فانت به جديرفصل

ترجمه

ـاى كسيكه غير از تو مرا پناه دهنده‏اى نيست،از عذاب و عقوبت تو بعفو و بخشش تو پناه مى‏برم.

ـمن آن بنده‏اى هستم كه بتمام گناهانم اقرار ميكنم،و تو هم خداى بزرگ و بى نياز و آمرزنده‏اى .

ـپس اگر مرا عقوبت فرمائى گناه از من است (و تو عادلى) و اگر بيامرزى در اينصورت تو (بآمرزيدن) سزاوارترى.

فلا تجزع اذا اعسرت يوما 
فقد ايسرت فى دهر طويل‏ 
و لا تيأس فان الياس كفر 
لعل الله يغنى عن قليل‏ 
و لا تظنن بربك ظن سوء 
فان الله اولى بالجميل‏ 
رأيت العسر يتبعه يسار 
و قول الله اصدق كل قيل

ترجمه:

ـاگر روزى دچار سختى و مشكلات شدى بى‏تابى مكن كه در يك دوران طولانى در فراخى بوده‏اى .

ـاز لطف خداوند مأيوس مباش كه يأس (از رحمت خدا) كفر است،شايد خداوند ترا باندك زمانى بى‏نياز كند.

ـبپروردگار خود گمان بد مبر زيرا كه خداوند (مهربان) بنيكوئى كردن سزاوارتر است.

ـسختى را ديدى كه بدنبال آن فراخى است و قول خدا راست‏تر از هر قولى است (اشاره است بايه شريفه ان مع العسر يسرا و آيه و من اصدق من الله قيلا) .

(3)

اربعة فى الناس ميزتهم‏ 
احوالهم مكشوفة ظاهرة 
فواحد دنياه مقبوضة 
تتبعه آخرة فاخرة 
و واحد دنياه محمودة 
ليس له من بعدها آخرة 
و واحد فاز بكلتيهما 
قد جمع الدنيا مع الاخرة 
و واحد من بينهم ضايع‏ 
ليس له الدنيا و لا الاخرة

ترجمه

ـچهار نفر را من در ميان مردم تشخيص داده‏ام كه احوال آنها واضح وآشكار است. (بطور كلى مردم چهار نوعند) .

ـيكى از آنها امور دنيايش بسختى و تنگى است ولى بدنبال آن آخرت نيكوئى دارد.

ـو يكى هم دنيايش پسنديده است (دنيا را بخوشى و راحتى ميگذراند) ولى پس از آن ديگر آخرتى براى او نخواهد بود. (آخرتش خراب است.)

ـو يكى هم بر هر دو موفق و فائز گشته و او دنيا را با آخرت جمع كرده است.

ـو يكى هم از ميان آنها تبهكارى است كه نه دنيا دارد نه آخرت.

(4)

اذا عاش امرء ستين حولا 
فنصف العمر تمحقه الليالى‏ 
و نصف النصف يمضى ليس يدرى‏ 
لغفلته يمينا عن شمال‏ 
و ثلث النصف امال و حرص‏ 
و شغل بالمكاسب و العيال‏ 
و باقى العمر اسقام و شيب‏ 
و هم بارتحال و انتقال‏ 
فحب المرء طول العمر جهل‏ 
و قسمته على هذا المثال

ترجمه

ـچون كسى شصت سال زندگى كند نصف آنرا شبها از بين مى‏برند.

ـو نصف باقيمانده هم در غفلت و نادانى ميگذرد كه انسان چپ و راستش را نميشناسد.

ـو يك سيم نصف عمر نيز صرف آرزوها و حرص و اشتغال بكسب و اهل و عيال ميگردد.

ـو باقيمانده عمر هم بيماريها و پيرى و قصد كوچ كردن و انتقال از دنياى فانى است.

ـپس دوست داشتن شخص طول عمر را نادانى است و قسمت او بر اين مثال است. (5)

صن النفس و احملها على ما يزينها 
تعش سالما و القول فيك جميل‏ 
و ان ضاق رزق اليوم فاصبر الى غد 
عسى نكبات الدهر عنك تزول‏ 
يعز غنى النفس ان قل ماله‏ 
و يغنى غنى المال و هو ذليل‏ 
و لا خير فى ود امرء متلون‏ 
اذا الريح مالت مال حيث يميل‏ 
جواد اذا استغنيت عن اخذ ماله‏ 
و عند احتمال الفقر عنك بخيل‏ 
فما اكثر الاخوان حين تعدهم‏ 
و لكنهم فى النائبات قليل

ترجمه

ـنفس را (از آلايش) نگاهدار و وادارش كن بر آنچه او را زينت دهد تا بسلامت زندگى كنى و در باره تو نيكو گويند.

ـاگر امروز روزى بر تو تنگ شده تا فردا صبر كن كه شايد نكبت‏ها و گرفتاريهاى روزگار از تو بر طرف شوند.

ـشخص غنى النفس عزيز است اگر چه مالش هم كم باشد و توانگر (بوسيله مال) بى نياز است (اما) خوار و ذليل است.

ـدر دوستى شخص متلون خيرى نيست چون بهر طرف كه باد ميوزد او هم بدان طرف ميل ميكند.

ـ (چنين شخصى) موقعى بخشنده است كه تو از گرفتن مال او بى نياز باشى ولى موقع برداشتن بار فقر از دوش تو بخيل است.

ـپس چقدر زيادند دوستان موقعى كه آنها را ميشمارى و لكن آنان در موقع‏گرفتاريها و حوادث كم‏اند.

(6)

و من كرمت طبائعه تحلى‏ 
باداب مفضلة حسان‏ 
و من قلت مطامعه تغطى‏ 
من الدنيا با ثواب الامان‏ 
فان غدرت بك الايام فاصبر 
و كن بالله محمود المعانى‏ 
و لا تك ساكنا فى دار ذل‏ 
فان الذل يقرن بالهوان‏ 
و ان اولاك ذو كرم جميلا 
فكن بالشكر منطلق اللسان

ترجمه

ـهر كسيكه سرشت‏هاى او شريف و عزيز باشد باداب فاضله و نيكو آراسته ميگردد.

ـو كسيكه حرص و طمعش از دنيا كم باشد لباسهاى امن و امان را مى‏پوشد.

ـپس اگر روزگار بتو حيله و غدر كند صبر كن و باستعانت از خداوند خوى و روش نيكو داشته باش.

ـو در خانه ذلت و خوارى ساكن مباش كه ذلت قرين و همراه پستى و كوچكى است.

ـو اگر صاحب كرمى ترا عطاى نيكو كند پس با زبان خوش و شيرين از او سپاسگزارى كن.

(7)

و كم لله من لطف خفى‏ 
يدق خفاه عن فهم الزكى‏ 
و كم يسراتى من بعد عسر 
و فرج كربة القلب الشجى‏ 
اذا ضاقت بك الاحوال يوما 
فثق بالواحد الفرد العلى‏ 
توسل بالنبى فكل خطب‏ 
يهون اذا توسل بالنبى‏ 
و لا تجزع اذا ما ناب خطب‏ 
فكم لله من لطف خفى‏ترجمه

ـچه بسا براى خدا لطف پوشيده‏اى است كه مخفى بودن آن از فهم شخص زيرك پوشيده است.

ـو چه بسا گشايشى كه پس از سختى ميآيد و گرفتگى و اندوه را از دل محزون بر طرف ميكند .

ـاگر روزى راه چاره جوئيها بر تو تنگ گرديد پس بخداى يگانه و فرد و بلند مرتبه اعتماد كن.

ـبه پيغمبر صلى الله عليه و آله متوسل شو كه هر كار سخت و بزرگ موقعيكه به پيغمبر توسل جسته شود آسان گردد.

ـموقعيكه امر بزرگى پيشامد ميكند بى تابى مكن چه بسا كه خداوند را لطفهاى پوشيده‏اى باشد.

(8)

تجوع فان الجوع من عمل التقى‏ 
و ان طويل الجوع يوما سيشبع‏ 
و جانب صغار الذنب لا تركبنها 
فان صغار الذنب يوما سيجمع

ترجمه

ـخود را گرسنه نگهدار زيرا كه گرسنگى از عمل پرهيزكارى است و آنكه گرسنگى طولانى كشد بزودى روزى سير گردد.

ـو از گناهان كوچك دورى گزين و مرتكب آنها مباش زيرا گناهان كوچك روزى جمع شوند (و گناه بزرگ گردند) .

(9)

تؤمل فى الدنيا طويلا و لا تدرى‏ 
اذا جن ليل هل تعيش الى الفجر 
فكم من صحيح مات من غير افة 
و كم من مريض عاش دهرا الى دهر 
و كم من فتى يمسى و يصبح امنا 
و قد نسجت اكفانه و هو لا يدرى

ترجمه

ـدر دنيا آرزوى دراز ميكنى در حاليكه نميدانى چون تاريكى شبى فرا رسدآيا تا طلوع فجر زنده ميمانى يا نه.

ـپس چقدر اشخاص تندرست بدون آفت مردند و چقدر بيمارانى سالهاى سال زندگى كردند.

ـو چه بسا جوانى كه با امن و امان شب و صبح ميكند در حاليكه كفن‏هاى او بافته شده و او نمى‏داند.

(10)

لك الحمد يا ذا الجود و المجد و العلى‏ 
تباركت تعطى من تشاء و تمنع‏ 
الهى و خلاقى و حرزى و موئلى‏ 
اليك لدى الاعسار و اليسر افزع‏ 
الهى لئن جلت و جمت خطيئتى‏ 
فعفوك عن ذنبى اجل و اوسع‏ 
الهى ترى حالى و فقرى و فاقتى‏ 
و انت مناجاتى الخفية تسمع‏ 
الهى اجرنى من عذابك اننى‏ 
اسير ذليل خائف لك اخضع‏ 
الهى لئن عذبتنى الف حجة 
فحبل رجائى منك لا يتقطع‏ 
الهى ذنوبى بذت الطود و اعتلت‏ 
و صفحك عن ذنبى اجل و ارفع‏ 
الهى اقلنى عثرتى و امح حوبتى‏ 
فانى مقر خائف متضرع‏ 
الهى لئن خيبتنى او طردتنى‏ 
فما حيلتى يا رب ام كيف اصنع‏ 
الهى حليف الحب بالليل ساهر 
يناجى و يدعو و المغفل يهجع‏ 
الهى فانشرنى على دين احمد 
منيبا تقيا قانتا لك اخضع‏ 
و لا تحرمنى يا الهى و سيدى‏ 
شفاعته الكبرى فذاك المشفع‏ 
و صل عليه ما دعاك موحد 
و ناجاك اخيار ببابك ركع

ترجمه

ـحمد و ستايش مخصوص تست اى صاحب جود و بزرگى و علو كه پاك و منزهى تو بهر كه خواهى عطا كنى و يا منع نمائى.

ـاى معبود و آفريننده و نگهدارنده و پناهگاه من،در هر سختى و آسانى بسوى تو پناه مى‏برم .ـاى خداى من اگر خطا و گناه من بزرگ و بسيار است عفو تو از گناه من بزرگتر و وسيعتر است.

ـاى خداى من تو حال مرا و فقر و فاقه مرا مى‏بينى در حاليكه تو مناجات آهسته و پنهانى مرا ميشنوى.

ـاى خداى من مرا از عذاب خود پناهم ده كه من اسير و خوار و خائفى هستم كه براى تو خضوع و فروتنى ميكنم.

ـاى معبود من اگر هزار سال مرا عذابم كنى رشته اميد من از تو بريده نخواهد شد.

ـاى خداى من گناهان من از كوه گذشت و بالا گرفت و عفو و گذشت تو از گناه من بزرگتر و بلندتر است.

ـاى خداى من لغزش مرا ببخش و گناهم را پاك كن كه من بگناه خود اقرار دارم و (بدرگاه تو) خائف و زارى كننده‏ام.

ـاى معبود من اگر مرا نااميد كنى و از خود برانى اى پروردگار من چاره‏ام چيست و چكار بكنم؟

ـاى خداى من كسيكه پيمان دوستى با تو بسته در شب بيدار است با تو راز گويد و ترا ميخواند در حاليكه شخص غافل خوابيده است.

ـاى خداى من مرا بدين احمد صلى الله عليه و آله مبعوث كن در حاليكه توبه كننده و پرهيزكار و براى تو فرمانبردار و خاضع باشم.

ـاى خداى من و اى مولاى من مرا از شفاعت كبراى او محروم مكن كه اين شفاعت مقبول تو است .

ـو تا موحدى ترا ميخواند و نيكان بدرخانه تو با تو راز گويند و خضوع و تواضع كنند براى او درود بفرست.

(11)

ليس الجمال با ثواب تزينها 
ان الجمال جمال العلم و الادب‏ 
ليس اليتيم الذى قد مات والده‏ 
بل اليتيم يتيم العقل و الحسب

ترجمه

ـزيبائى و جمال آن نيست كه با لباسهاى فاخر آنرا زينت دهى هر آينه زيبائى،زيبائى علم و ادب است.

ـيتيم آنكسى نيست كه پدرش مرده باشد بلكه يتيم (حقيقى) يتيم عقل و حسب است.

(12)

محمد النبى اخى و صنوى‏ 
و حمزة سيد الشهداء عمى‏ 
و جعفر الذى يمسى و يضحى‏ 
يطير مع الملائكة ابن امى‏ 
و بنت محمد سكنى و عرسى‏ 
مسوط لحمها بدمى و لحمى‏ 
و سبطا احمد ولداى منها 
فايكم له سهم كسهمى‏ 
سبقتكم الى الاسلام طرا 
غلاما ما بلغت او ان حلمى‏ 
و صليت الصلوة و كنت طفلا 
مقرا بالنبى فى بطن امى‏ 
انا الرجل الذى لا تنكروه‏ 
ليوم كريهة او يوم سلم‏ 
و اوجب لى ولايته عليكم‏ 
رسول الله يوم غدير خم‏ 
فويل ثم ويل ثم ويل‏ 
لمن يلقى الا له غدا بظلمى
(1)

ترجمه

ـمحمد پيغمبر صلى الله عليه و آله برادر و قرين من است و حمزه سيد الشهداء عم من است .

ـو جعفر طيار كه (در بهشت) با فرشتگان پرواز ميكند برادر من است.ـو فاطمه دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله زوجه من است كه گوشت و خون او آميخته بگوشت و خون من است.

ـو نواده‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله (حسنين عليهما السلام) دو فرزند من از فاطمه‏اند پس كدام يك از شما مانند من هستيد؟

ـبر همه شما در اسلام آوردن سبقت گرفتم در حاليكه نوجوانى بودم كه هنوز بحد بلوغ نرسيده بودم.

ـو من در كودكى (با پيغمبر صلى الله عليه و آله) نماز خواندم و در حاليكه در شكم مادرم بودم بنبوت او اقرار نمودم.

ـمن آنمردى هستم كه نميتوانيد (خدمات او را) انكار كنيد چه در روز جنگ و چه در موقع صلح.

ـو رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم براى من ولايتش را بر شما واجب نمود.

ـپس واى بحال كسى و باز واى بحال كسى و واى بحال كسى كه فرداى قيامت خدا را ملاقات كند و در باره من ستم كرده باشد.

خاتمهـنگارنده با عرض هزاران پوزش و معذرت به پيشگاه مولاى متقيان و امير مؤمنان بنگارش كتاب خاتمه داده و بار ديگر با زبان عجز و لابه بعدم توانائى خود در مورد معرفى حضرتش (كما هو حقه) اقرار و اعتراف مى‏نمايد و انتظار دارد كه آنجناب با كرم و فتوت مخصوصه خود اين اثر ناچيز را مورد قبول قرار داده و اعتذار مؤلف عاصى را نيز پذيرفته و از شفاعتشان بى نصيب نفرمايند چه نگارنده با وجود خطاها و گناهان فراوانى كه دارد بنا بمفاد حديث شريف نبوى (حب على حسنة لا تضر معها سيئة) بخود نويد ميدهد كه از چنين موهبت عظيمى و امتيازى كه خداوند منان براى تكريم و تعظيم مقام شامخ مولاى متقيان بآنجناب و دوستانش عطاء فرموده است برخوردار شود لذا با استفاده از ابيات قصيده نير مرحوم بحضرتش چنين عرضه ميدارد يا ابا الحسن يا امير المؤمنين:

پى‏نوشتها:

(1) معاويه نامه‏اى بعلى عليه السلام نوشته بود كه من داراى فضائل زيدى هستم پدرم در جاهليت رئيس قريش بود و من خال المؤمنين و كاتب وحى پيغمبر صلى الله عليه و آله بودم،على عليه السلام در پاسخ نامه او اشعار فوق ر براى وى فرستادم وقتى معاويه آنرا خواند گفت اين نامه را از اهل شام مخفى داريد تا به پسر ابيطالب مايل نشوندـاحتجاج طبرسى جلد 1 ص .266

 

[+] نوشته شده توسط در 22:41 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _20. اصحاب امام على (ع) (یاهو)

 

 

اصحاب امام على عليه السلام

و لله در مالك و ما مالك لو كان من جبل لكان فندا و لو كان من حجر لكان صلدا. (على عليه السلام)

على عليه السلام را اصحاب خاص و شيعيان فداكارى بود كه در همه حال در راه محبت و طاعت او از بذل جان مضائقه ننموده و همواره مورد لطف و عنايت آنحضرت قرار گرفته بودند ذيلا بطور اختصار بشرح حال بعضى از آنان اشاره ميشود.

1ـ مالك اشتر نخعى:

تعريف و توصيف مالك خارج از آنست كه در اين چند سطر نوشته است اشاره مينمائيم.ميفرمايد يكى از بندگان خدا را بسوى شما (براى حكومت) روانه كردم كه در روزهاى خوفناك نميخوابد و در ساعات وحشت و اضطراب از برابر دشمن بر نميگردد و بيمناك نشود و بر بدكاران از سوزاندن آتش سخت‏تر است و او مالك بن حارث از قبيله مذحج است پس سخنش را بشنويد و فرمانش را در آنچه با حق مطابقت دارد اطاعت كنيد فانه سيف من سيوف الله زيرا او شمشيرى از شمشيرهاى خدا است كه تيزى آن كند نشود و ضربتش بى اثر نباشد (1) .

آرى مالك سيف الله المسلول بود كه با شمشير آتشبار خود خرمن هستى منافقين را خاكستر مينمود و مقام شامخى داشت كه على عليه السلام درباره‏اش فرمود:لقد كان لى كما كنت لرسول الله يعنى مالك براى من چنان بود كه من نسبت برسول خدا بودم اگر باين كلام امام توجه دقيق شود آنوقت ميزان عظمت و علو منزلت‏مالك روشن ميگردد.

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ميگويد اگر كسى سوگند ياد كند كه خداى تعالى در ميان عرب و عجم كسى را مانند مالك خلق نكرده است مگر استادش على بن ابيطالب را گمان نميكنم كه در سوگند خود گناهى كرده باشد زندگى مالك اهل شام و مرگ وى اهل عراق را پريشان نمود .

رشادتهاى مالك در جنگ صفين غير قابل توصيف است و معاويه او را دست راست على ميناميد،پس از مراجعت از صفين على عليه السلام او را بفرماندارى مصر اعزام نمود و بطوريكه قبلا شرح داده شد در قلزم بوسيله نافع مسموم گرديد.

خبر شهادت وى على عليه السلام را بياندازه متأثر نمود و براى آن شجاع بى نظير بسيار گريه نمود و فرمود خدا رحمت كند مالك را و سپس فرمود مالك اگر كوه بود كوهى عظيم بود و اگر سنگ بود سنگى صلب و سخت بود مرگ او اهل شام را عزيز و اهل عراق را ذليل نمود پس از اين ديگر مثل مالك را نخواهم ديد.

اويس قرنى:اويس بسيار عابد و عارف بود و او را از زهاد ثمانيه شمرده‏اند در يمن شتربانى مينمود و نفقه مادرش را بعهده داشت براى زيارت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مادرش اجازه خواست كه بمدينه سفر كند مادرش گفت برو ولى زياده از نيم روز توقف منما!

اويس كه بمدينه رسيد بخانه رسول خدا رفت ولى آنحضرت در مدينه حضور نداشت اويس پس از چند ساعت توقف در حاليكه بزيارت رسول اكرم صلى الله عليه و آله هم موفق نشده بود بيمن بازگشت،چون رسول خدا بمدينه آمد و وارد خانه شد فرمود اين نور كيست كه در اينجا مينگرم؟گفتند شتربانى بنام اويس از يمن آمده بود و پس از مدتى توقف مراجعت نمود فرمود اين نور را در خانه ما بهديه گذاشته است (2) .

در مجالس المؤمنين است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله او را نفس الرحمن ميناميد و ميفرمود من از جانب يمن بوى خدا ميشنوم سلمان عرض كرد اين شخص‏كيست؟فرمود:ان باليمن شخصا يقال له اويس القرنى يحشر يوم القيامة واحدة يدخل فى شفاعته مثل ربيعة و مضر،الا من راه منكم يقرءه منى السلام (3) .

يعنى در يمن شخصى است كه او را اويس قرنى گويند روز قيامت تنها محشور شود و در شفاعت او باندازه قبيله ربيعه و مضر داخل ميشوند،هر كه از شما او را ديد سلام مرا باو برساند .

اويس در صفين بخدمت على عليه السلام رسيده و بيعت نمود و در ركاب وى جنگ كرد و در همان جنگ بدرجه شهادت نائل آمد.

محمد بن ابى بكر:از اصحاب مخصوص على عليه السلام بلكه بجاى فرزند آنحضرت است كه درباره‏اش فرمود محمد پسر من بوده ولى از صلب ابو بكر است،در جنگهاى جمل و صفين در ركاب على عليه السلام رشادتها نمود و پس از صفين از طرف على بحكومت مصر منصوب شد و چنانكه سابقا اشاره گرديد بدستور معاويه و حيله عمرو عاص مردم مصر بر او شوريدند و پس از كشتن وى جسدش را در شكم الاغ مرده‏اى گذاشته و آتش زدند.

خبر شهادت او على عليه السلام را بى نهايت پريشان نمود زيرا علاوه بر اينكه محمد از ياران با وفاى على عليه السلام بود مادرش اسماء بنت عميس هم زوجه آنحضرت بود،محمد هنگام شهادت 28 سال داشت و يك طفل هفت ساله از خود بيادگار گذاشته بود.

اشعار زير از محمد بن ابى بكر است كه در حقانيت على عليه السلام و مذمت پدرش (ابو بكر) سروده است:

يا ابانا قد وجدنا ما صلح‏ 
خاب من انت ابوه و افتضح‏ 
انما اخرجنى منك الذى‏ 
اخرج الدر من الماء الملح‏ 
انسيت العهد فى خم و ما 
قاله المبعوث فيه و شرح‏ 
فيك وصى احمد فى يومها 
ام لمن ابواب خيبر قد فتح‏ 
ما ترى عذرك فى الحشر غدا 
يا لك الويل اذا الحق اتضح‏ 
و عليك الخزى من رب السماء 
كلما ناح حمام او صدح‏ 
يا بنى الزهراء انتم عدتى‏ 
و بكم فى الحشر ميزانى رجح‏ 
و اذا صح ولائى لكم‏ 
لا ابالى اى كلب قد نبح (4) .

ـاى پدر آنچه راه صلاح و درستى بود ما (در نتيجه پيروى از على عليه السلام) پيدا كرديم،زيانكار و رسوا است كسى كه پدرش تو باشى.

ـمرا از صلب تو بيرون آورد آن (خدائى) كه مرواريد را از آب شور (دريا) بيرون آورد.

ـآيا تو (باين زودى) عهد خلافت را كه پيغمبر مبعوث در غدير خم (درباره على عليه السلام) فرمود و شرح داد فراموش كردى؟

ـآيا در آنروز پيغمبر احمد مختار درباره تو وصيت كرد يا در مورد آنكه درهاى خيبر را گشود؟

ـفرداى قيامت در محشر عذرت را چه ميبينى (كه خلافت را غصب كردى) واى بر تو چون حق آشكار شود.

ـو از پروردگار آسمان بر تو رسوائى و خوارى باد هر زمانيكه كبوترى نوحه كند و يا بخواند (براى هميشه) .

ـاى اولاد فاطمه شمائيد پناهگاه من و بوسيله ولايت شما در محشر ميزان اعمال نيك من سنگينى خواهد كرد.

ـو چون دوستى و اخلاص من براى شما سالم و بى عيب باشد باكى ندارم چه سگى پارس كند (از مخالفت ابو بكر چه ضرر ميرسد) .

ميثم تمار:از خواص اصحاب على عليه السلام بوده و مورد توجه آنحضرت قرار گرفته بود و در دوستى و محبت خود نسبت بعلى عليه السلام ثابت وپايدار بود و بالاخره در راه محبت آنجناب بدستور عبيد الله بن زياد بدار آويخته شد و آن ملعون ميثم را با وضع فجيعى بدرجه شهادت رسانيد.

على عليه السلام قبلا شهادت او را بدست ابن زياد بوى خبر داده و حتى درخت خرمائى را كه ميثم بتنه آن بدار آويخته شده بود باو نشان داده بود و آن درخت كنار خانه عمرو بن حريث بود از اينرو ميثم گاهگاهى ميآمد بآن درخت آب ميداد و در پاى آن نماز ميخواند و بعمرو بن حريث ميگفت من همسايه تو خواهم بود حق همسايگى را با من خوب بجا بياور عمرو از سخنان ميثم چيزى نميفهميد و گمان ميكرد او قصد دارد يكى از خانه‏هاى اطراف منزل او را خريدارى كند ولى پس از آنكه ميثم بدستور ابن زياد بچوب آندرخت دار زده شد عمرو بن حريث متوجه مقصود ميثم شد و دانست كه منظور او از گفتن آن سخنان چه بوده است (5) !

كميل بن زياد:از كبار تابعين و از اصحاب خاص على عليه السلام بود و عرفا او را صاحب سر امير المؤمنين گويند چنانكه خودش هنگام سؤال از حقيقت بآنحضرت عرض ميكند:الست صاحب سرك؟

دعاى كميل مشهور است كه على عليه السلام بوى تعليم داده است.

وقتى حجاج بن يوسف والى كوفه شد كميل را طلبيد و كميل كه ميدانست حجاج او را خواهد كشت گريخت حجاج عطاياى طايفه و قوم كميل را قطع نمود كميل كه چنين ديد گفت من پير شده‏ام و عمر من تمام ميشود سزاوار نيست كه قوم و خويشان من از دريافت عطاياى خود ممنوع شوند لذا خود را بحجاج تسليم نمود حجاج گفت خيلى مايل بودم كه بتو دست بيابم كميل گفت از عمر من چيزى باقى نمانده لكن موعد خداوند است و پس از قتل هم حساب است و امير المؤمنين عليه السلام نيز بمن خبر داده است كه تو قاتل من هستى حجاج گفت تو در قتل عثمان شريك بوده‏اى و بدين بهانه دستور داد سرش را از بدن جدا نمودند و كميل در نود سالگى بدرجه شهادت رسيد (6) .

عبد الله بن عباس: (معروف بابن عباس) پسر عموى على عليه السلام و از اصحاب‏و محبين آنحضرت بوده است.ابن عباس در علم انساب و فقه و تفسير مهارت داشت و اين افتخارات را در اثر شاگردى على عليه السلام بدست آورده بود،مرد موقع شناس و بصير و يكى از رجال ممتاز بود بدينجهت هنگام انتخاب حكمين در صفين على عليه السلام او را تعيين نمود ولى مورد قبول سپاهيانش واقع نشد.

ابن عباس از دوستداران و شيعيان حقيقى على عليه السلام بود و هنگام شهادت آنجناب خيلى متأثر و محزون بود و در اثر گريستن زياد در اواخر عمر نابينا شد و بهمان وضع از دنيا رفت.

قنبر:غلام مخصوص على عليه السلام بود و حجاج بن يوسف او را دستگير كرد و گفت تو بنده على بن ابيطالب هستى؟قنبر گفت من بنده خدا هستم و على هم ولينعمت من است.حجاج گفت از دين على تبرى و بيزارى بجوى قنبر گفت تو مرا راهنمائى كن بدينى كه بهتر از دين على باشد .

حجاج گفت حال كه از دين او تبرى نميجوئى پس هر گونه كشتن را اختيار ميكنى بگو تا ترا بدانقسم بقتل برسانم.قنبر گفت اختيار با خود تست بهر قسم كه تو مرا بكشى من هم ترا بهمان قسم (در روز قيامت) بقتل ميرسانم و بالاخره بدستور حجاج بشهادت رسيد.

از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه قنبر على عليه السلام را خيلى دوست داشت و موقعيكه حضرت از منزل خارج ميشد قنبر هم با شمشير پشت سر او بيرون ميشد يكشب على عليه السلام فرمود قنبر چرا پشت سر من ميآئى؟عرض كرد بجهت آنكه مبادا صدمه‏اى بوجود مبارك تو وارد شود فرمود تو از اهل آسمان مرا حراست ميكنى يا از اهل زمين؟عرض كرد بلكه از اهل زمين فرمود بدون اذن خدا اهل زمين نميتوانند بمن صدمه‏اى برسانند پس قنبر برگشت (7) .

رشيد هجرى:از اصحاب و محبان خاص على عليه السلام بود و روزى على عليه السلام باو فرمود اى رشيد صبر تو چگونه خواهد بود كه زنا زاده بنى اميه (ابن زياد) ترا بخواهد و دستها و دو پا و زبان ترا قطع كند؟عرض كرد يا امير المؤمنين عاقبت آمرزش و بهشت است؟فرمود اى رشيد تو در دنيا و آخرت با من خواهى بود.و در روايت است كه يكروز امير المؤمنين عليه السلام با اصحابش بنخلستانى رفته و در زير نخله‏اى نشستند و اصحاب قدرى از آن رطب چيدند و خدمت حضرت گذاردند رشيد عرض كرد يا امير المؤمنين چقدر رطب خوبى است!

على عليه السلام فرمود اى رشيد ترا بهمين درخت آويزان ميكنند از آن تاريخ به بعد رشيد روزها نزد آندرخت ميرفت و او را آب ميداد روزى كه رشيد بكنار درخت رفت ديد شاخه آنرا بريده‏اند گفت حتما اجل من نزديك شده است تا اينكه غلام ابن زياد پيش رشيد آمد و گفت امير را اجابت كن رشيد نزد عبيد الله بن زياد رفت آنملعون گفت از دروغهاى مولايت براى من نقل كن!رشيد گفت بخدا من دروغ نميگويم و مولايم هم دروغ نفرموده و بمن خبر داده كه دستها و پاها و زبان مرا قطع خواهى نمود.

عبيد الله گفت بخدا الان ما او را تكذيب ميكنيم آنگاه دستور داد دستها و پاهاى او را قطع كنند ولى زبانش را نبرند پس او را با دست و پاى بريده ميان بازار آوردند و او از امور عظيمه مردم را خبر ميداد تا اينكه ابن زياد دستور داد زبانش را هم قطع كردند و بهمان شاخه نخله بدار آويختند (8) .

سهل بن حنيف:از دوستداران مخلص على عليه السلام بود و در صفين جنگهاى سختى نموده و پس از مراجعت از صفين در كوفه وفات نمود،سهل در زمان رسول اكرم نيز در غزوات شركت جسته و جزو چند نفرى است كه در احد از پيغمبر صلى الله عليه و آله حمايت نموده است شخص مورد اطمينانى بود و على عليه السلام در موقع حركت ببصره براى جنگ جمل او را در مدينه بجاى خود گذاشته بود.

10 و 11ـ صعصعة بن صوحان و زيد بن صوحان:اين دو برادر هم از اصحاب خاص على عليه السلام بودند زيد در جنگ جمل شهيد شد.موقعيكه معاويه بكوفه آمده بود صعصعه روزى در كوفه بمعاويه گفت دلم نميخواست ترا خليفه ببينم معاويه گفت حالا كه مرا خليفه ميدانى برو بالاى منبر و على را سب كن!

صعصعه بمنبر رفت و گفت اى مردم معاويه بمن چنين گفته است ولى من لعن ميكنم معاويه را و كسى را كه على را لعن كند حاضرين مسجد نيز آمين گفتند.

12ـ عمار ياسر:عمار در زمان عمر والى كوفه بود و در كوفه بنشر فضائل على عليه السلام مى‏پرداخت چون عمر اين خبر را شنيد او را معزول نمود عمار بمدينه آمد عمر از وى پرسيد آيا از اينكه معزول شدى غمگينى؟عمار گفت مسرور نبودم بمنصوب شدن از جانب تو در اينصورت چگونه محزون مى‏شوم بمعزول شدن؟عمار در صفين پس از جنگهاى سختى كه نمود بشهادت رسيد و در آنهنگام سنش متجاوز از نود سال بود و على عليه السلام از مرگ او بسيار اندوهناك شد.

على عليه السلام اصحاب ديگرى نيز مانند حجر بن عدى و قيس بن سعد و عدى بن حاتم و امثالهم داشته است كه در همه حال مورد اطمينان و اعتماد وى بوده‏اند.

پى‏نوشتها:

(1) نهج البلاغه از نامه 38

(2) ناسخ التواريخ كتاب صفين ص 195

(3) منتخب التواريخ ص 154

(4) از كتاب تحفه ناصرى

(5 و 6) ارشاد مفيد

(7) بحار الانوار جلد 42 ص 122

(8) منتخب التواريخ ص 160

دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 22:13 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _19. اولاد آنحضرت (یاهو)

 

 

اولاد آنحضرت

مورخين تعداد اولاد على عليه السلام را مختلف نوشته‏اند و تا سى و شش تن (18 پسر و 18 دختر) ثبت كرده‏اند شيخ مفيد و علامه طبرسى 27 اولاد براى آنحضرت ذكر كرده‏اند و ما ذيلا بطور اختصار بدانها اشاره مينمائيم.

حسن بن على عليهما السلام بزرگترين اولاد آنحضرت بوده و براى دانستن شرح حال و تاريخ زندگانى او بكتاب حسن كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود (1) .

حسين بن على عليهما السلام دومين اولاد على عليه السلام بوده و براى دانستن شرح حال و تاريخ زندگانى او بكتاب حسين كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود (2) .

زينب كبرى (عقيله) در سال ششم هجرى بدنيا آمد و در حباله نكاح پسر عم خود عبد الله بن جعفر بود.

زينب صغرى كه كنيه‏اش ام كلثوم بود.

مادر اين چهار تن فاطمه زهرا دختر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اولين زوجه على عليه السلام بود و تا فاطمه عليها السلام در قيد حيات بود آنحضرت زوجه ديگرى در اختيار نداشت .ـمحمد حنفيه كه كنيه‏اش ابو القاسم و مادرش خوله دختر جعفر بن قيس حنفيه است.

6 و 7ـ عمرو رقيه كه توأم (دو قلو) بدنيا آمدند و مادرشان ام حبيب دختر ربيعه است.

8 و 9 و 10 و 11ـ عباس (حضرت ابو الفضل) و جعفر و عثمان و عبد الله كه هر چهار تن در كربلا بدرجه رفيعه شهادت نائل آمدند و مادرشان ام البنين دختر حزام بن خالد كلابى است كه در رثاء فرزندانش گويد:

يا من راى العباس كر على جماهير النقد 
و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد 
انبئت ان ابنى اصيب برأسه مقطوع يد 
ويلى على شبلى امال برأسه ضرب العمد 
لو كان سيفك فى يديك لمادنى منه احد

و على عليه السلام ام البنين را برهنمائى عقيل تزويج نمود چون عقيل بانساب عرب آشنا بود حضرت باو فرمود كه براى من زنى اختيار كن تا فرزند شجاعى آورد عرض كرد ام البنين كلابيه را تزويج كن كه از پدران او شجاعتر كسى در قبائل عرب نبوده است و مقصود على عليه السلام وجود حضرت ابو الفضل بود كه با برادران ديگرش در ركاب با سعادت حسين عليه السلام در كربلا شربت شهادت نوشيدند سيد جعفر حلى ضمن قصيده غرائى در مورد شجاعت عباس عليه السلام كه از پدرش ارث برده بود گويد:

بطل تورث من ابيه شجاعة 
فيها انوف بنى الضلالة ترغم‏ 
فى كفه اليسرى السقاء يقله‏ 
و بكفه اليمنى الحسام المخذم‏ 
قسما بصارمه الصقيل و اننى‏ 
فى غير صاعقة السماء لا اقسم.

12ـ يحيى كه مادرش اسماء بنت عميس بود و يحيى در كودكى پيش از شهادت پدرش از دنيا رفت .اسماء قبلا زوجه جعفر بن ابيطالب بود پس از شهادت‏جعفر در جنگ موته ابو بكر او را تزويج كرد و محمد از او بوجود آمد پس از وفات ابو بكر على عليه السلام اسماء را بحباله نكاح خود در آورد.

13 و 14ـ ام الحسن و رمله مادرشان ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى است.

15ـ16ـمحمد اصغر مكنى بابو بكر و عبد الله مادرشان ليلى دختر مسعود دارميه و هر دو در كربلا بشهادت رسيدند.

17 تا 27ـ نفيسه،زينب صغرى،رقيه صغرى،ام هانى،ام كرام،جمانه،امامه،ام سلمه،ميمونه،خديجه،فاطمه كه از زنان ديگر آنحضرت بودند و اعقاب على عليه السلام فقط از پنج تن از اولاد او يعنى حسنين عليهما السلام و محمد حنفيه و حضرت ابو الفضل و عمر ميباشد (3) .

پى‏نوشتها:

(1) اين كتاب تا كنون دو مرتبه بوسيله انتشارات فراهانى بقطع وزيرى و جيبى چاپ شده است .

(2) اين كتاب چهار مرتبه بوسيله انتشارات فروغى بطبع رسيده است.

(3) ارشاد مفيد جلد 1 باب 4ـاعلام الورى

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 22:11 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _18. سخنى چند با اهل سنت (یاهو)

 

 

سخنى چند با اهل سنت

فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولو الالباب.

(سوره زمر آيه 18)

ما در اين فصل از برادران محترم اهل سنت تقاضا مينمائيم كه ذهن خود را از هر گونه انديشه و ايده‏اى خالى ساخته و سپس بحكم عقل و منطق مانند شخص بى طرفى به نحوه استدلالات ما كه در فصول مختلفه كتاب بدانها اشاره شده است توجه نموده و از روى عقل سليم در اينمورد قضاوت فرمايند و چنانكه آيه شريفه فرمايد (فيتبعون احسنه) اگر سخنان ما مورد پسند آنان واقع گرديد آنها را بدون اعمال تعصب بپذيرند و يقينا ميتوان گفت كه چنانچه حضرات سنيان تعصب خشگ و تقليد بيجا را كنار گذاشته و در رد و قبول مطالب عقل و منطق را جايگزين آن گردانند بطور حتم از مندرجات اين كتاب با حسن نيت استقبال كرده و در افكار و عقايد خود تجديد نظر خواهند نمود و منظور نگارنده از شرح عقايد فريقين تشديد اختلاف و يا ايجاد تفرقه و پراكندگى ميان مسلمين نيست بلكه هدف و مقصود اصلى توضيح و بيان حقيقت امر و راهنمائى و نصيحت برادران محترم است و در هر حال فريقين بايد وحدت خود را در برابر ملل غير اسلامى و غير مذهبى كاملا حفظ نمايند كه از وصاياى پيغمبر اكرم حفظ و نگهدارى كلمة التوحيد و توحيد الكلمة است.

برادران عزيز:

در اينكه هر كسى بايد معتقدات خود را محترم شمارد شكى نيست ولى بايد دانست كه چه بسا برخى از معتقدات پايه علمى و منطقى نداشته و از دوران كودكى‏در اثر تربيت محيط خانواده و اجتماع در مغز اشخاص جايگزين ميگردد و مسلما تغيير چنين افكارى در اثر عادت و استمرار كه براى انسان طبيعت ثانوى ميباشد بآسانى صورت نگرفته بلكه مستلزم جهد و كوشش در كشف حقيقت و تحقيق و تتبع در ماهيت ايدئولوژى‏هاى مختلف و انتخاب منطقى‏ترين نظريات خواهد بود و در اين راه بايد هر گونه تعصب خشگ و غير منطقى كه آدمى را از رسيدن بحقايق و واقعيات باز ميدارد كنار گذارده شود.

بحث و تحقيق در باره امامت و خلافت اسلامى در اين كتاب مخصوصا در فصول گذشته اين بخش بقدرى كه كسالت آور نباشد بعمل آمد و تمام مطالب آن كه مورد استدلال ما بود از كتب معتبره اهل سنت روايت شد و از منابع تشيع چيزى نقل نگرديد اكنون نيز بدون حب و بغض از شما مى‏پرسيم كه اگر بعقيده شما خلافت بايد بشورا و اجماع گذارده شود پس چرا عمر را اجماع مسلمين خليفه نكرد بلكه او بوصيت ابو بكر خليفه شد؟

شما ميفرمائيد پيغمبر خليفه‏اى تعيين نكرده بود و ابو بكر را اجماع مسلمين خليفه نمود ما مى‏پرسيم چرا ابو بكر از پيغمبر تبعيت نكرد و خلافت را پس از خود بشورا واگذار ننمود؟

ابو بكر در نامه‏هاى خود مى‏نوشت از جانب ابو بكر خليفه رسول خدا پس اگر پيغمبر خليفه معين نكرده بود ابو بكر چرا خلافت خود را منسوب به پيغمبر ميدانست؟

جريان انتخاب خليفه پس از عمر بشكل تازه‏اى در آمد او خلافت را در شوراى شش نفرى محدود نمود و مخالفين از آنها را محكوم بقتل دانست.

اگر خلافت باجماع و شورا حاصل ميشود بايد همه مردم در آن شركت كنند تشكيل شوراى شش نفرى چه معنى داشت؟گذشته از اين آراء اكثريت در هر شورائى معتبر و قابل اجراء است ديگر كشتن اقليت و مخالفين يعنى چه؟

در فصول پيشين ثابت شد كه امامت منصب الهى است و امام را نميتوان از طريق اجماع و شورا انتخاب نمود و چنانچه اين امر باجماع هم واگذار ميشد اجماع‏حقيقى فقط در باره خلافت على عليه السلام بوقوع پيوست كه عموم مردم برضايت و ميل خود بخانه وى هجوم كرده و باصرار زياد با آنحضرت بيعت نمودند چنانكه خودش فرمايد:انبوه مردم چون يال كفتار بود و از فشار آنها دو طرف جامه و رداى من پاره شد.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله موقع رحلت كاغذ و دواتى ميخواست تا چيزى بنويسد عمر ضمن اهانت بآنحضرت گفت احتياجى بوصيت نيست كتاب خدا ما را كافى است!

ما مى‏پرسيم اگر وصيت لازم نبود و كتاب خدا كافى بود پس وصيت ابو بكر و عمر در موقع وفاتشان بر خلاف اين قول بود و معنى قرآن و علم آنرا كسى بهتر از على عليه السلام نميدانست زيرا قرآن به پيغمبر نازل شده و آنحضرت نيز فرموده بود:انا مدينة العلم و على بابها فمن اراد العلم فليات الباب (1) .

و باز از برادران محترم سنى مى‏پرسيم اگر شما براى امامت و خلافت منشاء الهى قائل نبوده و جانشين پيغمبر را معصوم و مؤيد از جانب خدا نميدانيد در اينصورت خلفاى ثلاثه چه امتيازى بصحابه و مردم ديگر داشته‏اند كه اكنون نيز شما در صدد دفاع از آنها هستيد و چه بسا علماى عامه از نظر سواد و معلومات بر خلفاء ترجيح دارند و يقينا سواد و معلومات فخر رازى و زمخشرى و ابن ابى الحديد و امثالهم در امور دينى خيلى بيشتر از عثمان و خلفاى ديگر بوده است و بطوريكه در فصل يكم اين بخش گفته شد امام و جانشين پيغمبر رهبرى ملت اسلامى را بايد در سه جهت«از لحاظ حكومتـبيان معارف و احكامـارشاد حيات معنوى) بعهده بگيرد و اگر كسى از جانب خدا پشتيبانى نشود و معصوم نباشد از انجام چنين مأموريتى عاجز و در مانده خواهد شد حتى صرف نظر از بيان معارف و احكام،و ارشاد حيات معنوى از نظر حكومت ظاهرى و حل و فصل اختلافات مردم نيز نخواهد توانست وظيفه‏اش را انجام دهد همچنانكه خلفاء نتوانستند و دست نياز بدامن حلال‏مشكلات مرتضى على زدند و در هر مطلب بغرنج و معضلى از نظر صائب و واقع بين او استفاده كردند و بنا بنقل علماء و مورخين عامه عمر در 26 مورد گفت لو لا على لهلك عمر و همچنين در جنگهاى ايران و روم كه مضطرب و درمانده شده بود از على عليه السلام جوياى راه حل منطقى شد و آنحضرت او را ارشاد و هدايت نمود و بهمين سبب است كه خداوند فرمايد:افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى (2) ؟آيا كسى كه بسوى حق هدايت ميكند براى متابعت سزاوار است يا آنكه خود راه را نميداند تا اينكه هدايت شود؟

و جاى تعجب است كه ابن ابى الحديد با آنهمه تحقيق و تتبع،در مقدمه شرح نهج البلاغه گويد :الحمد لله الذى قدم المفضول على الافضل.سپاس خدايرا كه مفضول را بر افضل (ابو بكر را بر على) ترجيح داد و مقدم شمرد.در صورتيكه پاسخ اين سخن در آيه مزبور داده شده است كه خداوند افضل را براى متابعت و پيروى سزاوار ميداند نه مفضول را و اين كلام ابن ابى الحديد نسبت ناروائى است كه او بساحت قدس حضرت احديت داده است زيرا ترجيح و تقدم مفضول بر فاضل (چه رسد بر افضل) نه تنها بر خلاف حكمت الهى است حتى در ميان مردم نيز چنين ترجيحى بر خلاف عقل و منطق شمرده ميشود و اين حزب سقيفه بود كه چنين تصميمى را اتخاذ كرد و مفضول را بر افضل مقدم شمرد!

برادران سنى ما ملاحظه ميفرمايند كه استدلالات ما همگى متكى بعقل و منطق بوده و مداركى هم كه براى اثبات مطالب خود در تمام فصول اين كتاب ارائه ميدهيم عموما مستند بكتب معتبره عامه ميباشد و با اينكه در اينمورد كتب اماميه پر از دلائل محكم و متقن است مع الوصف براى جلوگيرى از هر گونه عذر و بهانه‏اى از نقل آنها صرف نظر نموديم.البته حقيقت امر نزد محققين معلوم است و امروز حفظ صورت ظاهر براى صلاح اسلام و مسلمين است و رفتار خود على عليه السلام نيز با خلفاء بهمين نظر بوده است.

اگر خلافت ظاهرى باجتماع چند قبيله در سقيفه تحقق يافت بايد دانست كه‏خلافت حقيقى الهيه يعنى ولايت منصب الهى است و على عليه السلام بولايت منصوب شده و باتفاق كل فرق اسلامى افضل و اعلم و اعدل و اشجع و اقضى و اتقاى كل صحابه بوده است همچنانكه شاعر گويد:

هو فى الكل امام الكل‏ 
من ابو بكر،و من كان عمر؟

پس لازم و واجب است كه عموم فرقه‏هاى اسلامى وصيت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را در مورد قرآن و عترت خود كه فرمود:انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى (3) جامه عمل بپوشانند و از تفرقه و پراكندگى در راه‏هاى مختلف خود دارى نموده و همگى بيك شاهراه اصلى و مستقيم كه ولايت ائمه معصومين عليهم السلام است قدم گذارند تا بسعادت دارين نائل گردند همچنانكه گفتار خداى تعالى شاهد و مؤيد اين مطلب است كه فرمايد:و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون (4) .

و البته اينست راه راست من پس شما از آن متابعت كنيد و راههاى ديگر را پيروى مكنيد كه آن راهها شما را از راه حق متفرق سازد خداوند شما را براه خود سفارش كرد تا شايد پرهيزكار باشيد.

نگارنده نيز در پايان اين فصل به برادران اهل سنت گويد برادر جان:

من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم‏ 
تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال.

پى‏نوشتها:

(1) جامع الصيغر سيوطى جلد 1 ص 374ـمناقب ابن مغازلى ص 83ـفصول المهمه و كتب ديگر.

(2) سوره يونس آيه 35

(3) مستدرك صحيحين جلد 3 ص 109ـمناقب ابن مغازلى ص 234

(4) سوره انعام آيه 153

دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 22:10 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _17. دو دليل عقلى و اصولى (یاهو)

 

 

دو دليل عقلى و اصولى

قل هذه سبيلى ادعو الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى.

(سوره يوسف آيه 108)

در اين فصل صرف نظر از كليه مباحث گذشته در باره ولايت على عليه السلام و بدون استناد بآيات و روايات وارده فقط به بحث عقلى و استدلالى پرداخته و نتيجه را بمعرض قضاوت بى طرفانه ميگذاريم؟

دليل يكم:

در اينكه خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله صاحب وحى و قرآن بوده و عالم برموز آفرينش و اولين شخصيت بشرى از نظر كمال و اخلاق بود ميان تشيع و تسنن اختلافى نيست.

اكنون ميگوئيم جانشين پيغمبر صلى الله عليه و آله پس از آنحضرت هر كسى باشد لا اقل بايد آدم درستكارى باشد.براى اينكه بنفع حريف سخن گفته باشيم از كليه شرايط لازمه امامت صرف نظر كرده و فقط درستكارى را ملاك عمل قرار ميدهيم زيرا كسى كه درستكار هم نباشد اصلا شايستگى دخالت در هيچ كار مردم را ندارد چه رسد باينكه در مسند پيغمبر بنشيند و البته اين سخن مورد قبول تمام مردم روى زمين خواهد بود بدليل اينكه اصل بر اينست كه همه مردم درستكار باشند حال اشخاص عادى فاقد صفت مزبور شدند چندان مهم نيست اما بر خليفه مسلمين يعنى بر كسى كه ادعاى جانشينى پيغمبر را داشته و مسند آنحضرت را اشغال كرده است فرض و حتم است كه امين و درستكار باشد و اين امانت و درستكارى تنها در مورد خليفه بلا فصل نيست بلكه شرط دائمى و اصلى خلافت است كه تمام جانشينان پيغمبربايد صديق و امين باشند،از نشانه‏ها و علائم درستكارى اينست كه شخص امين بحق خود قانع بوده و بحقوق ديگران تجاوز نميكند.از طرفى اگر چيزى يا مقام و عنوانى تماما و فى نفسه مورد ادعا و تصاحب دو نفر قرار گيرد نظر بمحال بودن اجتماع ضدين نميتوان ادعاى هر دو نفر را صحيح دانست.

مثلا اگر دو نفر (در زمان واحد) هر يك جداگانه ادعاى مالكيت ششدانگ خانه‏اى را داشته باشند و يا ادعاى رياست يك كارخانه و يا مديريت شركتى را بكنند نميتوان سخن هر دو را صحيح دانست زيرا ششدانگ خانه يا مال اولى است و يا متعلق بدومى است و رئيس كارخانه و مدير شركت نيز يكى از آندو تن خواهد بود و هر دو نفر در ادعاى خود صادق نميباشند (1) .

اكنون پس از تمهيد اين مقدمات به بيان مطلب مى‏پردازيم.

اختلافى كه پس از رحلت رسول اكرم در ميان امت اسلام بوجود آمد (اگر چه اين اختلاف در زمان حيات آنحضرت نيز بالقوه وجود داشته است) مسأله خلافت و جانشينى پيغمبر صلى الله عليه و آله بود بعقيده تشيع خليفه بلا فصل على عليه السلام است و بعقيده تسنن ابو بكر اولين جانشين پيغمبر است يعنى على عليه السلام مدعى بود كه مقام امامت منصب الهى است و رسول اكرم صلى الله عليه و آله بامر الهى مرا بجانشينى خود تعيين و معرفى نموده است ابو بكر نيز بنا بعقيده خود و بحكم اجماع سقيفه اين مقام را حق خود ميدانست!و ما قبلا ضمن تمهيد مقدمات ثابت كرديم كه بنا بمحال بودن اجتماع ضدين نميشود ادعاى هر دو نفر صحيح باشد و ناچار يكى از آن دو در ادعاى خود كاذب بوده و در نتيجه خلافت بلا فصل حق او نخواهد بود و اين مسأله مانند يك مسأله رياضى حل شده است كه دو جواب مختلف پيدا كرده است يعنى بعقيده تشيع خليفه بلا فصل على عليه السلام بوده و ابو بكر در دعوى خود كاذب است و بعقيده تسنن ابو بكر بحكم اجماع خليفه اول ميباشد.آنانكه اندك اطلاعى از رياضيات مقدماتى دارند ميدانند كه در حل مسائل رياضى براى حصول اطمينان از صحت حل آن پس از بدست آوردن جواب مسأله آنرا با مفروضات مسأله تطبيق و عمل ميكنند اگر درست در آمد حل آن مسأله صحيح بوده و الا غلط ميباشد.

براى روشن شدن مطلب يك مسأله ساده اعمال اربعه را ذيلا حل نموده و سپس بتوضيح مى‏پردازيم .

مسأله:

بزازى 50 متر پارچه خريد از قرار مترى 40 ريال،موقع فروش 20 متر آنرا مترى 45 ريال فروخت تعيين كنيد بقيه پارچه را مترى چند بفروشد تا جمعا 340 ريال سود برد؟

حال فرض كنيد دو نفر محصل اين مسأله را حل كرده و جواب آنرا يكى 48 ريال و ديگرى 60 ريال در آورده است و چنانكه گفته شده مسلما نميشود هر دو صحيح باشد و حتما يكى از اين دو جواب غلط است و براى تعيين صحت و سقم آنها بايد هر دو جواب را با مفروضات مسأله آزمايش كنيم تا هر كدام از آندو با مفروضات مزبور وفق داد صحيح بوده و الا آن جواب غلط خواهد بود.

اگر جواب اولى يعنى 48 ريال را آزمايش كنيم با مفروضات مسأله وفق ميدهد زيرا بزاز 50 متر پارچه خريده و هر مترى 40 ريال پول داده پس جمع پرداختى بزاز دو هزار ريال (40 2000*50) ميباشد و چون قرار است 340 ريال هم سود برد پس بايد تمام پارچه را بمبلغ دو هزار و سيصد و چهل ريال (340 2340+2000) بفروشد.

از طرفى 20 متر از آن پارچه را مترى 45 ريال فروخته است پس پولى كه از اين بابت گرفته نهصد ريال (45 900*20) ميباشد حال بقيه پول را كه يكهزار و چهار صد و چهل ريال است (900 1440ـ2340) بايد از بقيه پارچه كه 30 متر (20 30ـ50) است بدست آورد در اينصورت بايد مترى 48 ريال بفروشد زيرا (30 48:1440) پس اين جواب كاملا درست است.اما اگر جواب دومى مسأله يعنى 60 ريال را حساب كنيم پول فروش بقيه پارچه يكهزار و هشتصد ريال (60 1800*30) ميشود كه با پول فروش 20 متر اولى دو هزار و هفتصد ريال (900 2700+1800) ميشود و چون پرداختى بزاز را از آن كم كنيم سود بزاز بدست ميآيد كه هفتصد ريال (2000 700ـ2700) ميشود و اين جواب دومى يعنى 60 ريال غلط است زيرا فرض بر اين بود كه بزاز 340 ريال سود كند نه 700 ريال.

اكنون جواب تشيع و تسنن را در حل مسأله خلافت بلا فصل كه مانند مسأله رياضى حل شده است با مفروضات آن مسأله كه در مقدمه اين فصل گفته شد آزمايش ميكنيم تا ببينيم كداميك از اين دو جواب صحيح ميباشد.

اگر عقيده تشيع را بپذيريم با مفروضات مسأله وفق ميدهد زيرا بعقيده تشيع از دو نفر مدعى خلافت (على و ابو بكر) على عليه السلام راست ميگفت و خلافت حق او بود و ابو بكر اجحاف ميكرد و در نتيجه آدم درستكارى نبود كه جانشين پيغمبر باشد لذا تشيع على عليه السلام را بخلافت بلا فصل پذيرفته و ابو بكر را در ادعاى خود كاذب و او را غاصب ميداند.

اما چنانچه عقيده تسنن را كه جواب دوم مسأله است بپذيريم با مفروضات آن وفق نميدهد زيرا بعقيده اهل سنت اگر ابو بكر در ادعاى خود راستگو و صديق بود در اينصورت بايد بگويند على عليه السلام دروغ ميگفت و ميخواست بحق ابو بكر تجاوز كند در نتيجه على عليه السلام آدم درست كار و امين نبود كه جانشين پيغمبر باشد.

ما از اهل سنت مى‏پرسيم در صورتيكه على عليه السلام درستكار و امين نبود و ميخواست بحق ابو بكر تجاوز كند چرا پس از خلفاى ثلاثه بسراغ او رفتند و با هزار لابه و التماس او را خليفه كردند؟

مگر در مقدمه نگفتيم كه جانشين پيغمبر بايد درستكار باشد و چنين جانشينى بايد هميشه و در هر مقام درستكار باشد چه خليفه اول شود چه خليفه چهارم چه خليفه دهم.پس مى‏بينيم كه جواب اهل سنت با مفروضات مسأله جانشينى وفق نميدهد و از طرفى چون على عليه السلام را بدرستكارى و در نتيجه بخلافت پذيرفته‏اند و در اينمورد با شيعه اشتراك نظر دارند لذا ابو بكر خواه نا خواه از امر خلافت مردود و بر كنار خواهد بود.

بعضى از اهل سنت براى رهائى از اين بن بست گفته‏اند كه خود على عليه السلام بخلافت ابو بكر راضى شد و با او بيعت نمود!

ما در پاسخ آنان گوئيم كه اولا بطلان اين سخن بسيار واضح و آشكار است زيرا برابر اخبار وارده از اهل سنت على عليه السلام را چند مرتبه اجبارا نزد ابو بكر بردند و حتى مدتى كه حضرت زهرا عليها السلام در قيد حيات بود آنجناب بيعت نكرد.

ثانيا بيعت باجبار دليل رضايت نميشود و از كلام آنحضرت معلوم ميشود كه اين بيعت باجبار بوده و چاره‏اى جز اين نداشته است چنانكه سابقا در خطبه شقشقيه بيان گرديد كه چگونه از خلفاى ثلاثه شكايت و تظلم نموده است و همچنين در خطبه‏هاى ديگر نيز نا رضايتى خود را از آنها اظهار داشته است كما اينكه در خطبه 215 فرمايد:اللهم انى استعديك على قريش فانهم قد قطعوا رحمى و اكفؤا انائى و اجمعوا على منازعتى حقا كنت اولى به من غيرى.يعنى خدايا از تو يارى ميطلبم بر قريش كه رحم مرا قطع كردند و اساس خلافتم را بر هم زدند و براى منازعه با من اجماع نمودند و حقى را كه من از ديگران بآن سزاوارتر بودم بردند .

و باز در خطبه‏اى كه پس از بيعت با آنحضرت بالاى منبر ايراد كرده است فرمايد:لا يقاس بال محمد صلى الله عليه و آله من هذه الامة احد و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا،هم اساس الدين و عماد اليقين،اليهم يفى‏ء الغالى و بهم يلحق التالى،و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة،الآن اذ رجع الحق الى اهله و نقل الى منتقله.يعنى كسى از اين امت بآل محمد عليهم السلام مقايسه نميشود و آنانكه پيوسته از نعمت (علم و هدايت) آنها بهره‏مند ميشوند با آنان برابرى نميكنند،آنها اساس و پايه دين و ستون ايمان و يقين مى‏باشند،افراط گران بايد بسوى آنها برگردند و عقب ماندگان و وا ماندگان بدانها ملحق شوند،خصايص امامت حق ايشان است و وصيت و وراثت پيغمبر در باره آنها است،الان (كه من بخلافت رسيده‏ام) حق بسوى اهلش برگشته و بمحل خود نقل گرديده است. (خطبه 2)

دليل دوم:

فرض كنيم بنا بعقيده اهل سنت امامت موهبت و منصب الهى نيست پيغمبر صلى الله عليه و آله هم براى ملت اسلام جانشينى معين نكرده بود لذا انتخاب خليفه باجماع مسلمين در سقيفه بنى ساعده واگذار شده بود.

اولا چون انتخاب جانشين پيغمبر مربوط بكليه مسلمين بود بايستى تمام قبائل مسلمان عرب در آن شورى شركت ميكردند تا عقيده و نظريه اكثريت معلوم ميگرديد در صورتيكه قبيله خزرج و بنى هاشم و مسلمين ساير شهرهاى اسلامى مانند مكه و نجران و يمن و غيره از آن بى خبر بودند و گروهى از صحابه نيز با ابو بكر بيعت نكردند چنانكه يعقوبى در تاريخ خود مينويسد :قد تخلف عن بيعة ابى بكر قوم من المهاجرين و الانصار و مالوا مع على بن ابيطالب (2) .خود حضرت امير عليه السلام در اينمورد بابو بكر خطاب كرده و فرمايد:

فان كنت فى الشورا ملكت امورهم‏ 
فكيف بهذا و المشيرون غيب

يعنى اگر تو در شوراى سقيفه صاحب امور مردم شدى اين چه جور شورائى بود كه مشورت كنندگان غايب بودند.

جريان امور در سقيفه به بلوا و توطئه و تبانى بيشتر شبيه بود تا بيك شوراى حقيقى زيرا ابو بكر و عمر و ابو عبيده قبلا نقشه آنرا طرح كرده بودند كه خلافت را از دست بنى هاشم خارج سازند و به ترتيب آنرا تصاحب نمايند چنانكه عمر هنگاميكه‏شوراى شش نفرى را تشكيل ميداد گفت اگر ابو عبيده زنده بود خلافت حق او بود و اين قول تنها از محققين شيعه نيست بلكه علماى معتزله مخصوصا ابن ابى الحديد بدين مطلب اشاره كرده حتى پرفسور لاميس مستشرق معروف نيز پس از تحقيقات زياد وجود چنين قرار داد محرمانه قبلى را تأييد كرده است بنا بر اين اسم اين اجماع را كه دستاويز اهل سنت است نميتوان شورا گذاشت كه عده معدودى در يك محل سر پوشيده جمع شوند و با جدال و هياهو يكى را بخلافت انتخاب كنند در صورتيكه اگر هم واقعا ميخواستند بوسيله آراء مردم كسى را انتخاب نمايند لازم بود همچنانكه در عصر حاضر در كشورهاى جهان مرسوم است قبلا روز تشكيل شورا را باطلاع همگان ميرسانيدند اگر چه اصل موضوع يعنى انتخاب امام از اختيار و صلاحيت شوراى حقيقى هم خارج است.

ثانيا فرض كنيم كه اين اجتماع،شوراى حقيقى بود و واقعا هم بارى انتخاب خليفه تشكيل شده بود!

آيا كسى كه براى اين امر خطير و مهم انتخاب ميشود نبايستى نسبت بساير مسلمين از نظر صفات روحى و ملكات نفسانى و سجاياى اخلاقى امتياز و فضيلتى داشته باشد؟

ما از اهل سنت مى‏پرسيم چه كسى افضل و بهتر امت بود؟

آيا در شجاعت و سخاوت و قضاوت و حكمت و علم و عدل و تقوى و ساير صفات عاليه مقدم بر على عليه السلام كسى وجود داشت؟مگر مورخين و محدثين عامه نقل نميكنند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:اعلمكم على،افضلكم على،اعدلكم على،اقضاكم على،اتقيكم على و هكذا ...پس با بودن تمام اين صفات در وجود على عليه السلام چرا ديگرى را انتخاب كردند؟مگر خود ابو بكر بروايت غزالى و ابن ابى الحديد و ديگران بالاى منبر نگفت:اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم.يعنى مرا رها كنيد در حاليكه على در ميان شما است من بهترين شما نيستم . (3) بفرض اينكه براى جانشينى آنحضرت نصى هم وجود نداشت افضليت او بر تمام مسلمين كافى بود كه از طريق شورا هم كه باشد او را براى خلافت انتخاب كنند چنانكه ابن ابى الحديد گويد :انه (على عليه السلام) كان اولى بالامر و احق لا على وجه النص بل على وجه الافضلية فانه افضل البشر بعد رسول الله و احق بالخلافة من جميع المسلمين (4) .

يعنى على عليه السلام بامر خلافت سزاوارتر و احق بود نه از جهت نص بلكه از نظر افضليت زيرا او پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله افضل تمام بشر بوده و بمقام خلافت از تمام مسلمين احق بود.

حال در اين قضيه عقل سليم چه حكم ميكند؟آيا كسى را بايد انتخاب كرد (ابو بكر) كه ميگويد اگر در گفتار و كردارم خطا كردم مرا رهنمائى كنيد يا على عليه السلام را كه ميفرمايد من در ميان شما باحكام قرآن فتوا ميدهم و در ميان مسيحيان باحكام انجيل و در بين يهود باحكام توراة بطوريكه اگر خداوند اين كتابها را بنطق آورد حكم و فتواى مرا تصديق ميكنند (5) .

خليفه مسلمين بايد در درجه اول يك رهبر و فرمانده خوبى باشد و عجز و ترس و لرز در دل و قلب او وجود نداشته باشد در اينصورت آيا ابو بكر و عمر را بايد انتخاب كرد كه بقول ابن ابى الحديد و ساير علماى عامه در احد و خيبر و حنين و ساير جنگها فرار كردند يا على عليه السلام را كه يكتنه در برابر سيل دشمن ايستادگى كرده و صدها قهرمان رزمنده را بخاك و خون كشيد و با شمشير آتشبار خود دين اسلام را بر پا نمود و مسلما اگر آنحضرت نبود اسلام با شكست قطعى مواجه ميشد چنانكه ابن ابى الحديد گويد:

الا انما الاسلام لو لا حسامه‏ 
كعفطة عنز او قلامة حافر
(6)

در غزوه خندق عمر اصرار داشت كه پيغمبر صلى الله عليه و آله با مشركين‏مكه صلح كند و ميگفت عمرو بن عبدود فارس يليل است و با او نميتوان جنگيد و بجاى اينكه در صدد دفع دشمن باشد از ترس عمرو بمدح او مى‏پرداخت و روحيه مسلمين را ضعيف ميكرد امام على عليه السلام نه تنها آن فارس يليل را بخاك هلاكت افكند بلكه خلوص نيتى از خود نشان داد كه پيغمبر فرمود پاداش ضربت على در روز خندق از اجر عبادت ثقلين افضل است.

و عجب اينكه خود عمر به ترسوئى خود و شجاعت على عليه السلام اقرار كرده و در حضور چند نفر به سعيد بن عاص كه پدرش در جنگ بدر بدست حضرت امير كشته شده بود اعتراف ميكند كه من در آنروز ميخواستم پدرت را بكشم ولى ديدم او چنان براى قتل و كشتار تلاش ميكند مثل اينكه گاوى با شاخش حمله مى‏نمايد و از شدت خشم دو طرف دهانش مانند قورباغه كف كرده بود چون او را بدينحال ديدم ترسيدم و از پيش او گريختم و او بمن گفت اى پسر خطاب كجا ميگريزى؟در اينحال على بر او حمله كرد و بخدا سوگند هنوز از جايم تكان نخورده بودم كه او را بقتل رسانيد (7) .باز هم از اهل تسنن مى‏پرسيم كه آيا براى جانشينى پيغمبر كسيكه مثل عمر بيسواد است (و ميگويد همه شما از من داناتريد حتى زنهاى پرده نشين) بايد انتخاب شود يا،على عليه السلام كه ميفرمايد:سلونى قبل ان تفقدونىـان ههنا لعلما جما. (8) در ساير صفات و شرايط لازمه نيز احدى را با آنحضرت ياراى مقايسه و برابرى نيست و اين خود دليل بر خلافت و ولايت اوست چنانكه خليل بن احمد بصرى گويد:احتياج الكل اليه و استغنائه عن الكل دليل على انه امام الكل.يعنى نيازمندى همگان باو و بى نيازى او از همه،دليل بر اينست كه او امام و پيشواى همه مردم است.

اهل سنت در اينجا از پاسخ در مانده شده و هيچگونه راه فرارى ندارند جز اينكه ميگويند على عليه السلام جوان بود و چون عده زيادى را در غزوات كشته بود لذا افكار عمومى آنزمان مخالف با خلافت او بود اما ابو بكر مرد مسنى بوده و مردم نيز از او راضى بودند.حقيقة چه سخن مضحكى است؟

اولا كثرت سن كه دليل امتياز نيست ثانيا اگر زيادى سن را ملاك خلافت بدانيم اشخاص ديگرى هم بودند كه از ابو بكر مسن‏تر بودند حتى پدر ابو بكر ابو قحافه در قيد حيات بود و نوشته‏اند كه وقتى خلافت ابو بكر را بابى قحافه تبريك گفتند گفت چگونه پسر من از ميان همه صحابه پيغمبر خليفه شده است؟گفتند براى اينكه سنش بيشتر از ديگران بود گفت با اين حساب من كه پدر او هستم بدينكار از او سزاوارترم!

بعضى از مورخين نوشته‏اند كه خود ابو بكر بپدرش كه در آنموقع در مكه بود نامه‏اى باين عنوان نوشت كه از ابى بكر خليفه رسول خدا بسوى پدرش ابى قحافه بدان كه مردم جمع شدند و مرا بعلت زيادى سن بخلافت برگزيدند!!

ابو قحافه در جواب نوشت پسرم تو در اين يك سطر نامه سه جا لغزش پيدا كرده‏اى اول اينكه نوشته‏اى خليفه رسول خدا در حاليكه رسول خدا ترا خليفه نكرده است.دوم نوشته‏اى مردم مرا بخلافت برگزيدند و اين سخن با گفتار اولى تو تناقض دارد،سوم نوشته‏اى كه اين انتخاب بجهت زيادى سن من بوده است در اينصورت من بخلافت از تو سزاوارترم چون از نظر سن پدر تو هستم (9) .

ثالثا شخص جوان براى اين مورد توجه براى خلافت نيست كه در اثر كمى سن و عدم تجربه ترسو ميشود،خام و ناپخته است،حريص مال و نادان است،گرم و سرد روزگار را نچشيده و آن تجربه و دانائى پير را ندارد.

اما در صورتيكه خود اهل سنت اقرار ميكنند كه على اعلم و اشجع و اسخى‏و اتقى است ديگر چه جاى نقص باقى ميماند؟در اينصورت جوانى نه تنها براى على عليه السلام نقص نبود بلكه موجب اولويت خلافت وى هم ميباشد زيرا آنحضرت جوان بود انرژى و نيروى بيشترى داشت و ميتوانست فعاليت زيادترى بكند يعنى اگر همان صفاتى را كه على عليه السلام داشت بفرض محال ابو بكر هم دارا بود باز حق تقدم با على عليه السلام بود زيرا فعاليت و مبارزه و پشتكار او بعلت جوانى بيشتر بود و امت اسلامى را بهتر ميتوانست رهبرى كند.

رابعا اين سخن كه افكار عمومى بعلت قتل و كشتار على عليه السلام در جنگها موافق با خلافت او نبود حرفى است بسيار پوچ و بى منطق زيرا آنحضرت كسى را بخاطر اغراض شخصى نكشته بود بلكه قتل و كشتار او در غزوات صرفا در راه خدا و براى پيشرفت دين و اعلاى كلمه توحيد بود.

خامسا علت انتخاب ابو بكر را بخلافت در آن شوراى كذائى پس از گفتگو و بحث و جدال قرابت و مصاحبت پيغمبر صلى الله عليه و آله دانستند و مهاجرين با اين استدلال انصار را پاسخ گفتند اگر ملاك خلافت قرابت پيغمبر بود باز جاى اين سؤال است كه چرا على عليه السلام را انتخاب نكردند كه هم جزو صحابه بود هم قرابت سببى داشت و هم نسبى و هم بحكم آيه السابقون السابقون اولئك المقربون اول كسى است كه دعوت پيغمبر را پذيرفته و باسلام گرويده است چنانكه خود آنجناب فرمايد:سبحان الله اتكون الخلافة بالصحابة و لا تكون بالصحابة و القرابة .آنگاه بابو بكر خطاب كرده و فرمايد:

و ان كنت فى القربى حججت خصيمهم‏ 
فغيرك اولى بالنبى و اقرب.

پى‏نوشتها:

(1) ممكن است هر دو نفر در ادعاى خود دروغگو باشند يعنى خانه بهيچيك تعلق نداشته و رئيس و مدير كارخانه و شركت هيچيك از آنها نباشد بلكه شخص ثالثى باشد اما صادق بودن هر دو محال است و اين همان ضدين است كه از نظر منطق اجتماعشان محال و ارتفاعشان امكان پذير ميباشد.

(2) گروهى از مهاجرين و انصار از بيعت ابوبكر تخلف كردند و بعلى عليه السلام رو آوردند،آنگاه از عده‏اى مانند سلمان و زبير و عمار و اباذر و مقداد و عباس بن عبد المطلب و ديگران نام مى‏برد.

(3) امام من سلونى گفت امام تو اقيلونى دو لفظ است اين و زين منطق توان بشناخت هر يك را

(4) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد اول.

(5) ينابيع المودة ص 74

(6) ترجمه اين بيت و ابيات ديگرى از قصيده خامسه در صفحات قبلى نگاشته شده است

(7) ارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 20 حديث 4

(8) علماء و مفسرين عامه مانند زمخشرى و سيوطى و ديگران نوشته‏اند كه روزى عمر گفت هر كس مهر زنان را زيادتر از چهار صد درهم بكند آن زيادتى را ميگيرم و به بيت المال ميدهم زنى از پشت پرده صدا زد اى عمر سخن تو خلاف قول خداست كه(در سوره نساء) فرمايد و ان اردتم استبدال زوج مكان زوج و اتيتم احديهن قنطارا فلا تأخذوا منه شيئا.عمر درمانده و مبهوت شد و گفت كلكم افقه من عمر حتى المخدرات فى الحجال.

(9) پيغمبر شناخته شده جلد 1 ص 110 نقل بمعنى.

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 22:9 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _16. رد دلائل اهل سنت (یاهو)

 

 

رد دلائل اهل سنت

أفمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون؟

(سوره يونس آيه 35)

اگر چه هر يك از استدلالات گذشته در فصول پيشين براى اثبات خلافت بلا فصل على عليه السلام كافى بنظر ميرسد ولى براى اتمام حجت و تكميل مباحث قبلى در اين فصل نيز برد پاره‏اى از دلائل اهل سنت كه سست‏تر از تار عنكبوت است اشاره ميشود تا حقيقت امر براى طالبان حق روشن گردد.

دليل يكمـچون ابو بكر نسبت برسول خدا فداكارى كرده و هنگام هجرت با او سفر كرده و مصاحب او و رفيق غار بود لذا از روى در قرآن نام برده شده و اين فضيلت دليل شايستگى او بر خلافت ميباشد.

رد دليل فوقـاولا چنانكه در فصل يكم اين بخش بثبوت رسيد امامت و جانشينى رسول خدا منشأ الهى دارد و امام بايد از جانب خدا تعيين شده و بوسيله پيغمبر بمردم ابلاغ گردد همانطوريكه برابر آيه تبليغ در غدير خم تعيين و ابلاغ گرديده است.

ثانيا مسافرت ابو بكر با آنحضرت طبق قرار قبلى نبوده بلكه تصادفا در راه باو برخورد كرده بود و طبرى در جزء سيم تاريخ خود مينويسد كه ابو بكر از عزيمت پيغمبر اطلاعى نداشت .

ثالثا نفس مصاحبت دليل فضيلت نميشود زيرا حضرت يوسف نيز در زندان عزيز مصر با دو نفر كافر كه بارباب انواع قائل بودند مصاحب بود كه در اينمورد خداوند از قول او فرمايد:يا صاحبى السجن ءارباب متفرقون خير ام الله‏الواحد القهار؟ (1) اى دو مصاحب و رفيق من آيا خدايان متفرق (كه شما قائليد) بهترند يا خداى يكتاى قاهر؟) پس ممكن است دو نفر هم كه با هم تضاد عقيده دارند با هم يار و مصاحب شوند.

رابعا اين سخن كه از ابو بكر در قرآن ياد شده دليل بر مذمت و طعن او است نه دليل بر فضيلت او زيرا آيه شريفه چنين است:فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا (2) يعنى خداوند پيغمبرش را موقعيكه كافران او را (از مكه) بيرون ميكردند يارى نمود و يكى از آندو تن (رسول خدا) كه در غار بودند برفيق و همسفر خود (بابو بكر كه از ترس مشركين مكه پريشان و مضطرب بود) گفت اندوهگين مباش كه خدا با ما است.

از بيان آيه معلوم ميشود كه ابو بكر از اين مصاحبت و مرافقت اتفاقى پشيمان بوده با اظهار عجز و بيم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را ناراحت مينمود و آنحضرت او را دلدارى ميداد.و اينجا سؤالى پيش ميآيد كه آيا حزن و اندوه ابو بكر براى خدا بوده و عمل نيكى محسوب ميشد يا بر عكس صرفا از ترس جان خود اندوهگين بود؟

اگر حزن او در راه خدا بود چرا پيغمبر او را از عمل نيك منصرف ميكرد و اگر از ترس جان خود بود در اينصورت اين آيه نه تنها بر فضيلت او دلالت ندارد بلكه بز دلى و ترسوئى او را ميرساند كه در نتيجه اين جبن و ضعف پيغمبر را نيز ناراحت ميكرده است و خداوند هم در آن غار مخوف پيغمبر را مورد لطف و توجه قرار داده و هيچگونه ارزشى بمصاحبت ابو بكر قائل نشده است زيرا در دنباله آيه مزبور فرمايد:فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها.پس خداوند آرامش خاطر بر پيغمبرش نازل فرمود و او را با سپاههاى غيبى كه شما نديده‏ايد تأييد نمود.طرفداران ابو بكر ميگويند خداوند آرامش و سكون خاطر را بابو بكر فرستاد نه برسولش زيرا آنحضرت احتياجى بآرامش نداشت در پاسخ ميگوئيم دنباله آيه ميفرمايد و او را بلشگرهاى غيبى تأييد كرد و چون مؤيد بلشگرهاى غيبى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است بنا بر اين نزول سكينه هم در باره آنحضرت است چنانكه در اول آيه هم ميفرمايد فقد نصره الله يعنى موقع خروج از مكه هم فقط پيغمبر مورد نصرت خدا بوده نه ابو بكر.

اما اينكه ميگويند پيغمبر احتياجى بآرامش نداشت خداوند در همان سوره صريحا نزول سكينه را در جنگ حنين به پيغمبر بيان فرموده است آنجا كه فرمايد:ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين (3) آنگاه خداوند سكون و آرامش را بر رسول خود و مؤمنين نازل فرمود.) پس همچنانكه در اين آيه علاوه بر رسول خدا بر مؤمنين هم سكينه نازل شده است در آنجا نيز اگر ابو بكر هم مشمول مفاد آن آيه بود از او هم نام برده ميشد و آيه چنين نازل ميگشت:

فانزل الله سكينته عليه و على صاحبه و يا فانزل الله سكينته عليهما و ايدهما...ولى مى‏بينيم ضمير تثنيه در كار نيست در نتيجه نزول سكينه و آرامش،و تأييد بوسيله لشگرهاى غيبى فقط در باره رسول اكرم است و ابو بكر هم با همان حالت ترس و لرز در غار باقى مانده است و ما از برادران سنى مى‏پرسيم اين چه فضيلتى است كه شما براى ابو بكر تراشيده‏ايد و اگر هم فضيلت را ملاك خلافت ميدانيد باز هم در داستان هجرت قهرمان اين صحنه پر آشوب على عليه السلام بوده است كه در همان شب مرگ حتمى را از جان و دل استقبال كرد و در فراش پيغمبر بيتوته نمود و بنا بگفته ابن ابى الحديد و ساير علماى بزرگ عامه آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله (4) در شأن او نازل گشت.فتدبروا يا اولى الابصار!

دليل دومـميگويند چون پيغمبر در روزهاى آخر زندگانى خود كه بحالت بيمارى در منزل عايشه بسترى بود ابو بكر را براى نماز خواندن با مسلمين بمسجدفرستاد بنا بر اين در واقع با همين مأموريت پيشوائى او را بر مسلمين محرز و مسلم نمود!

رد دليل فوقـاگر نماز خواندن كسى با مسلمين دليل خلافت او باشد بايد قبول كرد كه شايسته‏تر از ابو بكر هم وجود داشته و او عتاب بن اسيد بود كه هنگام فتح مكه براى خواندن نماز صبح و عشاء و مغرب پيشنماز مسلمين بود در حاليكه براى پيغمبر هم هيچگونه رادع و مانعى وجود نداشت پس كسيكه در مكه يعنى در شريفترين مكانها با وجود خود پيغمبر صلى الله عليه و آله با مسلمين نماز بخواند شايسته‏تر از ابو بكر است كه هنگام ضرورت و بيمارى رسول خدا بمنظور نماز خواندن بمسجد رفته باشد.

از طرفى ابو بكر را پيغمبر نفرستاده بود بلكه موقعى كه بلال اذان گفت حال آنحضرت خوش نبود عايشه بمؤذن گفت كه بپدرم بگو برود با مردم نماز بخواند و چون حال رسول اكرم صلى الله عليه و آله بجا آمد پرسيد چه كسى براى نماز خواندن رفته است؟

عايشه گفت چون شما حال نداشتيد من بمؤذن گفتم كه ابو بكر با مردم نماز بخواند حضرت براى اينكه مبادا ابو بكر همين نماز خواندن را دستاويز خلافت خود كند با همان حالت بيمارى در حاليكه بعلى عليه السلام و فضل بن عباس تكيه داده بود وارد مسجد شد و در اينموقع فقط تكبير اول نماز گفته شده بود كه رسول خدا وارد محراب گرديده و ابو بكر را پشت سر گذاشت و خود مشغول نماز خواندن شد و باين قسمت اخير كه پيغمبر از نماز خواندن ابو بكر با جماعت ممانعت فرمود خود اهل تسنن اعتراف دارند چنانكه ابن ابى الحديد در قصائد سبعه خود گويد:

و لا كان معزولا غداة برائة 
و لا عن صلوة ام فيها مؤخرا (5) .

يعنى على عليه السلام مثل ابو بكر نه از بردن سوره برائت معزول شد و نه از امامت نماز جماعت كه قصد آنرا كرده بود بر كنار گرديد.

نتيجه اينكه ابو بكر را عايشه براى نماز خواندن بمسجد فرستاده بود نه پيغمبرزيرا اگر آنحضرت چنين مأموريتى بابو بكر ميداد دنبال او نميشتافت و با حال بيمارى بمسجد نميرفت و او را از اينكار بر كنار نميكرد.

دليل سيمـميگويند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است.

اقتدوا باللذين من بعدى ابى بكر و عمر.يعنى پس از من باين دو نفر (ابو بكر و عمر) اقتداء كنيد!

رد دليل فوقـاگر خبر بالا صحيح باشد پس تكليف اينهمه احاديث وارده در باره ولايت على عليه السلام از خود اهل سنت چيست؟مگر ميشود هم ابو بكر و هم على عليه السلام پس از پيغمبر جانشين او شوند؟و اگر حضرت رسول صلى الله عليه و آله آندو تن را مقتداى مردم قرار داده پس غوغاى سقيفه كه باسم شورا بوجود آمد چه صيغه‏اى بود و چرا گفتند پيغمبر براى خود جانشينى تعيين نكرده است و بايد انتخاب خليفه از طريق شوراى مسلمين انجام گيرد؟از طرفى اهل سنت حديث ديگرى نقل ميكنند كه كار را بغرنجتر ميكند و آن اينست كه علاوه بر ابو بكر و عمر تمام صحابه را مقتداى مردم قرار ميدهند و ميگويند پيغمبر فرموده است:ان اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم.يعنى اصحاب من مانند ستارگان آسمان هستند كه بهر كدامشان اقتداء كنيد هدايت مى‏يابيد.

اگر اين حديث صحيح باشد ديگر چه لزومى دارد كه مردم بابو بكر بيعت كنند همه اصحاب قابل اقتداء بوده و همگى امام و جانشين پيغمبر ميباشند و در اينصورت اصلا مأمومى وجود نخواهد داشت و مسلم است كه چه هرج و مرجى بوجود خواهد آمد زيرا اصحاب از نظر مشى دينى با هم مخالف بودند سعد بن عباده با ابو بكر و عمر،طلحه و زبير با آنان،على عليه السلام نيز در جبهه واحد بوده و با همه آنها مخالف بود و با اين ترتيب تكليف مسلمين سرگردان آنروز چه بوده است؟فساد اين حديث جعلى بقدرى آشكار است كه بعضى از علماى اهل سنت نيز آنرا مجعول و ضعيف دانسته و دو تن از راويانش را مجهول الحال و كذاب گفته‏اند.

دلائل ديگرى نيز از همين قماش در باره خلفاء گفته شده است كه ذكر آنهاباعث كسالت خوانندگان و موجب اطناب كلام خواهد بود.

مباحثه مأمون الرشيد با علماى كلام و فقهاى عامه در مورد خلافت و ولايت على عليه السلام مشهور است و تقريبا بتمام دلائل سست و بى اساس اهل سنت پاسخ داده شده است از نظر مزيد اطلاع بخلاصه مباحثات مزبور ذيلا اشاره ميشود تا حقيقت امر كاملا روشن و آشكار گردد .

مباحثه مأمون با دانشمندان عامه:

اين مباحثه را شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا و احمد بن عبد ربه كه از علماى اهل سنت است در كتاب عقد الفريد حكايت كرده است كه اسحاق بن حماد گفت يحيى بن اكثم ما را جمع نمود و گفت:مأمون دستور داده است كه جمعى از اهل كلام و حديث را نزد او ببرم و من در حدود چهل نفر از علماى هر دو صنف را جمع كردم و مأمون را نيز خبر دادم مأمون بر آنها وارد شد و گفت:

اى جماعت علماء من معتقدم كه على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جانشين وى بوده است اگر سخن و عقيده مرا قبول داريد و آنرا صحيح ميدانيد شما نيز اعتراف كنيد و اگر بنظر شما اين سخن من اشكال و ايرادى دارد با دليل و برهان آنرا رد كنيد ضمنا حشمت و مقام من بهيچوجه مانع حق گوئى شما نشود فقط تقوى را پيشه كنيد و از عذاب خدا بترسيد و سخن بحق گوئيد.

اكنون ميل شما است يا شما از من سؤال كنيد و يا اجازه بدهيد من از شما سؤال كنم.گفتند ما سؤال ميكنيم.مأمون گفت شما يك نفر را انتخاب كنيد كه با من سخن گويد و چنانچه در جائى بخطا رفت شما كمك كنيد و از او پشتيبانى نمائيد پس يكى از آن گروه چهل نفرى بسخن در آمد و گفت:

اعتقاد ما اينست كه پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله ابو بكر بهترين مردم است زيرا روايتى هست كه تمام صحابه آنرا نقل نموده‏اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود پس از من باين دو نفر (ابو بكر و عمر) اقتداء كنيد بنا بر اين بايد آن دو نفر بهترين خلق باشند تا مردم بآنها اقتداء كنند!

مأمون گفت روايات و احاديث زياد است و همه آنها از سه صورت خارج نيست‏يا همه اخبار صحيح است،يا همه آنها جعلى و باطل است و يا بعضى صحيح و برخى باطل است.

اگر تمام اخبار و روايات صحيح باشد پس اين اختلافات از كجا ناشى شده است و چرا بعضى اخبار ناقض بعضى ديگرند و اگر تمام آنها باطل باشد لازم ميآيد بطلان دين و كهنه شدن شريعت مطهره،پس بعضى از روايات و اخبار صحيح و پاره‏اى هم باطل است و آنكه صحيح است بايد متكى بدليل و برهان باشد و الا باطل و جعلى خواهد بود.

حال در مقام تجسس دليل بر ميآئيم و چون بمضمون اين حديثى كه شما گفتيد نگاه ميكنيم مى‏بينيم صدور چنين خبرى از شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله كه اعقل عقلاء است شايسته نيست زيرا كه اقتداء كردن بدو نفر در يكوقت محال است و آن دو نفر يا من جميع الجهات متحد بودند و يا با هم اختلافاتى داشتند در صورت اول لازم ميآيد كه آندو تن از نظر شكل و جسم و شعور و فكر يكى باشند كه آنهم محال است و در صورت دوم اگر اقتداء بيكى شود بديگرى نشده است و چگونه هر دو بر حق ميباشند در حاليكه از نظر عقيده با هم اختلاف داشتند عمر بابو بكر گفت خالد بن وليد را بجهت قتل مالك بن نويره عزل كن و گردنش بزن ابو بكر قبول نكرد عمر متعه زن و حج را تحريم نمود و ابو بكر نكرد ابو بكر بعد از خود خليفه معين كرد و عمر را بجا گذاشت ولى عمر خلافت را در شوراى شش نفرى محصور نمود و هكذا...ديگرى گفت از رسول خدا روايت شده است كه فرمودند:لو كنت متخذا خليلا لاتخذت ابا بكر خليلا. (اگر براى خود دوستى اختيار ميكردم يقينا ابو بكر را دوست خود قرار ميدادم.) .

مأمون گفت اين روايت نيز شايسته نيست كه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله صادر شده باشد زيرا مشهور بين الفريقين است كه آنحضرت عقد اخوت و برادرى در ميان صحابه انداخت و على عليه السلام را با خود برادر نمود و فرمود من ترا براى خود برادر نمودم،حالا ببين كداميك از اين دو روايت حق و كداميك باطل است؟ديگرى از علماى حديث گفت كه على عليه السلام بالاى منبر گفت بهترين امت بعد از پيغمبر ابو بكر و عمر بودند؟

مأمون گفت محال است كه آنحضرت چنين سخنى گفته باشد زيرا اگر اين دو نفر از همه بهتر بودند چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله عمرو عاص را امير آنها كرد و اسامة بن زيد را بر آندو فرمانده نمود و باز چرا على عليه السلام پس از پيغمبر ميگفت من براى جانشينى پيغمبر بهتر و سزاوارترم و اگر بيم آن نبود كه عده كثيرى از دين برگردند حق خود را از آنها ميگرفتم و در جاى ديگر فرمود من باين امر احقم زيرا كه خدا را بندگى و پرستش ميكردم در حاليكه اين دو نفر كافر و بت پرست بودند.ديگرى گفت:خبرى بما رسيده است كه پيغمبر فرمود ابو بكر و عمر دو آقاى پيران بهشت هستند!!

مأمون گفت اين حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست زيرا در بهشت پيرى وجود ندارد و پيغمبر با شجعيه كه زن پيرى بود فرمود عجوزه داخل بهشت نميشود بلكه پيران جوان ميشوند و اين آيات را تلاوت فرمود انا أنشاناهن انشاء،فجعلناهن ابكارا،عربا اترابا (6) .بنا بر اين،حديث در شأن حسنين عليهما السلام است كه فريقين متفق بصحت آن هستند كه پيغمبر فرمود:الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة (7) .

ديگرى گفت پيغمبر فرموده است:اگر من مبعوث نميشدم عمر به پيغمبرى مبعوث ميشد!!

مأمون گفت اين خبر كاملا ساختگى است و محال است كه از پيغمبر باشد زيرا خداوند فرمايد :و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم (8) .يعنى ما پيش از فرستادن هر پيغمبرى از او ميثاق نبوت را گرفته‏ايم.در اينصورت چگونه كسى كه از او ميثاق نبوت گرفته نشده به پيغمبرى مبعوث ميشد؟ديگرى گفت رسول خدا فرموده است اگر عذاب خدا نازل شود جز عمر بن خطاب كسى نجات نيابد!

مأمون گفت اين خبر بر خلاف آيه قرآن است زيرا خداوند به پيغمبرش فرمايد:

ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم (9) .يعنى اى پيغمبر تا تو در ميان امت هستى خداوند آنها را عذاب نميكند و از مفاد آيه چنين نتيجه بدست ميآيد كه وجود شريف پيغمبر صلى الله عليه و آله مانع نزول عذاب است در اينصورت بفرض اينكه عذاب نازل شود فقط خود آنحضرت نجات يابد و ديگران (من جمله عمر) دچار عذاب شوند.

ديگرى گفت رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت دادند كه عمر جزو ده نفر صحابه ميباشد كه آنها اهل بهشت‏اند.

مأمون گفت اگر چنين باشد عمر چرا حذيفه را سوگند داد كه آيا من هم جزو منافقين هستم؟اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله عمر را تزكيه كرده و به بهشت شهادت داده باشد معلوم ميشود كه عمر بقول پيغمبر اعتماد نداشته است و اين خود دليل بر كفر عمر ميباشد و كفر و بهشت با هم جمع نميشوند.

ديگرى گفت پيغمبر فرمود كه من در يك كفه ترازو قرار گرفتم و تمام امت در كفه ديگرش من از همه آنها سنگين‏تر بودم سپس ابو بكر بجاى من نشست او نيز مثل من از آنها سنگين‏تر بود بعد از او عمر قرار گرفت او نيز بهمين افتخار نائل گرديد.

مأمون گفت يا از نظر وزن بدن سنگين‏تر بودند اينكه مسلم دروغ است و بفرض محال صحيح هم باشد فضيلت نيست و يا از نظر اعمال نيك بر تمام امت برترى داشته‏اند اينهم بشهادت همگان از اولى دروغ‏تر ميباشد زيرا ميزان برترى در اسلام اعمال نيك و صالحه است و بشهادت تمام علماء و مورخين هيچكس در زهد و ورع و تقوى و عبادت و اخلاص مانند على عليه السلام نبوده است بنا بر اين افضل امت على عليه السلام خواهد بود نه ابو بكر و عمر.

دانشمندان عامه سر بزير افكنده و سخنى نگفتند مأمون كه آنها را بدين حالت‏ديد گفت چرا ساكت شديد؟گفتند تا آنجا كه توانائى داشتيم كوتاهى ننموديم.

مأمون اگر چه آنها را ساكت ديد ولى مطالبى را كه احتمال ميداد از نظر آنها رفته باشد پيش كشيد و با سؤال و جوابهاى كوتاه مقصود خود را ثابت نمود.

مأمون پرسيد پس از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله نيكوترين اعمال چه بود؟گفتند پيشدستى و سبقت در ايمان مأمون گفت آيا كسى زودتر از على عليه السلام به پيغمبر ايمان آورده است؟

گفتند ابو بكر زيرا آنروزيكه على عليه السلام زودتر از ابو بكر ايمان آورد هنوز كودك و نا بالغ بود ولى ابو بكر در سن رشد و چهل سالگى ايمان آورده است و روى اين حساب ابو بكر از نظر ايمان آوردن بر على سبقت دارد!

مأمون گفت على عليه السلام بنا بدعوت پيغمبر ايمان آورده است دعوت پيغمبر هم بنا بحكم قرآن ان هو الا وحى يوحى جز وحى الهى چيز ديگرى نبوده است و بطور حتم تا خداوند على را در خور اين تكليف نميديد پيغمبر صلى الله عليه و آله را بدينكار مأمور نمى‏نمود و اسلام على هم در طفوليت يا بالهام خدا بود و يا بدعاى پيغمبر،اگر اسلام او بالهام بود پس على عليه السلام افضل از همه است كه از همان سن كودكى شايسته الهام خداوند بوده است و اگر اسلام وى بدعاى پيغمبر صلى الله عليه و آله بود باز پيغمبر بنا بمضمون آيه فوق هر چه گويد از جانب خدا گويد و على عليه السلام برگزيده خدا و پيغمبر بوده است و رسول خدا اسلام على را بجهت وثوق و اعتمادى كه باو داشت و ميدانست كه او مؤيد من عند الله است پذيرفته است.

باز مأمون پرسيد پس از ايمان افضل اعمال چيست؟گفتند جهاد در راه خدا.

مأمون گفت آيا از تمام امت جهاد كسى بپايه جانفشانى و فداكارى على عليه السلام در صحنه‏هاى كارزار رسيده است؟آيا در جنگ بدر اغلب دشمنان را او از پاى در نياورد؟

يكى از حاضرين گفت در جنگ بدر اگر على چنين بود در عوض ابو بكر هم پهلوى پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته و تدبير مينمود!مأمون پرسيد آيا ابو بكر بتنهائى تدبير مينمود يا بشركت پيغمبر و يا اينكه پيغمبر صلى الله عليه و آله بتدبيرات وى نيازمند بود؟آنشخص گفت من پناه مى‏برم بخدا اگر يكى از اين سه حالت را بپذيرم (10) !

مأمون گفت پس اين كناره گرفتن ابو بكر از جنگ و نشستن او در سايبان چه فضيلتى دارد؟اگر تخلف از جنگ و گوشه نشستن موجب فضيلت و افتخار باشد پس خداوند چرا در قرآن از جانبازان و مجاهدين فى سبيل الله تمجيد كرده و فرموده است و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما (11) .

بعد مأمون باسحاق رو نمود و گفت اى اسحاق سوره هل اتى را قرائت كن اسحاق سوره را خواند تا رسيد بآيه و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (12) .مأمون پرسيد اين آيات در تعريف كيست؟اسحاق گفت در حق على عليه السلام نازل شده است.مأمون گفت آيا على عليه السلام موقعيكه بمسكين و يتيم و اسير اطعام مينمود بآنها گفته است كه انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا (13) ؟

اسحاق گفت چنين خبرى بما نرسيده است مأمون گفت پس مى‏بينيد كه خداى تعالى به نيت و سريرت على عليه السلام آگاه بوده و بجهت شناساندن آنحضرت بمردم از يك امر پنهانى و فضيلت باطنى وى خبر ميدهد.

مأمون گفت اى اسحاق آيا خبر مرغ بريان كه براى پيغمبر صلى الله عليه و آله آورده بودند و آنحضرت بدرگاه خدا عرض كرد خدايا محبوبترين بندگان خود را پيش من بفرست تا در خوردن اين مرغ با من شركت كند و در اينوقت على عليه‏السلام سر رسيد صحيح است؟اسحق گفت بلى .مأمون گفت قضيه از چهار صورت خارج نيست:

1ـدعاى پيغمبر صلى الله عليه و آله مستجاب شد و على كه محبوب‏تر از همه بوده بلا فاصله خداوند او را حاضر گردانيد.

2ـدعاى پيغمبر مردود شد و على عليه السلام تصادفا آنجا آمد.

3ـخدا با اينكه كسانى را بهتر از على داشت مع الوصف على عليه السلام را فرستاد.

4ـخدا فاضل و مفضول نمى‏شناخت و همينطور بيحساب على عليه السلام را فرستاد.

اى اسحاق اگر احتمال اول را بپذيرى كه مقصود ما حاصل است و از سه احتمال ديگر هر كدام را جرأت دارى و از كفر و گمراهى آن نميترسى انتخاب كن (14) .

اسحاق مدتى سر بزير افكند و سپس همان آيه ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا (15) را پيش كشيد و از اينكه خدا ابو بكر را رفيق و همصحبت پيغمبر خوانده است خواست فضيلتى براى ابو بكر بتراشد.

مأمون با چهره تعجب آميز گفت سبحان الله تا چه اندازه پايه دانش و اطلاع تو بلغت،سست و ضعيف است؟مگر حتما صاحب بكسى گفته ميشود كه در رديف هم صحبت خود يا همعقيده با او يا از نظر شخصيت از سنخ او باشد؟مگر قرآن از رفاقت يك نفر كافر با مؤمن خبر نميدهد آنجا كه فرمايد:

قال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت بالذى خلقك من تراب (16) مصاحب او در حاليكه با او محاوره و جدال ميكرد گفت آيا كافر شدى بآنكسى كه ترا از خاك آفريد؟)

سپس گفت:اما جمله ان الله معنا كه براى دلدارى ابو بكر گفته شده است‏در اثر حزن و اندوه او بوده است اكنون بگو ببينم اين حزن و پريشانى ابو بكر عمل خوب و طاعت بود يا عمل بدو معصيت؟

اگر طاعت و خوب بود چرا پيغمبر صلى الله عليه و آله از آن ممانعت ميكرد و اگر معصيت و بد بود پس چه فضيلتى در اين مصاحبت براى ابو بكر ميتوان قائل شد؟گذشته از اين خداوند در غار آرامش خود را بر كه فرستاد؟اسحاق گفت بر ابو بكر زيرا پيغمبر صلى الله عليه و آله از آن بى نياز بود.

مأمون گفت بگو ببينم آنجا كه خداوند فرمايد:و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين،ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين (17) .

(روز حنين وقتى كه از زيادى عده خودتان خوشتان آمد ولى آن زيادى هيچ سودى بشما نبخشيد و زمين با آن پهناورى بر شما تنگ شد و شما از پيش دشمن فرار كرديد و بعد از آن خدا آرامش خود را برسول خود و بر مؤمنين فرو فرستاد.) اولا فراريها چه كسانى بودند و باز ماندگان چه كسانى،ثانيا سكون و آرامش بر چه اشخاصى نازل شد؟

مگر نه اينست كه ابو بكر و عمر جزو فراريها و على و عباس و پنج نفر ديگر با پيغمبر صلى الله عليه و آله باز مانده بودند و على عليه السلام به تنهائى شمشير ميزد و عباس هم مهار مركب رسول خدا را گرفته و آن پنج نفر نيز اطراف پيغمبر پروانه وار دور ميزدند؟مگر نه اينست كه خداوند ميفرمايد آرامش خود را به پيغمبر و مؤمنين كه همين هفت نفر بودند فرو فرستادم پس چطور رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا از سكون و آرامش الهى بى نياز نبود و چرا ابو بكر شايستگى اين آرامش را پيدا نكرد؟اكنون بگو ببينم كسى كه در چنان معركه‏اى بدون كمترين ترس و لرزى يكتنه با آن گروه انبوه بجنگد و لطف و آرامش الهى شامل حالش شود افضل است يا كسيكه در غار با وجود پيغمبر شايستگى بهره‏مند شدن از آرامشى كه بآنحضرت نازل شده است نداشته باشد؟

آيا كسى كه شب هجرت را در بستر پيغمبر خوابيد و با كمال ميل و اخلاص‏جان خود را براى سلامت و نجات آنحضرت بخطر انداخت افضل است يا كسى كه در غار با وجود اينكه رسول خدا در كنارش بود ميترسيد و اندوهگين بود؟

باز مأمون گفت اى اسحاق آيا حديث ولايت را (من كنت مولاه فعلى مولاه) قبول دارى؟

اسحاق گفت بلى!مأمون پرسيد در اينصورت على عليه السلام بر ابو بكر و عمر اولويت پيدا نميكند؟

اسحق گفت مردم ميگويند اين جمله بوسيله زيد بن حارثه گفته شده است!

مأمون پرسيد پيغمبر صلى الله عليه و آله كجا اين خبر را گفته است؟اسحاق پاسخ داد در حجة الوداع.

مأمون پرسيد زيد كجا كشته شده است؟اسحاق گفت سال هشتم هجرى در جنگ موته.

مأمون پرسيد مگر جنگ موته پيش از حجة الوداع نبود؟اسحاق گفت چرا.

مأمون گفت پس چگونه ممكن است اين جمله بوسيله زيد بن حارثه گفته شود؟

سپس مأمون گفت اى اسحاق آيا حديث منزلت (انت منى بمنزلة هارون من موسى...) را صحيح ميدانى؟اسحاق گفت بلى!

مأمون گفت آيا هارون برادر پدر و مادرى موسى نبود؟اسحاق گفت چرا!

مأمون گفت على هم همينطور بود؟

اسحاق گفت نه زيرا پدر على عليه السلام ابو طالب و مادرش فاطمه بنت اسد بود يعنى پدر و مادرش غير از پدر و مادر پيغمبر بود.

مأمون گفت هارون پيغمبر هم بود آيا على عليه السلام نيز پيغمبر بود؟اسحاق گفت نه.

مأمون گفت در اينصورت على از چه راهى مانند هارون بود آيا هارون خصوصيت ديگرى هم داشته است؟

اسحاق گفت موسى هارون را در زمان حيات خود يعنى همان وقتى كه بميقات ميرفت بر تمام پيروان خود جانشين نمود ولى پيغمبر در جنگ تبوك على عليه السلام‏را فقط بر عده‏اى از ناتوانان و زنان و كودكان كه در مدينه مانده بودند جانشين خود نمود!

مأمون گفت آيا موسى هنگام رفتن بميقات گروهى را نيز همراه خود برد يا نه؟

اسحاق گفت بلى عده‏اى را برد.

مأمون گفت مگر موسى هارون را براى تمام پيروان خود حتى بآنها كه برده بود جانشين قرار نداده بود؟اسحاق گفت چرا.

مأمون گفت همين مسأله در باره على عليه السلام نيز صادق است او جانشين پيغمبر براى همه مسلمين بود چه نزد عده‏اى كه در مدينه بودند مانده باشد و چه دور از عده‏اى كه همراه رسول خدا بودند قرار گيرد.

اسحاق عاجز و درمانده شد و مأمون تا اينجا تمام فقها و علماى حديث را از هر دليلى تهيدست نمود و اشتباه آنانرا از مغز و ذهنشان بيرون آورد آنگاه با دانشمندان كلام وارد گفتگو شد و در اينجا نيز اختيار پرسش را بدست آنها داد يكى از آنها پرسيد:آيا امامت على عليه السلام مانند ساير واجبات بما نرسيده است؟

مأمون گفت چرا آنشخص پرسيد پس چرا اختلاف فقط در امامت على است و در ساير واجبات اختلافى مشاهده نميشود؟

مأمون گفت براى اينكه هيچيك از واجبات مثل خلافت مورد توجه و رغبت نبوده و بود نبود ساير واجبات بسود و زيان كسى تمام نميشود اما خلافت رياست و فرمانروائى است و هر نفسى طالب آنست و بسيار فرق است بين نماز گزاردن و رئيس قومى بودن.

ديگرى گفت از رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود:اجماع مسلمين هر چه را نيك بدانند نزد خدا نيك است و هر چه را بد و زشت بدانند نزد خدا زشت است!

مأمون گفت مقصود پيغمبر در اين حديث بايد يكى از دو احتمال زير باشد.

منظور از اجماع يا اتفاق كل مسلمانان است كه البته چنين امرى غير ممكن است زيرا هر كسى باختلاف ذات خود با ديگرى يكنوع سليقه و فكرى دارد و يا مراد عقيده گروهى از مسلمين است در اينصورت اختلاف ميان گروههاى مختلفه‏وجود خواهد داشت چنانكه شيعه على عليه السلام را مولا و مقتدا ميداند و شما ديگران را (18) .

ديگرى گفت اى خليفه آيا ميتوان معتقد بود باينكه اصحاب محمد صلى الله عليه و آله همگى خطا كرده باشند؟

مأمون گفت اينجا محل خطا نيست چون بعقيده شما آنها امامت را نه از جانب خدا ميدانستند و نه از جانب پيغمبر در اينصورت امامت نه واجب خواهد بود (زيرا حكم خدا نيست) و نه سنت (زيرا پيغمبر هم كه خليفه معين نكرده) پس چيزى كه نه واجب است و نه سنت آنرا جز بدعت نميتوان ناميد كه بدتر از خطا است زيرا در خطا جاى عفو است ولى در بدعت جاى عفو نيست .

يكى ديگر از اصحاب كلام گفت اگر تو مدعى امامت على هستى شاهد بياور چون مدعى بايد گواه و بينه داشته باشد.

مأمون گفت من مدعى نيستم بلكه مقر و معترف بامامت على عليه السلام هستم مدعى كسانى هستند كه خود را در نصب و عزل خليفه صاحب اختيار ميديده‏اند آنها بايد شاهد بياورند ولى چون بعقيده شما همه صاحب اختيار و در نتيجه همه مدعى بوده‏اند و از طرفى شاهد بايد غير از مدعى باشد از اينرو بايد از غير امت پيغمبر صلى الله عليه و آله شاهد بياورند و متأسفانه اين كار عملى نيست.

مباحثات ديگرى نيز ميان مأمون و دانشمندان كلام واقع شده است كه مأمون همه را پاسخ داده و بالاخره همه علماى حديث و كلام را مجاب و محكوم ساخته است (19) .

دانشمند معتزلى ابى عثمان عمرو بن بحر الجاحظ كه از علماء و محققين اهل سنت است اگر چه در پاره موارد مانند ابن ابى الحديد طرفدارى از شيخين نموده است ولى رساله جداگانه‏اى نوشته و دلائلى آورده است كه پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جانشين او على بن ابيطالب است نه ابو بكر،و على بن عيسى اربلى آنرا در كتاب خود (كشف الغمه) آورده است و ما براى تكميل مباحث اين فصل ذيلا بطور اختصار آنرا مينگاريم

خلاصه سخنان جاحظ چنين است كه ميگويد دو فرقه اسلام (سنى و شيعه) با هم اختلاف داشته يكى از آنها ميگويد چون پيغمبر صلى الله عليه و آله رحلت فرمود جانشينى براى خود تعيين نكرد و امت را اختيار داد كه هر كه را خواستند براى جانشينى انتخاب كنند و مردم هم ابو بكر را انتخاب كردند و گروه ديگر معتقدند كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله على را بجانشينى خود تعيين كرد و او را براى پس از خود پيشواى مسلمين قرار داد و هر يك از اين دو گروه ادعاى حقانيت خود را ميكنند و چون ما چنين ديديم هر دو فرقه را نگهداشتيم تا با آنها بحث كنيم و حق را از باطل باز يابيم و از همه آنها پرسيديم آيا مردم از داشتن يك والى براى اداره كردن امورشان و جمع آورى زكوة اموال و تقسيم آن ميان مستحقين و همچنين براى قضاوت ميان آنها و استرداد حق مظلوم از ظالم و اقامه حدود و بطور كلى براى حفظ دين ناچارند يا خير؟همه گفتند بلى ناچارند.

باز از آنها پرسيديم كه آيا مردم مجازند كه بدون نظر و توجه بكتاب خدا و سنت پيغمبرشان كسى را براى خود والى كنند؟گفتند خير مجاز نيستند.

آنگاه از همه آنها پرسيديم آن اسلامى كه خداى تعالى بقبول آن دستور داده است كدام است؟

گفتند اسلام اداى شهادتين است و اقرار بدانچه از جانب خدا به پيغمبر آمده و نماز و روزه و حج بشرط استطاعت و عمل بقرآن و حرام دانستن حرام آن و حلال دانستن حلال آن.

باز از آنها پرسيديم آيا خدا را بندگان نيكى در ميان مخلوقاتش هست كه آنها را برگزيند و اختيار كند؟

گفتند بلى.پرسيديم بچه دليل؟گفتند خداوند در قرآن فرمايد:و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة من امرهم.سپس از آنها پرسيديم نيكان‏چه كسانى‏اند؟گفتند پرهيزكارانند .گفتم بچه دليل؟گفتند فرمايش خداوند است كه:ان اكرمكم عند الله اتقيكم.

گفتيم آيا خدا را ميرسد كه از ميان پرهيزكاران هم بهترين آنها را برگزيند؟گفتند بلى مجاهدين را كه با مال و جانشان جهاد ميكنند بدليل قول خداوند تعالى كه فرمايد:فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين درجة.

سپس گفتيم آيا خدا را نيكانى از مجاهدين هم هست؟همه گفتند بلى كسانى از مجاهدين كه بجهاد سبقت گيرند از بقيه برترند بدليل آيه:لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل.

ما اين سخنان را از آنها قبول كرديم زيرا هر دو گروه در آنها وحدت نظر داشتند و تا اينجا دانستيم كه بهترين مردم سبقت كنندگان در جهادند.

باز از آنها پرسيديم كه آيا خدا را فرقه‏اى هم هست كه بهتر از آنها باشد؟

گفتند بلى آنهائى كه در جهاد رنج و تعب زياد تحمل كردند و طعن و ضرب و قتلشان در راه خدا بيشتر از ديگران بود بدليل آيه فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره.

ما هم اين سخن را از آنها قبول كرديم و دانستيم و شناختيم كه بهترين نيكان كسانى‏اند كه رنج و تعب آنها در جهاد فزونتر و جانفشانيشان در راه خدا بيشتر و از دشمنان زياد كشنده باشند. (اين مطلب كه معلوم شد) از آنها در باره اين دو مرد يعنى على بن ابى طالب و ابو بكر پرسيديم كه كداميك از آندو تن رنج و تعبش در جنگ بيشتر و بلاء و گرفتاريش در راه خدا فزون‏تر بود؟هر دو فرقه اجماع كردند كه على بن ابيطالب طعن و ضربش بيشتر و جنگش شديدتر بود و او هميشه از دين خدا و از پيغمبر دفاع ميكرد بنا بر اين از آنچه گفتيم ثابت شد كه باجماع هر دو گروه و بدلالت كتاب و سنت على عليه السلام افضل است.

باز از آنها سؤال كرديم كه از متقين كدام بهتراند؟گفتند آنها كه از پروردگارشان ميترسند چنانكه خداوند فرمايد:اعدت للمتقين الذين يخشون ربهم سپس از آنها پرسيديم چه كسانى از خدا ميترسند؟

گفتند علماء بدليل آيه:انما يخشى الله من عباده العلماء.باز از آنهاپرسيديم كه داناترين مردم كيانند؟گفتند آنكه داناتر باشد بعدل،و هدايت كننده‏تر باشد بسوى حق و سزاوارتر باشد باينكه متبوع باشد نه تابع بدليل فرمايش خداى تعالى:يحكم به ذوا عدل منكم كه حكومت را بصاحبان عدل قرار داده است.

ما اين سخن را نيز از آنها قبول كرديم و سپس پرسيديم كه داناترين مردم بعدل كيست؟گفتند آنكه بيشتر دلالت كند بعدل.پرسيديم چه كسى از مردم بعدل بيشتر دلالت ميكند گفتند آنكه بيشتر بحق هدايت ميكند و شايسته‏تر باشد كه متبوع گردد نه تابع بدليل قول خداى تعالى :افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى. (آيا آنكه بسوى حق هدايت ميكند براى متابعت سزاوارتر است يا آنكه خود راه را نميداند مگر اينكه هدايت شود) .

بنا بر اين كتاب خدا و سنت پيغمبر و اجماع هر دو فرقه دلالت ميكنند بر اينكه افضل امت پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله على بن ابيطالب است زيرا كه جهادش از همه بيشتر است در نتيجه از همه اتقى است و چون اتقى است پس اخشى است و چون اخشى است لذا از همه اعلم است و چون اعلم است پس،از همه بيشتر بعدل دلالت ميكند و چون اعدل است پس بيشتر از همه،امت را بسوى حق دعوت مينمايد و در نتيجه سزاوارتر است كه متبوع و حاكم باشد نه تابع و محكوم . (20)

پى‏نوشتها:

يعنى على عليه السلام مانند ابوبكر نبود كه در غار دلش بلرزد از ترس(مشركين مكه) و روز بدر در سايبان پنهان شود و جنگ نكند.

(11) سوره نساء آيه 95

(12 و 13) سوره هل اتى آيه 8 و 9

(14) حديث مرغ بريان در كتب عامه من جمله در مناقب ابن مغازلى ص 156ـو ينابيع المودة ص 56 نقل شده است.

(15) سوره توبه آيه 40

(16) سوره كهف آيه 37

(17) سوره برائت آيه 25 و 26

(18) باز هم حقانيت و استحقاق على عليه السلام براى جانشينى پيغمبر صلى الله عليه و آله از سخن آنان اثبات ميشود زيرا تنها كسى كه تمام مسلمين(اعم از شيعه و سنى) بر او اتفاق كرده‏اند على عليه السلام است ولى ديگران فقط مورد قبول اهل سنت بوده و شيعيان آنها را قبول ندارند.

(19) عيون اخبار الرضا باب 44ـعقد الفريد جلد 2 ص 125

(20) كشف الغمه ص 12ـ 13

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 22:7 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _15. نفى امامت از غير امام على (ع) (یاهو)

 

 

در نفى امامت از غير على عليه السلام

ليس من اذنب يوما بامام كيف من اشرك دهرا و كفر؟

(از قصيده ملا مهر على خويى)

چنانكه در فصل يكم اين بخش بثبوت رسيد موضوع امامت موهبت و منصب الهى است و اين مقام بظالمين نميرسد زيرا خداوند در برابر تقاضاى حضرت ابراهيم كه عرض كرد از ذريه من هم امامانى قرار بده فرمود:لا ينال عهدى الظالمين (1) يعنى عهد من (امامت) بظالمين نميرسد و منظور از ظلم در اين آيه تنها ستم بديگرى نيست بلكه ظلم در برابر عدل و بمعناى وسيع آن بكار رفته است همچنانكه در تعريف عدل ميگويند قرار دادن هر چيزى در جاى خود او ظلم نيز قرار دادن هر چيزى در جاى غير خود ميباشد و بالاترين درجه آن شرك بت پرستى بجاى توحيد و خدا پرستى است كه خداوند فرمايد:ان الشرك لظلم عظيم و همچنين فرمايد:

الكافرون هم الظالمون.و چون خلفاى ثلاثه پيش از اسلام كافر و بت پرست بودند لذا جزو ظالمين محسوب شده و شايستگى امامت را نداشته‏اند بر خلاف على عليه السلام كه ايمان او از فطرت بوده و لحظه‏اى بت را سجده نكرده بود چنانكه شيخ سليمان بلخى از ابن سعد روايت ميكند كه آنحضرت هرگز در كوچكى بتها را نپرستيد و بهمين جهت در باره او گويند كرم الله وجههـلم يعبد الاوثان قط فى صغره و من ثمة يقال فيه كرم الله وجهه (2) .

همچنين ابن مغازلى شافعى بسند خود از عبد الله بن مسعود نقل ميكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود دعاى ابراهيم كه بخداوند عرض كرد:و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام (3) . (و من و فرزندانم را از بت پرستى دور گردان) شامل حال من و على شد كه هيچيك از ما بت را سجده نكرديم در نتيجه خداوند مرا نبى و على را وصى قرار داد (4) .ممكن است اعتراض گردد و گفته شود كه خلفا پس از تشرف بدين اسلام از كفر و شرك خارج شده و موحد گشتند و در اينصورت جزو ظالمين نميباشند.

پاسخ اينست كه اولا صيغه لا ينال در آيه لا ينال عهدى الظالمين فعل مستقبل منفى است و شامل تمام اوقات و ازمنه آينده است و اگر استثنائى در كار باشد دخول آن در حكم مستثنى منه واجب است چنانچه از كفر زمان پيش از اسلام خلفاء صرف نظر شود در اينصورت آيه مباركه بدين ترتيب گفته ميشد:لا ينال عهدى الظالمين الا بعد ترك الظلم.ولى چون استثنائى بر آن وارد نشده است بنا بر اين كسى يك لحظه هم كافر و ظالم باشد عهد خدا (امامت) باو نميرسد همچنانكه شاعر گويد:

ليس من اذنب يوما بامام‏ 
كيف من اشرك دهرا و كفر

ثانيا خلفاء پس از تشرف باسلام هم مرتكب ظلم بمعنى وسيع و عمومى آن شدند زيرا خداوند در سوره مائده فرمايد:

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون.همچنين در آيه قبل از اين آيه مى‏فرمايد :

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون.و باز در همان سوره ميفرمايد:

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الفاسقون (5) .

اگر چه اين آيات در مورد يهود و نصارا نازل شده ولى چون تقييدى بكار نرفته لذا مطلقيت آنها براى هميشه محفوظ است و از مضمون آيات مزبور استنباط ميشود كه هر كس بر خلاف دستورات خدا حكم كند او ظالم و كافر و فاسق خواهدبود و در نتيجه با توجه بمفاد آيه لا ينال عهدى الظالمين شايستگى احراز مقام امامت يعنى خلافت الهيه را نخواهد داشت زيرا فاقد عصمت خواهد بود بعضى از علماى عامه نيز مانند بيضاوى و زمخشرى باين عقيده هستند كه امامت بمشرك و فاسق نميرسد.

خلفاى ثلاثه در زمان تصدى مقام خلافت علنا در مواردى بر خلاف آيات قرآن حكم كرده و عقيده و نظر خود را بر گفته خدا و پيغمبر مقدم داشتند و بعبارت ديگر اجتهاد در برابر نص نمودند كه آنرا بدعت گويند.در صحيح مسلم و صحيح بخارى كه از كتب معتبر اهل سنت است وارد شده است كه پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دخترش فاطمه عليها السلام پيش ابو بكر رفت و مطالبه ارث پدرش را نمود (6) .

ابو بكر گفت پيغمبر فرموده است كه:نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركنا فهو صدقة يعنى ما گروه پيغمبران ارث نميگذاريم و هر چه از ما باقى بماند صدقه است.

از تجزيه و تحليل مضمون اين حديث جعلى كه سخن ابو بكر بود مخالفت او با قرآن و همچنين عدم شايستگى وى براى جانشينى پيغمبر اكرم واضح و آشكار ميگردد زيرا:

اولا خداوند در قرآن كريم فرمايد:و ورث سليمان داود (7) . (سليمان از پدرش داود ارث برد) و باز از قول زكريا فرمايد:فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من ال يعقوب (8) . (زكريا بخداوند عرض ميكند كه بمن فرزندى عطا كن كه از من و آل يعقوب ارث برد) .اگر بقول ابو بكر پيغمبران ارث باقى نميگذارند جواب اين آيه‏ها چيست؟اكنون ميگوئيم مطلب از سه حال خارج نيست يا بايد بگوئيم ابو بكر اين حديث را جعل نمود و عملا با قرآن مخالفت كرد در اينصورت‏باستناد مفاد آيات سوره مائده كه گذشت ظالم و كافر محسوب شده و حق امامت را ندارد.يا بايد بگوئيم ابو بكر حديث را جعل نكرد و در قول خود صادق بود در اينصورت (نعوذ بالله) بايد خود پيغمبر بر خلاف قرآنى كه بر او وحى شده سخنى فرموده باشد و اين هم كه محال است.شق ثالث اينست كه بگوئيم ابو بكر حديث را جعل نمود ولى نميدانست كه اين حديث با آيات قرآن منافات دارد (يعنى عمدا مخالفت قرآن را ننمود) در اينصورت نيز ابو بكر هم تهمت و دروغ به پيغمبر بسته كه حديث جعلى را باو نسبت داده است و هم عدم شايستگى خود را براى جانشينى آنحضرت ثابت كرده است زيرا كسيكه از قرآن اين قدر بى اطلاع باشد كه چنين آيه‏هائى را كه در مورد پيغمبران است نداند چگونه چنين كسى در مسند پيغمبر نشسته و در كليه احكام و مسائل شرعى حكومت ميكند؟

ثانيا وقتى حضرت زهرا عليها السلام با احتجاج كوبنده خود او را محكوم و مجاب كرد كه چرا به پدر من تهمت مى‏بندى ابو بكر از آن عليا مخدره براى اثبات دعوى خويش شاهد خواست اين امر نيز دليل ديگر بر مخالفت ابو بكر با قرآن است زيرا شاهد از كسى خواسته ميشود كه بصحت قول او اعتماد نشود در حاليكه فاطمه عليها السلام بحكم آيه تطهير معصومه بوده و رد دعوى او رد قول خدا و تكذيب و انكار آيه تطهير است.

ثالثا يكى از شهود فاطمه خود على عليه السلام بود ولى شهادت آنحضرت بعلت اينكه شوهر فاطمه است مورد قبول ابو بكر واقع نشد در اينجا نيز ابو بكر علاوه بر اينكه رد آيه تطهير را نمود (چون على عليه السلام نيز مشمول مفاد آيه مزبور ميباشد) با آيات ديگرى نيز مانند آيه 43 سوره رعد و آيه 17 سوره هود مخالفت كرده است زيرا همچنانكه در فصل دوم اين بخش اشاره شد خداوند در آيات مزبور على عليه السلام را شاهد رسالت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله معرفى نموده است كه ما هم در نقل روايات مربوط بآن آيات بمنابع اهل سنت استناد كرده‏ايم حالا علت اين امر را كه ابو بكر بچه جرأتى شاهدى را كه از طرف خدا تعيين گرديده قبول نكرده است جز مخالفت با خدا و قرآن چيز ديگرى نميتوان گفت!

يكى ديگر از مخالفت‏هاى ابو بكر با قرآن حذف المؤلفة قلوبهم در آيهـايست كه براى محل‏هاى مصرفى زكوة تعيين شده است خداوند در قرآن كريم فرمايد:

انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل فريضة من الله (9) .

يعنى زكوة را بايد منحصرا براى فقرا و مساكين و جمع آورى كنندگان آن و براى كسانى كه دلهايشان باسلام الفت گيرد (تا در نتيجه دلگرم شده و قبول اسلام نمايند) و براى آزاد كردن بندگان و براى قرض داران (كه از اداى آن عاجزند) و براى هر كارى در راه خدا و براى ابن السبيل مصرف نمود و اين فريضه‏اى است از جانب خدا.

در كتب عامه من جمله در كتاب الجوهرة النيرة كه در فقه حنفى تدوين شده نقل گرديده است كه ابو بكر برهنمائى عمر المؤلفة قلوبهم را كنار گذاشت و سنيان آنرا حكم اسقاط گويند يعنى اگر كسى زكوة را بدين مصرف رساند ذمه‏اش برى نميشود!

خداوند عقد منقطع (صيغه) را طى آيه شريفه فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة (10) .

جائز و حلال فرموده است ولى عمر در دوران خلافت خويش متعه زن و متعه حج را با اينكه خود بوقوع آنها در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله اعتراف مينمود تحريم كرد و مرتكب را هم بكيفر و عقوبت تهديد نمود و اين مطلب در كتب عامه با مختصر اختلافى در كلمات و الفاظ وارد گشته است در صحيح مسلم از جابر بن عبد الله نقل شده است كه عمر بالاى منبر رفت و گفت:متعتان كانتا على عهد رسول الله محللتان فانا انهى عنهما و اعاقب عليهما متعة الحج و متعة النساء.يعنى دو متعه در زمان رسول خدا حلال بودند من از آندو ممانعت ميكنم و مرتكب‏آنرا بكيفر ميرسانم آندو،متعه حج و متعه زن است.

در سنن بيهقى از مسلم بن ابى نضره روايت شده است كه بجابر گفتم ابن زبير از متعه نهى ميكند و ابن عباس امر مينمايد جابر گفت ما با رسول خدا تمتع كرديم ابو بكر هم با ما بود عمر كه بخلافت رسيد گفت پيغمبر همين پيغمبر و قرآن همين قرآنست ولى دو متعه كه در زمان پيغمبر بود من از آنها نهى ميكنم و هر كه مرتكب آنها شود مورد كيفر قرار ميدهم يكى متعه زن است بر كسى كه نكاح منقطع كند دست نيابم جز اينكه سنگسارش ميكنم و ديگرى متعه حج.

در صحيح ترمذى نقل شده كه كسى از پسر عمر متعه حج را پرسيد پاسخ داد حلال است،سائل گفت پدرت از آن نهى كرده!گفت بگو ببينم اگر پدرم از چيزى نهى كرد ولى رسول خدا آنرا انجام داد تو از كدام آندو پيروى ميكنى؟سائل گفت از رسول خدا صلى الله عليه و آله پسر عمر گفت پس رسول خدا صلى الله عليه و آله آنرا بجا آورده است (11) .

ما در اينجا از اهل سنت مى‏پرسيم مگر احكام شريعت مقدسه اسلام تا ابد پايدار نيست؟و مگر حلال و حرام پيغمبر تا روز قيامت حلال و حرام نيست؟مگر واضع قوانين در اديان الهيه خود خداوند نيست؟

اهل تشيع كه امام را معصوم و نماينده الهى ميدانند چنين اختيارى را براى او قائل نيستند كه احكام شرع را تغيير دهد و يا نسخ و جعل كند بلكه او را مبين و مفسر و مترجم احكام دين و آيات قرآن ميدانند اما اهل سنت كه بعصمت خليفه هم معتقد نبوده و آنرا من در آورى و باجماع مشتى عوام الناس ميدانند چگونه چنين اختيارى را براى او جائز ميدانند كه هر چه خاطر مباركشان خواست در احكام شريعت دخل و تصرف كنند و حتى پارا فراتر گذاشته صراحة اقرار بمخالفت پيغمبر نمايند.؟

خداوند در قرآن كريم به پيغمبرش فرمايد:قل ما يكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ان اتبع الا ما يوحى الى انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم‏عظيم (12) . (اى پيغمبر بآنها بگو من مجاز نيستم كه از پيش خود قرآن را تبديل كنم من پيروى نميكنم مگر آنچه بمن وحى ميشود و من از عذاب روز بزرگ ميترسم كه پروردگارم را نافرمانى كنم .) پس جائيكه خود پيغمبر نتواند وحى الهى را تغيير و تبديل كند و در اينمورد از عذاب روز قيامت بترسد جناب خليفه چگونه بخود اين اجازه را داده است؟

از مخالفتهاى ديگر عمر با قرآن سه طلاقه كردن زن است در يك مجلس كه گفت مردم استعجال دارند و خوبست فاصله ميان آنها نباشد يعنى اگر مردى بزنش بگويد:طلقتك ثلاثا كافى است كه او را سه طلاق داده باشد در صورتيكه اگر مردى هم بدانگونه گفته باشد اين سخن يك طلاق بيشتر محسوب نميشود چنانكه در تفسير الدرـالمنثور است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله از مردى كه زنش را طلاق داده و محزون بود پرسيد او را چگونه طلاق دادى؟عرض كرد او را در يك مجلس سه طلاق دادم فرمود اين يك طلاق است اگر ميخواهى باو رجوع كن.و آيه الطلاق مرتان فامساك بمعروف او تسريح باحسان (13) دلالت دارد كه اين طلاقها بايد متفرق و از هم فاصله داشته باشند.

عمر در آيه مربوط بوضوء نيز مخالفت كرده و دستور داده است كه بجاى مسح پا آنرا بشويند .

اما در باره مخالفتهاى عثمان با دستورات الهى و سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله نيازى بتوضيح نيست و اين مرد كار را بجائى رسانيد كه خود مسلمين بخانه‏اش ريخته و مقتولش ساختند .

مخالفتهاى خلفاء با احكام قرآن در كتب عامه و خاصه بطور تفصيل نوشته شده و ما فقط بذكر اين چند فقره اكتفا كرديم و طالبين ميتوانند بكتاب نفيس النص و الاجتهاد تأليف علامه سيد شرف الدين مراجعه نمايند كه در آنكتاب تمام مخالفتهاى اهل بدعت تفصيلا قيد شده و تحت عنوان (اجتهاد در مقابل نص) بفارسى نيز ترجمه شده است.

بعضى از علماى تسنن را مانند ابن حجر عقيده بر اينست كه چون صحابه پيغمبر من جمله خلفاء مجتهد بوده‏اند لذا اين تغيير و تبديل بمقتضاى شرايط اجتماعى بعمل آمده و بفرض اينكه اجتهاد آنان بر خلاف دستورات شرع باشد چون خطايشان عمدى نبوده معذور ميباشند!!

پاسخ اينست كه اولا هيچ دليلى در دست نيست كه همه صحابه مجتهد باشند و بفرض صحت مطلب آن صحابى مورد اكرام است كه تابع دستورات پيغمبر باشد و الا منافقين نيز كه در مذمتشان سوره‏اى نازل شده در ميان صحابه بوده‏اند.ثانيا از شرايط اجتهاد داشتن ملكه عدالت است و آن با ظلمى كه از ناحيه خلفاء سر زده است تناقض و منافات دارد.ثالثا اجتهاد در مواردى است كه نصى نباشد و يا نص اجمال و اطلاق داشته و بر اساس قواعد مسلمه احتياج باظهار نظر شود و اين اجتهاد هم در صورتى صحيح است كه بر وفق كتاب خدا و سنت پيغمبر بوده و در جهت مخالف نص صريح نباشد و منظور از نص در اصطلاح فقه گفتار صريح خدا (قرآن) و سنت سنيه و سخنان روشن پيغمبر است كه توسط راويان احاديث بدست مردم رسيده است بنا بر اين اجتهاد در مقابل نص مقدم داشتن نظر شخصى است بر فرمان خدا و دستور پيغمبر و اين همان بدعت است كه شرعا و عقلا بطلان آن روشن و چنين مجتهدى مشمول مفاد آيات 44 و 45 و 47 سوره مائده كه در اول اين فصل بدانها اشاره گرديد خواهد بود.

نتيجه‏اى كه از مباحث اين فصل بدست ميآيد اينست كه خلفاء چه در دوران جاهليت بعلت بت پرستى و چه پس از تشرف باسلام بعلت نا فرمانى و مخالفت با دستورات خدا بمدلول آيه لا ينال عهدى الظالمين شايستگى مقام امامت را كه يك موهبت الهى و توأم با عصمت و طهارت است نداشته‏اند و خلافت آنان مانند حكومتهاى بشرى صورى و ظاهرى بوده است و چنين خلافتى ربطى بامامت كه همان خلافت الهيه بوده و مخصوص ائمه اثنى عشر عليهم السلام است ندارد .

پى‏نوشتها:

(1) سوره بقره آيه .124

(2) ينابيع المودة ص .280

(3) سوره ابراهيم آيه .35

(4) مناقب ابن مغازلى ص .276

(5) سوره مائده آيه 45 و 44 و .47

(6) مقصود استرداد فدك بود كه ابوبكر آنرا متصرف شده بود و ما در فصل سوم بخش دوم(خلافت ابوبكر) در اينمورد توضيحات لازمه را داده‏ايم.

(7) سوره نمل آيه 16

(8) سوره مريم آيه 6

(9) سوره توبه آيه 60

(10) سوره نساء آيه 24ـپس از آنكه از آنها تمتع برديد مزد آنها(مهرشان) را بدهيد كه واجب است.

(11) تفسير الميزان جلد 2

(12) سوره يونس آيه 15

(13) سوره بقره آيه .229

دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 22:6 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _14. نظر رجال عامه و ديگران در باره امام على(ع) (یاهو)

 

 

نظر رجال عامه و ديگران در باره امام على عليه السلام

لو ان المرتضى ابدى محله لخر الناس طرا سجدا له (شافعى)

در دو فصل گذشته آيات و احاديثى چند در مورد ولايت و فضيلت على عليه السلام از كتب معتبره عامه نقل گرديد و هيچگونه استنادى بكتب و مدارك اماميه بعمل نيامد تا حقيقت امر بر همگان روشن شود و جاى مناقشه و مغالطه بر كسى باقى نماند در اين فصل نيز بعقيده و نظر شخصى بعضى از رجال و علماى اهل سنت در باره على عليه السلام اشاره مينمائيم.

ابن ابى الحديد دانشمند بزرگ معتزلى در اوائل شرح نهج البلاغه چنين ميگويد:

چه گويم در باره مردى كه دشمنانش بفضل و برترى او اقرار كردند و نتوانستند فضائل او را كتمان كنند و كوشش كردند كه بهر حيله و تدبيرى آن نور ايزدى را خاموش سازند لذا دست بتحريف حقائق زده و در صدد عيب جوئى در آمدند و در تمام منابر او را لعن كردند و مداحان آنحضرت را ارعاب نموده و بلكه محبوس و مقتول ساختند و از نقل هر گونه حديث و روايتى كه متضمن فضيلت و بلند آوازى او بود مانع شدند!اما هر كارى كردند بر عظمت و علو مقام او افزوده گشت همچنانكه مشك را هر قدر پوشيده دارند عطرش آشكار گردد و آفتاب را با كف دست نتوان مستور نمود و روز روشن را اگر چشمى (در اثر نابينائى) نبيند چشمهاى ديگر آنرا ادراك نمايند.و چه گويم در حق مردى كه هر گونه فضيلتى بدو منسوب و او رئيس فضائل و چشمه جوشان آنها است و تمام مناقب را زينت و شرافت باو است و هر كس هر چه از علوم و دانشها اكتساب كرده باشد از خرمن علوم او خوشه چينى‏كرده است و معلوم است كه اشرف علوم و دانشها علم الهى است زيرا شرف علم بشرف معلوم است و اين علم الهى از كلمات حكيمانه آنحضرت اقتباس شده و نقل گرديده و ابتداء و انتهايش از او است.

گروه معتزله كه اهل توحيد و عدل و ارباب نظرند بزرگانشان مانند و اصل بن عطا شاگرد ابو هاشم است و ابو هاشم نيز شاگرد پدرش محمد حنفيه بوده و محمد نيز پسر على عليه السلام است كه از درياى بيكران علوم آنجناب استفاده كرده است.و اما طائفه اشعريه اين گروه نيز در علوم خود منسوب به ابو الحسن اشعرى بوده و او هم شاگرد ابو على جبائى است كه خود يكى از مشايخ معتزله است و در هر حال هر دو فرقه از آنحضرت كسب دانش كرده‏اند و اماميه و زيديه هم كه انتسابشان به آنحضرت ظاهر و آشكار است.

و از جمله علوم علم فقه است و هر فقيهى كه در اسلام است خوشه چين خرمن فقاهت او است،فقهاى حنفى مانند ابو يوسف و محمد و غير آنها از ابو حنيفه اخذ فقه كرده‏اند و اما شافعى كه فقيه بزرگى است فقه را از محمد بن حسن آموخته و فقه او نيز بابو حنيفه برگشت ميكند.

و اما احمد بن حنبل فقه را از شافعى آموخته و در اينصورت فقه او نيز بابو حنيفه بر ميگردد و ابو حنيفه خود از شاگردان حضرت صادق عليه السلام است و فقه آنجناب نيز بوسيله پدرانش بعلى عليه السلام منتهى ميشود.

و اما مالك بن انس از ربيعة الرأى و او نيز از عكرمه،عكرمه هم از عبد الله بن عباس اخذ فقه نموده است و ابن عباس خود در خدمت على عليه السلام تلمذ نموده است (كه او را حبر امت گويند) و هنگاميكه باو گفتند علم تو نسبت بعلم پسر عمويت على عليه السلام بچه ميزان است گفت كنسبة قطرة من المطر الى البحر المحيط.مانند قطره بارانى نسبت بدرياى بى پايان (1) !ابن ابى الحديد پس از مدح و توصيف فراوان على عليه السلام از نظر فضائل نفسانى چون شجاعت و سخاوت و عبادت و ديگر صفات عاليه انسانى و سجاياى اخلاقى مينويسد چه بگويم در باره مردى كه بر تمام مردم بهدايت سبقت جست و بخدا ايمان آورده و او را پرستش نمود در حاليكه تمام مردم روى زمين سنگ را مى‏پرستيدند و منكر خالق بودند.هيچكس جز رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر آنحضرت در توحيد سبقت نگرفت و اكثر اهل حديث معتقدند كه او اول كسى است كه از پيغمبر تبعيت كرده و ايمان آورده است و جز عده قليلى در اين امر اختلاف نكرده‏اند و او خود فرمود انا الصديق الاكبر و انا الفاروق الاول اسلمت قبل اسلام الناس و صليت قبل صلواتهم.يعنى من صديق اكبر و فاروق اولم كه پيش از اسلام مردم اسلام آوردم و پيش از نماز آنها نماز خواندم. (2)

ابن ابى الحديد چند صفحه پس از نوشتن اين مطالب ميگويد:فلا ريب عندنا ان عليا عليه السلام كان وصى رسول الله صلى الله عليه و آله و ان خالف فى ذلك من هو منسوب عندنا الى العناد (3) .يعنى در نزد ما شكى نيست كه على عليه السلام وصى رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است اگر چه كسى كه در نزد ما از اهل عناد باشد با اين امر مخالف باشد.همچنين ابن ابى الحديد در مدح على عليه السلام هفت قصيده طولانى و غرا سروده است كه به القصائد السبع العلويات معروف است در قصيده اولى كه مربوط بفتح خيبر است ضمن مذمت شيخين چنين گويد :

و ما انس لا انس اللذين تقدما 
و فرهما و الفرقد علما حوب‏ 
و للراية العظمى و قد ذهبا بها 
ملابس ذل فوقها و جلابيب‏ 
يشلهما من ال موسى شمر دل‏ 
طويل نجاد السيف اجيد يعبوب‏ 
يمج منونا سيفه و سنانه‏ 
و يلهب نارا غمده و الانابيب‏ 
عذرتكما ان الحمام لمبغض‏ 
و ان بقاء النفس للنفس محبوب‏ 
ليكره طعم الموت و الموت طالب‏ 
فكيف يلذ الموت و الموت مطلوب‏ 
دعا قصب العليا يملكها امروء 
بغير افاعيل الدنائة مقضوب‏ 
يرى ان طول الحرب و البؤس راحة 
و ان دوام السلم و الخفض تعذيب‏ 
فلله عينا من راه مبارزا 
و للحرب كأس بالمنية مقطوب‏ 
جواد علا ظهر الجواد و اخشب‏ 
تزلزل منه فى النزال الاخاشيب‏ 
و اصلت فيها مرحب القوم مقضبا 
جرازا به حبل الامانى مقضوب‏ 
فاشربه كأس المنية احوس‏ 
من الدم طعيم و للدم.شريب (4) .

ترجمه ابيات:

ـو آنچه را كه فراموش كنم فرار كردن اين دو نفر را فراموش نميكنم با اينكه ميدانستند كه فرار از جنگ گناه است.

ـپرچم بزرگ و با افتخار پيغمبر را با خود بردند ولى (در اثر گريختن) لباس ذلت و خوارى بدان پوشانيدند.

ـقهرمان قويدلى از آل موسى (مرحب) آندو را راند در حاليكه تيغ تيز و بلندى در دست داشت و بر اسبى چالاك سوار بود.

ـشمشير و نيزه او مرگ ميريخت و از غلاف تيغش آتش زبانه ميكشيد (آنها چون مرحب را چنين ديدند فرار كردند) .

ـمن عذر شما دو نفر را (كه از ترس مرحب فرار كرديد) مى‏پذيرم زيرا هر كسى مرگ را دشمن داشته و دوستدار زندگى است.

ـبا اينكه هر وقت مرگ بسراغ شما ميآيد آنرا دوست نداريد آنوقت چگونه ممكن است خود بسراغ مرگ رويد و از آن لذت ببريد؟ـشما (دو تن مرد اين ميدان نيستيد بهتر كه) آنرا ترك گوئيد و بگذاريد راد مردى (على عليه السلام) آنرا مالك شود كه هرگز گرد ننگ و مذلت بر دامن مردانگيش ننشسته است.

ـاو چنان كسى است كه طول جنگ و سختى را راحتى ميداند و دوام مسالمت و گوشه نشينى را رنج و عذاب ميشمارد.

ـخوشا بحال چشمى كه او را در حال جنگ و مبارزه بيند با اينكه در جنگ كاسه مرگ لبريز است.

ـبخشنده قويدلى كه سوار بر اسب تيز دو بوده و بهنگام جنگ كوه‏ها (از ترس او) بلرزه در آيند.

ـو مرحب در آنجنگ شمشير برنده‏اى را كشيده بود كه ريسمان آرزوها بوسيله آن (در اثر كشته شدن آرزو كنندگان) قطع ميشد.

ـپس شجاع پر دلى (على عليه السلام) كاسه مرگ را باو نوشانيد و او در جنگها (براى احياى حق) بسيار رزمنده و كشنده بود.همچنين در قصيده خامسه كه در وصف آنحضرت سروده چنين گويد :

هو النبأ المكنون و الجوهر الذى‏ 
تجسد من نور من القدس زاهر 
و وارث علم المصطفى و شقيقه‏ 
اخا و نظيرا فى العلى و الاواصر 
الا انما الاسلام لو لا حسامه‏ 
كعفطة عنز او قلامة حافر 
الا انما التوحيد لو لا علومه‏ 
كعرضة ضليل و نهبة كافر 
هو الاية العظمى و مستنبط الهدى‏ 
و حيرة ارباب النهى و البصائر 
تعاليت عن مدح فابلغ خاطب‏ 
بمدحك بين الناس اقصر قاصر 
اذا طاف قوم فى المشاعر و الصفا 
فقبرك ركنى طائفا و مشاعرى‏ 
و ان ذخر الاقوام نسك عبادة 
فحبك اوفى عدتى و ذخائرى‏ 
و ان صام ناس فى الهواجر حسبة 
فمدحك اسنى من صيام الهواجر 
نصرتك فى الدنيا بما استطيعه‏ 
فكن شافعى يوم المعاد و ناصرى (5) .

ترجمه ابيات:

ـاوست خبر مكنون (كه جز خدا سر آنرا كس نداند) و چنان ذاتى كه از نور تابان عالم قدس در اين دنيا قبول تن نموده است.

و وارث علم پيغمبر صلى الله عليه و آله و برادر اوست و در علو مقام و اخلاق كريمه نظير و مانند اوست.

ـبدانكه اگر شمشير او نبود اسلام از بى ارزشى مانند آب بينى بز و يا مثل تراشيده سم بود (اگر جانفشانى او در غزوات نبود اسلام رواج نميگرفت و در نظر مشركين همچنان بى اهميت و بى ارزش بود) .

ـبدانكه اگر علوم او نبود علم توحيد در معرض شخص گمراه قرار گرفته و غارت شده كافر بود .

ـاو آيت بزرگ خدا و استنباط كننده هدايت است كه صاحبان عقل و بصيرت در وجود او بحيرت افتاده‏اند.

ـتو از مدح و توصيف بالاترى و بليغ‏ترين خطيب موقع مدح تو در ميان مردم عاجزترين درماندگان است.

ـزمانيكه گروهى بهنگام حج در مشاعر و صفا طواف ميكنند قبر تو هم ركن و مشاعر من است كه آنجا طواف ميكنم.

ـو اگر گروههائى از مردم براى آخرت خود عبادتى ذخيره ميكنند پس بهترين و كافى‏ترين توشه و ذخيره من محبت تست.

و اگر مردم در شدت گرما براى رضاى خدا روزه ميگيرند پس مدح تو بالاتر از روزه روزهاى گرم است.

ـبآنچه استطاعت داشتم در دنيا ترا (با مدح و تمجيد) يارى نمودم پس تو هم در روز رستخيز شفيع و كمك من باش.و باز در قصيده فتح مكه چنين گويد:

طلعت على البيت العتيق بعارض‏ 
يمج نجيعا من ظبى الهند احمرا 
و اظهرت نور الله بين قبائل‏ 
من الناس لم يبرح بها الشرك نيرا 
رقيت باسمى غارب احدقت به‏ 
ملائك يتلون الكتاب المسطرا 
بغارب خير المرسلين و اشرف‏ 
الانام و ازكى ناعل وطأ الثرى‏ 
فسبح جبريل و قدس هيبة 
و هلل اسرافيل رعبا و كبرا 
فتى لم يعرق فيه تيم بن مرة 
و لا عبد اللات الخبيثة اعصرا 
و لا كان معزولا غداة برائة 
و لا عن صلوة ام فيها مؤخرا 
و لا كان يوم الغار يهفو جنانه‏ 
حذارا و لا يوم العريش تسترا 
حلفت بمثواه الشريف و تربة 
احال ثراها طيب رياه عنبرا 
لاستنفدن العمر فى مدحى له‏ 
و ان لا منى فيه العذول فاكثرا
(6)

ترجمه ابيات:

ـبا لشگرى انبوه كه از تيزى شمشيرهايشان خون ميچكيد (بدون اطلاع قبلى) وارد مكه گرديدى .

ـو در ميان طوائفى از مردم كه هنوز مشرك و بت پرست بودند نور (دين) خدا را ظاهر و آشكار نمودى.

ـبه بلندترين شانه‏اى (بدوش پيغمبر صلى الله عليه و آله براى شكستن هبل) بالا رفتى و در حاليكه فرشتگان كتاب مسطور را ميخواندند نظاره ميكردند.

ـبدوش بهترين پيغمبران و اشراف مردمان (كائنات) و پاكيزه‏ترين كفش پوشى كه راه رفته بر خاك.

ـپس (براى بت شكنى تو) جبرئيل از هيبت و شكوه تو تسبيح كرد و تقديس نمود و اسرافيل هم از روى رعب تهليل و تكبير گفت.ـجوانمردى كه در نسب او تيم بن مرة (قبيله ابو بكر) مدخليت ندارد و هرگز در تمام روزگارش لات خبيثه را پرستش نكرده است.

ـو نه (مانند ابو بكر) از بردن سوره برائت معزول شد و نه از امامت نماز جماعت كه قصد شروع آنرا كرده بود بر كنار گرديد.

ـاو مانند ابو بكر نبود كه در غار (با اينكه پيغمبر در كنارش بود از ترس مشركين) دلش بلرزد و يا در سايبان بدر پنهان شود و جنگ نكند.

ـسوگند ميخورم بجايگاه شريف آنحضرت و بخاكى كه بوى خوش آن مثل عنبر است.

ـهر آينه عمر خود را در مدح آنحضرت تمام ميكنم اگر چه مرا ملامت كند كسى كه بسيار ملامت كننده باشد.

شافعى هم كه يكى از پيشوايان چهار فرقه اهل سنت است در باره حضرت امير عليه السلام چنين گويد:

قيل لى قل فى على مدحا 
ذكره يخمد نارا مؤصده‏ 
قلت لا اقدر فى مدح امرء 
ضل ذو اللب الى ان عبده‏ 
و النبى المصطفى قال لنا 
ليلة المعراج لما صعده‏ 
و ضع الله بكتفى يده‏ 
فاحس القلب ان قد برده‏ 
و على واضع اقدامه‏ 
فى محل وضع الله يده.

ترجمه ابيات:

ـبمن گفته شد كه در باره على مدح بگو كه ذكر او آتش شعله‏ور (دوزخ) را خاموش ميكند.

ـگفتم توانائى مدح كسى را ندارم كه در باره او شخص صاحب عقل بگمراهى افتاده تا جائيكه او را پرستش نموده است!

ـو پيغمبر برگزيده صلى الله عليه و آله بما فرمود كه در شب معراج چون‏بالا رفت.

ـخداوند دست خود را بدوش او نهاد كه قلب وى احساس آرامش نمود.

ـو على پاى خود را در محلى گذاشت كه خداوند دست عنايتش را در آنجا نهاده بود (اشاره است ببالا رفتن على عليه السلام روى دوش پيغمبر صلى الله عليه و آله براى شكستن بت هبل) .

همچنين شافعى در باره آنحضرت گويد:

احب عليا لا ابالى و ان فشا 
و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء 
انا عبد لفتى انزل فيه هل اتى‏ 
الى متى اكتمه،اكتمه الى متى.

ـعلى را دوست دارم (و از دشمنان) باك ندارم اگر چه آشكار شود و اين دوستى فضل خدا است كه بهر كه خواست ميدهد.

ـمن بنده آن جوانمردى هستم كه سوره هل اتى در شأن او نازل شده تا كى آنرا پنهان كنم و تا كى آنرا بپوشانم.و باز در مدح خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله گويد:

اذا فى مجلس ذكروا عليا 
و شبليه و فاطمة الزكية 
يقال تجاوزوا يا قوم هذا 
فهذا من حديث الرافضية 
هربت الى المهيمن من اناس‏ 
يرون الرفض حب الفاطمية 
على ال الرسول صلوة ربى‏ 
و لعنته لتلك الجاهلية

ـزمانيكه در مجلسى على و حسنين و فاطمه عليهم السلام ذكر ميشوند.

ـگفته ميشود كه اى قوم از اين سخنان بگذريد كه اينها از سخنان رافضى‏ها است.

ـبسوى خداوند مهيمن ميگريزم از مردمى كه دوستى اولاد فاطمه را رفض مى‏بينند.

ـدرود پروردگار من بر اولاد رسول صلى الله عليه و آله باد و لعنت او برچنين جاهليتى .

عمرو عاص نيز در مدح على عليه السلام قصيده‏اى دارد معروف بجلجليه كه در آن بماجراى روز غدير اشاره كرده و ولايت آنحضرت را تصديق و تأييد كرده است و جريان امر بدينقرار بوده كه پس از آنكه عمرو عاص چنانكه سابقا اشاره شد از جانب معاويه بحكومت مصر منصوب گرديد معاويه از او تقاضاى خراج مصر را نمود عمرو اعتنائى نكرد معاويه براى بار دوم و سيم قضيه را تعقيب كرد عمرو در پاسخ معاويه قصيده غرائى سروده و باو ارسال نمود علامه امينى آنرا در جلد دوم الغدير آورده و دانشمند محترم محمد على انصارى نيز قصيده مزبور را بصورت نظم ترجمه كرده است و ما ذيلا همان ترجمه را مينگاريم:

معاويه هلا اى مرد جاهل‏ 
نقاب جهل را از رخ فرو هل‏ 
مگر كردى تو مكر من فراموش‏ 
بصفين در چنان غوغاى هائل‏ 
گروهى سوى تو از مردم شام‏ 
نهاده رو بدستور تو مايل‏ 
بدانها گفتمى هر فرض و واجب‏ 
بدون حب تو كارى است باطل‏ 
تمام،اين‏گفته را از من شنفتند 
ز حق گرداند روى آن جيش غافل‏ 
ز من پرسان همه جهال شامى‏ 
كه آيا ما ببريم از على دل؟ 
بگفتم بايد آرى برگزيدن‏ 
چنان مفضول بر آن مرد فاضل‏ 
على چون خون عثمان ريخت بر خاك‏ 
از او ريزيد خون چون دمع هاطل‏ 
چو جيش شام از من اين شنيدند 
بجنگ و كينه گرديدند شاغل‏ 
همه بند كمر را تنگ بستند 
كه جويند از غضنفر خون نعثل‏ 
على چون اژدهاى مردم او بار 
چو ديدم پاره كرد از ما سلاسل‏ 
مصاحف بر سنان نيزه بستم‏ 
برايت كردم آسان كار مشكل‏ 
بلشگر كشف عورت ياد دادم‏ 
كه چون بايد عقب زد شير مقبل‏ 
به پيش نيش تيغ شير يزدان‏ 
بروى خاك،خود كردم شل و ول‏ 
معاويه مگر كردى فراموش‏ 
نمودم دومة الجندل چو منزل‏ 
چو عجل سامرى آن اشعرى مرد 
ابو موسى سفيه و غير عاقل‏ 
مرا دانست همچون خويش نادان‏ 
چنان گاوى مرا بد در مقابل‏ 
بنرميها چنانش بردم از راه‏ 
كه مقصودم همه زو گشت حاصل‏ 
على را از خلافت خلع كردم‏ 
بسان خلع خاتم از انامل‏ 
ترا پوشاندم آن جامه به پيكر 
چنان نعلى كه پوشانى بناعل‏ 
پس از مأيوسى از كار خلافت‏ 
شدى از من تو سر خيل قبائل‏ 
ترا من بر سر منبر نشاندم‏ 
همه رنج تو از من گشت زايل‏ 
ترا من كرده‏ام مشهور آفاق‏ 
خر و بار است مشهور از اوائل‏ 
بدان اى زاده هند جگر خوار 
اعالى نيز دانند و اسافل‏ 
اگر نيرنگ و مكر من نمى‏بود 
نمى‏بودى خلافت را تو شامل‏ 
بدل كردم بدنيا دين خود را 
فكندم خود بچاهى گود و هائل‏ 
مگر ما،در غدير خم نبوديم‏ 
محمد نزد طفل و پير و كامل‏ 
بفرمان خدا با ساربان گفت‏ 
الا يا ناقگى محمل فرو هل‏ 
سريرى از جهاز اشتران ساخت‏ 
كه بينندش همه خيل و قوافل‏ 
كمرگاه على را چنگ بر زد 
همه ديديم از او دست و انامل‏ 
على را گفت مير مؤمنان است‏ 
بدان جبريل از عرش است نازل‏ 
هر آنكس را منم مولا و آقا 
على مولا است گر دانا و جاهل‏ 
هر آنكس عهد ما را در شكسته است‏ 
خدا زو بشكند بند و مفاصل‏ 
عمر آن كوترا شيخ و دليل است‏ 
به بخ بخ على را گشت قائل‏ 
بجان و دل على را دست بوسيد 
به بيعت او از اول گشت داخل‏ 
من و تو هر دو،با كارى كه كرديم‏ 
بدوزخ هر دو خود كرديم داخل‏ 
كجا با خون عثمان ميتوان رست‏ 
از آن موقف كه بس سختست مخجل‏ 
على در حشر فردا دشمن ما است‏ 
ز ما كيفر كشد خلاق عادل‏ 
نميدانم چه عذر آريم فردا 
چه بايد گفت پاسخ در مقابل‏ 
بمن بستى تو عهد اى زاده هند 
كه چون آن جنگ و كين گرديد زايل‏ 
ز شيران حجازى بسته شد دست‏ 
كشيدى رخت از آن دريا بساحل‏ 
مرا بخشى تو استاندارى مصر 
شوم سيراب از آن شيرين مناهل‏ 
ز دين بگذشته كوشيدم كه تا آنك‏ 
ترا بر تخت بنشاندم بباطل‏ 
بتو گرديد صافى عرصه ملك‏ 
همه شيران كشيدى در سلاسل‏ 
روان شد از تو فرمان در ممالك‏ 
بسويت آمد از هر سو قوافل‏ 
كنون از من خراج مصر خواهى؟ 
زهى سوداى خام و فكر باطل! 
بياد آور همان شب را كه چون سگ‏ 
سپاهت ميزدى فرياد هائل‏ 
ز دست حيدر صفدر فتاده‏ 
بچرخ چارمين بانگ زلازل‏ 
ز تيغ مالك اشتر طپيده‏ 
بخون سر لشگرانت همچو بسمل‏ 
ز ترس و بيم مردان عراقى‏ 
بگردت لشگرت نوح ثواكل‏ 
تو چون مرغى كه سخت افتاده در دام‏ 
رهائى خواستى زان دام مشكل‏ 
بدان وسعت فضا بر سينه‏ات تنگ‏ 
بچشمت كوه و تل چون حب فلفل‏ 
بذيل من زدى دست و من از مكر 
از آن آشوب كردم راحتت دل‏ 
كنون يكسو نهى شرم و حيا را 
دهى تشكيل دور از من محافل‏ 
شنيدستم كه تا با عتبه گفتى‏ 
كه بنمايد بمصر و نيل منزل‏ 
بحق حق شنيدم گر كه زين بعد 
نشينى بين اقران و اماثل‏ 
چنان فرعون آرى ياد از مصر 
چنان هامان ز تو كوبم كواهل‏ 
يكى لشگر روان سازم سوى شام‏ 
شرائينت بر آرند از مفاصل‏ 
ز او رنگ خلافت بر سر خاك‏ 
كشانندت نشانندت بمعزل‏ 
على شايسته او رنگ شاهى است‏ 
نه تو اى مرد رذل و پست و جاهل‏ 
كجا آنكرمك شب تاب و خورشيد 
بسيمرغى مگس كى شد معادل‏ 
معاويه است مركز بر بديها 
على مجموعه و كان فضائل
(7)

معاويه روزى از عقيل در باره على عليه السلام مطالبى مى‏پرسيد عقيل جريان حديده محماة را بمعاويه شرح داد معاويه گفت:رحم الله ابا حسن فلقد سبق من كان قبله و اعجز من ياتى بعده (8) . (خدا رحمت كند على را كه برپيشينيانش سبقت گرفت و آيندگان را عاجز و در مانده نمود) .

جار الله زمخشرى كه از فحول علماء و مفسرين اهل سنت بوده و به تعصب موصوف است ميگويد در حديث قدسى وارد است كه خداى تعالى فرمايد:

لا دخل الجنة من اطاع عليا و ان عصانى،و ادخل النار من عصاه و ان اطاعنى. (داخل بهشت ميكنم آنكس را كه اطاعت على را نمايد اگر چه مرا نا فرمانى كند،و داخل دوزخ ميكنم كسى را كه على را نافرمانى كند اگر چه مرا اطاعت كرده باشد)

آنگاه زمخشرى ميگويد اين رمزى نيكو است چه دوستى و حب على عليه السلام ايمان كامل است و با وجود ايمان كامل اعمال سيئه بايمان زيان نميرساند و اينكه خداوند ميفرمايد اگر چه بمن عصيان نمايد او را ميآمرزم براى اكرام مقام على عليه السلام است.و اينكه فرمود بآتش در افكنم آنكس را كه با على عصيان ورزد اگر چه مرا اطاعت كند براى اينست كه هر كس دوستدار على نباشد او را ايمانى نيست و طاعت ديگرش از راه مجاز است نه حقيقت زيرا كه ساير اعمال وقتى حقيقى خواهند بود كه بدوستى على عليه السلام مضاف گردد.پس هر كس دوست بدارد على را البته اطاعت كرده است خدا را و هر كس مطيع خدا باشد رستگار گردد بنا بر اين حب على اصل ايمان و بغض على اصل كفر بوده و در روز قيامت جز حب و بغض نيست يعنى حال مردم از اين دو بيرون نيست كه يا دوستدار على هستند و يا دشمن او،دوستدار آنحضرت را سيئه و حسابى نيست و هر كس را حسابى نباشد بهشت منزل و سراى او است و دشمن او را ايمانى نيست و هر كس را ايمان نباشد خداوندش بنظر رحمت نگردد و طاعتش عين معصيت باشد و جايش در جهنم است.پس دشمن على را هرگز از گزند عذاب رهائى نيست و دوست او را در عرصه محشر توقف و درماندگى نباشد.فطوبى لاوليائه و سحقا لاعدائه.

خوشا بحال دوستانش و بدا براى دشمنانش (9) .

احمد بن حنبل كه پيشواى فرقه حنبلى است گويد:ما جاء لاحد من اصحاب رسول الله من الفضائل ما جاء لعلى (10) .يعنى آنچه از فضائل براى على عليه السلام‏آمده بهيچيك از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نيامده است.

ابن جوزى در تذكره خود مينويسد فضائل امير المؤمنين عليه السلام از آفتاب و ماه مشهورتر و از سنگريزه بيشتر است و آن بر دو قسم است يكقسم از قرآن استنباط شده و قسم ديگر از سنت طاهره مفهوم ميشود (11) .بعضى از محققين خارجى و مستشرقين نيز ضمن اظهار نظر در باره شخصيت على عليه السلام بولايت و خلافت بلا فصل آنحضرت هم اشاره كرده‏اند چنانكه جان ديون پورت دانشمند انگليسى در باره يوم الانذار (كه شرحش سابقا گذشت) مينويسد كه پيغمبر در پايان كلام اين جملات را با فصاحت و بلاغت بيان كرد كه از ميان شما كدام كس مرا يار و ياور خواهد بود كه اين بار را بر دوش گذارد؟كيست آن مردى كه خليفه و وزير من باشد همانطور كه هارون براى موسى بود؟

افراد حاضر در آن مجلس همه در حال بهت و سكوت ماندند و هيچكدام جرأت نكردند اين عطيه خطير را بپذيرند تا اينكه على جوان و چالاك پسر عم پيغمبر برخاست و گفت من اين دعوت را مى‏پذيرم و وزارت ترا بر عهده ميگيرم.محمد صلى الله عليه و آله پس از شنيدن اين بيانات،على جوان و جوانمرد را در آغوش گرفت و او را بسينه‏اش چسباند و (بحاضرين) گفت برادر و وزير مرا ببينيد (12) .

توماس كارلايل انگليسى در كتاب الابطال كه بعنوان قهرمانان بفارسى ترجمه شده است مينويسد ما چاره نداريم جز اينكه او را دوست داشته باشيم بلكه باو عشق بورزيم زيرا او جوانمردى شريف و بزرگوار بود دلش از مهر و عطوفت سرشار و در عين حال از شير شجاع‏تر بود،او عادل بود و در اين امر بقدرى افراط كرد كه حتى جان خود را نيز در راه عدالت فدا نمود (13) .

شبلى شميل با اينكه شخص مادى است ميگويد امام على بن ابيطالب بزرگ بزرگان و تنها نسخه منحصر بفردى است كه شرق و غرب،گذشته و آينده نتوانسته است صورتى كه با اين اصل تطبيق كند بيرون دهد.بارون كاراديفو دانشمند فرانسوى گويد:على مولود حوادث نبود بلكه حوادث را او بوجود آورده بود اعمال او مخلوق فكر و عاطفه و مخيله خود او است پهلوانى بود كه در عين دليرى دلسوز و رقيق القلب،و شهسوارى بود كه در هنگام رزم آزمائى زاهد و از دنيا گذشته بود بمال و منصب دنيا اعتنائى نداشت و در راه حقيقت جان خود را فدا نمود روحى بسيار عميق داشت كه ريشه آن ناپيدا بود و در هر جا خوف الهى آنرا فرا گرفته بود.

بارى عظمت و حقانيت على عليه السلام بر تمام محققين و علماى جهان اعم از اهل سنت و ديگران ثابت و روشن است و ما براى نمونه بنگارش اين مختصر اكتفا كرديم.

پى‏نوشتها:

(1) ابن ابى الحديد كه خودش معتزلى است ضمن اينكه على عليه السلام را از نظر علم ميستايد منشأ علوم فرقه‏هاى معتزله و اشعريه و حنفيه و ديگران را نيز غير مستقيم به آنحضرت نسبت ميدهد و چنين وانمود ميكند كه آنها هم بر حق ميباشند ولى بايد دانست كه اين گروهها بعدا راه غير مستقيم پيموده و از طريقه حقه اماميه خارج شده‏اند.

(2) بحار الانوار جلد 41 نقل از شرح نهج البلاغه جلد 1 ص 7ـ .14

(3) شرح نهج البلاغه جلد 1 ص .26

(4) القصائد السبع العلوياتـالقصيدة الاولى.

(5) القصائد السبع العلوياتـالقصيدة الخامسة

(6) القصائد السبع العلوياتـالقصيدة الثانية

(7) محمد صلى الله عليه و آله پيغمبر شناخته شده جلد اول ص .367

(8) بحار الانوار جلد 42 نقل از ابن ابى الحديد.

(9) نقل از ناسخ التواريخ امام باقر جلد 7 ص 127

(10) كشف الغمه ص 48

(11) ناسخ التواريخ امام باقر جلد 7 ص 134

(12) عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن جيبى ص 27

(13) الابطال ص 128

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 22:4 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _13. احاديث نبوى در باره امام على(ع) (یاهو)

 

 

احاديث نبوى در باره على عليه السلام

انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى.

كفاية الطالب ص 205 (حديث نبوى)

همچنانكه در فصل گذشته آياتى كه در باره ولايت و برترى على عليه السلام نازل شده از كتب عامه استخراج و ثبت گرديد در اين فصل نيز اغلب باحاديث نبوى از كتب معتبره اهل سنت اشاره ميگردد تا هر گونه راه عذر و بهانه‏اى براى آنان مسدود باشد.

1ـحديث غدير:علماء و مفسرين از عامه و خاصه نوشته‏اند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله موقع مراجعت از حجة الوداع در غدير خم توقف نموده و پس از ايراد خطبه بمردم فرمود آيا من نسبت بشما اولى بتصرف نيستم؟عرض كردند چرا فرمود من كنت مولاه فهذا على مولاه .يعنى هر كس كه من مولا و صاحب اختيار او هستم اين على مولاى او خواهد بود و بدين ترتيب او را بولايت و پيشوائى مردم منصوب گردانيد (1) .

2ـحديث منزلت:احمد بن حنبل و شيخ سليمان بلخى و ابن صباغ مالكى و ديگران نوشته‏اند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله بعلى عليه السلام فرمود:انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى (2) .

يعنى تو از من بمنزله هارونى از موسى جز اينكه پس از من پيغمبرى نخواهد بود،بحرانى در كتاب غاية المرام يكصد حديث از عامه و هفتاد حديث از خاصه دراينمورد نقل كرده است (3) .

3ـحديث يوم الانذار:رسول اكرم صلى الله عليه و آله در اوائل بعثت بفرمان خداى تعالى اقوام نزديك خود را جمع نموده و رسالت خويش را بآنان ابلاغ فرمود و در همان مجلس اعلام نمود كه هر كس از شما در پذيرفتن دعوت من سبقت جويد او پس از من جانشين من خواهد بود،از ميان تمام آنان فقط على عليه السلام دعوت آنحضرت را پذيرفت و رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى (4) . (تو برادر و وزير و وارث من و جانشين من پس از من هستى) اين حديث از مهمترين احاديثى است كه در مورد خلافت على عليه السلام هر گونه عذر و بهانه را از ميان بر ميدارد زيرا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله خلافت على عليه السلام را توأم با نبوت خود در همان موقع ابلاغ فرموده است و اين مطلب تقريبا در تمام كتب تاريخ و تفسير و حديث اهل سنت ذكر شده است و در فصل سوم بخش يكم كتاب تا حدى در اينمورد توضيحات لازمه داده شده است .

4ـحديث ثقلين:در كتب معتبره عامه و خاصه با اختلاف كوچكى در كلمات و الفاظ نقل شده است كه هنگاميكه رحلت رسول اكرم نزديك شد فرمود:انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى و انهما لمن يفترقا حتى يردا على الحوض (5) . (من در ميان شما دو چيز بزرگ و وزين ميگذارم كتاب خدا و عترتم را و آندو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد گردند.)

حديث ثقلين از احاديث مسلم و قطعى است كه بسندهاى بسيار و عبارات مختلفى روايت شده و سنى و شيعه بصحتش اعتراف و اتفاق دارند و از اين حديث‏و امثال آن چند مطلب مهم استفاده ميشود:

1ـهمچنانكه قرآن تا قيامت در بين مردم باقى ميماند عترت پيغمبر نيز تا قيامت باقى خواهد ماند يعنى هيچ زمانى از وجود امام و رهبر حقيقى خالى نميگردد.

2ـپيغمبر اسلام بوسيله اين دو امانت بزرگ تمام احتياجات علمى و دينى مسلمين را تأمين نموده و اهل بيتش را بعنوان مرجع علم و دانش بمسلمين معرفى كرده و اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.

3ـقرآن و اهل بيت نبايد از هم جدا شوند و هيچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بيت اعراض كند و خودش را از تحت ارشاد و هدايت آنان بيرون نمايد.

4ـمردم اگر از اهل بيت اطاعت كنند و باقوال آنها تمسك جويند گمراه نميشوند و هميشه حق در نزد آنها است.

5ـجميع علوم لازمه و احتياجات دينى مردم در نزد اهل بيت موجود است و هر كس از آنها پيروى نمايد در ضلالت واقع نميشود و بسعادت حقيقى نائل ميگردد يعنى اهل بيت از خطاء و اشتباه معصومند و بواسطه همين قرينه معلوم ميشود كه مراد از اهل بيت و عترت تمام خويشان و اولاد پيغمبر نيست بلكه افراد معينى ميباشند كه از جهت علوم دين كامل باشند و خطاء و عصيان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحيت رهبرى داشته باشند و آنها عبارتند از على عليه السلام و يازده فرزندش كه يكى پس از ديگرى بامامت منصوب شده‏اند (6) .

5ـحديث سفينة:از ابن عباس و ديگران نقل شده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مثل اهل بيتى مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق (7) .يعنى مثل خاندان من داستان كشتى نوح است هر كه سوار آن شد نجات يافت و هر كه تخلف نمود غرق گرديد.

محمد بن ادريس شافعى ضمن اشعار خود باين حديث اشاره كرده و گويد:

و لما رأيت الناس قد ذهبت بهم‏ 
مذاهبهم فى ابحر الغى و الجهل‏ 
ركبت على اسم الله فى سفن النجا 
و هم اهل بيت المصطفى خاتم الرسل‏ 
و امسكت حبل الله و هو ولاءهم‏ 
كما قد امرنا بالتمسك بالحبل.
(8)

يعنى چون مردم را غرق درياهاى گمراهى و نادانى ديدم بنام خداى تعالى در كشتيهاى نجات كه آنها خاندان رسالت و اهلبيت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله هستند تمسك جستم و بحبل خدا كه دوستى آن خاندان است تمسك جستم همچنانكه بما امر شده است كه بآن حبل الله تمسك جوئيم.

6ـحديث حق:علماى عامه و خاصه بطرق مختلفه نقل كرده‏اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:على مع الحق و الحق مع على. (على هميشه همراه با حق بوده و حق هم با على است) بحرانى در غاية المرام پانزده حديث از عامه و يازده حديث از خاصه در اينمورد نقل كرده است (9) .

7ـان علينا منى و انا منه و هو ولى كل مؤمن بعدى (10) على از من و من هم از او هستم و او ولى هر مؤمنى است) .

8ـلكل نبى وصى و وارث و ان عليا وصيى و وارثى (11) .

براى هر پيغمبرى جانشين و وارثى است و البته جانشين و وصى من هم على است.

9ـمن اطاعنى فقد اطاع الله و من عصانى فقد عصى الله،و من اطاع عليا فقد اطاعنى و من عصى عليا فقد عصانى (12) .

هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است و هر كه مرا نافرمانى كندخدا را نافرمانى كرده است،و كسيكه على را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كه على را نا فرمانى كند مرا نافرمانى كرده است.

10ـانا و على حجة الله على عباده (13) .

من و على حجة خداونديم بر بندگانش.

11ـعلى مع القرآن و القران مع على لا يفترقان حتى يردا على الحوض (14) .

على با قرآن و قرآن با على است آندو از هم جدا نميشوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

12ـما انا سددت ابوابكم و فتحت باب على و لكن الله فتح باب على و سد ابوابكم (15) .

(رسول اكرم فرمود درب خانه‏هاى ابو بكر و عمر و عباس بن عبد المطلب و ديگران را كه بمسجد باز ميشد مسدود كردند و فقط درب خانه حضرت امير را باز گذاشتند،عباس بن عبد المطلب علت اين امر را از حضرتش پرسيد پيغمبر صلى الله عليه و آله چنين فرمود) من درهاى خانه‏هاى شما را نبستم و در خانه على را باز نگذاشتم و لكن خداوند درهاى شما را مسدود كرد و در خانه على را باز گذاشت.

13ـان الله جعل ذرية كل نبى فى صلبه و جعل ذريتى فى صلب على بن ابيطالب (16) .

خداوند نسل و اولاد هر پيغمبرى را در صلب او قرار داد و ذريه مرا در صلب على بن ابيطالب گذاشت.ـيا على انت اول المؤمنين ايمانا و اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى (17) .

يا على تو اولين كسى هستى از مؤمنين كه ايمان آوردى و اولين كسى از مسلمين هستى كه اسلام آوردى و نسبت تو بمن بمنزله هارون است بموسى.

15ـانت اخى فى الدنيا و الآخرة (18) .

(رسول اكرم صلى الله عليه و آله ميان هر دو نفر از اصحابش عقد اخوت بست على عليه السلام در حاليكه چشمانش اشگ آلود بود آمد و عرض كرد يا رسول الله ميان اصحاب عقد اخوت برقرار كردى و مرا با كسى برادر ننمودى پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود) تو در دنيا و آخرت برادر منى.

16ـانا سيد النبيين و على سيد الوصيين و ان اوصيائى بعدى اثنى عشر اولهم على و آخرهم القائم المهدى عليه السلام (19) .

من سرور انبياء و على سرور اوصياء است و البته اوصياى من پس از من دوازده نفرند كه اولى آنها على و آخرشان قائم مهدى ميباشد. (در اين حديث علاوه بر خلافت على عليه السلام بخلافت ائمه ديگر نيز اشاره شده است.)

17ـمن احب عليا فقد احبنى و من ابغض عليا فقد ابغضنى و من اذى عليا فقد اذانى و من اذانى فقد اذى الله (20) .

هر كه على را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه على را دشمن بدارد با من دشمنى كرده است و كسيكه على را اذيت كند مرا آزار رسانده و هر كه مرا آزار رساند خدا را آزار نموده است.ـحب على بن ابيطالب يأكل السيئات كما تأكل النار الحطب (21) .

دوستى على بن ابى طالب بديها را ميخورد (از بين مى‏برد) همچنانكه آتش هيزم را ميخورد (ميسوزاند) .

19ـانا مدينة العلم و على بابها فمن اراد العلم فليأت الباب (22) .

من شهرستان علم هستم و على هم دروازه آنست پس هر كه علم را بخواهد بايد از در آن وارد شود.

20ـيا على خلقت انا و انت من شجرة،فانا اصلها و انت فرعها و الحسن و الحسين اغصانها فمن تعلق بغصن منها ادخله الله الجنة (23) .

رسول اكرم صلى الله عليه و آله بعلى عليه السلام فرمود من و تو از يكدرختى آفريده شده‏ايم كه من ريشه آندرخت و تو فرع (تنه) آن هستى و حسن و حسين شاخه‏هاى آن ميباشند پس هر كس بيكى از آنشاخه‏ها بياويزد خداى تعالى او را داخل بهشت گرداند.

21ـانت سيد فى الدنيا و سيد فى الآخرة،من احبك فقد احبنى و حبيبى حبيب الله و عدوك عدوى و عدوى عدو الله عز و جل،ويل لمن ابغضك من بعدى (24) .

عبد الله بن عباس گويد نبى اكرم صلى الله عليه و آله بعلى بن ابى طالب نگاه كرد و فرمود :تو در دنيا سرورى و در آخرت سرورى،هر كس ترا دوست دارد مرا دوست داشته و دوست من دوست خداوند است و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداوند عز و جل است،واى بحال آنكه پس از من ترا دشمن بدارد.

22ـعلى يوم القيامة على الحوض لا يدخل الجنة الا من جاء بجوازمن على بن ابى طالب (25) .

مجاهد از ابن عباس نقل ميكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:على در روز قيامت كنار حوض است كسى به بهشت داخل نميشود مگر اينكه از على بن ابى طالب جوازى آورده باشد .

23ـلا يجوز احد الصراط الا من كتب له على الجواز (26) .

قيس بن حازم گويد ابو بكر و على بن ابى طالب بهم برخورد كردند ابو بكر تبسم نمود على عليه السلام فرمود چه شده كه تبسم كردى؟ابو بكر گفت از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود:احدى از صراط نميگذرد مگر كسى كه على براى او جواز نوشته باشد.

24ـحبك ايمان و بغضك نفاق و اول من يدخل الجنة محبك و اول من يدخل النار مبغضك (27) .

ابو سعيد خدرى گويد رسول خدا صلى الله عليه و آله بعلى عليه السلام فرمود دوستى تو ايمان و دشمنى تو نفاق است و اول كسيكه داخل بهشت ميشود دوستدار تو و اول كسيكه داخل دوزخ گردد دشمن تست.

25ـستكون بعدى فتنة،فاذا كان ذلك فالزموا على بن ابى طالب فانه اول من امن بى و اول من يصافحنى يوم القيامة و هو الصديق الاكبر و هو فاروق هذه الامة يفرق بين الحق و الباطل و هو يعسوب الدين (28) .

بزودى پس از من فتنه‏اى بر پا خواهد بود،پس زمانيكه چنين شد ملازم على بن ابى طالب باشيد زيرا كه او اول كسى است كه بمن ايمان آورد و اول كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه ميكند،او صديق اكبر و فاروق (جدا كننده) اين امت است كه ميان حق و باطل جدائى افكند و او بزرگ و پيشواى دين است.

26ـيا على انت قسيم الجنة و النار يوم القيامة (29) .

يا على توئى تقسيم كننده بهشت و دوزخ در روز قيامت.

شافعى در اينمورد چنين گويد:على حبه جنةـقسيم النار و الجنةـوصى المصطفى حقاـامام الانس و الجنة.همچنين در باره اين روايت كه على عليه السلام قسمت كننده بهشت و دوزخ است از احمد بن حنبل پرسيدند احمد گفت چرا منكر آن ميشويد مگر از نبى اكرم صلى الله عليه و آله براى ما روايت نشده است كه بعلى فرمود ترا دوست ندارد مگر مؤمن و دشمن ندارد مگر منافق؟گفتند چرا،احمد گفت مؤمن كجا است؟گفتند در بهشت،گفت منافق كجا است؟گفتند در دوزخ،قال احمد فعلى قسيم الجنة و النار (30) .

27ـان الله حرم الجنة على من ظلم اهل بيتى او قاتلهم او اغار عليهم او سبهم (31) .

خداوند بهشت را بر كسى كه بخاندان من ستم كند يا با آنها مقاتله نمايد يا بآنها هجوم بياورد و يا دشنامشان دهد حرام كرده است.

28ـالنظر الى وجه على بن ابى طالب عبادة و ذكره عبادة و لا يقبل ايمان الا بولايته و البرائة من اعدائه (32) .

عمار و معاذ و عايشه از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل ميكنند كه فرمود:نگاه كردن بصورت على عبادت است و ذكر او عبادت است و ايمان كسى پذيرفته نميشود مگر بولايت او و تبرى جستن از دشمنانش.

28ـعنوان صحيفة المؤمن حب على بن ابيطالب (33) .ديباچه و عنوان نامه عمل مؤمن حب على بن ابيطالب است.

30ـألا ادلكم على من اذا استرشد تموه لن تضلوا و لن تهلكوا؟قالوا بلى يا رسول الله،قال هو ذا و اشار الى على بن ابيطالب عليه السلام ثم قال و اخوه و ازروه و اصدقوه و انصحوه فان جبريل اخبرنى بما قلت لكم (34) .

زيد بن ارقم گويد ما هنگاميكه در خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته بوديم فرمود :آيا شما را راهنمائى نكنم بكسى كه چون از او استرشاد كنيد هرگز گمراه نشويد و هرگز بهلاكت نيفتيد؟گفتند چرا يا رسول الله!فرمود آنكس اينست و اشاره بعلى بن ابيطالب نمود و سپس فرمود با او برادرى كنيد و ياريش نمائيد و او را محب صادق و دوست راستين باشيد زيرا آنچه را كه (در باره وى) بشما گفتم جبرئيل بمن خبر داد.

31ـهذا على بن ابيطالب لحمه لحمى و دمه دمى و هو منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى يا ام سلمة هذا على امير المؤمنين و سيد المسلمين و وصيى و عيبة علمى و بابى الذى اوتى منه و معى فى السنام الا على يقتل القاسطين و الناكثين و المارقين (35) .

حموينى از ابن عباس نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بام سلمه فرمود :اين على بن ابيطالب است كه گوشت او گوشت من و خون او خون من است و او از من مانند هارون از موسى است جز اينكه پس از من پيغمبرى نخواهد آمد،اى ام سلمه اين على است كه امير مؤمنين و سرور مسلمين و وصى من بوده و گنجينه علم من و باب علم من است كه كسى بمن نرسد مگر از آن باب و در درجات عاليه بهشت با من خواهد بود و با قاسطين و ناكثين و مارقين (معاويه و اصحاب جمل و خوارج) خواهد جنگيد.ـقيل يا رسول الله من صاحب لواك فى الآخرة؟قال:صاحب لواى فى الدنيا على بن ابيطالب (36) .

جابر بن سمرة گويد گفته شد يا رسول الله صاحب پرچم تو در آخرت كيست؟فرمود على بن ابيطالب كه در دنيا حامل لواى من است.

23ـحق على على المسلمين كحق الوالد على ولده (37) .

حق على عليه السلام بر مسلمين مانند حق پدر بر فرزندش است.

34ـعن ابى ايوب انصارى ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قال لفاطمة:اما علمت ان الله اطلع الى اهل الارض فاختار منهم اباك فبعثه نبيا،ثم اطلع الثانية فاختار بعلك فاوحى الى فانكحته و اتخذته وصيا (38) .

ابو ايوب انصارى گويد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بفاطمه عليها السلام فرمود:آيا نميدانى كه خداوند بمردم روى زمين نگريست و از ميان همه آنها پدرت را انتخاب كرده و به پيغمبرى مبعوث فرمود،آنگاه بار دوم نگريست شوهرت را اختيار كرد و بمن وحى فرستاد كه ترا باو تزويج نموده و او را جانشين (خود) قرار دهم.

35ـان وصيى على بن ابيطالب و بعده سبطاى الحسن و الحسين تتلوه تسعة ائمة من صلب الحسين،قال يا محمد (صلى الله عليه و آله) فسمهم لى،قال اذا مضى الحسين فابنه على،فاذا مضى على فابنه محمد،فاذا مضى محمد فابنه جعفر فاذا مضى جعفر فابنه موسى،فاذا مضى موسى فابنه على،فاذا مضى على فابنه محمد فاذا مضى محمد فابنه على،فاذا مضى على فابنه‏الحسن،فاذا مضى الحسن فابنه الحجة محمد المهدى فهؤلاء اثنا عشر (39) .

شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودة از كتاب فرائد السمطين نقل ميكند كه يك يهودى خدمت رسول اكرم شرفياب شد و ضمن سؤالاتى از اوصياى آنحضرت پرسيد پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:وصى من على بن ابيطالب است و پس از او دو نواده من حسن و حسين و دنبال آن نه امام از صلب حسين هستند.

يهودى عرض كرد يا محمد (صلى الله عليه و آله) براى من آنها را نام ببر،فرمود چون حسين بگذرد پسرش على و چون على بگذرد پسرش محمد و چون محمد بگذرد پسرش جعفر و چون جعفر بگذرد پسرش موسى و چون موسى بگذرد پسرش على و چون على بگذرد پسرش محمد و چون محمد بگذرد پسرش على و چون على بگذرد پسرش حسن و چون حسن بگذرد پسرش حجت مهدى (عليهم السلامند) پس اوصياى من اين دوازده نفرند.در اين حديث علاوه بر تعداد أئمه اطهار عليهم السلام صريحا نام آنان نيز ذكر شده است.

بارى در اينمورد احاديث زياد است كه اگر بيش از اين نوشته شود مثنوى هفتاد من كاغذ شود و ما بهمين مقدار از كتب معتبره عامه اكتفا كرديم در صورتيكه كتب حديث و تاريخ اماميه پر از اين قبيل احاديث است كه ما چيزى از آنها ننوشتيم.

پى‏نوشتها:

(1) ذخائر العقبى ص 67ـمناقب ابن مغازلى ص 16ـ 26

(2) ينابيع المودة ص 50ـفصول المهمة ص 125

(3) غاية المرام باب 20 و .21

(4) تاريخ ابى الفداء جلد 1 ص 216ـكفاية الطالب ص 205ـتاريخ طبرى ج 2 ص .217

(5) مناقب ابن مغازلى ص 234ـمستدرك صحيحين جلد 3 ص 109

(6) شيعه در اسلام پاورقى ض 116 تأليف علامه طباطبائى.

(7) حلية الاولياء جلد 4 ص 306ـذخائر العقبى ص .20

(8) شبهاى پيشاور ص .227

(9) غاية المرام باب 360ـ .361

(10) كنوز الحقايق ص 37ـذخائر العقبى ص .68

(11) الرياض النضرة جلد 2 ص 178 نقل از فضائل الخمسه.

(12) مستدرك صحيحين جلد 3 ص .126

(13) كنوز الحقائق ص .43

(14) صواعق ابن حجر ص 74

(15) كنز العمال جلد 6 ص 408

(16) فيض القدير جلد 2 ص 223ـمناقب ابن مغازلى ص 49

(17) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 3 ص 258

(18) مناقب ابن مغازلى ص 37ـكفاية الطالب ص 194

(19) ينابيع الموده ص 445

(20) رياض النضرة جلد 2 ص 166

(21) تاريخ بغداد جلد 4 ص 194

(22) مناقب ابن مغازلى ص 83ـجامع الصغير سيوطى جلد 1 ص 374

(23) كفاية الطالب صفحه 318

(24) مناقب ابن مغازلى صفحه 103

(25) مناقب ابن مغازلى صفحه 119

(26) رياض النضرة جلد 2 صفحه 177

(27) فصول المهمه صفحه 127

(28) اسد الغابة جلد 5 صفحه 287ـينابيع المودة صفحه .82

(29) صواعق ابن حجر صفحه 75ـينابيع المودة صفحه .86

(30) الامام الصادق و المذاهب الاربعة جلد 1 صفحه 327

(31) ذخائر العقبى صفحه 20

(32) مناقب ابن شهر آشوب جلد 2 صفحه 5

(33) جامع الصغير جلد 2 صفحه 145ـمناقب ابن مغازلى صفحه .243

(34) مناقب ابن مغازلى صفحه 245

(35) غاية المرام باب 8 حديث 6 و .38

(36) مناقب ابن مغازلى ص 200ـمناقب خوارزمى ص .250

(37) لسان الميزان جلد 5 ص 399ـمناقب ابن مغازلى ص .48

(38) كفاية الطالب ص .296

(39) ينابيع المودة ص 441

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 22:1 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _12. آيات نازله در باره امام على (ع) (یاهو)

 

 

آيات نازله در باره على عليه السلام

انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون (سوره مائده آيه 55)

بنا بنقل مفسرين و مورخين عامه و خاصه آيات زيادى (بيش از سيصد آيه) در باره ولايت على عليه السلام و فضائل و مناقب آنحضرت در قرآن كريم آمده است كه نقل همه آنها از عهده اين كتاب خارج است لذا ما در اينجا فقط بنقل چند مورد از كتب معتبره اهل سنت اشاره مينمائيم كه جاى چون و چرا براى آنان باقى نماند.

1ـ آيه تبليغـابو اسحق ثعلبى در تفسير خود و طبرى در كتاب الولاية و ابن صباغ مالكى و همچنين ديگران نوشته‏اند كه آيه تبليغ يعنى آيه 67 سوره مائده يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك...در باره على عليه السلام نازل شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و فرمود:من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم و ال من والاه.... (1)

چون در باره نزول اين آيه و جريان غدير خم در فصل ششم بخش يكم توضيحات كافى داده شده لذا در اينجا از تكرار آن صرفنظر ميشود.

2ـ آيه ولايتـعموم مفسرين و محدثين مانند فخر رازى و نيشابورى و زمخشرى و ديگران از ابن عباس و ابوذر و سايرين نقل كرده‏اند كه روزى سائلى در مسجد از مردم سؤال نمود و كسى چيزى باو نداد،على عليه السلام كه مشغول نماز و در حال ركوع بود با انگشت دست راست اشاره بسائل نمود و سائل متوجه شد وآمد انگشتر را از دست او خارج نمود و آيه انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون (2) .نازل گشت يعنى ولى و صاحب اختيار شما فقط خدا و رسول او و مؤمنينى هستند كه نماز را بر پا ميدارند و در حال ركوع زكوة ميدهند. (اگر چه مؤمنين را بصيغه جمع آورده كه در حال ركوع صدقه ميدهند ولى در خارج مصداق واقعى آن منحصر بفرد بوده و على عليه السلام ميباشد،بعضى هم گفته‏اند چون ائمه ديگر نيز داراى مقام ولايت بوده و اولاد معصومين على عليه السلام ميباشند لذا بصيغه جمع قيد شده است.) .

در آنحال رسول اكرم صلى الله عليه و آله از سائل پرسيد آيا كسى بتو چيزى داد؟سائل ضمن اشاره بعلى عليه السلام عرض كرد اين انگشتر را او بمن داد (3) .

علماى اهل سنت با اينكه بنزول اين آيه در باره ولايت على عليه السلام اقرار دارند اما بعضى از آنها مانند ابن حجر و غيره در اينجا طفره رفته و ميگويند كلمه ولى بمعنى دوست و ناصر است نه بمعنى اولى بتصرف در صورتيكه از ظاهر كلام كاملا معلوم است كه ولى بمعنى زعيم و صاحب اختيار است زيرا آيه شريفه با انما كه افاده حصر ميكند شروع شده است يعنى صاحب اختيار و اولى بتصرف شما فقط خدا و رسول او و كسى است كه در حال ركوع صدقه داده است اگر ولى بمعنى دوست باشد انحصار آن بخدا و رسول او و شخص راكعى كه صدقه داده است بى معنى و دور از منطق خواهد بود چون در اينصورت مؤمنين جز خدا و رسول و على عليه السلام دوست ديگرى نخواهند داشت در حاليكه مؤمنين همه دوست و ناصر يكديگرند و دوستى چيزى نيست كه خداوند آنرا در انحصار خود و اوليائش قرار دهد،در اين مورد حسان بن ثابت حضرت امير عليه السلام را مدح كرده و چنين گويد:

فانت الذى اعطيت اذ كنت راكعا 
فدتك نفوس القوم يا خير راكع‏ 
فانزل فيك الله خير ولاية 
و بينها فى محكمات الشرايع
(4)

يعنى تو آن كسى هستى موقعيكه در ركوع بودى بخشش نمودى پس جانهاى مردم فداى تو باد اى بهترين ركوع كننده.خداوند هم در شأن تو بهترين ولايت را نازل كرد و آنرا در قرآن كريم ضمن شرايع محكم دين بيان فرمود و معلوم و واضح است كه مقصود از بهترين ولايت همان زعامت و رهبرى است نه يارى و دوستى و معانى ديگر.

3ـ آيه يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول.و اولى الامر منكم (5) .

(اى مؤمنين خدا و رسول او صاحبان امر از خودتان را اطاعت كنيد) .شيخ سليمان بلخى و ديگران نوشته‏اند كه اين آيه در باره امير المؤمنين نازل شده و منظور از اولى الامر ائمه عليهم السلام از اهل بيت‏اند. (6)

اهل سنت هر رئيس و زعيمى را كه نسبت بمسلمين رياست داشته باشد اولوـالامر گويند و اطاعت او را بموجب اين آيه واجب ميدانند ولى اين قول بهيچوجه صحيح نميباشد زيرا در اينصورت بايد اطاعت معاويه و يزيد و عبد الملك و متوكل عباسى و امثال آنها كه ستمگر و فاسق بودند بر مردم واجب باشد در صورتيكه آيات ديگرى هست كه خداوند از اطاعت چنين اشخاصى نهى فرموده است چنانكه فرمايد:و لا تطيعوا امر المسرفين،الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون (7) .

(امر اسراف كنندگان را كه در روى زمين فساد نموده و اصلاح نميكنند اطاعت نكنيد) بنا بر اين اطاعت آن اولوا الامرى واجب است كه پاك و معصوم بوده و دستورات وى همان اوامر و نواهى خدا و پيغمبر باشد و چنين كسانى جز على (ع) و يازده فرزندش‏كه جانشينان پيغمبر اكرم‏اند كس ديگرى نميباشد چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:انا و على و الحسن و الحسين و تسعة من ولد الحسين مطهرون معصومون (8) .

يعنى من و على و حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين پاك و معصوم هستيم.

4ـ آيه مباهلهـگروهى از نصاراى نجران در مدينه خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله آمده و در باره موضوعات متفرقه و خلقت حضرت عيسى عليه السلام از آنجناب مطالبى پرسيدند و چون در مباحثه راه مغالطه مى‏پيمودند آيه مباهله نازل شد كه:

فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابنائكم و نساءنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين (9) .

يعنى اى پيغمبر هر كس با تو در امر عيسى پس از آنكه ترا در باره او علم و اطلاعى حاصل شد مجادله كند بگو بيائيد تا ما و شما پسران و زنان و نزديكان خود را كه بمنزله خود ما هستند بخوانيم و سپس بدرگاه خدا ناله و نفرين كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.

بدينطريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله آنها را بمباهله دعوت فرمود و فرادى آنروز نصارا با علماى خود بيرون آمده و اسقف نصارا بدانها گفت اگر محمد صلى الله عليه و آله با نزديكان و اقوامش بيايد مباهله نكنيد (زيرا اگر او بر حق نباشد نزديكانش را در معرض نفرين و بلا نميآورد) و اگر با اصحاب و مسلمين بيايد مباهله كنيد در آنحال پيغمبر اكرم با على و فاطمه و حسنين عليهم السلام حاضر شد اسقف پرسيد اينها كيستند؟گفتند آن جوان پسر عم و داماد اوست و آن زن يگانه دختر مورد علاقه اوست و آندو كودك هم نواده‏هاى او هستند .اسقف گفت بخدا سوگند من چهره‏هائى مى‏بينم كه اگر از خدا بخواهند كوهها را از جا ميكند خوبست از مباهله خود دارى كنيد و با او مصالحه نمائيد لذا گفتند يا ابا القاسم ما مباهله نميكنيم و حاضر بمصالحه هستيم حضرت نيز پذيرفت.

ابن ابى الحديد و ابن مغازلى و ديگران نوشته‏اند كه منظور از ابنائنا حسنين و مقصود از نسائنا فاطمه و منظور از انفسنا على عليه السلام ميباشد (10) .

بنا بر اين در اين آيه خداوند حضرت امير را از شدت اتحاد نفسانى با پيغمبر (البته بطور مجاز) نفس پيغمبر خوانده است.

5ـ آيه تطهيرـدر تفسير طبرى و فخر رازى و همچنين در كتب ديگر اهل سنت نقل شده است كه آيه تطهير:انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (11) .در خانه‏ام سلمه بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده و آنحضرت فاطمه و حسنين و على عليهم السلام را جمع كرد سپس گفت:اللهم هؤلاء اهل بيتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا (خدايا اينها اهل بيت من هستند پليدى را از اينها دور گردان و بتطهير خاصى پاكشان فرما) ام سلمه گفت يا رسول الله من هم جزو آنها هستم؟حضرت فرمود تو جاى خود دارى و زن خوبى هستى (اما مقام اهل بيت مرا ندارى.) (12)

برخى از علماى اهل سنت مانند زمخشرى و غيره گفته‏اند كه اين آيه در مورد زنان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده است زيرا صدر و ذيل آيه در باره آنها است!

پاسخ اينست كه اگر اين آيه در باره زوجات پيغمبر صلى الله عليه و آله بود ضمير مخاطب بصيغه جمع مؤنث ميآمد و آيه چنين ميشد ليذهب عنكن الرجس و يطهركن تطهيرا زيرا بكار بردن صيغه مذكر در جمع مؤنث بر خلاف قواعد زبان عرب و بكلى غلط است و علت اينكه با وجود حضرت زهرا عليها السلام در آن انجمن‏ضمير مخاطب را جمع مذكر آورده است از جهت تغليب است همچنانكه در آيه 73 سوره هود نيز با اينكه مخاطب زن است (ساره) ولى چون ابراهيم در رأس آن خاندان قرار گرفته از نظر تغليب ضمير جمع مذكر آمده استـقالوا اتعجبين من امر الله رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت...و گذشته از اين همه جا منظور از اهل بيت،على و فاطمه و حسنين عليهم السلام‏اند نه كسان ديگر زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله فقط بآنها اهل بيت خطاب ميكرد چنانكه در كتب معتبره از انس بن مالك نقل شده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله براى نماز صبح كه ميرفت مدت ششماه از در خانه فاطمه عليها السلام عبور ميكرد و آنها را صدا ميزد و ميفرمود الصلوة يا اهل البيت و آنگاه اين آيه را تلاوت ميفرمود انما يريد الله... (13)

همچنين پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود كه اين آيه در باره پنج نفر نازل شده است در باره من و على و حسن و حسين و فاطمه (14) .

در كتاب قاموس الصحيفه از صاحب رياض السالكين نقل شده است كه جمهور علماء عامه گفته‏اند زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله جزو اهل بيت او ميباشند و من بحديثى برخوردم كه سيوطى در كتاب (الجامع الصغير) از ابن عساكر از واثله نقل كرده كه مضمونش صراحت دارد بر عقيده مذهب اماميه كه زنهاى آنحضرت در شمار اهل بيتش نيستند و آن گفتار او است كه (بدخترش) فرمود نخستين كسى كه از اهل بيت من بمن ملحق ميشود توئى اى فاطمه و اول كسى كه از زنانم بمن ملحق ميشود زينب است (15) .

6ـ بنقل علماء و مورخين فريقين چون آيات سوره برائت در مورد عهد شكنى‏و مذمت مشركين نازل گرديد رسول اكرم صلى الله عليه و آله آيات اوائل سوره مزبور را بابو بكر داد كه بمكه برده و در موسم حج بمشركين ابلاغ نمايد،پس از آنكه ابو بكر براه افتاد و قدرى راه رفت جبرئيل نازل شد و ضمن ابلاغ سلام خداوند به پيغمبر صلى الله عليه و آله عرض كرد خداوند فرمايد:لا يؤديها عنك الا انت او رجل منك.يعنى كسى از جانب تو اداء رسالت ننمايد مگر خودت يا مردى كه از خودت باشد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فورا على عليه السلام را طلبيد و فرمود شتر مرا سوار شو و دنبال ابو بكر برو هر كجا باو رسيدى آيات را از او بگير و بمكه ببر و بمشركين قرائت كن،حضرت امير فورا حركت كرد و در راه بابوبكر رسيد و آيات را از او گرفته و بمكه برد و ابو بكر خدمت پيغمبر مراجعت نمود و در حاليكه از اين امر محزون و متأسف بود عرض كرد يا رسول الله مگر در باره من چيزى نازل شده حضرت فرمود خداى تعالى دستور داد كه آيات را كسى ببرد كه از خود من باشد و من هم على را براى انجام اين مأموريت اعزام نمودم (16) .

در اينجا سه مطلب مورد توجه و بررسى است:

اول اينكه على عليه السلام از خود پيغمبر صلى الله عليه و آله است و ابو بكر چنين خصوصيتى را ندارد.

دوم اينكه خداى تعالى ابو بكر را براى ابلاغ چند آيه در يك شهر شايسته نديد و به پيغمبرش دستور داد كه براى اينكار على عليه السلام را بفرستد در اينصورت چگونه حزب سقيفه چنين كسى را براى جانشينى پيغمبر انتخاب كردند كه با تمام احكام قرآن در تمام شهرهاى اسلامى خلافت نمايد؟

سوم اينكه اعزام ابو بكر در وهله اول و عزل او در وهله ثانى و نصب على (ع) بجاى وى براى اثبات و نشاندادن فضيلت و شايستگى على عليه السلام بود زيرا اگر از اول آنحضرت بچنين مأموريتى منصوب ميشد بنظر همه عادى ميآمد و چندان‏اهميتى نداشت ولى وقتى ابو بكر براه افتاد و سپس على عليه السلام بدان سمت گمارده شد اين امر دليل بر فضيلت و شايستگى على عليه السلام براى جانشينى پيغمبر و انجام وظائف او ميباشد.

7ـ آيه مودتـقل لا اسألكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (17) .

(اى پيغمبر در برابر زحمات تبليغ رسالت بمردم) بگو من از شما اجر و مزدى نميخواهم مگر دوستى نزديكانم را.

زمخشرى در تفسير كشاف و گنجى شافعى در كفاية الطالب و ديگران نوشته‏اند كه چون آيه مزبور نازل شد به پيغمبر صلى الله عليه و آله گفتند يا رسول الله:و من قرابتك هؤلاء الذين وجبت علينا مودتهم؟قال على و فاطمة و ابناهما (18) .

يعنى نزديكان شما كه دوستى آنها بر ما واجب است چه كسانى‏اند؟فرمود على و فاطمه و دو پسرشان.

8ـ آيه قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب (19) .

كافران رسالت پيغمبر اكرم را انكار كرده و گفتند تو پيغمبر نيستى اين آيه در پاسخ آنان بحضرتش نازل شد كه بگو (من براى رسالت خود دو شاهد دارم يكى) خدا است كه براى شهادت ميان من و شما كافى است و ديگرى كسى است كه علم كتاب در نزد اوست.ثعلبى در تفسير آيه مزبور مينويسد آنكه علم كتاب در نزد اوست على بن ابيطالب است (20) .

همچنين ابو سعيد خدرى گويد از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم آنكس كه علم كتاب در نزد اوست كيست؟فرمود آنكس برادرم على بن ابيطالب است (21) .

شيخ سليمان بلخى از ابن عباس نقل ميكند كه گفت آنكه علم كتاب در نزداوست على عليه السلام است زيرا او بتفسير و تأويل و ناسخ و منسوخ آن عالم بود (22) .

9ـ آيه افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه (23) ....

آيا كسيكه (رسول خدا صلى الله عليه و آله براى صحت گفتار خود) حجتى (قرآن) از طرف پروردگار خود داشته و پشت سر او شاهد و گواهى از خود او باشد....

در اين آيه نيز مفسرين و مورخين عامه و خاصه نوشته‏اند كه منظور از شاهد و گواهى از خود پيغمبر على عليه السلام است (24) .

ابراهيم بن محمد حموينى در كتاب فرائد السمطين از ابن عباس نقل ميكند كه اين آيه در شأن على عليه السلام است و احدى با او در آن شريك نيست و خوارزمى هم در مناقب خود مينويسد كه عمرو عاص در نامه‏اى كه بمعاويه نوشته بود اشاره بآياتى در شأن على عليه السلام كرده بود كه از جمله آنها آيه مزبور بوده است (25) .

10ـ آيه الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (26) .

كسانيكه اموالشان را در شب و روز و نهانى و آشكارا انفاق ميكنند براى آنان در نزد پروردگارشان پاداشى است و آنان خوف و اندوهى ندارند.

خوارزمى و ثعلبى و مالكى و ابو نعيم و ديگران از ابن عباس نقل كرده‏اند كه على عليه السلام چهار درهم داشت يكى را شب (در راه خدا) صدقه داد و يكى را روز و يكى را پنهانى و يكى را آشكارا آنگاه اين آيه در باره او نازل گرديد (27) .

11ـ آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله (28) .و از مردم كسى هست كه جان خود را ميفروشد (بذل ميكند) در راه بدست آوردن رضاى خدا.

ثعلبى در تفسير خود از ابن عباس روايت ميكند كه در شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام در فراش وى خوابيد و اين آيه در شأن آنحضرت نازل گرديد (29) .

12ـ آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية (30) .

كسانيكه ايمان آورده و اعمال نيكو انجام دادند آنان بهترين مردمند.

مقاتل بن سليمان از ضحاك از ابن عباس نقل كرده است كه اين آيه در شأن على عليه السلام و اهل بيت او نازل شده است (31) .

13ـ وقفوهم انهم مسئولون (32) .آنها را نگهداريد كه مورد سؤال خواهند بود.

ابو سعيد خدرى از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل ميكند كه آنچه مورد سؤال خواهد بود ولايت على بن ابيطالب است (33) .

14ـ آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا (34) .كسانى كه ايمان آورده و عمل‏هاى نيك انجام دادند بزودى خداوند دوستى آنها را در دلهاى مردم قرار ميدهد.

گنجى شافعى از قول خوارزمى مينويسد كه على عليه السلام فرمود مردى مرا ملاقات كرد و گفت يا ابا الحسن بدانكه بخدا من ترا در راه خدا دوست دارم على عليه السلام فرمود من برسول خدا صلى الله عليه و آله مراجعه كرده و سخن‏آنمرد را باو خبر دادم.پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود شايد در باره او احسان و نيكى نموده‏اى،گفتم بخدا من در باره او احسانى نكرده‏ام،رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود خدا را سپاس كه دلهاى مؤمنين را بدوستى تو واد داشته است آنگاه آيه بالا نازل شد (35) .

15ـ آيه و اعتصموا بحبل الله جميعا (36) .و همگى بريسمان خدا چنگ زنيد.

صاحب كتاب مناقب الفاخرة از عبد الله بن عباس روايت كرده است كه ما در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم عربى آمد و عرض كرد يا رسول الله شنيدم كه ميفرمودى اعتصموا بحبل الله حبل خدا كدام است كه باو تمسك جوئيم؟رسول خدا صلى الله عليه و آله دست خود را بر دست على عليه السلام زد و فرمود باين شخص تمسك جوئيد كه اين حبل المتين است (37) .

16ـ آيه انما انت منذر و لكل قوم هاد (38) هر آينه تو بيم دهنده‏اى و براى هر قومى هدايت كننده‏اى است.از طريق اهل سنت هفت حديث نقل شده است كه مقصود از منذر پيغمبر صلى الله عليه و آله و از هادى على عليه السلام ميباشد از جمله مالكى در فصول المهمه مينويسد كه چون آيه مزبور نازل شد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:انا المنذر و على الهادى و بك يا على يهتدى المهتدون.

يعنى من انذار كننده‏ام و على هدايت كننده و بوسيله تو يا على هدايت يافتگان هدايت مى‏يابند (39) .

17ـ آيه و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد امنا و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام (40) .زمانيكه ابراهيم (بدرگاه خداى تعالى دعا كرد) و گفت پروردگارا اين شهر را (مكه) محل امن قرار بده و من و فرزندانم را از بت پرستى دور گردان.

ابن مغازلى شافعى بسند خود از عبد الله بن مسعود نقل ميكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود دعاى ابراهيم كه عرض كرد پروردگارا من و فرزندانم را از بت پرستى دور گردان بمن و على منتهى شد كه هيچيك از ما هرگز به بت سجده نكرديم در نتيجه خداوند مرا نبى و على را وصى قرار داد (41) .

18ـ آيه فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المؤمنين و الملائكة بعد ذلك ظهير (42) .

البته خدا و جبرئيل و صالح مؤمنين يارى كننده او (پيغمبر صلى الله عليه و آله) هستند و فرشتگان پس از نصرت خدا پشتيبان اويند.مفسرين و علماى بزرگ اهل سنت نوشته‏اند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود در آيه مزبور منظور از صالح المؤمنين على بن ابيطالب است (43) .

19ـ آيه لا يستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون (44) .يعنى دوزخيان با بهشتيان برابر نيستند اصحاب بهشت آنانند كه رستگار هستند.

موفق بن احمد بسند خود از جابر روايت كرده است كه گفت ما در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم كه على عليه السلام داخل شد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود قسم بآنكه جان من در دست اوست كه اين مرد و شيعه‏اش در روز قيامت رستگارانند (45) .

20ـ آيه و تعيها اذن واعية (46) .و نگهدارد،آن پند را گوش نگاهدارنده.

طبرى و سيوطى در تفسير خودشان نوشته‏اند كه وقتى آيه مزبور نازل شد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد خدايا آنگوش را گوش على قرار بده و على عليه السلام فرمود از آنگاه چيزى نشنيدم كه فراموش كرده باشم (47) .

21ـ آيه افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستون (48) آيا كسى كه مؤمن است مانند كسى است كه فاسق است (اين دو) در نزد خدا يكسان نيستند.

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ابن كثير در تفسير خود و خطيب بغدادى در تاريخ بغداد و ديگران نوشته‏اند كه وليد بن عقبه در مقام مفاخره بعلى عليه السلام گفت من از تو زبانم گوياتر و نيزه‏ام تيزتر و در جنگ شجاع‏ترم!على عليه السلام فرمود ساكت شو اى فاسق.آنگاه خدا بتصديق كلام آنحضرت آيه مزبور را نازل فرمود (49) .

22ـ القيا فى جهنم كل كفار عنيد (50) .بيفكنيد در دوزخ هر نا سپاس ستيزه جو را.

حاكم حسكانى در شواهد التنزيل بسند خود از ابو سعيد خدرى نقل ميكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود چون روز قيامت شود خداى تعالى بمن و على ميفرمايد هر كس دشمن شما است او را در آتش بيفكنيد و هر كه دوست شما است او را داخل بهشت گردانيد و اينست فرموده خداى تعالى القيا فى جهنم كل كفار عنيد (51) .

23ـ آيه و اركعوا مع الراكعين (52) و ركوع كنيد با ركوع كنندگان.موفق بن احمد و ابو نعيم اصفهانى باسناد خود از ابن عباس نقل كرده‏اند كه اين آيه در خصوص پيغمبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام نازل شده و آنها اول كسى بودند كه نماز گزاردند و ركوع كردند (53) .

24ـ آيه ثم لتسألن يومئذ عن النعيم (54) .آنگاه در آنروز از نعمتها پرسيده شوند.

ابو نعيم و حاكم حسكانى بسند خود از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده‏اند كه فرمود مقصود از نعيم در اين آيه ولايت امير المؤمنين و ما است كه از آن پرسيده خواهد شد (55) .

25ـ آيه سأل سائل بعذاب واقع (56) .خواست سؤال كننده‏اى عذابى را كه واقع شد.

ثعلبى و ابن صباغ و ديگران نوشته‏اند كه چون در روز 18 ذيحجه رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بجانشينى خود منصوب نموده و فرمود من كنت مولاه فهذا على مولاه .حارث بن نعمان پس از شنيدن اين خبر خدمت آنحضرت آمد و گفت ما را بشهادت يگانگى خدا و نبوت خود از جانب خدا امر كردى قبول نموديم و سپس به نماز و زكوة و حج و جهاد و روزه دستور دادى پذيرفتيم باينها قناعت نكردى در آخر كار اين جوان را كه پسر عموى تست بولايت نصب كردى آيا اين كار از جانب تست يا بدستور خدا است؟رسول اكرم فرمود قسم بخدائى كه جز او خدائى نيست كه اين امر بدستور خدا است حارث بن نعمان در حاليكه بسوى ناقه خود ميرفت گفت خدايا اگر اين مطلب صحيح است بر ما از آسمان سنگ بفرست يا بعذابى دردناك معذب گردان هنوز بناقه‏اش نرسيده بود كه سنگى از آسمان بر سرش افتاد و فورا هلاكش نمود آنگاه اين آيه نازل شد كه‏سأل سائل بعذاب واقع (57) .

آياتى كه در باره ولايت و فضائل على عليه السلام نازل شده خيلى بيش از اينها است و ما براى نمونه فقط به 25 آيه از آنها اشاره نموديم و بطوريكه مفسرين و محدثين نوشته‏اند متجاوز از سيصد آيه در باره امامت و مناقب آنحضرت در قرآن وجود دارد چنانكه گنجى شافعى و ثعلبى بسند خود از ابن عباس نقل كرده‏اند كه نزلت فى على بن ابى طالب اكثر من ثلاثمائة آية (58) .

اكنون بايد از آقايان (اهل سنت) پرسيد با وجود اينهمه آيات كه دلالت بر ولايت و برترى على عليه السلام دارد و خود شما در صورت مراجعه بكتب معتبرهـتان صحت اين مطلب را خواهيد پذيرفت چگونه ابو بكر را بجاى على عليه السلام خليفه ميدانيد آيا سخن و عقيده شما در اينمورد موضوع كوسه و ريش پهن نيست؟

در خاتمه اين فصل از تذكر اين مطلب ناگزير است كه ممكن است بنظر بعضى چنين برسد كه خداوند چرا صريحا نام على عليه السلام را در قرآن نياورده كه او جانشين پيغمبر است تا مسلمين دچار اختلافات نشوند؟

پاسخ اين اشكال يا اعتراض اينست كه اولا موضوع ولايت على عليه السلام مورد آزمايش است و بايستى مردم بوسيله آن آزمايش شوند چنانكه از جمله آياتى كه مؤيد اين مطلب است آيه شريفه الم أحسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون (59) ؟ (آيا مردم چنين پندارند كه با گفتن اينكه ايمان آورديم رها كرده شوند و آنان آزمايش نخواهند شد؟) كه بنا بنقل علماء و مفسرين عامه و خاصه ولايت على عليه السلام است كه مورد آزمايش مسلمين قرار گرفته است (60) .

ثانيا بفرض اينكه نام على عليه السلام نيز در قرآن ذكر ميشد باز مردم از روى‏حب جاه و طمع دنيوى با آن مخالفت ميكردند همچنانكه با برخى از آيات قرآن مخالفت نمودند كه در فصول آتى بدين مطلب اشاره خواهد شد.

ثالثا قرآن كريم شامل احكام كلى است و جزئيات آن بوسيله پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله توضيح داده شده است و اصل ولايت و امامت هم چنانكه در اين فصل گذشت در چندين آيه با قرائن روشن گفته شده و نبى اكرم نيز طبق بياناتى مضمون و مفاد آنها را كه بر على عليه السلام تطبيق ميكرد بمردم ابلاغ نموده است و اين مطلب را علماء و مفسرين اهل سنت نيز قبول دارند ولى عملا با آن مخالفت ميكنند.

پى‏نوشتها:

(1) شواهد التنزيل جلد 1 ص 189ـفصول المهمه ص 27

(2) سوره مائده آيه 55

(3) كفاية الطالب ص 250ـمناقب خوارزمى ص 178ـتفسير طبرى جلد 6 ص 165ـتفسير رازى جلد 3 ص 431 و كتب ديگر.

(4) كشف الغمه ص 88

(5) سوره نساء آيه 59

(6) ينابيع المودة ص 114ـشواهد التنزيل جلد 1 ص 149ـغاية المرام باب 58

(7) سوره شعراء آيه 151ـ 152

(8) ينابيع المودة ص 445

(9) سوره آل عمران آيه 61

(10) مناقب ابن مغازلى ص 263ـكفاية الخصام ص 309ـفصول المهمه ص 8

(11) سوره احزاب آيه 33ـاراده خدا است كه از شما اهل بيت پليدى را دور كند و شما را بتطهير خاصى پاك گرداند.

(12) كفاية الطالب ص 372ـتفسير فخر رازى جلد 6 ص 783

(13) شواهد التنزيل جلد 2 ص 11

(14) تفسير ابن جرير طبرى جلد 22 ص 5

(15) قاموس الصحيفه ص 25ـاين كتاب اخيرا بوسيله جناب حجة الاسلام حاجى سيد ابو الفضل حسينى بسبك جالب و زيبا در شرح لغات صحيفه سجاديه تأليف شده و تعليقات او اضافاتى نيز از نظر نقل حديث و مطالب سودمند با استفاده از منابع ارزنده در آن منظور گرديده است مطالعه اين كتاب نفيس براى محققين و اهل علم توصيه ميشود.

(16) ذخائر العقبى ص 69ـكفاية الطالب ص 242ـينابيع الموده ص 88ـارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 17

(17) سوره شورى آيه 23

(18) كفاية الطالب ص 91ـتفسير كشاف جلد 2 ص 339ـذخائر العقبى ص 25

(19) سوره رعد آيه 13

(20) غاية المرام باب 126

(21) شواهد التنزيل جلد 1 ص 307

(22) ينابيع المودة ص 104

(23) سوره هود آيه 17

(24) تفسير ابو الفتوح رازىـينابيع المودة ص 99

(25) غاية المرام باب 128

(26) سوره بقره آيه 274

(27) مناقب ابن مغازلى ص 280ـذخائر العقبى ص 88

(28) سوره بقره آيه 207

(29) ينابيع المودة ص 92ـكفاية الطالب ص 239

(30) سوره بينة آيه 8

(31) غاية المرام باب 94 حديث 9

(32) سوره و الصافات آيه 24

(33) شواهد التنزيل جلد 1 ص 107ـصواعق المحرقه ص 89

(34) سوره مريم آيه 96

(35) كفاية الطالب ص 249ـمناقب خوارزمى ص 188ـالغدير جلد 2 ص 56

(36) سوره آل عمران آيه 103

(37) كفاية الخصام ص 343

(38) سوره رعد آيه 7

(39) فصول المهمه ص 122

(40) سوره ابراهيم آيه 35

(41) مناقب ابن مغازلى ص 276

(42) سوره تحريم آيه 4

(43) شواهد التنزيل جلد 2 ص 255ـصواعق محرقه ص 144

(44) سوره حشر آيه 20

(45) كفاية الخصام ص 422

(46) سوره الحاقة آيه 12

(47) مناقب ابن مغازلى ص 265

(48) سوره سجده آيه 18

(49) غاية المرام باب 152ـمناقب ابن مغازلى ص 324

(50) سوره ق آيه 24

(51) شواهد التنزيل جلد 2 ص 190

(52) سوره بقره آيه 43

(53) غاية المرام باب 176

(54) سوره تكاثر آيه 8

(55) غاية المرام باب 48ـشواهد التنزيل جلد 2 ص 368

(56) سوره معارج آيه 1

(57) فصول المهمه ص 26ـكفاية الخصام ص 488

(58) كفاية الطالب ص 231ـصواعق محرقه ص 76ـينابيع المودة ص 126

(59) سوره عنكبوت آيه 1

(60) شواهد التنزيل جلد 1 ص 438ـغاية المرام باب .125

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 21:59 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _11. بحثى در امامت امام على (ع) (یاهو)

 

 

بحثى در امامت

لزوم وجود امام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله بمنظور جانشينى آنحضرت براى رهبرى ملت اسلام بطوريكه اطاعت او بر تمام امت لازم و واجب باشد مورد تأييد فريقين خاصه و عامه است زيرا هيچ سازمان و اجتماعى بدون رياست و رهبرى نميتواند ببقاء خود ادامه دهد ولى بحث در اينست كه چه كسى بايد جانشين پيغمبر صلى الله عليه و آله شود و چه شرايط و خصوصياتى را داشته باشد و چه كسى او را بدين مقام منصوب سازد؟اهل سنت هر حكومتى را كه بوسيله يك فرد مسلمان مستقر گردد خلافت اسلامى دانسته و جانشين پيغمبر صلى الله عليه و آله را هم منتخب از طرف مردم ميدانند در نتيجه بعصمت خليفه قائل نبوده و خلافت اسلامى را در رديف حكومتهاى بشرى بشمار ميآوردند و فقط بطرز رفتار خلفاء و چگونگى اعمال آنها نظر دارند كه با مردم بعدل و داد رفتار نمايند!

اما بعقيده شيعه امامت منصب الهى بوده و تالى نبوت است و همچنانكه پيغمبر صلى الله عليه و آله از جانب خدا مبعوث شده است امام نيز بايد از ناحيه خدا تعيين گردد و علاوه بر داشتن افضليت نسبت بقاطبه مردم در كليه سجاياى اخلاقى و فضائل نفسانى،عصمت او هم در درجه اول شرايط لازمه است و اين مقام فوق تشخيص مردم است بنا بر اين اجماع و انتخاب مسلمين شرط امامت نيست و قبول و يا تسليم مسلمين نيز دليل امامت نميباشد اگر چه امام براى حفظ اساس دين بظاهر مجبوربتقيه و بيعت باشد.

البته لفظ امام را بمعنى لغوى آن بهر پيشوائى ميتوان گفت مانند امام جماعت (در نماز) حتى به پيشوايان كفر نيز اطلاق ميشود چنانكه خداوند در قرآن كريم فرمايد:فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم (1) .

ولى امامت در اصطلاح علم كلام و بمعنى مخصوص آن كه جانشينى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است عبارت از رياست عمومى الهيه است بر همه مردم در امور دنيا و دين كه بر تمام افراد امت متابعت از صاحب چنين مقامى لازم و واجب است،بعبارت ديگر امام و جانشين پيغمبر بايد رياست و رهبرى جامعه اسلامى را در سه جهت (از لحاظ حكومتـبيان معارف و احكام دينىـرهبرى و ارشاد حيات معنوى) بعهده بگيرد و پر واضح است كه چنين كسى بايد از جانب خداوند تعيين و منصوب گردد و مؤيد بالهامات ربانى باشد زيرا همچنانكه براى بوجود آمدن دينى پيغمبرى از طرف خداوند تعالى مبعوث ميشود براى حفظ و بقاى آن دين نيز تعيين و نصب امام از جانب خدا لازم و ضرورى ميباشد.

از جمله استدلالات شيعه بر صحت عقيده خود دليلى است معروف بدليل لطف كه چون نظام اجتماع بدون وجود قانون الهى مختل،و ميان افراد آن جامعه هرج و مرج پيدا ميشود لذا براى تعيين روابط افراد با يكديگر و همچنين براى تعيين وظايف و تكاليف دينى و اخلاقى آنها كه نتيجه‏اش رسيدن بسعادت جاودانى است خداوند از راه لطف پيغمبرى را بسوى آنان مبعوث ميكند تا افراد جامعه را در مسير تكامل مادى و معنوى هدايت نمايد چنانكه در قرآن كريم فرمايد:لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (2) .

يعنى خداوند بر مؤمنين (از راه لطف) احسان و اكرام نمود كه در ميان آنهاپيغمبرى را بر انگيخت كه بر آنان آيات او را ميخواند و آنها را (از شرك و پليدى و رذائل اخلاقى) تزكيه نموده و كتاب و حكمت يادشان ميدهد و اگر چه قبلا در گمراهى آشكارى بودند.

دليل لطف را اهل سنت نيز در باره پيغمبر قبول دارند اما در مورد امام آنرا نمى‏پذيرند در صورتيكه لطف خدا كامل است و هرگز ناقص و نا تمام نمى‏ماند بنا بر اين امام نيز بايد پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله از جانب خدا منصوب شود و پيغمبر در حال حيات او را بمردم معرفى كند چنانكه نزول آيه تبليغ در غدير خم روشنگر اين مطلب بوده و در فصول گذشته بدان اشاره گرديده است،خواجه نصير الدين طوسى در كتاب تجريد الاعتقاد گويد :الامام لطف فيجب نصبه على الله تعالى تحصيلا للغرض (3) .

علاوه بر دليل لطف آياتى در قرآن كريم وجود دارند كه ثابت ميكنند امامت و خلافت الهيه موهبت و منصب خدائى است و امام نيز بوسيله خداوند منصوب ميگردد از جمله آنها آيه‏هاى زير است:

اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة (4) ...هنگاميكه پروردگار تو بفرشتگان گفت من در روى زمين خليفه‏اى قرار ميدهم...

و اذا بتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين (5) .

چون ابراهيم را پروردگارش بسخنانى آزمايش نمود (مانند افكندن او در آتش بدستور نمرود و هجرت از وطن و مأمور شدن بذبح اسمعيل و امثالهم) و ابراهيم آماده انجام و اتمام آنها گرديد خداوند باو فرمود كه من ترا (علاوه بر مقام نبوت) براى مردم امام قرار ميدهم عرض كرد اين امامت را ببعضى از اولاد من هم قرار بده خداوند فرمود عهد من (امامت) بستمكاران نميرسد.در اين دو آيه خداوند تصريح ميكند كه نصب امام و خليفه بدست خدا است و اين امامت هم بر اشخاص ظالم و ستمگر نميرسد و عدم ظلم امام عصمت او را ميرساند و اگر بعقيده اهل تسنن قرار باشد امام از طريق شورا و اجماع انتخاب شود جواب آيات فوق چيست؟

صاحب تفسير الميزان در ذيل تفسير آيه مزبور چنين مينويسد:

آنچه از آيات مختلفه قرآن در اين زمينه استفاده ميشود اينست كه هر كجا نامى از امامت برده شده هدايت هم بعنوان تفسير بدنبال آن ذكر گرديده است مثلا در داستان ابراهيم فرمايد :

و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين،و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا (6) .

و ما بابراهيم اسحق را و يعقوب را (كه فرزند اسحق بود) بخشيديم و همه آنها را از نيكان و شايستگان قرار داديم و آنان را امامانى قرار داديم كه بامر ما مردم را هدايت نمايند .

و در جاى ديگر فرمايد:و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون (7) .

و از آنها (بنى اسرائيل) امامانى قرار داديم كه بفرمان ما هدايت ميكردند چون (بسختى‏هاى ناشى از نا فرمانى قوم) صبر كردند و بايات (معجزات) ما يقين داشتند.

بطوريكه ملاحظه ميشود در اين موارد (هدايت) بعنوان توضيح بعد از امامت ذكر شده و سپس آنرا مقيد بامر كرده و فرموده است يهدون بامرنا يعنى پيشوايان كه بامر ما هدايت ميكنند و از اينجا معلوم ميشود كه مقام امامت مقام هدايت مخصوصى است كه عبارت از هدايت بامر خدا بوده و يكنوع ولايت بر اعمال مردم است از نظر باطن كه توأم با هدايت ميباشد و منظور از هدايت در اينجا ايصال بمطلوب يعنى رسانيدن بمقصد است نه تنها راهنمائى و ارائه طريق كه كار پيغمبران و رسولان بلكه‏عموم مؤمنانى است كه از راه موعظه و نصيحت مردم را بسوى خدا دعوت ميكنند (8) .

بموضوع ديگرى كه بايد توجه نمود اينست كه خداوند دليل اعطاء مقام امامت را چنين بيان كرده است (لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنونـچون صبر كردند و بآيات ما يقين داشتند) بنا بر اين،علت اعطاء آن صبر در راه خدا آنهم صبر مطلق كه شامل تمام امتحانات و دارا بودن مقام يقين (پيش از صبر) است چنانكه در باره ابراهيم فرمايد:

و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين (9) .

يعنى و بدينگونه ملكوت آسمانها و زمين را بابراهيم نشان ميدهيم تا از اهل يقين گردد .پس امام بايد داراى مقام يقين بوده و عالم ملكوت بر او مكشوف باشد.

همچنين كسى ميتواند مقام با عظمت امامت را دارا شود كه ذاتا سعادتمند بوده باشد زيرا اگر ذاتا سعادتمند نباشد و در بعضى اوقات ظلم و شقاوت از او سر بزند در اينصورت صلاحيت احراز چنين مقامى را نداشته و خود محتاج بهدايت ديگرى خواهد بود و اين معنى با مقام هدايت سازشى ندارد (10) .

ممكن است كسى بگويد حضرت امير عليه السلام كه فقط مقام امامت را داشت چگونه از پيغمبران پيشين مانند ابراهيم كه هم پيغمبر بوده و هم مقام امامت را داشته است افضل و برتر است؟پاسخ اينست كه مقام امامت داراى مراتب مختلفى است (همچنانكه پيغمبران در نبوت همه يكسان نبوده‏اند) و آنحضرت مرحله كاملتر امامت را دارا بود (11) .و چنانكه اشاره شد امام بايد داراى مقام يقين باشد و خداوند ميفرمايد ملكوت آسمانها و زمين را بابراهيم نشان داديم تا از اهل يقين گردد اما يقينى كه حضرت امير عليه السلام داشت فوق يقين ابراهيم بود در نتيجه مرتبه امامتش هم قوى‏تر از مرتبه امامت او خواهد بود زيرا ابراهيم با آنهمه يقينى كه داشت بخداوند عرض كرد:رب ارنى كيف تحى الموتى (12) ؟ (خدايا بمن نشان بده كه چگونه مردگان را زنده ميكنى؟) ولى حضرت امير عليه السلام فرمود :لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا (13) !يعنى اگر تمام حجابات از ميان برداشته شود من ذره‏اى به يقينم نميافزايم!

با توجه بمطالب معروضه ثابت ميشود كه مقام امامت منشأ الهى دارد و مردم بهيچ عنوانى صلاحيت انتخاب كسى را بچنين سمتى ندارند زيرا مردم هر اندازه هم بصير و موشكاف باشند باز انتخاب كسى بمنصب امامت از حدود درك و تشخيص آنان خارج است چنانكه حضرت موسى كه پيغمبر بزرگ و اولو العزمى بود از ميان تمام قوم خود فقط هفتاد نفر واجد شرايط و صلاحيت دار را انتخاب كرده و به طور برد ولى آنان كه زبده و منتخب بنى اسرائيل بودند حدود فهم و دركشان تا بدانجا بود كه به آنحضرت گفتند.ارنا الله جهرة (خدا را آشكارا بما نشان بده) پس جائى كه انتخاب موسى اينگونه باشد انتخاب ديگران معلوم است كه بچه نحوى خواهد بود.

و باز بر همگان واضح و معلوم است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ترجمان علوم الهى و گنجينه اسرار حق بوده و در باره‏اش خداوند در قرآن فرمايد.علمه شديد القوى (14) بنا بر اين جانشين وى نيز تا مظهر و وارث چنين صفاتى نباشد نميتوانددر مسند او نشسته و امت وى را رهبرى نمايد بعبارت ديگر امام نيز مانند پيغمبر داراى روح قدسى است و تشابه و سنخيتى ميان آنان وجود دارد كه ميتواند جانشين آنحضرت گردد و اين شرايط و خصوصيات براى اشخاص ديگر امكان پذير نباشد براى توضيح مطلب بيك مثال عاميانه اشاره ميشود.

فرض كنيد پزشكى كه متخصص بيماريهاى قلبى است اگر براى مدتى بمسافرت رود و بخواهد در غيابش مطب او براى رجوع بيماران قلبى دائر باشد بايد پزشك ديگرى را كه در همان رشته تخصص دارد بجاى خود گذارد نه اشخاص معمولى را حتى پزشك غير متخصص مثلا دندان پزشكى را هم نميتواند جانشين خود قرار دهد،يا چنانچه آهنگرى بخواهد موقتا ديگرى را در جايش گذارد بايد كسى را پيدا كند كه مانند خودش صاحب آن حرفه باشد و الا نمى‏تواند مثلا قصابى را در جاى خود بنشاند و اين مطلب از بديهيات بوده و بر همه واضح و آشكار است بدينجهت حضرت امير عليه السلام فرمايد:نحن شجرة النبوة و محط الرسالة و مختلف الملائكة و معادن العلم و ينابيع الحكم (15) .يعنى ما (ائمه اثنى عشر) از شجره نبوتيم و از خاندانى هستيم كه رسالت و پيغام الهى در آنجا نازل شده و رفت و آمد فرشتگان در آنجا بوده است ما معدن‏هاى علم و چشمه‏هاى حكمتها ميباشيم.

و در خطبه ديگر فرمايد:الا ان مثل ال محمد صلى الله عليه و آله كمثل نجوم السماء،اذا خوى نجم طلع نجم (16) .

بدانيد كه مثل آل محمد صلى الله عليه و آله مانند مثل ستارگان آسمان است،زمانيكه ستاره‏اى ناپديد شد ستاره ديگرى طلوع ميكند (با فوت يا شهادت هر امام امامى ديگر بجاى او مى‏نشيند .)

همچنين در خطبه ديگر فرمايد:اين الذين زعموا انهم الراسخون فى العلم دوننا؟كذبا و بغيا علينا،ان رفعنا الله و وضعهم و اعطانا و حرمهم و ادخلنا و اخرجهم،بنا يستعطى الهدى و يستجلى العمى،ان الائمة من قريش غرسوافى هذا البطن من هاشم،لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاة من غيرهم (17) .

كجا هستند كسانى كه بجز ما اهل بيت گمان ميكنند آنها در علم راسخ و استوارند: (ادعاى آنها) دروغ و ستم بر ما است زيرا خداوند ما را برترى داده و آنها را فرو گذاشته و (مقام امامت را) بما عطاء فرموده و آنانرا بى بهره ساخته است و ما را (در آنمقام) داخل نموده و آنها را خارج كرده است،بوسيله ما هدايت و راهنمائى طلب ميگردد و (پرده نادانى و گمراهى و) كورى برداشته شود،زيرا پيشوايان دين از قريش و از نسل هاشم بوجود آمده‏اند (امامت و خلافت) بر غير ايشان سزاوار نيست و خلفاى غير ايشان براى جانشينى (پيغمبر صلى الله عليه و آله) صلاحيت ندارند.

حضرت سجاد عليه السلام نيز در دعائى كه پس از ختم قرآن ميخواند به پيشگاه خداوند چنين عرضه ميدارد:

اللهم انك انزلته على نبيك محمد صلى الله عليه و آله مجملا و الهمته علم عجائبه مكملا،و ورثتنا علمه مفسرا،و فضلنا على من جهل علمه و قويتنا عليه لترفعنا فوق من لم يطق حمله .

اللهم فكما جعلت قلوبنا له حملة و عرفتنا برحمتك شرفه و فضله فصل على محمد الخطيب به و على آله الخزان له (18) .

بار خدايا تو آنرا (قرآن را) بر پيغمبرت محمد صلى الله عليه و آله بطور مجمل فرو فرستادى و علم عجائب آنرا تماما باو الهام فرمودى،و تفسير آنرا بما بميراث دادى و ما را بر كسى كه علم قرآن ندارد برترى بخشيدى و نيروى ما را از او فزون كردى و رتبه‏مانرا والاتر از او گردانيدى كه تاب تحمل اين علم را نداشت.

بار الها همچنانكه دلهاى ما را براى نگاهدارى قرآن شايسته ديدى و از نظررحمت شرف و فضل آنرا بما شناساندى بر محمد صلى الله عليه و آله كه بدان گويا بود و بر اولاد او كه گنجوران علم اويند درود بفرست.

از مضمون اين بيانات چنين نتيجه بدست ميآيد كه براى قرآن كريم مبين و مفسرى لازم است كه از جانب خدا ملهم و مؤيد باشد و هر كسى شايستگى احراز چنين مقامى را ندارد و از اينجا بطلان سخن عمر كه در هنگام رحلت رسول اكرم صلى الله عليه و آله گفت حسبنا كتاب الله معلوم ميشود زيرا تنها وجود كتاب خدا بدون مفسر و مبين آن نتيجه مطلوبه را بدست نمى‏دهد فرضا كتابى اگر در علم طب نوشته شده و در اختيار مردم قرار بگيرد آنكتاب بيماران را از مراجعه بطبيب بى نياز نميكند بلكه طبيب حاذقى بايد وجود داشته باشد تا بتواند از آن كتاب استفاده نمايد و يا آنرا بديگران تدريس كند بهمين جهت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز در حديث ثقلين كه در نزد عامه و خاصه مسلم و قطعى است قرآن را همدوش عترت خود بمردم توصيه كرده و فرمود آندو هرگز از هم جدا نشوند تا كنار حوض بر من وارد شوند،و لن يفترقا حتى يردا على الحوض (19) .و عملا نيز ثابت شد كه عمر در زمان خلافتش حل مسائل مبهم و مشكلات قضائى را نتوانست از كتاب خدا بدست آورد و ناچار بعلى عليه السلام پناه برده و گفت لو لا على لهلك عمر .و آنحضرت چون ملهم بافاضات ربانى و خود قرآن ناطق بود فورا رفع مشكل نموده و عمر را از بن بست رهائى مى‏بخشيد.

تفسير آيات متشابه و تفصيل مجملات و توضيح احكام مبهم و حل معضلات علمى و مشكلات قضائى خواه ناخواه چنين شرايطى را براى امام ايجاب ميكند زيرا فتواى امام مانند فتاوى فقهاء روى استنباط نيست بلكه متكى بعلم امامت است كه لدنى و الهامى است و هميشه ديده شده است كه هر گونه سؤال مشكل و بغرنجى كه از ائمه اطهار عليهم السلام نموده‏اند آنان بدون اينكه خود را ملزم باستنباط آن حكم از ساير احكام مشابه آن بدانند فورا بدون تأمل و درنگ جواب داده‏اند همچنين هر كجا ابهامى در آيات قرآن بوده امام آنرا تفسير نموده و مقصود خداى تعالى‏را از نزول آن آيه بيان فرموده است بدون اينكه مقيد بتطبيق آن با قواعد ادبى و يا هر گونه موازين علمى ديگرى باشد بهمين دليل مقام امامت از نظر شيعه تالى مقام نبوت است و بحكمـاهل البيت ادرى بما فى البيت (اهل خانه بهتر ميدانند كه در خانه چه هست) ائمه اطهار نيز با علم لدنى و الهامى خود مقصود خدا و پيغمبر را دريافته‏اند.

براى تكميل مطالب معروضه در اين فصل بخلاصه حديثى كه كلينى و شيخ صدوق عليهما الرحمة بوسيله عبد العزيز بن مسلم از حضرت رضا عليه السلام در مورد امامت نقل كرده‏اند ذيلا اشاره ميشود.

عبد العزيز بن مسلم گويد موقعيكه حضرت رضا عليه السلام تازه بمرو آمده بود من خدمت آنحضرت رسيده و موضوع امامت را كه مورد اختلاف بسيارى از مردم بوده و در پيرامون آن گفتگو ميكردند بخدمتش عرض كردم.

حضرت تبسم كرد و فرمود اى عبد العزيز مردم نفهميده‏اند و از آراء خود گول خورده‏اند زيرا خداوند عز و جل پيغمبرش را قبض روح نفرمود تا دين را برايش كامل كرد و قرآن را هم كه بيان هر چيزى از حلال و حرام و حدود و احكام و كليه نيازمنديهاى بشر در آنست نازل فرمود و امر امامت را هم از كمال دين قرار داد و پيغمبر صلى الله عليه و آله هم رحلت نفرمود تا براى امتش معالم دينشان را بيان فرموده و راهشان را كه راه حق است روشن گردانيد و على عليه السلام را بسمت پيشوا و امام منصوب فرمود و چيزى از احتياجات امت را فرو گذار نكرد در اين صورت كسى كه معتقد باشد خداوند عز و جل دينش را كامل نكرده است كتاب خدا را رد نموده و آنكه كتاب خدا را رد كند بدان كافر گشته است.

آيا مردم قدر و منزلت امام را در ميان امت ميشناسند تا تعيين و انتخاب امام باختيار آنان گذاشته شود؟مقام امامت بسى قدرش بزرگتر و شأنش عظيم‏تر و مكانش عاليتر و عمقش فروتر از آنست كه مردم با عقول (ناقص) خود بدان برسند يا با آراء خود آنرا درك كنند و يا بميل و اختيار خود امامى را انتخاب كنند زيرا منصب امامت مقام شامخى است كه خداوند عز و جل آنرا پس از نبوت و خلت در مرحله سيم‏بحضرت ابراهيم اختصاص داده و فضيلتى است كه او را بدان مشرف نموده و نامش را بلند گردانيده است آنجا كه فرمايد:انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين (20) .پس اين آيه تصدى مقام امامت را براى ستمكاران تا روز قيامت باطل نموده و آنرا در ميان برگزيدگان و پاكان نهاده است.

سپس خداوند ابراهيم را گرامى داشت و امامت را در اولاد پاك و برگزيده او قرار داد و فرمود:

و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين (21) .

يعنى اسحاق و سپس يعقوب را باو بخشيديم و همه را صالح و شايسته نموديم و آنها را امامانى قرار داديم كه بامر ما رهبرى كنند و انجام كارهاى نيك و همچنين اقامه نماز و دادن زكوة را بدانها وحى كرديم و آنها از پرستش كنندگان ما بودند.بنا بر اين امامت هميشه در فرزندان (پاك و برگزيده) او بود و در طول قرن‏ها از همديگر ارث مى‏بردند تا اينكه خداى تعالى آنرا به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ارث داد و فرمود:

ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى و الذين آمنوا و الله ولى المؤمنين (22) .

سزاوارترين و نزديكترين مردم بابراهيم كسانى هستند كه پيروى او را نموده و اين پيغمبر و ايمان آورندگانند و خداوند ولى مؤمنان است.

پس امامت مخصوص رسول اكرم صلى الله عليه و آله بوده و آنحضرت بدستور خداى تعالى و برسم آنچه خداوند واجب نموده بود آنرا بعهده على عليه‏السلام گذاشت و سپس در ميان فرزندان برگزيده او كه خداوند بآنان علم و ايمان داده است جارى گشت چنانكه خداوند فرمايد:و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث (23) .

كه مراد از اهل علم و ايمان در اين آيه شريفه ائمه هدى ميباشند بنا بر اين امامت تا روز قيامت مخصوص اولاد على عليه السلام است زيرا پس از محمد صلى الله عليه و آله پيغمبرى نيست پس اين نادانان از كجا براى خود امام اختيار ميكنند؟

امامت در حقيقت مقام انبياء و ميراث اوصياء است زيرا امامت خلافت خدا و رسول صلى الله عليه و آله و مقام امير المؤمنين و ميراث حسن و حسين عليهم السلام است.

امامت زمام دين و مايه نظام مسلمين و موجب صلاح دنيا و عزت مؤمنين است.

امامت ريشه نمو كننده اسلام و شاخه بلند آنست.

كامل شدن نماز و زكوة و روزه و حج و جهاد و زياد شدن غنائم و صدقات و اجراى حدود و احكام و صيانت حدود و ثغور ممالك اسلامى با وجود امام است.

امام حلال خدا را حلال و حرامش را حرام داند،در اجراى حدود الهى قيام كند و از حريم دين دفاع نمايد و مردم را با حكمت و پند و موعظه نيكو و برهان قاطع براه پروردگار دعوت ميكند.

امام مانند خورشيد طالع و درخشانى است كه نورش گيتى را فرا گيرد و در افقى است كه دستها و ديدگان بدان نرسد.امام چون ماه چهارده شبه نورانى و مانند چراغ فروزان و مشعشع است و ستاره هدايتى است كه در تاريكيهاى شب و عبور از شهرها و بيابانها و در امواج درياها موجب راهنمائى مردم است.

امام مانند آب شيرين و گوارا براى تشنگان (معارف الهيه) و دلالت كننده بر طريق راستى و نجات دهنده از هلاكت است.

امام امين خدا است در ميان خلقش،و حجت اوست بر بندگانش،و جانشين‏اوست در شهرهايش و بسوى خدا دعوت كننده و از حقوق او دفاع كننده است.

امام از گناهان پاك و از عيوب منزه و بر كنار است و بعلم و دانش مخصوص،و حلم را شعار خود ساخته است.

امام موجب نظام دين و باعث عزت مسلمين و خشم براى منافقين و سبب هلاك كافرين است.

امام يگانه روزگار خويش است كسى با او همطراز نشود و هيچ دانشمندى با او برابرى نكند و او را مانند و نظيرى (غير از امام ديگر) نباشد تمام فضيلت مخصوص اوست بدون اينكه محتاج بطلب و اكتساب از غير بوده باشد بلكه اين مواهب از جانب خداى بخشنده باو عطاء شده و اختصاص يافته است.

پس كيست كه بتواند بمقام معرفت امام برسد و يا امكان اختيار و انتخاب امام را داشته باشد؟

هيهات،هيهات،در اين كار خردها گمراه گشته و بردبارها بيراهه رفته و عقل‏ها سرگردان مانده و ديدگان بيفروغ گشته و بزرگان كوچك شده و حكماء متحير و سخنوران در محصور و خردمندان در نادانى و شعراء و ادبا عاجز بوده و سخندانان در مانده‏اند كه بتوانند شأنى از شئون و اوصاف امام و يا فضيلتى از فضائل او را توصيف كنند و همگى بعجز و قصور خود معترف گشته‏اند در اينصورت چگونه ميشود كه تمام فضائل امام بتوصيف در آيد يا مطلبى از كار امام فهميده شود و يا كسى پيدا گردد كه جايگزين او گشته و اظهار بى نيازى كند؟

نه،چگونه و از كجا چنين چيزى ممكن است در حاليكه امام مانند ستاره‏اى است كه افق حقيقتش از دسترس مردم و توصيف وصف كنندگان بسى بلندتر است پس اختيار مردم كجا و امام كجا و عقول مردم كجا و او كجا و مانند او كجا پيدا ميشود؟

آيا گمان ميكنند كه امام را در غير خاندان رسالت ميتوان پيدا نمود؟بخدا كه خودشان را گول زده‏اند و امر باطل و بيهوده‏اى را آرزو كرده‏اند و به نردبان لغزنده‏اى (يا گردنه بلند و لغزنده‏اى كه قدم‏ها در آن ميلغزند و بپايين سقوط ميكنند) بالا رفتند و خواستند با عقول حيرت زده و ناقص و با آراء گمراه كننده خود نصب‏امام كنند!خدا آنان را بكشد بكجا منحرف شدند كار مشكلى را اراده كردند و دروغى (از خود) ساختند و بگمراهى دو رو شديدى دچار شدند و در حيرت و سرگردانى افتادند كه با چشم بينا امام را رها كردند و شيطان كردارهاى آنها را در نظرشان جلوه داد و از راه بدر برد در حاليكه اهل بصيرت هم بودند (چنانكه خداوند فرمايد) :

و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين (24) .

از اختيار خدا و اختيار پيغمبر و خاندانش رو گردان شده و بانتخاب خود گرائيدند در صورتيكه قرآن كريم آشكارا بآنان ميفرمايد:و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة (25) .

و پروردگارت هر چه بخواهد ميآفريند و اختيار ميكند و اختيار در دست آنها نيست.

و باز فرمايد:و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم (26) .

و براى هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى زمانيكه خدا و پيغمبرش چيزى را براى آنان فرمان دادند حق اختيار امرى نيست.و همچنين فرموده است:

ما لكم كيف تحكمون،ام لكم كتاب فيه تدرسون،ان لكم فيه لما تخيرون،ام لكم ايمان علينا بالغة الى يوم القيامة ان لكم لما تحكمون،سلهم ايهم بذلك زعيم،ام لهم شركاء فليأتوا بشركائهم ان كانوا صادقين (27) .

شما را چه شده است چگونه حكم ميكنيد؟يا كتابى داريد كه در آن درس ميخوانيد تا آنچه خواهيد براى شما در آن كتاب باشد؟يا شما را تا روز قيامت باما پيمان محكمى است كه هر چه خواستيد حكم كنيد؟ (اى پيغمبر ما) از آنان بپرس كه كدامشان بدان حكم ضامنند؟آيا براى آنان در اينكار شريكانى هست؟پس اگر راست ميگويند شريكانشان را بياورند.

و باز خداى عز و جل فرمود:أفلا يتدبرون القران ام على قلوب اقفالها؟ام طبع الله على قلوبهم فهم لا يفقهون (28) ؟

آيا در قرآن تدبر و انديشه نميكنند يا مگر بر دلها قفل زده شده است؟يا خداوند بر دلهاى آنها مهر زده و آنان قوم بيدانشند؟و يا:

قالوا سمعنا و هم لا يسمعون،ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون،و لو علم الله فيهم خيرا لاسمعهم و لو اسمعهم لتولوا و هم معرضون (29) .

گفتند شنيديم و در حاليكه نمى‏شنيدند،حقيقة بدترين جانداران در نزد خدا مردم كر و لالند كه انديشه و تعقل نميكنند و اگر خداوند در وجود آنان خيرى ميديد بآنها شنوائى ميداد و اگر هم شنوائى ميداد حتما رو گردان شده و اعراض مينمودند و يا:قالوا سمعنا و عصينا (30) گفتند شنيديم و نافرمانى كرديم.

(بنا بر اين مقام امامت اختيارى و انتخابى نيست) بلكه آن فضل خداوند است كه بهر كس خواهد ميدهد و خداوند صاحب فضل بزرگى ستـبل هو فضل الله يؤتيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم .

پس چگونه جائز باشد كه آنان امام را انتخاب كنند در حاليكه امام عالمى است كه ساحتش از لوث نادانى مبرا بوده و مانند شبانى است كه از رمه روگردان نشود و معدن قدس و طهارت و طاعت و زهد و دانش و عبادت است.دعوت پيغمبر مخصوص اوست و از نسل پاك زهراى بتول است،دودمانش جاى طعن و غمز نيست‏و هيچ صاحب نسبى (در علو حسب و نسب) بدو نميرسد.

از قبيله قريش و خاندان هاشم و عترت پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده و مورد رضاى خداوند عز و جل است،شرافت اشراف از اوست و از اولاد عبد مناف است علمش نمو كننده و حلمش كامل و در امامت قوى و در امور سياست آگاه است،اطاعتش واجب و بامر خداى عز و جل قائم است بندگان خدا را خير خواه و دين خدا را حافظ و نگهبان است.

خداوند پيغمبران و امامان را توفيق داده و از گنجينه علم و حكمت خود آنچه را كه بديگران نداده بدانها بخشيده است در نتيجه علم آنان فوق دانش اهل زمانشان بوده است چنانكه خداوند تعالى فرمايد:

افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون (31) ؟

آيا كسى را كه بسوى حق هدايت ميكند شايسته است كه مردم پيروى كنند يا كسى را كه هدايت پيدا نميكند مگر اينكه خود هدايت شود پس شما را چه شده است چگونه حكم ميكنيد؟

و باز فرموده است:و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا (32) .

بهر كسى كه حكمت داده شده خير زيادى داده شده است و باز در باره طالوت فرمايد:

ان الله اصطفيه عليكم و زاده بسطة فى العلم و الجسم و الله يؤتى ملكه من يشاء و الله واسع عليم (33) .

خداوند او را (طالوت را) بر شما برگزيد و بعلم و قدرت جسمانى او افزود و خداوند ملكش را بهر كه خواهد ميدهد و خداوند وسعت بخش و دانا است.و به پيغمبر خود صلى الله عليه و آله فرمود:و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما (34) .

و خداوند بر تو كتاب و حكمت نازل كرد و آنچه را كه نميدانستى تعليم داد و فضل و كرم خداوند بر تو بزرگ است.و در باره امامان از اهل بيت پيغمبر و عترت و ذريه او فرمود:

ام يحسدون الناس على ما اتاهم الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة و اتيناهم ملكا عظيما،فمنهم من امن به و منهم من صد عنه و كفى بجهنم سعيرا (35) .

يا بمردم نسبت بدانچه خداوند از فضل و كرم خود بدانها داده است رشگ مى‏برند،پس يقينا ما خاندان ابراهيم را كتاب و حكمت داديم و بدانها ملك بزرگى بخشيديم پس كسانى از آنها بدان گرويدند و كسانى هم از آن روى گردانيدند و جهنم براى آنان بس افروخته آتشى است .

و بنده‏اى را كه خداوند براى اصلاح امور بندگانش اختيار كند حتما براى انجام آنكار سينه‏اش را منشرح سازد و چشمه‏هاى حكمت در قلبش جارى كند و باو دانشى الهام نمايد كه پس از آن در پاسخ هيچ سؤالى عاجز نماند و از راه صواب منحرف نشود،در نتيجه او معصوم و مؤيد (از جانب خدا) است و توفيق يافته و استوار گشته و از هر لغزش و خطائى در امان است،خداوند او را بدين صفات اختصاص داده تا براى بندگانش حجت و بر خلقش شاهد باشد و اين فضل و كرم خداوند است كه بهر كه خواهد ميدهد و خداوند داراى فضل و كرم بزرگى است.آيا مردم براى اختيار چنين امامى توانائى دارند؟و يا كسى را كه انتخاب كرده‏اند اينگونه امتيازاتى داشته است كه او را پيشواى خود سازند؟

بخانه خدا سوگند كه اين مردم از حق تجاوز كردند و كتاب خدا را پشت سرگذاشتند مثل اينكه نميدانند،در صورتيكه هدايت و شفاء در كتاب خدا است،اينها كتاب خدا را كنار نهادند و از هوى و هوس خود پيروى كردند و خداوند هم آنها را مذمت نموده و دشمن داشت و تباهشان نمود چنانكه فرمايد:

و من اضل ممن اتبع هواه بغير هدى من الله ان الله لا يهدى القوم الظالمين (36) .

چه كسى گمراه‏تر و ستمكارتر از كسى است كه هوى و هوس خود را بدون هدايت خدا پيروى كند يقينا خداوند گروه ستمكاران را هدايت نميكند.

و باز فرمود:فتعسا لهم و اضل اعمالهم (37) .پس بر آنها تباهى باد و (خدا) اعمالشان را نابود ساخت.

و باز فرمود:كبر مقتا عند الله و عند الذين امنوا كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار (38) .

دشمنى بزرگى است در نزد خدا و مؤمنان،خداوند اين چنين بر دل هر گردنكش و متكبرى مهر ميزند و صلى الله على النبى محمد و اله و سلم تسليما كثيرا (39) .

چنانكه از اين روايت نيز استفاده ميشود امامت يك مقام روحانى و معنوى است كه منشأ الهى دارد و امام علاوه بر اداره امور مسلمين از نظر حكومت اسلامى و بيان معارف الهيه در حيات صورى و مادى،در مرحله حيات معنوى نيز عهده دار رهبرى و هدايت است و حقائق اعمال با رهبرى او سير ميكند بدينجهت از نظر شيعه معرفت و شناسائى امام شرط اصلى ايمان و متمم دين بوده و بدون معرفت امام دين و ايمان را چندان ارزشى نخواهد بود و در اينمورد حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله‏عليه و آله نقل شده است كه آنحضرت فرمود:من مات و لم يعرف امامه (امام زمانه) مات ميتة الجاهلية (40) . (هر كس بميرد و امامش را نشناسد بمردن دوران جاهليت مرده است) .

مطلب ديگرى كه در پايان اين فصل ذكر آن لازم بنظر ميرسد اينست كه بعضى از مغرضين و بى خبران و همچنين پاره از مستشرقين بى اطلاع چنان گمان كرده‏اند كه تشيع يك اقليتى است كه پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله بوجود آمده و از اسلام اصلى كه تسنن است منشعب شده است و حتى گروهى پا فراتر نهاده و گفته‏اند كه شيعه در زمان صفويه بوجود آمده است !!

ولى اين قبيل اشخاص اگر كمى به تتبع و تحقيق پردازند خواهند دانست كه قضيه كاملا بر عكس بوده و اسلام اصلى و حقيقى همان تشيع ميباشد و اين تسنن است كه پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله حزب سقيفه آنرا بوجود آورده است زيرا خود رسول اكرم در زمان حياتش بارها على عليه السلام و شيعيانش را ستوده است و كتب معتبر اهل سنت نيز شاهد اين مطلب است و بطرق مختلفه نوشته‏اند كه هنگام نزول آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية (41) .

(كسانيكه ايمان آوردند و اعمال نيك انجام دهند آنها بهترين مردمند) پيغمبر صلى الله عليه و آله بحضرت امير فرمود:يا على هم انت و شيعتك (42) . (آنها تو و شيعيان تو هستند) .

همچنين در جاى ديگر فرمود:على و شيعته هم الفائزون يوم القيامة (43) . (على و شيعيانش در روز قيامت رستگارانند) .و چنانكه در فصول پيشين گذشت موقعيكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در يوم الانذار اقوام و خويشان خود را براى پذيرش اسلام دعوت ميكرد فقط على عليه السلام دعوت او را پذيرفت و رسول خدا صلى‏الله عليه و آله نيز در همان مجلس آنحضرت را بسمت خلافت و وراثت و وصايت خود بديگران معرفى نموده و خلافت او را با نبوت خود توأما اعلام فرمود و در اواخر عمر نيز برابر آيه تبليغ در غدير خم بطور رسمى و علنى همگان را از موضوع ولايت و خلافت آنجناب آگاه گردانيد.

و اما مغرضين و نادانانى كه پيدايش شيعه را بزمان صفويه نسبت ميدهند بايد بدانند كه از صدر اسلام تا كنون كتابهاى زيادى در اينمورد تأليف شده و در هيچ موضوعى مانند امامت بحث و تحقيق بعمل نيامده است و چون ذكر تمام آنها باعث اطناب كلام است فقط براى اطلاع بذكر اسامى چند جلد از كتب مزبور اكتفاء ميشود:

الامامة.تأليف خليل بن احمد بصرى متوفى قرن دوم هجرى.

الامامة.تأليف احمد بن الحسينى كه از اصحاب حضرت صادق بوده است.

الامامة.تأليف عبد الله بن جعفر الحميرى متوفى قرن سوم هجرى.

الامامة.تأليف فضل بن شاذان متوفى قرن سوم هجرى.

الامامة.محمد بن ابى عمير از اصحاب حضرت رضا بوده است.

الامامة.تأليف محمد بن عيسى از اصحاب امام جواد بوده است.

الامامة.تأليف يحيى بن محمد متوفى قرن پنجم هجرى.

كتابهائى هم كه در عهد صفويه نوشته شده خارج از حدود تبليغات آنان بوده است مانند كتاب احقاق الحق قاضى نور الله كه معاصر شيخ بهائى و در اكبر آباد هند زندگى ميكرده است و كتاب عبقات الانوار تأليف مير حامد حسينى هندى است كه اين اشخاص در هندوستان يعنى خارج از قلمرو سياست و حكومت صفويه بوده‏اند البته صفويه نيز در ترويج و تبليغ و بزرگداشت تشيع اقداماتى نموده‏اند اما نه اينكه آنرا بوجود آورده باشند.

با اينكه در اين كتاب هر يك از دلائلى كه تا كنون در باره ولايت و امامت على عليه السلام نگارش يافته به تنهائى براى اثبات مطلب كافى ميباشد ولى چون دلائل زيادى نيز در اينمورد باستناد آيات و اخبارى كه از طريق عامه و خاصه نقل شده در دست است لذا در فصول آتى به ترتيب بپاره‏اى از آنها اشاره نموده و در صورت‏لزوم بحث مختصرى نيز در پيرامون آنها بعمل خواهد آمد.

و در اينجا ممكن است بنظر بعضى چنين برسد كه اگر امامت منصب الهى است پس چرا خود حضرت امير در نامه‏اى بمعاويه مينويسد كه:انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه (44) .

يعنى كسانى كه با ابو بكر و عمر و عثمان (در امر خلافت) بيعت كرده بودند بهمان روش با من نيز بيعت كرده و مرا بسمت خلافت انتخاب كردند و در واقع آنحضرت ملاك خلافت خود را انتخاب مردم دانسته است؟

پاسخ اينست كه على عليه السلام همچنانكه سابقا اشاره شد از جانب خدا و بنص پيغمبر بخلافت الهيه منصوب شده بود و لكن مردم (جز عده معدود) از قبول آن امتناع داشتند و پس از قتل عثمان چون ظاهرا مردم آماده قبول خلافت آنحضرت شده و شتابان بسوى او رفتند او نيز پس از 25 سال ركود و وقفه بيعت آنها را پذيرفت و اما نامه وى بمعاويه باصطلاح اهل منطق از طريق جدل بوده است يعنى بمعاويه ميگويد تو كه خلافت مرا بنص پيغمبر قبول ندارى و خلافت ابو بكر را كه مردم انتخاب كرده‏اند قبول دارى اگر در نظر تو ملاك خلافت انتخاب مردم است پس همان مردم مرا هم بخلافت انتخاب كرده‏اند كه اگر از اين راه هم باشد بايد تو بپذيرى و با من بيعت كنى و امام عليه السلام با اين نامه خواسته است راه هر گونه عذر و بهانه را بمعاويه بسته باشد نه اينكه خلافت خود را صرفا مستند بانتخاب مردم بداند .

پى‏نوشتها:

(1) سوره توبه آيه 12ـبكشيد پيشوايان كفر را كه براى آنها سوگندهائى نيست كه رعايت شود .

(2) سوره آل عمران آيه .164

(3) شرح تجريد الاعتقاد المقصد الخامس فى الامامة

(4) سوره بقره آيه 30

(5) سوره بقره آيه 124

(6) سوره انبياء آيه 72 و 73

(7) سوره سجده آيه .24

(8) در اينجا كلمه هدايت دو نوع قيد شده كه يكى ايصال بمطلوب و ديگرى راهنمائى و ارائه طريق ميباشد براى توضيح مطلب گوئيم كه اگر كسى در كوچه و خيابانى آدرس محلى را از ديگرى بپرسد و آن شخص فقط راههائى را كه بمحل مزبور ميرسد بشخص اولى بگويد آنرا راهنمائى و ارائه طريق گويند و اما چنانچه خود بهمراه شخص اولى براه افتد و او را بمحل مزبور برساند آنرا ايصال بمطلوب گويند هدايت پيغمبران از نوع اول(ارائه طريق) و هدايت امام از نوع دوم(ايصال بمطلوب) و اين هدايت بطور اجبار نيست بلكه با حفظ اصل اختيار و داشتن شايستگى نفوس است همچنانكه آفتاب و باران در زمينهاى قابل و شايسته موجب روئيدن گياه ميباشند .

(9) سوره انعام آيه 75

(10) اقتباس از تفسير الميزان ترجمه جلد 2 ص 93 الى .96

(11) تفسير نمونه جلد 1 ص 314

(12) سوره بقره آيه 260

(13) غرر الحكم

(14) سوره نجم آيه .5

(15) نهج البلاغه خطبه 108

(16) نهج البلاغه خطبه .99

(17) نهج البلاغه خطبه 144

(18) صحيفه سجاديه دعاى .42

(19) ذخائر العقبى ص 16ـدر فصول بعد تمام حديث شرح و توضيح داده خواهد شد.

(20) سوره بقره آيه 124ـبترجمه آيه در چند صفحه پيش اشاره شده است.

(21) سوره انبياء آيه 72 و 73

(22) سوره آل عمران آيه .68

(23) سوره روم آيه .56

(24) سوره عنكبوت آيه 38

(25) سوره قصص آيه 68

(26) سوره احزاب آيه 36

(27) سوره قلم آيات 36ـ .41

(28) سوره محمد آيه 24

(29) سوره انفال آيات 21ـ 23

(30) سوره بقره آيه .93

(31) سوره يونس آيه 35

(32) سوره بقره آيه 259

(33) سوره بقره آيه .247

(34) سوره نساء آيه 113

(35) سوره نساء آيه 53ـ .54

(36) سوره قصص آيه 50

(37) سوره محمد آيه 8

(38) سوره مؤمن آيه 35

(39) اصول كافى كتاب الحجة باب نادر جامع فى فضل الامام و صفاتهـامالى صدوق مجلس 97ـعيون اخبار الرضا باب .20

(40) كفاية الخصام باب 403 حديث 6ـينابيع المودة ص 483

(41) سوره بينه آيه 98

(42) شواهد التنزيل جلد 2 ص 361ـغاية المرام باب 94

(43) فضائل الخمسه نقل از كنوز الحقائق ص 92

(44) نهج البلاغه نامه ششم

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 21:57 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _10. عواطف امام على (ع) (یاهو)

 

 

عواطف على عليه السلام

و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم.(سوره فتح آيه 29)

بقاى هر اجتماعى بمحبت و جاذبه افراد وابسته است،محبت و عاطفه در قلب پاك و نفس سليم پرورش يابد و كسى كه واجد چنين صفات عاليه باشد در فكر ديگران بوده و حتى آسايش آنها را براحتى خود ترجيح ميدهد.على عليه السلام مظهر محبت و عاطفه بود او رنج ميكشيد و كار ميكرد و سر انجام مزد كار خود را صرف بيچارگان و درماندگان مى‏نمود.

على عليه السلام براى نيازمندان و ستمكشان پناهگاه بزرگى بود او پدر يتيمان و فرياد رس بيوه زنان و دستگير درماندگان و ياور ضعيفان بود،در زمان خلافت خود شبها از خانه بيرون ميآمد و در تاريكى شب خرما و نان براى مساكين و بيوه زنان مى‏برد و بصورت مرد نا شناس از در خانه آنها آذوقه و پول ميداد بدون اينكه كسى بشناسد كه اين مرد خير و نوع پرور كيست؟

على عليه السلام هر كجا يتيمى ميديد مانند پدرى مهربان دست نوازش بسر او ميكشيد و برايش خوراك و پوشاك ميداد.آنحضرت روزى در كوچه ميرفت زنى را ديد كه مشك آب بر دوش گرفته و بخانه مى‏برد و از سنگينى مشك ناراحت بود،على عليه السلام مشك را از زن گرفت و بمنزل وى رسانيد و از طرز معيشت زن جويا شد،آنزن بدون اينكه او را بشناسد گفت شوهرم از جانب على بمأموريت جنگى رفت و بشهادت رسيد و من از روى ناچارى براى تهيه معاش خود و بچه‏هايم بخدمتگزارى مردم پرداختم.على عليه السلام از شنيدن اين سخن خاطر مباركش ديگر گونه شد و شب را با ناراحتى بسر برد چون صبح شد زنبيلى از آرد و خرما برداشت و بخانه آنزن رفت و گفت من همان كسى هستم كه در آوردن مشك آب بتو كمك كردم زن آذوقه را گرفت و از او تشكر نمود و گفت خدا ميان من و على حكم كند كه فرزندان من يتيم و بى غذا مانده‏اند على عليه السلام وارد خانه شد و فرمود من براى خدمت تو و كسب ثواب حاضر هستم من كودكان ترا نگه ميدارم و تو نان بپز آن زن مشغول پختن نان شد و على عليه السلام هم كودكان يتيم را روى زانوى خود نشانيد و در حاليكه اشك از چشمان مباركش فرو ميغلطيد خرما بدهان آنها ميگذاشت و ميفرمود اى بچه‏هاى من،اگر على نتوانسته است بكار شما برسد او را حلال كنيد كه وى تعمدى نداشته است،چون تنور روشن شد و حرارت آن بصورت مبارك آنجناب رسيد پيش خود گفت اى على گرمى آتش را بچش و از حرارت آتش دوزخ بيمناك باش اينست سزاى كسى كه از حال يتيمان و بيوه زنان بى خبر باشد!

در اينموقع زن همسايه وارد شد و حضرت را شناخت و بصاحب خانه گفت واى بر تو اين على است كه تو او را بكار وا داشته‏اى!آنزن پيش على عليه السلام شتافت و عرض كرد چقدر زن بيشرم باشم كه چنين گستاخى نموده و امير المؤمنين را بكار وا داشته‏ام از تقصير من در گذر .على عليه السلام فرمود ترا در اينكار تقصيرى نيست بلكه وظيفه من است كه بايد بكار يتيمان و بيوه زنان رسيدگى كنم (1) .

على عليه السلام در حسن سلوك و رفتار با مردم چنان فروتن و مهربان بود كه حدى بر آن نميتوان تصور نمود او كريم و نجيب و اصيل و با عاطفه بود و بزرگواريش زبان زد خاص و عام بود و دشمنانش نيز او را بدارا بودن چنين خصال كريمه ميستودند.

شهد الانام بفضله حتى العدى‏ 
و الفضل ما شهدت به الاعداء
(2)

معاويه كه از دشمنان سر سخت او بود ميگفت اگر من شكست بخورم و على‏بر من دست يابد باكى ندارم زيرا كافى است كه من از او تقاضاى عفو كنم و او مرد بزرگوار و كريمى است مرا مورد عفو خويش قرار دهد.

على عليه السلام هميشه به سپاهيان خود ميفرمود كه دنبال دشمن فرارى نرويد و مجروحين را مداوا نموده و با اسيران مدارا كنيد،در جنگ جمل كه پيروزى يافت عايشه را محترمانه بمدينه فرستاد و عبد الله بن زبير و مروان بن حكم را كه در بر پا كردن آن فتنه سهم قابل ملاحظه‏اى داشتند آزاد نمود.

على عليه السلام همه را از عطوفت و محبت خود بهره‏مند ميكرد و بعفو و ترحم توصيه ميفرمود و حتى در باره قاتل خود فرمود با او مدارا كنيد و گرسنه و تشنه‏اش نگذاريد.بارى چنين احساسات عاليه و عواطف بى نظير فقط در قلب پاك آنحضرت ميتواند جايگير شود و چنانكه اختصارا اشاره گرديد على عليه السلام در تمام ملكات نفسانى و سجاياى اخلاقى منحصر بفرد بوده است بدينجهت ابن ابى الحديد گويد:سبحان الله!يك فرد و اينهمه فضايل؟!توضيح و بيان شخصيت على عليه السلام بر هيچكس مقدور نيست و مطالبى كه طى چند فصل گذشته در مورد صفات عاليه آن بزرگوار نگاشته شده در خور فهم و ادراك ما است و الا بايد گفت(عنقا شكار كس نشود دام باز چين) .در پايان اين بخش به ابياتى از قصيده ملا مهر على خويى كه در مدح على عليه السلام سروده جهت تأييد و تتميم مطالب معروضه در فصول پيشين ذيلا اشاره ميگردد :

1ـ ها على بشر كيف بشر 
ربه فيه تجلى و ظهر 
2ـ علة الكون و لولاه لما 
كان للعالم عين و اثر 
3ـ و له ابدع ما تعقله‏ 
من عقول و نفوس و صور 
4ـ فلك فى فلك فيه نجوم‏ 
صدف فى صدف فيه درر 
5ـ ما رمى رمية الا و كفى‏ 
ما غزا غزوة الا و ظفر 
6ـ اغمد السيف متى قابله‏ 
كل من جرد سيفا و شهر 
7- اسد الله اذا صال و صاح‏ 
ابو الايتام اذا جاد و بر 
8ـ حبه مبدء خلد و نعم‏ 
بغضه منشاء نار و سقر 
9ـ هو فى الكل امام الكل‏ 
من ابو بكر و من كان عمر؟ 
10ـ ليس من اذنب يوما بامام‏ 
كيف من اشرك دهرا و كفر؟ 
11ـ كل من مات و لم يعرفه‏ 
موته موت حمار و بقر 
12ـ خصمه ابغضه الله و لو 
حمد الله و اثنى و شكر 
13ـ خله بشره الله و لو 
رب الخمر و غنى و فجر! 
14ـ من له صاحبة كالزهراء 
او سيل كشبير و شبر 
15ـ عنه ديوان علوم و حكم‏ 
فيه طومار عظات و عبر 
16ـ بو تراب و كنوز العالم‏ 
عنده نحو سفال و مدر 
17ـ و هو النور و اما الشركاء 
كظلام و دخان و شرر 
18ـ ايها الخصم تذكر سندا 
متنه صح بنص و خبر 
19ـ اذ اتى احمد فى خم غدير 
بعلى و على الرحل نبر 
20ـ قال من كنت انا مولاه‏ 
فعلى له مولا و مفر 
21ـ قبل تعيين وصى و وزير 
هل ترى فات نبى و هجر؟ 
22ـ من اتى فيه نصوص بخصوص‏ 
هل باجماع عوام ينكر؟ 
23ـ آية الله و هل يجحد من‏ 
خصه الله بآى و سور؟ 
24ـ وده اوجب ما فى القران‏ 
اوجب الله علينا و امر. 
25ـ مدعى حب على و عداه‏ 
مثل من انكر حقا و اقر.

ترجمه و معنى ابيات:

1ـبدان كه على بشر است،اما چگونه بشرى است؟بشرى است كه آثار قدرت پروردگارش در وجود او آشكار و نمايان شده است.

2ـآنحضرت علت غائى آفرينش است كه اگر او نبود براى عالم واقعيت و اثرى نبود.(خداوند بخاطر او عالم را بوجود آورده است)

3ـو آنچه را كه تو از عالم عقول و نفوس و صور(عوالم سه گانه خلقت كه در طول هم قرار گرفته و عبارتند از عالم عقل و مثال و ماده) تعقل و انديشه كنى براى وجود او ابداع شده‏اند .

4ـفلكى است در داخل فلكى و داراى ستارگان است و صدفى است در داخل صدفى و داراى گوهرهاى درخشانى است(آنحضرت محاط در اوصاف پيغمبر اكرم است و ائمه ديگر هم از وجود او پديد آمده‏اند) .

5ـتيرى نينداخت جز اينكه آن تير براى هلاك دشمن كافى شد و بجنگى وارد نشد جز اينكه از آن پيروز در آمد.

6ـتمام شمشير كشان موقع مقابله با او(براى اينكه عرض اندام نكنند از ترس وى) شمشير خود را غلاف ميكردند.

7ـموقعيكه حمله ميكرد و صيحه ميزد شير خدا بود و در موقع بخشش و احسان پدر يتيمان بود .

8ـمحبت و دوستى آنحضرت سر چشمه بهشت و نعمتهاى بهشت است و دشمنى او منشاء آتش دوزخ و جهنم است.

9ـاو در تمام عالم پيشواى همه پس از رسول اكرم صلى الله عليه و آله است ابو بكر و عمر كيستند كه با او لاف برابرى زنند؟

10ـكسى كه يكروز هم مرتكب گناه شود شايسته امامت نيست پس چگونه شايسته آنمقام باشد كسى كه يك عمر در شرك و كفر بوده است(امام بايد معصوم و منتخب از جانب خدا باشد) .

11ـهر كسى كه مرد و او را نشناخت مرگ او مانند مرگ خر و گاو است(مانند زمان جاهليت مرده و اين سخن اشاره است بحديث من مات و لم يعرف امام زمانه....) .

12ـدشمن آنحضرت مبغوض خدا است اگر چه خدا را ستايش كند و ثنا گويد و سپاسگزار باشد.

13ـدوست و محب او را از خداوند مژده بهشت داده اگر چه شرب خمر كرده و آواز خوانده و مرتكب فجور باشد.(البته اين مطلب احتياج بتوضيح دارد و چنين نيست كه هر كسى بهواى دوستى آنحضرت هر گونه فسق و فجورى را مرتكب شود و بعد هم در انتظار بهشت باشد،دوستى بايد دو جانبه باشد كسى كه على عليه السلام را دوست دارد بايد ديد آيا آنجناب هم او را دوست دارد يا نه و مسلما على عليه السلام كسى را كه بر خلاف احكام خدا رفتار كند دوست نخواهد داشت بنا بر اين محب حقيقى آنحضرت مرتكب فسق و فجور نشود و اگر هم در اثر نادانى چنين اعمالى را انجام دهد خداوند توفيق توبه باو ميدهد و در نتيجه از كرده خود نادم و تائب گردد و خداوند غفور و رحيم نيز او را مورد آمرزش قرار دهد.)

14ـجز على كيست كه زوجه‏اى چون زهرا عليها السلام يا فرزندانى مانند حسين عليهما السلام داشته باشد؟

15ـديوان علوم و حكمتها از آنحضرت است و طومار موعظه‏ها و پندها در نزد اوست.

16ـآنجناب خاك نشين بود و(اعتنائى بدنيا نداشت بطوريكه) گنجهاى عالم(شمش‏هاى طلا) در نزد او بمنزله سفال و كلوخ بود.

17ـو او نور خالص است و اما شركاى خلافت او مانند ظلمت و دود و شرر ميباشند.

18ـايكه مخالف امامت او هستى بياد آر،سند آن روايتى را(در غدير خم) كه متن آن بنابروايات و اخبار شما هم صحيح است.

19ـموقعيكه در غدير خم پيغمبر صلى الله عليه و آله على را آورد بر جهاز شتران(عوض منبر) بالا رفت.ـو فرمود من بر هر كس از نفس او اولى بتصرف هستم اين على بر او اولى بتصرف و پناهگاه است.

21ـهيچ پيغمبرى را ديده‏اى كه پيش از تعيين وصى و جانشين وفات يابد و يا هجرت كند؟

22ـكسى كه در شأن او نص‏ها و روايات مخصوصى آمده باشد آيا ميتوان با اجماع مشتى عوام الناس منكر او شد؟

23ـعلى عليه السلام آيت عظماى خدا است آيا انكار كرده ميشود كسى كه خداوند براى او آيه‏ها و سوره‏هائى اختصاص داده است؟

24ـدوستى آنحضرت واجب‏ترين امرى است كه در قرآن آمده و خداوند او را بما واجب فرموده است.

25ـكسيكه ادعاى دوستى آنحضرت و مخالفين او را دارد مانند كسى است كه حقى را انكار كند و هم بدان اقرار نمايد.

پى‏نوشتها:

(1) بحار الانوار جلد 41 ص 52

(2) تمام مردم حتى دشمنان بفضل و برترى او گواهند و فضل(حقيقى) آنست كه دشمنان بدان گواهى دهند.

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 21:20 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _9. عدالت و حقيقت خواهى امام على (ع) (یاهو)

 

 

عدالت و حقيقت خواهى امام على عليه السلام

فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (نهج البلاغهـاز كلام 15)

على عليه السلام مرد حق و عدالت بود و در اين امر بقدرى شدت عمل بخرج ميداد كه فرزند دلبند خود را با سياه حبشى يكسان ميديد،آنحضرت از عمال خود باز جوئى ميكرد و ستمگران را مجازات مينمود تا حق مظلومين را مسترد دارد بدينجهت فرمود:بينوايان ضعيف در نظر من عزيز و گردنكشان ستمگر پيش من ضعيفند.حكومت على عليه السلام بر پايه عدالت و تقوى و مساوات و مواسات استوار بود و در مسند قضا جز بحق حكم نميداد و هيچ امرى و لو هر قدر خطير و عظيم بود نميتوانست رأى و انديشه او را از مسير حقيقت منحرف سازد.على عليه السلام خود را در برابر خدا نسبت برعايت حقوق بندگان مسئول ميدانست و هدف او برقرارى عدالت اجتماعى بمعنى واقعى و حقيقتى آن بود و محال بود كوچكترين تبعيضى را حتى در باره نزديكترين كسان خود اعمال نمايد چنانكه برادرش عقيل هر قدر اصرار نمود نتوانست چيزى اضافه بر سهم مقررى خود از بيت المال مسلمين از آنحضرت دريابد و ماجراى قضيه آن در كلام خود آنجناب آمده است كه فرمايد:و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا و اجر فى الاغلال مصفدا احب الى من القى الله و رسوله يوم القيامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشى‏ء من الحطام.. .

بخدا سوگند اگر شب را (تا صبح) بر روى خار سعدان (كه به تيزى مشهور است) به بيدارى بگذرانم و مرا (دست و پا بسته) در زنجيرها بر روى آن خارهابكشند در نزد من بسى خوشتر است از اينكه در روز قيامت خدا و رسولش را ملاقات نمايم در حاليكه به بعضى از بندگان (خدا) ستم كرده و از مال دنيا چيزى غصب كرده باشم و چگونه بخاطر نفسى كه با تندى و شتاب بسوى پوسيدگى برگشته و مدت طولانى در زير خاك خواهد ماند بكسى ستم نمايم؟

و الله لقد رأيت عقيلا و قد املق حتى استماحنى من بركم صاعا...

بخدا سوگند (برادرم) عقيل را در شدت فقر و پريشانى ديدم كه مقدار يكمن گندم (از بيت المال) شما را از من تقاضا ميكرد و اطفالش را با مويهاى ژوليده و كثيف ديدم كه صورتشان خاك آلود و تيره و گوئى با نيل سياه شده بود و (عقيل ضمن نشان دادن آنها بمن) خواهش خود را تأكيد ميكرد و تقاضايش را تكرار مينمود و من هم بسخنانش گوش ميدادم و (او نيز) گمان ميكرد دينم را بدو فروخته و از او پيروى نموده و روش خود را رها كرده‏ام!

فاحميت له حديدة ثم ادنيتها من جسمه ليعتبر بها!...

پس قطعه آهنى را (در آتش) سرخ كرده و نزديك تنش بردم كه عبرت گيرد!از درد آن مانند بيمار شيون و فرياد زد و نزديك بود كه از حرارت آن بسوزد (چون او را چنين ديدم) گفتم اى عقيل مادران در عزايت گريه كنند آيا تو از پاره آهنى كه انسانى آنرا براى بازيچه و شوخى گداخته است ناله ميكنى ولى مرا بسوى آتشى كه خداوند جبار آنرا براى خشم و غضبش افروخته است ميكشانى؟آيا تو از اين درد كوچك مينالى و من از آتش جهنم ننالم؟

و شگفت‏تر از داستان عقيل آنست كه شخصى (اشعث بن قيس كه از منافقين بود) شبانگاه با هديه‏اى كه در ظرفى نهاده بود نزد ما آمد (و آن هديه) حلوائى بود كه از آن اكراه داشتم گوئى بآب دهن مار و يا باقى آن خمير شده بود بدو گفتم آيا اين هديه است يا زكوة و صدقه است؟و صدقه كه بر ما اهل بيت حرام است گفت نه صدقه است و نه زكوة بلكه هديه است!

پس بدو گفتم مادرت در مرگت گريه كند آيا از طريق دين خدا آمده‏اى كه مرافريب دهى؟آيا بخبط دماغ دچار گشته‏اى يا ديوانه شده‏اى يا هذيان ميگوئى (كه براى فريفتن على آمده‏اى) ؟

و الله لو اعطيت الاقاليم السبعة بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلته...

بخدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاى آنها است بمن بدهند كه خدا را درباره مورچه‏اى كه پوست جوى را از آن بگيرم نا فرمانى كنم هرگز نميكنم و اين دنياى شما در نظر من پست‏تر از برگى است كه ملخى آنرا در دهان خود ميجود،على را با نعمت زودگذر دنيا و لذتى كه پايدار نيست چكار است؟ما لعلى و لنعيم يفنى و لذة لا تبقى (1) .عبد الله بن ابى رافع در زمان خلافت آنحضرت خازن بيت المال بود يكى از دختران على عليه السلام گردن بندى موقة براى چند ساعت جهت شركت در يك مهمانى عيد قربان بعاريه از عبد الله گرفته بود،پس از خاتمه مهمانى كه مهمانان بمنزل خود رفتند على عليه السلام دختر خود را ديد كه گردن بند مرواريد بيت المال در گردن اوست فى الفور بانگ زد اين گردن بند را از كجا بدست آورده‏اى؟دخترك با ترس و لرز فراوان عرض كرد از ابن ابى رافع براى چند ساعت بعاريه گرفته‏ام عبد الله گويد امير المؤمنين عليه السلام مرا خواست و فرمود اى پسر ابى رافع در مال مسلمين خيانت ميكنى؟عرض كردم پناه بر خدا اگر من بمسلمين خيانت كنم!

فرمود چگونه گردن بندى را كه در بيت المال بود بدون اجازه من و رضايت مسلمين بدختر من عاريه داده‏اى؟

عرض كردم يا امير المؤمنين او دختر شما است و آنرا از من بامانت خواسته كه پس بدهد و من خود ضامن آن گردن بند هستم كه آنرا محل خود باز گردانم،فرمود همين امروز آنرا بمحلش برگردان و مبادا براى بار ديگر چنين كارى مرتكب شوى كه گرفتار عقوبت من خواهى شد و اگر او گردن بند را بعاريه مضمونه نگرفته بود اولين زن هاشميه بود كه دستش را مى‏بريدم،دخترش وقتى اين سخن را شنيد عرض‏كرد يا امير المؤمنين من دختر توام چه كسى براى استفاده از آن از من سزاوارتر است؟حضرت فرمود اى دختر على بن ابيطالب هواى نفست ترا از راه حق بدر نبرد آيا تمام زنهاى مهاجرين در عيد چنين گردن بندى داشتند؟آنگاه گردن بند را از او گرفت و بمحلش باز گردانيد (2) .طلحه و زبير در زمان خلافت على عليه السلام با اينكه ثروتمند بودند چشمداشتى از آنحضرت داشتند.على عليه السلام فرمود دليل اينكه شما خودتان را برتر از ديگران ميدانيد چيست؟

عرض كردند در زمان خلافت عمر مقررى ما بيشتر بود حضرت فرمود در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله مقررى شما چگونه بود؟

عرض كردند مانند ساير مردم على عليه السلام فرمود اكنون هم مقررى شما مانند ساير مردم است آيا من از روش پيغمبر صلى الله عليه و آله پيروى كنم يا از روش عمر؟

چون جوابى نداشتند گفتند ما خدماتى كرده‏ايم و سوابقى داريم!على عليه السلام فرمود خدمات و سوابق من بنا بتصديق خود شما بيشتر از همه مسلمين است و با اينكه فعلا خليفه هم هستم هيچگونه امتيازى ميان خود و فقيرترين مردم قائل نيستم،بالاخره آنها مجاب شده و نا اميد برگشتند.

على عليه السلام عدالت را در همه جا مستقر ميكرد و از ظلم و ستم بيزارى ميجست،او پيرو حق بود و هر چه حقيقت اقتضاء ميكرد انجام ميداد دستورات وى كه بصورت فرامين بفرمانداران شهرستانها نوشته شده است حاوى تمام نكات حقوقى و اخلاقى بوده و حقوقدانان جهان از آنها استفاده‏هاى شايانى برده و در مورد حقيقتخواهى آنحضرت قضاوت نموده‏اند.جرجى زيدان در كتاب معروف خود (تاريخ تمدن اسلام) چنين مينويسد:ما كه على بن ابيطالب و معاوية بن ابى سفيان را نديده‏ايم چگونه ميتوانيم آنها را از هم تفكيك كنيم و بميزان ارزش وجود آنها پى ببريم؟

ما از روى سخنان و نامه‏ها و كلماتى كه از على و معاويه مانده است پس از چهارده قرن بخوبى ميتوانيم درباره آنها قضاوت كنيم.معاويه در نامه‏هائى كه بعمال و حكام خود نوشته بيشتر هدفش اينست كه آنها بر مردم مسلط شوند و زر و سيم بدست آورند سهمى را خود بردارند و بقيه را براى او بفرستند ولى على بن ابيطالب در تمام نامه‏هاى خود بفرمانداران خويش قبل از هر چيز اكيدا سفارش ميكند كه پرهيزكار باشند و از خدا بترسند،نماز را مرتب و در اوقات خود بخوانند و روزه بدارند،امر بمعروف و نهى از منكر كنند و نسبت بزير دستان رحم و مروت داشته باشند و از وضع فقيران و يتيمان و قرض داران و حاجتمندان غفلت نورزند و بدانند كه در هر حال خداوند ناظر اعمال آنان است و پايان اين زندگى گذاشتن و گذشتن از اين دنيا است (3) .

هيچيك از علماى حقوق روابط افراد و طبقات را با هم و همچنين مناسبات.اجتماع را با حكام دولتى مانند آنحضرت بيان ننموده‏اند،على عليه السلام جز راستى و درستى و حق و عدالت هدفى نداشت و از دسيسه و حيله و نيرنگ بر كنار بود.موقعيكه بخلافت رسيد و عمال و حكام عثمان را معزول نمود عده‏اى از يارانش عرض كردند كه عزل معاويه در حال حاضر مقرون بصلاح نيست زيرا او مردى فتنه جو است و بآسانى دست از امارت شام بر نميدارد،على عليه السلام فرمود من براى يكساعت هم نميتوانم اشخاص فاسد و بيدين را بر جماعت مسلمين حكمروا بينم .

گروهى كوته نظر را عقيده بر اينست كه على عليه السلام بسياست آشنائى نداشت زيرا اگر معاويه را فورا عزل نميكرد بعدا ميتوانست او را معزول كند و يا در شوراى 6 نفرى عمر اگر موقة سخن عبد الرحمن بن عوف را ميپذيرفت خلافت بعثمان نميرسيد و اگر عمرو عاص را در جنگ صفين رها نميساخت بمعاويه غالب ميشد و جريان حكميت پيش نميآيد و و...سخنان و اعتراضات اين گروه از مردم در بادى امر صحيح بنظر ميرسد ولى بايد دانست كه على عليه السلام مردم كريم و نجيب و بزرگوار و طرفدار حق و حقيقت بود و او نمى‏توانست معاويه و امثال او را بر مسلمين والى نمايد زيرا حكومت او كه همان خلافت الهيه بود با حكومت ديگران فرق داشت،حكومت الهيه با توجه بمبانى عاليه اخلاقى و فضائل نفسانى مانند عدل و انصاف و تقوى‏و فضيلت و حكمت و امثال آنها پى ريزى شده و مصالح فردى و اجتماعى مسلمين را در نظر ميگيرد و آنچه بر خلاف حق و عدالت است در چنين روشى ديده نميشود،على عليه السلام مظهر صفات خدا و نماينده او در روى زمين است و اعمالى كه انجام ميدهد بايد منطبق با حقيقت و دستور الهى باشد.

سياست و دسيسه و گول زدن شيوه اشخاص حيله‏گر و نيرنگ باز و فريبكار است براى على عليه السلام انجام اين اعمال شايسته نبود نه اينكه او نميتوانست مانند ديگران زرنگى بخرج دهد چنانكه خود آنحضرت فرمايد:و الله ما معاوية بادهى منى و لكنه يغدر و يفجر.بخدا سوگند معاويه از من زيركتر و با هوش‏تر نيست و لكن او مكر ميكند و مرتكب فجور ميگردد.و باز فرمود:لو لا التقى لكنت ادهى العرب.يعنى اگر تقوى نبود (بفرض محال من تقوى نداشتم) از تمام عرب زرنگتر بودم.ولى تجلى حق سراپاى على را فرا گرفته بود او حق ميگفت و حق ميديد و حق ميجست و از حق دفاع ميكرد.

درباره عدالت على عليه السلام نوشته‏اند كه سوده دختر عماره همدانى پس از شهادت آنحضرت براى شكايت از حاكم معاويه (بسر بن ارطاة) كه ظلم و ستم روا ميداشت بنزد او رفت و معاويه او را كه در جنگ صفين مردم را بطرفدارى على عليه السلام عليه معاويه تحريك ميكرد سرزنش نمود و سپس گفت حاجت تو چيست كه اينجا آمده‏اى؟

سوده گفت بسر اموال قبيله ما را گرفته و مردان ما را كشته و تو در نزد خداوند نسبت باعمال او مسئول خواهى بود و ما براى حفظ نظم بخاطر تو با او كارى نكرديم اكنون اگر بشكايت ما برسى از تو متشكر ميشويم و الا ترا نا سپاسى كنيم معاويه گفت اى سوده مرا تهديد ميكنى؟سوده لختى سر بزير انداخت و آنگاه گفت:

صلى الاله على روح تضمنها 
قبر فاصبح فيها العدل مدفونا

يعنى خداوند درود فرستد بر روان آنكه قبرى او را در بر گرفت و عدالت نيز با او در آن قبر مدفون گرديد.معاويه گفت مقصودت كيست؟

سوده گفت بخدا سوگند او امير المؤمنين على عليه السلام است كه در زمان‏خلافتش مردى را براى اخذ صدقات بنزد ما فرستاده بود و او بيرون از طريق عدالت رفتار نمود من براى شكايت پيش آنحضرت رفتم وقتى خدمتش رسيدم كه آنجناب براى نماز در مصلى ايستاده و ميخواست تكبير بگويد چون مرا ديد با كمال شفقت و مهربانى پرسيد آيا حاجتى دارى؟من جور و جفاى عامل او را بيان كردم چون سخنان مرا شنيد سخت بگريست و رو بآسمان كرد و گفت اى خداوند قاهر و قادر تو ميدانى كه من اين عامل را براى ظلم و ستم به بندگان تو نفرستاده‏ام و فورا پاره پوستى از جيب خود بيرون آورد و ضمن توبيخ آن عامل بوسيله آيات مباركات قرآن بدو نوشت كه بمحض رؤيت اين نامه،ديگر در عمل صدقات داخل مشو و هر چه تا حال دريافت كرده‏اى داشته باش تا ديگرى را بفرستم كه از تو تحويل گيرد،و آن نامه را بمن داد و در نتيجه دست حاكم ستمگر از تعدى و تجاوز بمال ديگران كوتاه گرديد.

معاويه چون اين سخن شنيد بكاتب خود دستور داد كه نامه‏اى به بسر بن ارطاة بنويسد كه آنچه از اموال قبيله سوده گرفته است بدانها مسترد نمايد (4) .

بارى على عليه السلام در تمام نامه‏هائى كه بحكام و فرمانداران خود مينوشت همچنانكه جرجى زيدان نيز تصريح كرده راه حق را نشان ميداد و عدل و داد و تقوى و درستى را توصيه ميفرمود،اگر دوران حكومت آنحضرت بطول ميانجاميد و هرج و مرج و جنگهاى داخلى وجود نداشت بلا شك وضع اجتماعى مسلمين طور ديگر ميشد و سعادت دين و دنيا نصيب آنان ميگشت زيرا روش على عليه السلام در حكومت،مصداق خارجى عدالت بود كه از تقوى و حقيقتخواهى او سرچشمه ميگرفت و براى روشن شدن مطلب بفرازهائى از عهد نامه آنجناب كه بمالك اشتر نخعى والى مصر مرقوم فرموده ذيلا اشاره ميشود:اى مالك ترا بكشورى فرستادم كه پيش از تو فرمانروايان دادگر و ستمكار در آنجا بوده‏اند و مردم در كارهاى تو بهمانگونه مينگرند كه تو در كارهاى حكمرانان قبيل مينگرى و همان سخنان را درباره تو گويند كه تو در مورد پيشينيان گوئى و چون بوسيله آنچه خداوند درباره نيكان بر زبان مردم جارى ميكند ميتوان آنها را شناخت لذا بايد بهترين ذخيره‏ها در نزد تو ذخيره عمل نيك باشد. (اى مالك) مهار هوى و هوست را بدست گير و بنفس خود از آنچه برايت مجاز و حلال نيست بخل ورز كه بخل ورزيدن بنفس در مورد آنچه خوشايند و يا نا خوشايند آن باشد عدل و انصاف است،قلبا با مردم مهربان باش و با آنها با دوستى و ملاطفت رفتار كن و مبادا بآنان چون حيوان درنده باشى كه خوردن آنها را غنيمت داند زيرا آنان دو گروهند يا برادر دينى تواند و يا (اگر همكيش تو نيستند) مانند تو مخلوق خدا هستند (5) كه از آنها لغزشها و خطايائى سر ميزند و دانسته و ندانسته مرتكب عصيان و نا فرمانى ميشوند بنا بر اين آنها را مورد عفو و اغماض خود قرار بده همچنانكه دوست دارى كه تو خود از عفو و گذشت خداوند برخوردار شوى زيرا تو ما فوق و رئيس آنهائى و آنكه ترا بدانها فرمانروا كرده ما فوق تست و خداوند نيز از كسى كه ترا والى آنها نموده ما فوق و برتر است و از تو رسيدگى بكارهاى آنها خواسته و آنرا موجب آزمايش تو قرار داده است.

(اى مالك) مبادا خود را در معرض جنگ با خدا قرار دهى زيرا تو نه در برابر خشم و قهر او قدرتى دارى و نه از عفو و رحمتش بى نياز هستى،و هرگز از عفو و گذشتى كه درباره ديگران كرده‏اى پشيمان مباش و بكيفر و عقوبتى هم كه ديگران را نموده‏اى شادمان مشو و به تند خوئى و غضبى كه از فرو خوردن آن در نفس خود وسعتى يابى شتاب مكن و نبايد بگوئى كه بمن امارت داده‏اند و من دستور ميدهم بايد اجراء نمايند زيرا اين روش سبب فساد دل و موجب ضعف دين و نزديكى جستن بحوادث و تغيير نعمت‏ها است.

(اى مالك) زمانيكه اين حكومت و فرمانروائى براى تو بزرگى و عجب پديد آورد بعظمت ملك خداوند كه بالاتر از تست و بقدرت و توانائى او نسبت بخودت‏بدانچه از نفس خويش بدان توانا نيستى نظر كن و بينديش كه اين نگاه كردن و انديشيدن كبر و سر كشى ترا از تندى باز دارد و آنچه در اثر عجب و كبر از عقل و خردت نا پيدا گشته بسوى تو باز ميگردد،و از اينكه خود را با خداوند در بزرگى و عظمت برابر گيرى و يا خويشتن را در جبروت و قدرت همانند او قرار دهى سخت بر حذر باش زيرا خداوند هر گردنكشى را خوار كند و هر متكبرى را پست و كوچك نمايد.

(اى مالك) خدا را انصاف ده و درباره مردم نيز از جانب خود و نزديكانت و هر كسى كه از زير دستانت دوست دارى با انصاف رفتار كن كه اگر چنين نكنى ستمكار باشى،و كسى كه به بندگان خدا ستم كند خداوند بعوض بندگان با او دشمن ميشود و خداوند هم با كسى كه مخاصمه و دشمنى كند حجت و برهان او را باطل سازد و آنكس با خدا در حال جنگ است تا موقعيكه دست از ستمكارى بكشد و بتوبه گرايد،و هيچ چيز مانند پايدارى بر ستم در تغيير نعمت خدا و زود بغضب آوردن او مؤثر نيست زيرا خداوند دعاى ستمديدگان را ميشنود و در كمين ستمكاران است.

(اى مالك) بايد كه دورترين و دشمن‏ترين زير دستانت نزد تو آنكسى باشد كه بيش از همه در صدد عيبجوئى مردم ميباشد زيرا كه مردم را عيوب و نقاط ضعفى ميباشد كه براى پوشانيدن آنها والى و حاكم از ديگران شايسته‏تر است پس مبادا عيوب پنهانى مردم را كه از نظر تو پوشيده است جستجو و آشكار سازى چونكه تو فقط عيوبى را كه آشكار است بايد پاك كنى و خداوند بدانچه از نظر تو پنهان است حكم ميكند،بنا بر اين تا ميتوانى زشتى مردم را بپوشان تا خداوند نيز از تو آنچه را كه از عيوب تو دوست دارى از مردم پوشيده باشد بپوشاند.

(اى مالك) گره هر گونه كينه‏اى را كه ممكن است مردم از تو در دل داشته باشند با حسن سلوك و رفتار خوش از دل مردم بگشاى و رشته هر نوع انتقام و دشمنى را در باره ديگران از خود قطع كن و خود را از هر چيزى كه بنظر تو درست نباشد نادان نشان ده و در گواهى نمودن گفته‏هاى سخن چين عجله مكن زيرا كه سخن چين هر چند خود را به نصيحت گويان مانند كند خيانتكار است،و در جلسه مشورت خود شخص بخيل را راه مده كه ترا از فضل و بخشش باز گرداند و از فقر و تهيدستى ميترساند وهمچنين شخص ترسو را داخل مكن كه ترا از انجام كارهاى بزرگ نا توانت سازد و نه حريص و طمعكار را كه شدت حرص را توأم با ستمگرى در نظر تو جلوه دهد زيرا كه بخل و جبن و حرص غرايز مختلفى هستند كه بد گمانى بخداوند آنها را گرد آورد .

(اى مالك) تا ميتوانى بپارسايان و راستان بچسب و آنها را وادار كن كه در مدح تو مبالغه نكنند و بعلت كار نا صوابى كه نكرده‏اى شادمانت نگردانند زيرا اصرار و مبالغه در مدح،انسان را خود بين و خود پسند كرده و كبر و سر كشى پديد آورد.و نبايد كه نيكو كار و بدكار در نزد تو بيك درجه و پايه باشند زيرا اين روش،نيكوكاران را به نيكو كارى دلسرد و بى ميل ميكند و بدكاران را به بدكارى عادت دهد،و هر يك از آنان را بدانچه براى خود ملزم نموده‏اند الزام كن (نيكوكاران را پاداش بده و بدكاران را بكيفر رسان) و بايد اقامه فرائضى كه انجام آنها براى خدا است در موقع مخصوصى باشد كه بوسيله آن دينت را خالص ميگردانى،پس در قسمتى از شب و روز خود تنت را براى عبادت خدا بكار بينداز و بدانچه بوسيله آن بخدا نزديكى جوئى كاملا وفا كرده و آنرا بدون عيب و نقص انجام ده اگر چه اين كار بدن ترا برنج و تعب افكند.

و موقعيكه با مردم بنماز جماعت برخيزى نه مردم را متنفر كن و نه نماز را ضايع گردان (با طول دادن ركوع و سجود و قنوت مردم را خسته مكن و در عين حال از واجبات نماز هم چيزى فرو مگذار تا موجب تباهى آن نشود يعنى فقط باداى واجبات نماز بطرز صحيح بپرداز) زيرا در ميان مردم كسانى هستند كه عليل و بيمار بوده و يا كارهاى فورى دارند.

(اى مالك) از خود بينى و خود خواهى و از اعتماد بچيزى كه ترا بخود پسندى وادارت كند و از اينكه بخواهى ديگران ترا زياد بستايند سخت بپرهيز زيرا اين صفات زشت از مطمئن‏ترين فرصت‏هاى شيطان است كه بوسيله آنها هر گونه نيكى نيكو كاران را باطل و تباه سازد،و بپرهيز از اينكه در برابر نيكى و احسانى كه بمردم زير فرمانت نموده‏اى براى آنان منتى نهى و يا كارى را كه براى آنها انجام داده‏اى براى افتخار آنرابزرگ شمارى و زياده از حد جلوه دهى و يا وعده‏اى بآنان دهى و وفا نكنى زيرا كه منت نهادن احسان را باطل ميكند و كار را بزرگ وانمود كردن نور حق را مى‏برد و خلف وعده در نزد خدا و مردم موجب خشم و دشمنى است چنانكه خداى تعالى فرمايد (خداوند سخت دشمن دارد اينكه بگوئيد آنچه را كه نميكنيد) .

و از تعجيل و شتابزدگى در انجام كارها پيش از رسيدن موقع آنها و يا سخت كوشيدن در هنگام دسترسى بدانها و يا از لجاجت و ستيزگى در كارى كه راه صحيح آنرا ندانى و همچنين از سستى بهنگامى كه طريق وصول بدان روشن است بپرهيز،پس هر چيزى را بجاى خود بنه و هر كارى را بجاى خويش بگذار.

و بر تو واجب است كه آنچه بر پيشينيان گذشته مانند احكامى كه بعدل و داد صادر كرده و يا روش نيكى كه بكار بسته‏اند و يا حديثى كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل نموده و يا امر واجبى كه در كتاب خدا بدان اشاره شده و آنها انجام داده‏اند بياد آرى و آنگاه بدانچه از اين امور مشاهده كردى كه ما بدان رفتار كرديم تو هم از ما اقتداء كرده و رفتار كنى و در پيروى كردن آنچه در اين عهد نامه بتو سفارش كردم كوشش نمائى و من با اين پيمان حجت خود را بر تو محكم نمودم تا موقعيكه نفس تو بسوى هوى و هوس بشتابد عذر و بهانه‏اى نداشته باشى (گر چه) بجز خداى تعالى هرگز كسى از بدى نگه نميدارد و به نيكى توفيق نميدهد،و آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله در وصاياى خود بمن تأكيد فرمود ترغيب و كوشش در نماز و زكوة و مهربانى بر بندگان و زير دستان بود من نيز عهدنامه خود را كه بتو نوشتم با قيد سفارش آنحضرت خاتمه ميدهم و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

بطوريكه ملاحظه ميشود تمام دستورات على عليه السلام از تقوى و عدالت و حقيقتخواهى،و عطوفت و مهربانى او نسبت بمردم حكايت ميكند و اين دستورات تنها براى مالك نبود بلكه براى كليه حكام خود فرامينى مشابه دستورات گذشته صادر فرموده است.

پى‏نوشتها:

(1) نهج البلاغه كلام .215

(2) بحار الانوار جلد 40 ص .377

(3) نهج البلاغه چيست ص .3

(4) كشف الغمه ص .50

(5) با اينكه در عصر حاضر سخن از رعايت حقوق بشر است هنوز ميان ملل مترقى دعواى نژاد پرستى و سياه و سفيد وجود دارد ولى على عليه السلام در 14 قرن پيش چنين امتيازاتى را موهوم شمرده و ميفرمايد مردم از هر كيش و طبقه‏اى كه باشند در برابر عدالت اجتماعى برابرند گفتن چنين سخنى در چنان زمانى كه كسى از حقوق طبيعى انسانى اطلاعى نداشت خود نوعى معجزه است.مؤلف.

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 21:12 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _8. خوراك و پوشاك امام على (ع) (یاهو)

 

 

خوراك و پوشاك على عليه السلام

ألا و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه. (نهج البلاغه از نامه 45)

اگر على عليه السلام را در خوراك و پوشاك با ديگران قياس كنند كسى را نميتوان يافت كه در اينمورد همانند او باشد،زيرا خوراك آنحضرت بسيار ساده و كم و بطور كلى نان جوينى بود كه سبوس آنرا پاك نميكردند و در مدت خلافتش حتى مقدار سابق هم بحد اقل خود رسيد .

على عليه السلام هرگز دو خورشت يكجا صرف نكرد چنانكه در شب شهادتش نيز بدخترش ام كلثوم كه براى او نان و شير و نمك فراهم كرده بود فرمود مگر نميدانى پدرت تا كنون بيش از يك غذا نخورده است؟شير را بردار و همين نان و نمك كافى است!حضرت باقر عليه السلام فرمود بخدا سوگند شيوه على عليه السلام چنان بود كه مانند بندگان غذا ميخورد و بر زمين مى‏نشست،دو پيراهن سنبلانى ميخريد و غلامش را مخير مينمود كه بهترين آنها را بردارد و خود آنديگرى را مى‏پوشيد و اگر آستين و يا دامنش بلندتر بود آنرا قطع ميكرد.در مدت پنج سال خلافتش آجرى روى آجر نگذاشت و طلا و نقره‏اى نيندوخت بمردم نان گندم و گوشت ميخورانيد و خود بمنزلش ميرفت و نان جو با سركه ميخورد و هر گاه با دو كار خدا پسند روبرو ميشد سخت‏ترين آنها را انتخاب ميكرد و هزار بنده از دسترنج خود آزاد كرد كه در آن دستش خاك آلود و صورتش عرق ريخته بود و كسى را تاب و توان كردار او نبود (1) .ابن جوزى مينويسد روزى عبد الله بن رزين بخانه على عليه السلام رفت و ديد آنحضرت كمى گوشت و آرد جو با آب مخلوط كرده و در كاسه‏اى ميجوشاند!عبد الله عرض كرد يا امير المؤمنين اين چه غذائى است كه شما ميخوريد؟شما خليفه مسلمين هستيد و تمام بيت المال در دست شما است و شما مجازيد كه باندازه سد جوع از اغذيه قوى طعام بخوريد.على عليه السلام فرمود براى والى مسلمين بيش از اين جائز نيست!

عبد الله بن ابى رافع گويد روز عيد بخدمت على عليه السلام رفتم انبانى كه مهر شده بود نزدش آوردند و در داخل آن نان جوين خشگ و كوبيده بديدم كه آنحضرت از آن تناول فرمود،عرض كردم يا امير المؤمنين اين انبان را براى چه مهر ميكنيد؟فرمود:خفت هذين الولدين ان يلينا بسمن او زيت.يعنى براى آن مهر ميكنم كه ميترسم اين دو فرزندم (حسنين عليهما السلام) آنرا با روغن و يا زيت نرمش كنند!

و هر وقت نان و خورشى خواستى بسركه و يا نمك اكتفاء كردى و اگر از اين برتر خواستى بسبزى و يا كمى شير شتر قناعت نمودى و گوشت بسيار كم ميخورد و ميفرمود:لا تجعلوا بطونكم مقابر الحيوانـشكمهايتان را گورستان حيوانات قرار ميدهيد (2) .

در كتاب ذخيرة الملوك است كه على عليه السلام در مسجد كوفه معتكف بود موقع افطار عربى نزد آنحضرت آمد على عليه السلام از انبان نان جو كوبيده شده در آورد و مقدارى بعرب داد عرب آنرا نخورد و بگوشه عمامه‏اش بست و آمد بخانه حسنين عليهما السلام و با آنها غذا خورد و گفت در مسجد مرد غريبى ديدم كه جز اين نان كوبيده جو چيزى نداشت و دلم برايش سوخت كمى از اين غذا براى او ببرم كه بخورد!حسنين عليهما السلام گريه كردند و گفتند او پدر ما امير المؤمنين عليه السلام است كه با اين رياضت با نفسش مجاهدت ميكند (3) .

از سويد بن غفله نقل شده است كه گفت روزى خدمت على عليه السلام مشرف‏شدم ديدم شير ترشيده‏اى كه بويش بمشام من ميخورد در ظرفى جلو آنحضرت نهاده شده و قرص نان خشگيده پر سبوسى هم در دست مباركش ميباشد و آن نان بقدرى خشگ بود كه آنجناب آنرا با زانويش ميشكست و در آن شير ترشيده نرم ميكرد و ميخورد و بمن فرمود نزديك بيا و از اين غذاى ما بخور عرض كردم من روزه دار هستم فرمود از حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه هر كس روزه دار باشد و ميل بطعامى كند و براى خدا نخورد خداوند از طعامهاى بهشتى باو بخوراند و از شرابهاى آن بنوشاند.

سويد گويد دلم بحال آنحضرت سوخت بفضه كه خادمه منزل بود گفتم از خدا نميترسى كه سبوس جو را نميگيرى؟گفت بخدا سوگند خودش دستور فرموده كه سبوسش را نگرفته نان بپزم!حضرت متوجه صحبت ما شد و فرمود بفضه چه گفتى؟عرض كردم باو گفتم چرا سبوس غله را نميگيرد فرمود پدر و مادرم فداى رسول خدا صلى الله عليه و آله باد كه سبوس طعامش را نميگرفت و از نان گندم سه روز سير نشد تا خداوند او را قبض روح فرمود (4) .

عدى بن حاتم نزد على عليه السلام رفت و ديد آنحضرت مشغول غذا خوردن است،چون بغذاى او دقت نمود ديد يك كاسه آب و مقدارى تكه‏هاى نان جوين و كمى نمك است!!

عرض كرد يا امير المؤمنين شما روزها اينهمه زحمت ميكشيد و شبها را در عبادت خدا بسر مى‏بريد و غذاى شما هم همين است على عليه السلام فرمود نفس سركش را بايد برياضيت عادت داد تا طغيان نكند آنگاه فرمود:

علل النفس بالقنوع و الا 
طلبت منك فوق ما يكفيها.

يعنى نفس را بوسيله قناعت بيمار و ضعيف گردان و الا از تو بيش از استحقاقش طلب كند (5) .

يكى از رجال ثروتمند حلوائى پخته و مقدارى از آنرا بعنوان تحفه نزد على‏عليه السلام فرستاده بود آنحضرت روپوش ظرف حلوا را برداشت و ديد رنگ و بوى خوبى دارد فرمود از رنگ و بويت معلوم است كه طعم خوبى هم دارى ولى هيهات كه من ذائقه خود را بطعم تو آشنا كنم شايد در قلمرو خلافت من كسى پيدا شود كه شب را گرسنه خوابيده باشد!

از احنف بن قيس روايت كرده‏اند كه ميگفت روزى نزد معاويه بودم چون موقع غذا شد براى معاويه سفره رنگينى چيدند كه در آن انواع غذاها وجود داشت و چون معاويه مرد اكولى بود در خوراك خود دقت بيشترى مينمود كه از نظر كم و كيف بطور مطلوب باشد.

احنف از ديدن سفره عريض و طويل معاويه گريه كرد،معاويه علت گريه را پرسيد احنف گفت بحال على عليه السلام گريه ميكنم زيرا روزى در خدمت او بودم موقع افطار كه شد مرا در منزل خود نگهداشت تا باتفاق حسنين عليهما السلام افطار كنيم،چون غذاى مخصوص آنحضرت را آوردند ديدم انبانى است كه بمهر خود او ممهور شده است على عليه السلام مهر از او برگرفت و تكه‏اى از آن نان خشگ را با سركه خورد و مجددا سر كيسه را مهر كرد و بفضه داد!گفتم مگر غير از شما كس ديگرى هم ميتواند از اين نان بخورد كه انبان را مهر ميكنيد؟

على عليه السلام فرمود مهر اين كيسه از نظر بخل و امساك نيست بلكه براى اينست كه در غياب من فرزندان من اين نان‏ها را بروغن يا بزيت آغشته ميكنند و من براى اينكه آنها باحترام اين مهر بآن دست نزنند سر انبان را مهر ميكنم!معاويه گفت راست ميگوئى اى احنف احدى نميتواند مثل على عليه السلام باشد و باز كسى نميتواند منكر فضيلت او باشد.لباس آنحضرت هم متناسب با خوراك او بود شلوارش زبر و خشن و پيراهنش هم كرباس بود در حاليكه بغير از شام بتمام بلاد اسلامى فرمانروا بود.

اغلب روى خاك مى‏نشست و بهمين جهت ابو تراب ناميده شد فرش خانه‏اش هم حصير بود كفش خود را وصله ميزد و ساير كارهايش را هم خودش انجام ميداد.ميفرمود بخدا سوگند اين رداى من آنقدر وصله خورده است كه از وصال آن خجالت ميكشم!و الله لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها (6) .

در نامه‏اى كه بعثمان بن حنيف والى بصره نوشته است فرمايد:من كه امام شما هستم بدو جامه كهنه و دو قرص نان اكتفاء كرده‏ام در صورتيكه ميتوانم از جامه‏هاى حرير لباسى فاخر بپوشم و از عسل مصفى و مغز گندم غذاى لذيذ و مقوى تناول كنم ولى هيهات كه هوى و هوس نفس بر من غلبه نمايد!آيا بهمين قناعت كنم كه گويند من امام و خليفه هستم اما در اندوه و پريشانى فقراء شركت نكنم؟أاقنع من نفسى بان يقال امير المؤمنين و لا أشاركهم فى مكاره الدهر (7) ؟على عليه السلام مى‏فرمود من در خوراك و پوشاك طورى هستم كه اگر فقيرترين مردم مرا ببيند ميتواند در برابر فقر و فاقه خود صبور و شكيبا باشد زيرا وقتى امام خود را چنين ببيند از وضع و حال خود راضى ميشود.

و باز ميفرمود من ميدانم كه كسى مثل من نميتواند زندگى كند اما آيا بين امام و مأموم نبايد وجه تشابهى وجود داشته باشد؟پس تا ميتوانيد از روش من پيروى كنيد.

پى‏نوشتها:

(1) امالى صدوق مجلس 47 حديث .14

(2) ينابيع المودة باب 51 ص 150ـبحار الانوار جلد 41 ص 148

(3) ينابيع الموده باب 51 ص .147

(4) كشف الغمه ص 47ـتاريخ طبرى و كتب ديگر.

(5) بحار الانوار جلد 40 ص .345

(6) نهج البلاغه خطبه 159

(7) نهج البلاغه نامه 45 بعثمان بن حنيف.

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 21:11 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _7. فصاحت و بلاغت امام على (ع) (یاهو)

 

 

فصاحت و بلاغت امام على عليه السلام

اما الفصاحة فهو (على عليه السلام) امام الفصحاء و سيد البلغاء و عن كلامه قيل دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوقين.

(ابن ابى الحديد)

نطق آدمى از نظر علم منطق فصل مميز انسان از حيوانات ديگر است كه خداوند بحكمت بالغه خويش آنرا وسيله امتياز او قرار داده است چنانكه فرمايد:خلق الانسان علمه البيان (1) .

گوهر نفس كه حقيقت آدمى است با سخنورى تجلى كند و بقول سعدى:

تا مرد سخن نگفته باشد 
عيب و هنرش نهفته باشد

و بهمين جهت خود امام فرمايد:المرء مخبوء تحت لسانه.يعنى مرد در زير زبانش نهفته است،و هر قدر شيوائى و رسائى سخن بيشتر باشد تأثيرش در شنونده بطور مطلوب خواهد بود.

در دوران جاهليت مقارن ظهور اسلام در عربستان فصحائى مانند امرء القيس و غيره كه اشعار سحر انگيز ميسرودند وجود داشتند ولى فصاحت كلام على عليه السلام همه فصحاى عرب را بتحير و تعجب وا داشت و بالاتفاق در برابر كلام او درمانده شده و او را امير سخن ناميدند.

ابن ابى الحديد گويد او پيشواى فصحاء و استاد بلغاء است و در شأن كلامش گفته‏اند از سخن خدا فروتر و از سخن مردمان فراتر است و تمام فصحاء فن خطابه و سخنورى را از سخنان و خطب او آموخته‏اند و اضافه ميكند كه براى اثبات درجه‏اعلاى فصاحت و بلاغت او همين نهج البلاغه كه من بشرحش اقدام مينمايم كافى است كه هيچ يك از فصحاى صحابه يك عشر آن حتى نصف عشر آنرا نمى‏توانند تدوين كنند (2) .

باز در جاى ديگر درباره فصاحت و بلاغت كلام على عليه السلام گويد:

عجبا كسى در مكه متولد شود و در همان شهر بزرگ گردد و بدون تماس و ملاقات با حكيم و دانشمند و اديبى بقدرى در سخنورى مهارت داشته باشد كه گوئى عالم الفاظ تسخير شده اوست و هر چه را اراده كند بفصيح‏ترين وجهى بيان ميكند.

علامه فقيد سيد هبة الدين شهرستانى در كتاب (ما هو نهج البلاغة؟) كه تحت عنوان نهج البلاغه چيست؟بفارسى ترجمه شده چنين مينويسد:

شخصى از يك دانشمند مسيحى بنام (امين نخله) خواست كه چند كلمه از سخنان على عليه السلام را برگزيند تا وى در كتابى گرد آورده و منتشر سازد دانشمند مزبور در پاسخ وى چنين نوشت :

از من خواسته‏اى كه صد كلمه از گفتار بليغ‏ترين نژاد عرب (ابو الحسن) را انتخاب كنم تا تو آنرا در كتابى منتشر سازى،من اكنون دسترس بكتابهائى كه چنين نظرى را تأمين كند ندارم مگر كتابهائى چند كه از جمله نهج البلاغه است.

با مسرت تمام اين كتاب با عظمت را ورق زدم بخدا نميدانم چگونه از ميان صدها كلمات على عليه السلام فقط صد كلمه را انتخاب كنم بلكه بالاتر بگويم نميدانم چگونه كلمه‏اى را از كلمه ديگر جدا سازم اين كار درست باين ميماند كه دانه ياقوتى را از كنار دانه ديگر بر دارم!سر انجام من اين كار را كردم و در حاليكه دستم ياقوت‏هاى درخشنده را پس و پيش ميكرد ديدگانم از تابش نور آنها خيره ميگشت!

باور كردنى نيست كه بگويم بواسطه تحير و سرگردانى با چه سختى كلمه‏اى را از اين معدن بلاغت بيرون آوردم بنا بر اين نو اين صد كلمه را از من بگير و بياد داشته باش كه اين صد كلمه پرتوهائى از نور بلاغت و غنچه‏هائى از شكوفه‏فصاحت است!آرى نعمتهائى كه خداوند متعال از راه سخنان على عليه السلام بر ادبيات عرب و جامعه عرب ارزانى داشته خيلى بيش از اين صد كلمه است (3) .

همچنين شهرستانى در كتاب ديگر مينويسد:از سخنان مستر گرنيكوى انگليسى استاد ادبيات عرب در دانشكده عليگره هندوستان كه در محضر استادان سخن و ادبائى كه در مجلس او حاضر بود و از اعجاز قرآن از او پرسيدند اينست كه در پاسخ آنان گفت:قرآن را برادر كوچكى است كه نهج البلاغه نام دارد آيا براى كسى امكان دارد كه مانند اين برادر كوچك را بياورد تا ما را مجال بحث از برادر بزرگ (قرآن كريم) و امكان آوردن نظير آن باشد (4) ؟

على عليه السلام در گفتار خود پايبند قواعد فصاحت و بلاغت نبود بلكه سخن او خود بخود شيرين و گيرا است و قواعد فصاحت را بايد از سخنان وى استخراج نمود نه اينكه سخن او را با قواعد فصاحت سنجيد.

سخنان على عليه السلام با شور و حرارت مخصوص،حقيقت و واقعيت را بيان ميكند اجزاء سخنان او همه متناسب و بهم پيوسته است و جمال صورت و كمال معنى بهم مرتبطند،استدلالات آن محكم و منطقش با نفوذ و مؤثر است.

معاويه گفت راه فصاحت و بلاغت را در قريش كسى غير از على نگشود و قانون سخن را غير از او كسى تعليم نكرد.ادباى نامى عرب اقرار كرده‏اند كه آيين دادرسى و فرمان نويسى از خطبه‏هاى او بدست آمده است.

لازمه بلاغت قوت فكر وجودت ذهن است كه مرد سخنور بتواند فورا دقايق معانى را در مخزن حافظه خود حاضر كند،اين قوت فكر و كثرت ذكاء در على عليه السلام بحد اعلا وجود داشت و وقتى متوجه بغرنج‏ترين مطلبى ميشد تمام زواياى تاريك آنرا از فروغ انديشه خود روشن ميساخت.

كلام على عليه السلام بطورى است كه ارتباط منطقى بين جمله‏هاى آن برقرار است هر مطلبى كه بخاطر آنحضرت خطور ميكرد فورا به بهترين وجهى در قالب كلمات‏شيوا بر زبانش جارى ميشد و روى كاغذ نقش مى‏بست بدون اينكه در گفتن و بوجود آوردن آن بخود زحمتى بدهد.

على عليه السلام در تعبيه كلام و فن سخنورى كار را باعجاز رسانيد و همه را متعجب نمود،بنا بنقل ابن شهر آشوب عده‏اى از اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته و مشغول گفتگو در مورد مسائل علمى و ادبى بودند،در اين ضمن گفته شد كه حرف الف در اغلب كلمات داخل شده و كمتر كلامى گفته ميشود كه در آن حرف الف نباشد.على عليه السلام كه در آنجا حاضر بود چون سخن آنها را شنيد بپا خاست و فى البديهه خطبه غرائى خواند كه در حدود هفتصد كلمه بود بدون اينكه در كلمات آن حرف الفى وجود داشته باشد،همچنين خطبه ديگرى دارد كه در كلمات آن حرف نقطه دارى وجود ندارد و چنين شروع ميشودـالحمد لله الملك المحمود المالك الودود و مصور كل مولود....كه براى پرهيز از اطاله كلام از نوشتن خطبه‏هاى مزبور خود دارى گرديد.

كسى از حضرتش پرسيد امر واجب چيست و واجب‏تر از آن كدام است،و امر عجيب چيست و عجيب‏تر كدام است،و چه چيزى سخت و مشكل و چه چيزى سخت‏تر است،و چه نزديك و چه نزديكتر است؟على عليه السلام فورا پاسخ او را منظوما چنين فرمود:

وجب على الناس ان يتوبوا 
لكن ترك الذنوب اوجب‏ 
و الدهر فى صرفه عجيب‏ 
و غفلة الناس فيه اعجب‏ 
و الصبر فى النائبات صعب‏ 
لكن فوت الثواب اصعب‏ 
و كل ما يرتجى قريب

و الموت من كل ذاك اقرب (5) البته واضح و روشن است كسى كه بداهة چنين پاسخى گويد و يا فورى و بيسابقه خطبه بى نقطه و يا خطبه هفتصد كلمه‏اى ايراد كند كه يك حرف الف در كلمات آن نباشد چه نفوذى در فصاحت و بلاغت و چه تسلطى بر ادبيات عرب خواهد داشت و ما تيمنا و تبركا در خاتمه كتاب بشمه‏اى از سخنان گهربار آنحضرت ضمن ترجمه آنها اشاره خواهيم نمود.

پى‏نوشتها:

(1) سوره الرحمن آيه .3

(2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص .12

(3) نهج البلاغه چيست ص 28

(4) نهج البلاغه چيست ص .6

(5) بر مردم واجب است كه(از گناهان) توبه كنند،ولى ترك گناه از آن واجب‏تر است.روزگار در گردش خود عجيب است،و غفلت و بى‏خبرى مردم در روزگار عجيب‏تر است.شكيبائى در برابر حوادث و ناملائمات مشكل است،ولى پاداش(صبر) را از دست دادن از آن مشكلتر است.و هر چه را كه بدان اميد ميرود نزديك است كه برسد،ولى مرگ از همه آنها نزديكتر است.(از ديوان منسوب بآنحضرت) .

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 21:10 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _6. سخاوت و ايثار امام على (ع) (یاهو)

 

 

سخاوت و ايثار على عليه السلام

اذا جادت الدنيا عليك فجد بها على الناس طرا انها تتقلب فلا الجود يفنيها اذا هى اقبلت و لا البخل يبقيها اذا هى تذهب (على عليه السلام)

سخاوت از طبع كريم خيزد و محبت و جاذبه را ميان افراد اجتماع برقرار ميسازد،شخص سخى هر عيبى داشته باشد در انظار عموم مورد محبت است.

على عليه السلام در سخاوت مشهور و كعبه آمال مستمندان و بيچارگان بود هر كسى را فقر و نيازى ميرسيد دست حاجت پيش على عليه السلام مى‏برد و آنحضرت با نجابت و اصالتى كه در فطرت او بود حاضر نميشد آبروى سائل ريخته شود.

حارث حمدانى دست نياز پيش على عليه السلام برد،حضرت فرمود آيا مرا شايسته پرسش دانسته‏اى؟

عرض كرد بلى يا امير المؤمنين،على عليه السلام فورا چراغ را خاموش كرد و گفت اين عمل براى آن كردم كه ترا در اظهار مطلب خفت و شكستى نباشد.

روزى مستمندى بعلى عليه السلام وارد شد و وجهى تقاضا كرد،على عليه السلام بعامل خود فرمود او را هزار دينار بدهد عامل پرسيد از طلا باشد يا نقره؟فرمود براى من فرقى ندارد هر كدام كه بدرد حاجتمند بيشتر ميخورد از آن بده.

معاويه كه دشمن سرسخت آنحضرت بود روزى از يكى پرسيد:از كجا ميآئى؟

آن شخص از راه تملق گفت از پيش على كه بخيل‏ترين مردم است!معاويه گفت واى بر تو از على سخى‏تر كسى بدنيا نيامده است اگر او را انبارى از كاه و انبارى از طلا باشد طلا را زودتر از كاه ميبخشد.

يكى از مباشران على عليه السلام عوائد ملك او را پيش وى آورده بود آنحضرت فورا در آمد خود را بفقراء تقسيم نمود عصر آنروز همان شخص على عليه السلام را ديد كه شمشيرش را ميفروشد تا براى خانواده خود نانى تهيه كند.

على عليه السلام هيچگاه سائل را رد نميكرد و ميفرمود:اگر من احساس كنم كه كسى از من چيزى خواهد خواست پيش از اظهار او در اجابت دعوتش پيشدستى ميكنم زيرا حقيقت جود نا خواسته بخشيدن است.

على عليه السلام ميفرمود حاجتمندان حاجت خود را روى كاغذ بنويسند تا خوارى و انكسار سؤال در چهره آنها نمايان نشود.على عليه السلام چهار درهم پول داشت يكى را در موقع شب انفاق نمود و يكى را در روز و يكدرهم آشكارا و يكدرهم در نهان آنگاه اين آيه نازل شد كه مفسرين شأن نزول آنرا در مورد انفاق آنحضرت نوشته‏اند:

الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (1) .

كسانيكه اموال خود را در شب و روز،نهانى و آشكارا انفاق ميكنند براى آنها نزد پروردگارشان پاداشى است و ترس و اندوهى بر آنها نباشد (2) .

پس از قتل عثمان كه على عليه السلام بمسند خلافت نشست عربى نزد آنحضرت آمد و عرض كرد من بسه نوع بيمارى گرفتارم،بيمارى نفس،بيمارى جهل،بيمارى فقر!على عليه السلام فرمود مرض را بايد بطبيب رجوع كرد و جهل را بعالم و فقر را بغنى.

آن مرد گفت شما هم طبيب هستيد و هم عالم و هم غنى!

حضرت دستور داد از بيت المال سه هزار درهم باو عطاء كردند و فرمود هزار درهم براى معالجه بيمارى و هزار درهم براى رفع پريشانى و هزار درهم‏براى معالجه نادانى (3) .

علماء و مفسرين عامه و خاصه نقل كرده‏اند على عليه السلام در مسجد نماز ميخواند و در ركوع بود كه سائلى در حاليكه سؤال ميكرد از كنار او گذشت و آنحضرت انگشتر خود را كه در دست داشت با اشاره باو بخشيد،سائل وقتى از او دور شد با رسول اكرم صلى الله عليه و آله برخورد نمود حضرت پرسيد چه كسى اين انگشتر را بتو داد؟سائل اشاره بعلى عليه السلام نمود و گفت اين شخص كه در ركوع است آنگاه آيه:انما وليكم الله و رسوله...كه آيه ولايت بوده و ضمنا اشاره بخاتم بخشى آنحضرت است نازل شد (4) . (در بخش پنجم در ترجمه و تفسير آيه مزبور بحث خواهد شد)

على عليه السلام تنها به بخشش مال اكتفاء نميكرد بلكه جان خود را نيز در راه حق ايثار نمود،در شب هجرت بخاطر پيغمبر صلى الله عليه و آله از جان خود دست شست و باستقبال مرگ رفت،معنى پر مغز ايثار همين است كه جز على عليه السلام كسى بدان پايه نرسيده است.

ايثار مقدم داشتن ديگران است بر نفس خود و كسى تا تسلط كامل بر نفس نداشته باشد نميتواند مال و جان خود را بديگرى بدهد،اين صفت از سجاياى اخلاقى و صفات ملكوتى است كه در هر كسى پيدا نميشود،على عليه السلام با زحمت و مشقت زياد نانى تهيه كرده و براى فرزندان خود مى‏برد در راه سائلى رسيد و اظهار نيازمندى كرد حضرت نان را باو داد و با دست خالى بخانه رفت،روزى با غلام خود قنبر ببازار رفت و دو پيراهن نو و كهنه خريد كهنه را خود پوشيد و نو را بقنبر داد.

محدثين و مورخين،همچنين مفسرين ذيل تفسير آيات سوره دهر (هل اتى) هر يك با مختصر تفاوتى در الفاظ و عبارات در مورد ايثار على عليه السلام بطورخلاصه چنين نوشته‏اند كه حسنين عليهما السلام مريض شدند پدر و مادر آنها و حتى خود حسنين نذر كردند كه پس از بهبودى سه روز بشكرانه آن روزه بگيرند فضه خادمه منزل نيز از آنها پيروى نمود.

چون خداوند لباس عافيت بآنها پوشانيد بنذر خود وفا كرده و مشغول روزه گرفتن شدند،على عليه السلام سه صاع جو از شمعون يهودى كه همسايه‏شان بود قرض كرد و بمنزل آورد حضرت زهرا عليها السلام روز اول يكصاع از آنرا آرد نموده و (بتعداد افراد خانواده) پنج گرده نان پخت،شب اول موقع افطار سائلى پشت در صدا زد اى خانواده پيغمبر من مسكين و گرسنه‏ام از آنچه ميخوريد مرا اطعام كنيد كه خدا شما را از طعامهاى بهشتى بخوراند،خاندان پيغمبر هر پنج قرص را بمسكين داده و خود با آب افطار كردند.

روز دوم فاطمه عليها السلام ثلث ديگر جو را آرد كرد و پنج گرده نان پخت شامگاه موقع افطار يتيمى پشت در خانه حرفهاى مسكين شب پيشين را تكرار كرد باز هر پنج نفر قرصهاى نان را باو داده و خود با آب افطار كردند.روز سيم فاطمه عليها السلام بقيه جو را بصورت نان در آورد و موقع افطارى اسيرى پشت در آمد و سخنان سائلين دو شب گذشته را بزبان آورد باز خاندان پيغمبر نانها را باو دادند و خودشان فقط آب چشيدند روز چهارم حسنين عليهما السلام چون جوجه ميلرزيدند وقتى پيغمبر صلى الله عليه و آله آنها را ديد فرمود پناه مى‏برم بخدا كه شما سه روز است در چنين حاليد جبرئيل فورا نازل شد و 18 آيه از سوره هل اتى را (از آيه 5 تا آيه 22) در شأن آنها و توضيح مقامات عاليه‏شان در بهشت برين برسول اكرم صلى الله عليه و آله قرائت كرد كه يكى از آيات مزبور اشاره بانفاق و اطعام سه روزه آنها است آنجا كه خداوند تعالى فرمايد:

و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (5) .

و در آخر آيات نازله هم از عمل بيريا و خالصانه آنها قدردانى‏كرده و فرمايد:ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا.يعنى البته اين (مقامات و نعمتهاى بهشتى كه در آيه‏هاى پيش آنها را توضيح داده) پاداش عمل شما است و سعى شما مورد رضايت و قدردانى است (6) .

پى‏نوشتها:

(1) سورة بقره آيه 274

(2) كشف الغمه ص 93ـينابيع المودة ص 92ـمناقب ابن مغازلى ص 280

(3) جامع الاخبار ص 162

(4) مناقب ابن مغازلى ص 313ـكفاية الطالب ص 250 و كتب ديگر.

(5) سوره دهر آيه .8

(6) شواهد التنزيل جلد 2 ص 300ـامالى صدوق مجلس 44 حديث 11ـكشف الغمه ص 88 و كتب ديگر .

دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 21:7 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _ 5. صبر و حلم امام على (ع) (یاهو)

 

 

صبر و حلم على عليه السلام

ان عضك الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسك الضر و ابتليت به فاصبر فان الرخاء فى اثره (على عليه السلام)

صبر و حلم از صفات فاضله نفسانى است و از نظر علم النفس معرف علو همت و بلندى نظر و غلبه بر اميال درونى است و تسكين دردها و آلام روحى بوسيله صبر و شكيبائى انجام ميگيرد .

صبر،تحمل شدايد و نا ملايمات است و يا شكيبائى در انجام واجبات و يا تحمل بر خوردارى از ارتكاب معاصى و محرمات است و در هر حال اين صفت زينت آدمى است و هر كسى بايد خود را بزيور صبر آراسته نمايد.

على عليه السلام از هر جهت صبور و شكيبا و حليم بود زيرا رفتار او خود مبين حالات او بود حتى در جنگها نيز صبر و بردبارى ميكرد تا دشمن ابتداء بيشرمى و تجاوز را آشكار مينمود .

على عليه السلام در حلم و بردبارى بحد كمال بود و تا حريم دين و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نميديد صبر و حوصله بخرج ميداد ولى در مقابل دفاع از حقيقت از هيچ حادثه‏اى رو گردان نبود.معاويه را نيز بحلم ستوده‏اند اما حلم معاويه تصنعى و ساختگى بوده و از روى سياست و حيله‏گرى و براى حفظ منافع مادى بود در حاليكه حلم على عليه السلام فضيلت اخلاقى محسوب شده و براى احياء حق و پيشرفت دين و هدايت گمراهان بود.

در تمام غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله رنج و مشقت كارزار را تحمل نمود و از آن بزرگوار حمايت كرد و هر گونه سختى و ناراحتى را درباره اشاعه و ترويج دين با كمال خوشروئى پذيرفت .

رسول اكرم صلى الله عليه و آله از فتنه‏هائى كه پس از رحلتش در امر خلافت بوجود آمد او را آگاه كرده بصبر و تحمل توصيه فرمود،على عليه السلام نيز مصلحة براى حفظ ظاهر اسلام مدت 25 سال در نهايت سختى صبر نمود چنانكه فرمايد:فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى .يعنى من مانند كسى صبر كردم كه گوئى خارى در چشمش خليده و استخوانى در گلويش گير كرده باشد.

على عليه السلام براى استرداد حق خويش قدرت داشت ولى براى حفظ دين مأمور بصبر بود و اين بزرگترين مصيبت و مظلوميتى است كه هيچكس را جز خود او ياراى تحمل آن نيست!ميفرمايد (بارها تصميم گرفتم كه يكتنه با اين قوم ستمگر بجنگ برخيزم و حق خود باز ستانم ولى بخاطر وصيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و براى حفظ دين از حق خود صرف نظر كردم.) چه صبرى بالاتر از اين كه اراذلى چند مانند مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد بخانه‏اش بريزند و بزور و اجبار او را براى بيعت با ابو بكر بمسجد برند در حاليكه اگر دست بقبضه شمشير ميبرد مخالفى را در جزيرة العرب باقى نميگذاشت!گويند وقتى حضرت امير عليه السلام را كشان كشان براى بيعت با ابو بكر بمسجد مى‏بردند يك مرد يهودى كه آن وضع و حال را ديد بى اختيار لب بتهليل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آنرا پرسيدند گفت من اين شخص را ميشناسم و اين همان كسى است كه وقتى در ميدانهاى جنگ ظاهر ميشد دل رزمجويان را ذوب كرده و لرزه بر اندامشان ميافكند و همان كسى است كه قلعه‏هاى مستحكم خيبر را گشود و در آهنين آنرا كه بوسيله چندين نفرباز و بسته ميشد با يك تكان از جايگاهش كند و بزمين انداخت اما حالا كه در برابر جنجال يكمشت آشوبگر سكوت كرده است بى حكمت نيست و سكوت او براى حفظ دين اوست و اگر اين دين حقيقت نداشت او در برابر اين اهانتها صبر و تحمل نميكرد اينست كه حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم.

باز چه مظلوميتى بزرگتر از اين كه از لشگريان بيوفاى خود بارها نقض عهد ميديد و آنها را نصيحت ميكرد اما بقول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نميشد) و چنانكه گفته شد آرزوى مرگ ميكرد تا از ديدار كوفيهاى سست عنصر و لا قيد رهائى يابد.

على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله دائما در شكنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چاره‏اى نداشت بنقل ابن ابى الحديد آنحضرت صداى كسى را شنيد كه ناله ميكرد و ميگفت من مظلوم شده‏ام فرمود:هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما.يعنى بيا با هم ناله كنيم كه من هميشه مظلوم بوده‏ام!

درباره مظلوميت و شكيبائى على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله (در دوران خلفاء ثلاثه) ترجمه خطبه شقشقيه ذيلا نگاشته ميشود تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وى شنيده شود:

بدانيد بخدا سوگند كه فلانى (ابو بكر) پيراهن خلافت را (كه خياط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پيكر منحوس خود) پوشانيد و حال آنكه ميدانست محل و موقعيت من نسبت بامر خلافت مانند ميله وسط آسياب است نسبت بسنگ آسياب كه آنرا بگردش در ميآورد. (من در فضائل و معنويات چون كوه بلند و مرتفعى هستم كه) سيلابهاى علم و حكمت از دامن من سرازير شده و طاير بلند پرواز انديشه را نيز هر قدر كه در فضاى كمالات اوج گيرد رسيدن بقله من امكان پذير نباشد.

با اينحال شانه از زير بار خلافت (در آن شرايط نا مساعد) خالى كرده و آنرا رها نمودم و در اين دو كار انديشه كردم كه آيا با دست تنها (بدون داشتن كمك براى گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم يا اينكه بر تاريكى كورى (گمراهى مردم) كه شدت آن پيران را فرسوده و جوانان را پير ميكرد و مؤمن در آنوضع رنج مى‏برد تا پروردگارش را ملاقات مينمود شكيبائى كنم؟پس ديدم صبر كردن بر اين ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) بعقل نزديكتر است لذا از شدت اندوه مثل اينكه خار و خاشاك در چشمم فرو رفته و استخوانى در گلويم گير كرده باشد در حاليكه ميراث خود را غارت زده ميديدم صبر كردم!تا اينكه اولى راه خود را بپايان رسانيد و عروس خلافت را بآغوش پسر خطاب انداخت!عجبا با همه اقرارى كه در حيات خويش به بى لياقتى خود و شايستگى من ميكرد (و ميگفت:اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم.ـمرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم در حاليكه على در ميان شما است) بيش از چند روز از عمرش باقى نمانده بود كه مسند خلافت را بديگرى (عمر) واگذار نمود و اين دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشيدند،خلافت را در دست كسى قرار داد كه طبيعتش خشن و درشت و زخم زبانش شديد و لغزش و خطايش در مسائل دينى زياد و عذرش از آن خطاها بيشتر بود.

او چون شتر سركش و چموشى بود كه مهار از پره بينى‏اش عبور كرده و شتر سوار را بحيرت افكند كه اگر زمام ناقه را سخت كشد بينى‏اش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و بحال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاكت اندازد،سوگند بخدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راست بيرون رفتند من هم (براى بار دوم) در طول اينمدت با سختى محنت و اندوه صبر كردم تا اينكه (عمر نيز) براه خود رفت و خلافت را در ميان جمعى كه گمان كرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند يكى از آنها هستم قرار داد.

خدايا كمكى فرماى و در اين شورا نظرى كن،چگونه اين مردم مرا با اولى (ابو بكر) برابر دانسته و درباره من بشك افتادند تا امروز در رديف اين اشخاص قرار گرفتم و لكن باز هم (بمصلحت دين) صبر كردم و در فراز و نشيب با آنها هماهنگ شدم (سابقا گفته شد كه اعضاء شورا شش نفر بودند) پس مردى (سعد وقاص) بسابقه حقد و كينه‏اى كه داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد ديگرى (عبد الرحمن بن عوف) بعلت اينكه داماد عثمان بود از من اعراض كرده‏و متمايل باو شد و دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از پستى آنها) زشت است نامشان برده شود.بدين ترتيب سيمى (عثمان) در حاليكه (مانند چهار پايان از كثرت خوردن) دو پهلويش باد كرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بنى اميه) نيز با او همدست شده و مانند شترى كه با حرص و ولع گياهان سبز بهارى را خورد،مشغول خوردن مال خدا گرديدند تا اينكه طنابى كه بافته بود باز شد (مردم بيعتش را شكستند) و كردارش موجب قتل او گرديد.

چيزى مرا (پس از قتل عثمان) بترس و وحشت نينداخت مگر اينكه مردم مانند يال كفتار بسوى من هجوم آورده و از همه طرف در ميانم گرفتند بطوريكه از ازدحام و فشار آنان حسنين در زير دست و پا مانده و دو طرف جامه‏ام پاره گرديد.

مردم چون گله گوسفندى كه در جاى خود گرد آيند (براى بيعت) دور من جمع شدند و چون بيعت آنان را پذيرفتم گروهى (مانند طلحه و زبير) بيعت خود را شكستند و گروه ديگرى (خوارج) از زير بار بيعت من بيرون رفتند و برخى نيز (معاويه و طرفدارانش) بسوى جور و باطل گرائيدند مثل اينكه آنان كلام خدا را نشنيدند كه فرمايد:ما سراى آخرت را براى كسانى قرار ميدهيم كه در روى زمين اراده سركشى و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران است.

بلى بخدا سوگند اين آيه را يقينا شنيده و حفظ كردند و لكن دنيا در نظر آنان جلوه كرد و زينت‏هايش آنها را فريب داد.

بدانيد سوگند بدان خدائى كه دانه را (در زير زمين براى روئيدن) بشكافت و بشر را آفريد اگر حضور آن جمعيت انبوه و قيام حجت بوسيله يارى كنندگان نبود و پيمانى كه خداوند از علماء براى قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و خوارى ستمديده گرفته است وجود نداشت هر آينه مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته و رها ميكردم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و شما در مى‏يافتيد كه اين دنياى شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بى ارزشتر از آب بينى بز است (1) .

على عليه السلام در اين خطبه در اثر هيجان ضمير و فرط اندوه شمه‏اى از صبرو تحمل خود را درباره مظلوميتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است كه تحمل چنين مظلوميتى چقدر سخت و طاقت فرسا است زيرا آنجناب كه مستجمع تمام صفات حميده و سجاياى عاليه اخلاقى بود در مقابل سعد وقاص و معاويه و امثال آنها قرار گرفته بود كه تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل ضدين است چنانكه خود آنحضرت فرمايد روزگار مرا بپايه‏اى تنزل داد كه معاويه هم خود را همانند من ميداند!تحمل اينهمه نا ملائمات در راه دين بود و بهمين جهت وقتى ضربت خورد فرمود فزت و رب الكعبة.

پى‏نوشتها:

(1) نهج البلاغه خطبه .3

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 21:5 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _ 4. شجاعت و هيبت امام على (ع) (یاهو)

 

 

شجاعت و هيبت على عليه السلام

انا وضعت فى الصغير بكلاكل العرب و كسرت نواجم قرون و ربيعة و مضر.

(نهج البلاغه خطبه قاصعه)

صفت شجاعت يكى از اركان اصلى فضائل نفسانى است و عبارت است از عدم تزلزل نفس در امور خطيره و هولناك،و مظهر تام و مصداق حقيقى آن وجود على عليه السلام بود.

اگر چه در فصول پيشين ضمن شرح خدمات نظامى آنجناب چه در غزوات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و چه در جنگهاى دوران خلافتش (جنگهاى جمل و صفين و نهروان) شمه‏اى از هيبت و شجاعت او نگارش گرديد ليكن هر چه در اينمورد گفته و نوشته شود اندكى از بسيار و يكى از هزار بيشتر نخواهد بود.

بنا بنقل مورخين رنگ على (ع) گندمگون،چشمان مباركش درشت و جذاب،ابروانش پيوسته و پر پشت،دندانهايش محكم و سفيد و چون مرواريد بود.دست و بازو و ساعد بى نهايت قوى و گوشت آن پيچيده و محكم و در تمام عرب بسطبرى بازو و محكمى عضلات مشهور بود چنانكه گوئى گوشت و پوست و استخوان آنرا كوبيده و آنگاه دست بازو و ساعد ساخته‏اند.

على عليه السلام متوسط القامه بود و تمام گوشت بدن او ورزيده و محكم و چون آهن صلب بنظر ميآمد و بطور كلى آنحضرت در اعتدال مزاج و رشد جسمانى و در نهايت نيرومندى بود.مورخين عموما معتقدند كه شجاعت و زورمندى على عليه السلام در تمام عرب منحصر بفرد بود،پدرش ابو طالب او را با جوانان عرب بكشتى وا ميداشت و آنحضرت با اينكه از جهت سن خيلى كوچكتر از آنان بود ولى با سرعت عجيبى آنها را بر زمين ميزد.از زبير بن عوام نقل كرده‏اند كه قسم ياد كرد و گفت در هيچيك از جنگها از هيچ شجاعى نترسيدم مگر در مقابل على عليه السلام كه از شدت وحشت خود را گم ميكردم.و اين تنها زبير نبود كه از مقابله با او وحشت مينمود بلكه تمام قهرمانان نيرومند و مردان رزم از تصور مقابله با او بوحشت افتاده و در برابرش عرض اندام نميكردند چه خوب گفته شاعر:

اغمد السيف متى قابله‏ 
كل من جرد سيفا و شهر (1)

هيبت على عليه السلام بحدى بود كه چون چشم مبارزى باو ميافتد رعب و وحشت سراسر وجودش را فرا ميگرفت و در اثر هيبت آنحضرت نيروى هر گونه مقاومت و تهاجم از وى سلب شده و با كمال درماندگى طعمه شمشير او ميگشت چنانكه خود آنجناب در پاسخ اين سؤال كه بچه چيزى بر مبارزان غلبه كردى فرمود كسى را ملاقات نكردم جز اينكه او مرا عليه جان خود كمك نمود (سيد رضى عليه الرحمة دنبال كلام امام فرمايد مقصود حضرت تمكن هيبت او در دلها است) (2) رشادتها و جانفشانيهاى او در غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله همه را متحير و متعجب نمود و خوابيدن وى در شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت از يك قلب قوى و روح بزرگ حكايت ميكند،ثبات و پايدارى على عليه السلام در صحنه‏هاى كارزار در برابر حملات عمومى دشمن براى مردم ديگر محال و غير ممكن است.معاويه براى اينكه لشگر آرائى خود را بگوش على عليه السلام برساند در يكى از نامه‏هاى خود به آنحضرت نوشت كه سپاهى عظيم براى جنگ او آماده نموده است،طرماح بمعاويه گفت ترسانيدن تو على را از زيادى و انبوهى سپاه مثل ترسانيدن مرغابى است بزيادى آب!

حضرت سجاد عليه السلام در مجلس يزيد ضمن ايراد خطبه‏اى كه خود را معرفى ميكرد بپاره‏اى از اوصاف و فضائل على عليه السلام اشاره نمود و فرمود:من پسر كسى هستم كه از همه قوى‏تر و شجاع‏تر و در عزم و اراده از همه استوارتر و چون شير دليرى بود كه در هنگام جنگ و كشيده شدن نيزه‏ها و نزديك شدن سواران آنها را مانند آسياب نرم ميكرد و مانند تند بادى كه در گياه خشگيده بوزد آنها را پراكنده ميساخت (3) .

اين توصيفى كه امام چهارم درباره شجاعت جد بزرگوارش نموده از نظر علاقه و رابطه خانوادگى نبوده است بلكه يك حقيقت غير قابل انكارى است كه يك امام از امام ديگر كه مقام و منزلت او بهتر از همه آشنائى داشت آنرا بيان نموده است.

شيخ مفيد شجاعت آنحضرت را نوعى اعجاز دانسته و مينويسد:هيچ جنگجوى كار آزموده‏اى ديده نشده است كه هميشه در جنگ پيروز شود بلكه گاهى بر دشمنش غلبه كرده و گاهى نيز شكست خورده است و همچنين ضربت شمشير هيچ دلاورى هميشه چنان نبوده است كه دشمن در اثر زخم آن جان سپرد بلكه گاهى فوت كرده و گاهى هم بهبودى يافته است و چنين امرى در طول تاريخ سابقه ندارد مگر امير المؤمنين عليه السلام كه با هر هماوردى بمبارزه برخاست بر او چيره گشت و بهر رزمجوئى ضربتى زد او را بهلاكت رسانيد و اين هم از موجباتى است كه او را از همگان ممتاز ميكند و خداوند جريان عادى امور را در هر جا و زمان بوسيله او بهم زده و وجود وى يكى از نشانه‏هاى روشن خداى تعالى ميباشد (4) .

قوت قلب على عليه السلام كه از ايمان و يقين وى سر چشمه مى‏گرفت در هيچ‏بشرى ديده نشده است،روزى در جنگ صفين بچهره خود نقاب زده و بصورت يك فرد ناشناس در جلو صفوف شاميان مبارز ميطلبيد پس از آنكه گروهى از مبارزان شام را بخاك هلاكت افكند معاويه بعمرو عاص گفت:اين شجاع قويدل كيست؟

عمرو گفت يا عبد الله ابن عباس است!و يا خود على است معاويه گفت چگونه ميتوان تشخيص داد؟

عمرو گفت:ابن عباس مرد شجاعى است ولى در مقابل حمله عمومى سپاه باين انبوهى نميتواند مقاومت كند تمام سپاهيان را فرمان حمله بده.كه از جاى بجنبند و باين جنگجو حمله كنند اگر رو گردانيد ابن عباس است و اگر ثابت و پا بر جا ماند على است زيرا على از تمام عرب اگر بمقابله‏اش برخيزند رو نميگرداند چه رسد بسپاه تو (5) .

معاويه براى آزمايش فرمان حمله عمومى داد و تمام سپاه او بحركت در آمد اما آن مبارز چون كوه آهنين در جاى خود ثابت و بر قرار بود آنگاه فهميدند كه على عليه السلام است پيكار ميكند لذا فرمان عقب نشينى دادند.

وقتى صداى على عليه السلام در ميدانهاى جنگ بلند ميشد دل و زهره قهرمانان آب ميگرديد و لرزه بر اركان وجود آنها ميافتاد.در جنگهاى جمل و صفين غالب اوقات يك تنه خود را بر سپاهيان مخالف ميزد و صفوف آنها را متلاشى كرده و پراكنده ميساخت.

بتصديق دوست و دشمن على عليه السلام كرار غير فرار و اسد الله الغالب و غالب كل غالب بود،زره آنحضرت كه بمنزله لباس جنگ او بود مانند پيشبندى فقط با چند حلقه در شانه‏هاى او بهم وصل ميشد و بكلى فاقد قسمت پشت بود علت اين امر را از وى سؤال كردند فرمود:من هرگز پشت بدشمن نخواهم نمود در اينصورت احتياجى به پشت بند زره ندارم.سعدى گويد:مردى كه در مصاف زره پيش بسته بود 
تا پيش دشمنان نكند پشت بر غزادر يكى از جنگها فرماندهان على عليه السلام از آنحضرت پرسيدند كه اگر جنگ مغلوبه شد و صفوف ما از هم پاشيده شد ما بعدا شما را كجا پيدا كنيم خوبست قبلا نقطه الحاقى تعيين شود تا همه بآن نقطه گرد آيند.على عليه السلام فرمود شما مرا در هر كجا رها كنيد من در همانجا خواهم بود و از جاى خود تكان نخواهم خورد (6) .

يكى از اصحاب على عليه السلام خدمت آنحضرت عرض كرد كه براى ميدانهاى جنگ اسبى تندرو و چالاك ابتياع كنيد كه چنين اسبى صاحب خود را در مهلكه‏ها نجات ميدهد على عليه السلام فرمود من هرگز از جلو دشمن فرار نخواهم كرد تا با اسب تند رو از ورطه خطر دور شوم و دشمن فرارى را نيز تعقيب نخواهم نمود تا بخواهم زودتر باو برسم بنا بر اين مركب من هر چه باشد اهميتى ندارد (7) .

ابن ابى الحديد گويد:على عليه السلام شجاعى بود كه نام گذشتگان را محو كرد و محلى براى آيندگان باقى نگذاشت،در قوت ساعد و نيروى بازو نظيرى نداشت و يكضربت او براى قوى‏ترين شجاعان مرگ و هلاكت را پيش ميآورد چنانكه هيچ مبارزى از دست او جان سالم بدر نبرد و شمشيرى نزد كه احتياج بدومى داشته باشد و هر رزمجوى دلاورى را كه ميكشت تكبير ميگفت و در ليلة الهرير شماره تكبيراتش به 523 رسيد و معلوم گرديد كه 523 نفر از ابطال نامى را در آنشب بديار عدم فرستاده است (8) .در جنگ احد پس از آنكه مردان رزمى قبيله بنى عبد الدار بدست آنحضرت كشته شدند غلامى از آن قبيله كه حبشى بود و صواب نام داشت در حاليكه بسيار خشمگين و دهانش كف زده بود سوگند ياد كرد كه بجاى كشته شدگان قبيله خود شخص محمد صلى الله عليه و آله را خواهم كشت!اين غلام ضمن اينكه شجاع بود جثه بزرگى هم داشت لذا مسلمين از او ترسيدند و جرأت مبارزه با او را نداشتند،على عليه السلام چنان ضربتى بر او زد كه او را از كمردو نيم نمود بطوريكه بالا تنه‏اش بزمين افتاد و نيم پائين در حال ايستاده ماند هر دو لشگر متعجب و مبهوت شده و مسلمين ميخنديدند (9) !

در تمام جنگها مجاهد فى سبيل الله بود و اندوه و پريشانى مسلمين با وجود وى زائل ميگشت،وقتى دست بقبضه ذو الفقار ميبرد پيروزى مسلمين محرز و مسلم ميشد و هنگاميكه پيغمبر صلى الله عليه و آله را از طرف مشركين غم و اندوهى ميرسيد و سپاهيان مخالف براى قتل او تصميم ميگرفتند وجود على عليه السلام باعث بر طرف شدن غم و اندوه پيغمبر ميگرديد و بهمين جهت او را الكاشف الكرب عن وجه رسول الله گفتند.

شجاعت و نيروى بازوى على عليه السلام اظهر من الشمس بود و مخالفين و دشمنانش نيز او را بشجاعت ميستودند،مشهور است كه با دو انگشت سبابه و وسطى گردن خالد بن وليد را فشار داد بطوريكه خالد نعره زد و نزديك بهلاكت بود.در غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله بسيار اتفاق افتاده بود كه على عليه السلام در مقابل دشمنان ايستادگى كرده بود و اگر آنحضرت نبود كار مسلمين يكسره ميشد.

در قاموس زندگانى على عليه السلام كلمه ترس معنى و مفهومى نداشت او نه از جنگ ميترسيد و نه از مرگ وحشت ميكرد در سراسر زندگانى خود با مرگ و خطر هماغوش بود و بارها ميفرمود :و الله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امهـبخدا سوگند پسر ابيطالب بمرگ بيشتر از طفل شير خوار به پستان مادرش مأنوس و مشتاق است (10) .

در جنگ صفين بدون زره در ميان دو لشگر ميگشت،امام حسن عليه السلام عرض كرد اين عمل در موقع جنگ بى احتياطى است فرمود:يا بنى ان اباك لا يبالى وقع على الموت او وقع الموت عليه (11) . (پسر جانم پدرت باكى ندارد كه رو بمرگ رود يا مرگ بسوى او آيد.) عده‏اى از ياران على عليه السلام از اين دليرى و بى باكى او احتياط ميكردند كه مبادا از طرف دشمن غافلگير شود لذا نزد آنحضرت آمدند و عرض كردند يا امير المؤمنين شما در مواقع جنگ هيچگونه احتياط نميكنيد و از هيچ پيشامدى هراس نداريد در پاسخ آنان اين رباعى را فرمود:

اى يومى من الموت افر 
يوم ما قدر ام يوم قدريوم ما قدر لا اخشى الوغا 
يوم قد قدر لا يغنى الحذرشاعر فارسى زبان مضمون رباعى فوق را بفارسى چنين سروده است:

از مرگ حذر كردن دو روز روا نيست‏ 
روزى كه قضا هست روزى كه قضا نيست‏روزى كه قضا هست كوشش ندهد سود 
روزى كه قضا نيست در آن مرگ روا نيست‏هر شجاعى كه در جنگ بدست آنحضرت كشته ميشد موجب افتخار قبيله خود ميگشت و افراد قبيله از تقابل مقتول با آن شير بيشه شجاعت مباهات مينمودند چنانكه در غزوه خندق عمرو بن عبدود كه بدست وى كشته شد خواهرش گفت اگر جز على كه حقا لياقت آنرا دارد كه قاتل برادرم باشد ديگرى عمرو را كشته بود تمام عمر ميگريستم لكن على را در شجاعت در تمام جهان نظيرى نيست و كشته شدن بدست او عين افتخار و اعتبار است .

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مينويسد روزى معاويه خفته بود پس از بيدار شدن عبد الله بن زبير را (كه هر دو از شجاعان بودند) در پايين پايش ديد كه بر تخت او نشسته بود،عبد الله از روى شوخى بمعاويه گفت اگر ميخواستم ترا (در خواب كه بودى) غفلتا ميكشتم.معاويه گفت بعد از ما اظهار شجاعت كن!عبد الله گفت براى چه شجاعت مرا انكار ميكنى با اينكه من در جنگ برابر على بن ابيطالب بايستادم!معاويه گفت اگر چنين جرأت ميكردى يقينا على تو و پدرت را با دست چپ ميكشت و دست راستش بيكار ميماند و دنبال ديگرى ميگشت كه بقتل رساند (12) .بارى على عليه السلام ضيغم الغزوات و اسد الله الغالب بود كه وقتى پا بميدان محاربه مى‏گذاشت نفس‏هاى دليران و شجاعان در سينه‏ها تنگ ميشد و بهر فرقه حمله ميكرد عفريت مرگ با صورت هولناكى بر آنگروه نمايان ميگشت.رباعى زير منسوب بآنحضرت است:

صيد الملوك ارانب و ثعالب‏ 
و اذا ركبت فصيدى الابطال‏صيدى الفوارس فى اللقاء و اننى‏ 
عند الوغاء لغضنفر قتال (13)

سفيان ثورى گويد كه على عليه السلام در ميان مسلمين كوه آهنينى بود و براى كفار و منافقين حريفى نيرومند،خداوند عزت و احترام مسلمين و ذلت و خوارى مشركين را بدست او قرار داده بود.

ثمره شجاعت و مجاهدت على عليه السلام رواج دين حنيف اسلام و پيشرفت احكام الهى و محو كفر و بت پرستى گرديد.

پى‏نوشتها:

(1) تمام مردان شمشيركش هنگام برخورد با او شمشير خود را غلاف ميكردند.

(2) قيل له:باى شى‏ء غلبت الاقران؟فقال عليه السلام:ما لقيت احدا الا اعاننى على نفسه .يؤمى بذلك الى تمكن هيبته فى القلوب.

نهج البلاغهـكلمات قصار.

(3) بحار الانوار جلد 45 ص 138

(4)ارشاد مفيد جلد 1 باب 3 فصل .56

(5) خود حضرت امير عليه السلام نيز در نامه‏اى كه بعثمان بن حنيف نوشته ميفرمايد:و الله لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنهاـبخدا سوگند اگر تمام عرب به پشتيبانى يكديگر بجنگ من برخيزند من از آنها رو گردان نميشومـنهج البلاغه نامه 45

(6) افكار امم

(7) امالى صدوق مجلس 32 حديث 4

(8) كشف الغمه ص 73

(9) منتهى الامال جلد 1 ص 44 نقل بمعنى

(10) نهج البلاغه كلام .5

(11) بحار الانوار جلد 41 ص 2 نقل از مناقب آل ابيطالب.

(12) بحار الانوار جلد 41 ص 143

(13) شكار پادشاهان خرگوشها و روباه‏ها است ولى هنگاميكه من سوار ميشوم شكار من شجاعان عرب است.شكار من در موقع جنگ سواران و دليران است و من هنگام جنگ شيرى بسيار كشنده‏ام .

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 21:3 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _ 3. علم و حكمت امام على (ع) (یاهو)

 

 

علم و حكمت على عليه السلام

ان ههنا لعلما جما (على عليه السلام)

در مورد علم امام و پيغمبر عقايد مردم مختلف است گروهى معتقدند كه علم آنان محدود بوده و در اطراف مسائل شرعيه دور ميزند و جز خدا كسى از امور غيبى آگاه نميباشد زيرا آياتى در قرآن وجود دارد كه مؤيد اين مطلب است من جمله خداوند فرمايد:

و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو)

(1) كليدهاى خزائن غيب نزد خدا است و جز او كسى بدانها آگاه نيست) و همچنين فرمايد: (و ما كان الله ليطلعكم على الغيب) (2) و خداوند شما را بر غيب آگاه نسازد) در برابر اين گروه جمعى نيز آنها را بر همه امور اعم از تكوينى و تشريعى آگاه دانند و عده‏اى هم كه مانند اهل سنت بعصمت امام قائل نمى‏باشند امام را مانند ديگر پيشوايان دانسته و گويند ممكن است او چيزى را نداند در حاليكه اشخاص ديگر از آن آگاه باشند همچنانكه عمر در پاسخ زنى كه او را مجاب كرده بود گفت. (كلكم افقه من عمر حتى المخدرات فى الحجال) (3) همه شما از عمر دانشمندتريد حتى زنهاى پشت پرده) .

بحث در اين موضوع از نظر فلسفى مربوط است بشناسائى ذهن و دانستن ارزش معرفت آدمى و اينكه علم از چه مقوله‏اى ميباشد و خلاصه آنكه علم انكشاف‏واقع است و بدو قسم ذاتى و كسبى تقسيم ميشود (4) .علم ذاتى مختص خداوند تعالى است و ما را بتصور حقيقت و كيفيت آن هيچگونه راهى نيست،و علم كسبى مربوط بافراد بشر است كه هر كسى ميتواند در اثر تعلم و فرا گرفتن از ديگرى دانشى تحصيل نمايد.و شق سيم علم لدنى و الهامى است كه مخصوص انبياء و اوصياء آنها ميباشد و اين قسم علم مانند علم افراد بشر كسبى و تحصيلى نيست و باز مانند علم خدا ذاتى هم نيست بلكه علمى است عرضى كه از جانب خدا بدون كسب و تحصيل به پيغمبران و اوصياء آنها افاضه ميشود و آنان با اذن و اراده خدا ميتوانند از حوادث گذشته و آينده خبر دهند و در برابر هر نوع پرسش ديگران پاسخ مقتضى گويند چنانكه خداوند درباره حضرت خضر فرمايد : (و علمناه من لدنا علما) (5) و ما او را از جانب خود علم لدنى و غيبى تعليم داديم) و همچنين حضرت عيسى عليه السلام كه از جانب خدا علم لدنى داشت بقوم خود گويد:

(و انبئكم بما تأكلون و ما تدخرون فى بيوتكم) (6) .

(شما را خبر ميدهم بدانچه ميخوريد و آنچه در خانه‏هايتان ذخيره ميكنيد.)

بنابر اين آياتى كه در قرآن علم غيب را از غير خدا نفى ميكند منظور علم ذاتى است كه مختص ذات احديت است و در جائيكه آنرا براى ديگران اثبات ميكند علم لدنى است كه بوسيله وحى و الهام (7) از جانب پروردگار بدانها افاضه ميشود و آنان نيز با اراده خدا از امور غيبى آگاه ميگردند چنانكه فرمايد:

(عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول (8) ... (خداوند داناى غيب است و ظاهر نسازد بر غيب خود احدى را مگر كسى را كه براى پيغمبرى پسنديده باشد.)

با توجه بمفاد آيات گذشته،رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه سر حلقه سلسله عالم امكان و بساحت قرب حق از همه نزديكتر است مسلما علم بيشترى از جانب خداوند باو افاضه شده و برابر نص صريح قرآن كريم كه فرمايد (علمه شديد القوى (9) آنحضرت برمز وجود و اسرار كائنات بيش از هر كسى آگاه بوده است و علم على عليه السلام هم كه مورد بحث ما است مقتبس از علوم و حكم آنجناب است زيرا على عليه السلام دروازه شهرستان علم پيغمبر بود،و برابر نقل مورخين و اهل سير از عامه و خاصه نبى اكرم فرموده است:

انا مدينة العلم و على بابها فمن اراد العلم فليأت الباب (10)

همچنين نقل كرده‏اند كه فرمود:

انا دار الحكمة و على بابها (11) .

خود حضرت امير عليه السلام فرمود:

لقد علمنى رسول الله صلى الله عليه و آله الف باب كل باب يفتح الف باب (12) .

يعنى رسول خدا مرا هزار باب از علم ياد داد كه هر بابى هزار باب ديگر باز ميكند.

شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودة مينويسد كه على عليه السلام فرمود.

سلونى عن اسرار الغيوب فانى وارث علوم الانبياء و المرسلين (13) .

(درباره اسرار غيب‏ها از من بپرسيد كه من وارث علوم انبياء و مرسلين هستم) و باز نوشته‏اند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود علم و حكمت بده جزء تقسيم شده نه جزء آن بعلى اعطاء گرديده و يك جزء به بقيه مردم و على در آن يك جزء هم اعلم مردم است (14) .

و از ابن عباس روايت شده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:على بن ابى طالب اعلم امتى،و اقضاهم فيما اختلفوا فيه من بعدى (15) يعنى على بن ابيطالب دانشمندترين امت من است و در مورد آنچه پس از من اختلاف كنند داناترين آنها در داورى كردن است.

ابن ابى الحديد كه از دانشمندان بزرگ اهل سنت بوده و نهج البلاغه را شرح كرده است گويد كه كليه علوم اسلامى از على عليه السلام تراوش نموده است و آنحضرت معارف اسلام را در سخنرانيهاى خود با بليغ‏ترين وجهى ايراد نموده است.

على عليه السلام صريحا فرمود:سلونى قبل ان تفقدونى.بپرسيد از من پيش از آنكه از ميان شما بروم!و از اين جمله كوتاه ميزان علم آنجناب روشن ميشود زيرا موضوع علم را قيد نكرده و دائره سؤالات را محدود ننموده است بلكه مردم را در سؤال از هر نوع مشكلات علمى آزاد گذشته است و اين سخن دليل احاطه آنحضرت برموز آفرينش و اسرار خلقت است و چنين ادعائى بغير از وى از كسى ديده و شنيده نشده است چنانكه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد همه مردم اجماع كردند بر اينكه احدى از صحابه و علماء نگفته سلونى قبل ان تفقدونى مگر على بن ابيطالب (16) .

علماء و مورخين (از عامه و خاصه) نوشته‏اند كه على عليه السلام فرمود سلونى قبل ان تفقدونىـاز من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد بخدا سوگند اگر بر مسند فتوى بنشينم در ميان اهل تورات باحكام تورات فتوى دهم در ميان اهل انجيل بانجيل و در ميان اهل زبور به زبور و در ميان اهل قرآن بقرآن بطوريكه اگرخداوند آن كتابها را بسخن در آورد گويند على راست گفت و شما را بآنچه در ما نازل شده فتوى داد و باز فرمود بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد سوگند بآنكه دانه را (در زير خاك) بشكافت و انسان را آفريد اگر از يك يك آيه‏هاى قرآن از من بپرسيد شما را از زمان نزول آن و همچنين در مورد شأن نزولش و از ناسخ و منسوخ و از خاص و عام و محكم و متشابهش و اينكه در مكه يا در مدينه نازل شده است خبر ميدهم (17) .

على عليه السلام با آنهمه علم و دانش در ميان اشخاص جاهل و نادان افتاده بود و مردم جز تنى چند از خواص اصحابش از علم او بهره‏مند نميشدند و مصداق سخن سعدى را داشت كه گويد:

عالم اندر ميانه جهال‏ 
مثلى گفته‏اند صديقان‏ 
شاهدى در ميان كوران است‏ 
مصحفى در سراى زنديقان

على عليه السلام هميشه آرزومند بود كه صاحب كمالى پيدا كند تا از مشكلات علوم و اسرار آفرينش با او بازگو كند و اشاره بسينه خود كرده و ميفرمود:ان ههنا لعلما جماـدر سينه من درياى خروشان علم در تموج است ولى افسوس كه كسى استعداد فهم آنرا ندارد.

قوانين كلى طبيعى و اصول مسلمه‏اى كه مورد تحقيق دانشمندان اروپا قرار گرفته است در سخنان و خطبه‏هاى على عليه السلام كاملا هويدا است و خطبه‏هاى آنحضرت مشحون از حقائق فلسفى و معارف اسلامى است كه دانشمندان و فلاسفه بزرگ مانند صدر المتألهين و غيره استفاده‏هاى شايانى از آنها نموده‏اند.

خلفاى ثلاثه كه مدت 25 سال مسند خلافت را اشغال كرده بودند چنانكه سابقا اشاره شد در رفع مشكلات علمى و قضائى از آنجناب استمداد ميكردند.

در زمان خلافت آنحضرت دو فيلسوف يونانى و يهودى بخدمت وى مشرف شدند و پس از اندكى گفتگو از خدمتش مرخص گرديدند،فيلسوف يونانى گفت:فلسفه را از سقراط و ارسطو بهتر ميداند،حكيم يهودى گفت:بتمام جهات فلسفه‏احاطه دارد (18) .

شريفترين علوم علم مبدأ و معاد است كه در كلام على عليه السلام به بهترين وجهى بيان شده است بطوريكه اسرار و رموز آنرا كسى جز آنحضرت نتوانسته است شرح و توضيح دهد.

حديث نفس و حديث حقيقت كه در برابر سؤال كميل بن زياد بيان فرموده مورد تفسير علماى حكمت و عرفان قرار گرفته و در شرح آنها كتابها نوشته‏اند.هنوز براى عالم بشريت زود است كه بتوانند سخنان آن بزرگوار را چنانكه بايد و شايد ادراك كنند.على عليه السلام در حدود يازده هزار كلمات قصار (غرر و درر آمدى و متفرقات جوامع حديث) در فنون مختلفه عقلى و دينى و اجتماعى و اخلاقى بيان فرموده و اول كسى است كه در اسلام درباره فلسفه الهى غور كرده و بسبك استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفته است و مسائلى را كه تا آنروز در ميان فلاسفه جهان مورد توجه قرار نگرفته بود طرح كرده است و گروهى از رجال دينى و دانشمندان اسلامى را تربيت نموده كه در ميان آنان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند اويس قرنى و كميل بن زياد و ميثم تمار و رشيد هجرى وجود داشتند كه در ميان عرفاء اسلامى مصادر عرفان شناخته شده‏اند (19) .

على عليه السلام در ادبيات عرب كمال تبحر و مهارت را داشت و قواعد علوم عربيه را او دستور تنظيم داد و علم نحو را بوجود آورد،در مسائل غامضه و مشكله جواب فورى ميداد و معانى بزرگ و عاليه حكمت را در قالب كلمات كوتاه بيان مينمود،هر گونه سؤالى را درباره علوم مختلفه اعم از رياضى و طبيعى و ديگر علوم بدون تأمل و انديشه پاسخ ميگفت و هرگز راه خطاء نمى‏پيمود،كسى از حضرتش كوچكترين مضرب مشترك اعداد را از يك تا ده سؤال كرد فورا فرمود:اضرب ايام اسبوعك فى ايام سنتك.

يعنى شماره روزهاى هفته (7) را در روزهاى سال (360) ضرب كن كه عدد منظور (2520) بدست خواهد آمد كه از يك تا ده بدون كسر به آنها قابل تقسيم است.

سرعت ادراك و انتقال،و تيز هوشى آنجناب بقدرى بود كه همه را متحير و متعجب ميساخت چنانكه عمر گفت:يا على تعجب من از اينكه تو بر تمام مسائل علمى و قضائى و فقهى احاطه دارى نيست بلكه تعجب من از اينست كه تو هرگونه سؤال مشكلى را در هر موردى كه باشد بلافاصله و فورى و بدون انديشه و تأمل جواب ميدهى!حضرت فرمود اى عمر اين دست من چند انگشت دارد؟عرض كرد پنج انگشت.فرمود پس چرا تو در پاسخ اين سؤال انديشه نكردى؟عرض كرد اين واضح و معلوم است احتياجى بانديشه ندارد،على عليه السلام فرمود كليه مسائل در نظر من مانند پنج انگشت دست در نظر تست!

على عليه السلام در اسرار هستى و نظام طبيعت حكيمانه نظر ميكرد و سخنانى در توحيد و الهيات و كيفيت عالم نامرئى بيادگار گذاشته است كه در نهج البلاغه و ساير آثار او مندرج است.

پى‏نوشتها:

(1) سوره انعام آيه 59

(3) سوره آل عمران آيه .179

(3) شبهاى پيشاور ص 852 نقل از تفاسير و كتب عامه.

(4) علم را بحضورى و حصولى نيز تقسم كرده‏اند ولى آنچه بمقصود ما نزديك است همان تقسيم علم بذاتى و كسبى است.

(5) سوره كهف آيه .65

(6) سوره آل عمران آيه .49

(7) كيفيت وحى و الهام از نظر فلاسفه و دانشمندان بجهات مختلفه تعبير شده است براى توضيح مطلب بكتاب(ماهيت و منشاء دين) تأليف نگارنده مراجعه شود.

(8) سوره جن آيه .26

(9) سوره نجم آيه .5

(10) مناقب ابن مغازلى ص 80ـكفاية الطالب باب 58 ص 221ـفصول المهمه ابن صباغ ص 18

(11) ذخائر العقبى ص 77ـكشف الغمه ص 33

(12) خصال صدوق جلد 2 ص 176

(13) ينابيع المودة باب 14 ص 69

(14) ينابيع المودة باب 14 ص 70ـكشف الغمه ص 33

(15) ارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 1 حديث 1

(16) كفاية الخصام ص 673 شرح نهج البلاغه جلد 2 ص 277

(17) ينابيع المودة ص 74ـارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 1 حديث 4ـامالى صدوق مجلس 55 حديث 1ـمناقب خوارزمى.

(18) نقل از كتاب افكار اممـبايد دانست كه ارسطو و امثال او را نميتوان با على عليه السلام قابل قياس دانست زيرا بطوريكه گفته شد علم امام لدنى و الهامى است ولى علم دانشمندان تحصيلى و اكتسابى است و گفته آن فيلسوف هم از اين نظر بوده كه او دانشمندتر از سقراط و ارسطو كسى را سراغ نداشت.

(19) شيعه در اسلام ص 20

دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

 

[+] نوشته شده توسط در 21:2 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _ 2. ايمان و عبادت امام على (ع) (یاهو)

 

 

ايمان و عبادت على عليه السلام

لم اعبد ربا لم اره.(على عليه السلام)

حقيقت عبادت تعظيم و طاعت خدا و چشم پوشى از غير اوست،بزرگترين فضيلت نفس ستايش مقام الوهيت و تقرب جستن بساحت قدس ربوبى است،عبادت اگر با شرايط خاص خود انجام شود مقام بسيار بزرگ و افتخار آميزى است چنانكه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بوسيله كلمه عبد تجليل شده و قبل از عنوان رسالت عبوديت او قيد گرديده است:

اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

براى سير مراتب كمال بهترين وسيله پيشرفت،تهذيب و تزكيه نفس است كه راه عملى آن با عبادت حقيقى صورت ميگيرد.انجام عبادت تنها براى رفع تكليف نيست بلكه وسيله نمو عقل،و موجب تعديل و تنظيم قواى وجودى است كه نفس را از آلودگيهاى مادى باز ميدارد،بهترين وجه عبادت انجام امرى است كه بدون ريا و سمعه بوده و صرفا براى خدا باشد و در اين شرايط است كه صفت تقوى ظهور ميكند و بدون آن انجام عبادات مقبول نيفتد.

تقوى و ورع انحراف از جهان مادى و فانى بوده و توجه بعالم روحانيت و بقاء است و ايمانيكه بزيور تقوى آراسته شود ايمان حقيقى است و در اثر اخلاص در عبادات،شخص را بمرحله يقين ميرساند.

با توجه بنكات معروضه،على عليه السلام در ايمان و تقوى و زهد و عبادت و يقين منحصر بفرد بود در اينمورد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:لو ان السموات و الارض وضعتا فى كفة و وضع ايمان على فى كفة لرجح ايمان على (1) .

يعنى اگر آسمانها و زمين در يك كفه ترازو و ايمان على در كفه ديگر گذاشته شوند بطور حتم ايمان على بر آنها فزونى ميكند.

على عليه السلام با عشق و حب قلبى خدا را عبادت ميكرد زيرا عبادت او براى رفع تكليف نبود بلكه او محب حقيقى بود و جز جمال دلرباى حقيقت چيزى در نظرش جلوه‏گر نميشد.

على عليه السلام در تقواى دينى و عبادت چنان كوشا بود كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در پاسخ كسانى كه از تندى على عليه السلام در نزد وى گله ميكردند فرمود:على را ملامت نكنيد زيرا او شيفته خدا است (2) !

على عليه السلام هنگاميكه مناجات ميكرد و مشغول نماز ميشد گوشش نمى‏شنيد و چشمش نميديد و زمين و آسمان،دنيا و مافيها از خاطرش فراموش ميشد و با تمام وجود توجه خود را بمبدأ حقيقت معطوف ميداشت چنانكه مشهور است در يكى از جنگها پيكان تيرى بپايش فرو رفته و بقدرى دردناك بود كه نميتوانستند آنرا بيرون بياورند وقتيكه بنماز ايستاد بيرون كشيدند و او متوجه نشد!

على عليه السلام هنگام وضو گرفتن سراپا ميلرزيد و لرزش خفيفى وجود مباركش را فرا ميگرفت و چون در محراب عبادت ميايستاد رعشه بر اندامش ميافتاد و از خوف عظمت الهى اشگ چشمانش بر محاسن شريفش جارى ميشد،سجده‏هاى او طولانى بود و سجده‏گاهش هميشه از اشگ چشم مرطوب !شاعر گويد،

هو البكاء فى المحراب ليلا 
هو الضحاك اذا اشتد الضراب

يعنى او در محراب عبادت بشدت گريان و در شدت جنگ خندان بود.ابو درداء كه يكى از اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله است گويد در شب تاريكى‏از نخلستانى عبور ميكردم آواز كسى را شنيدم كه با خدا مناجات ميكرد چون نزديك شدم ديدم على عليه السلام است و من خود را در پشت درخت مخفى كردم و ديدم كه او با خوف و خشيت تمام با آهنگ حزين مناجات ميكرد و از ترس آتش سوزان جهنم گريه مينمود و بخدا پناه برده و طلب عفو و بخشش مينمود و آنقدر گريه كرد كه بى حس و حركت افتاد!گفتم شايد خوابش برده است نزديكش رفتم چون چوب خشگى افتاده بود او را تكان دادم حركت نكرد گفتم حتما از دنيا رفته است شتابان بمنزلش رفتم و خبر مرگ او را بحضرت زهرا عليها السلام رسانيدم فرمود مگر او را چگونه ديدى؟من شرح ما وقع گفتم،فاطمه عليها السلام گفت او نمرده بلكه از خوف خدا غش نموده است (3) .

على عليه السلام علاوه از نمازهاى واجبى نوافل را نيز انجام ميداد و هيچوقت نماز شب آنحضرت ترك نميشد حتى در موقع جنگ نيز از آن غفلت نمى‏نمود،در ليلة الهرير نزديكى‏هاى صبح بافق مينگريست ابن عباس پرسيد مگر از آنسو نگرانى داراى آيا گروهى از دشمنان در آنجا كمين كرده‏اند؟فرمود نه ميخواهم ببينم وقت نماز رسيده است يا نه!

حضرت على بن الحسين عليهما السلام كه از كثرت عبادت و سجده‏هاى طولانى بكلمه سجاد و زين العابدين ملقب شده بود در برابر سؤال ديگران كه چرا اينقدر مشقت و رنج بر خود روا ميدارى فرمود:

و من يقدر على عبادة جدى على بن ابى طالب؟

كيست كه بتواند مثل جدم على عليه السلام عبادت كند؟

ابن ابى الحديد بنحو ديگرى اين مطلب را بيان كرده و مينويسد بعلى بن الحسين عليهما السلام كه در مراسم عبادت بنهايت رسيده بود عرض كردند كه عبادت تو نسبت بعبادت جدت بچه ميزان است؟فرمود عبادت من نسبت بعبادت جدم مانند عبادت جدم نسبت بعبادت رسول خدا صلى الله عليه و آله است (4) .

از ام سعيد كنيز آنحضرت پرسيدند كه على عليه السلام در ماه رمضان بيشتر عبادت ميكند يا در ساير ماه‏ها؟

كنيز گفت على عليه السلام هر شب با خداى خود به راز و نياز مشغول است و براى او رمضان و ديگر اوقات يكسان است.

وقتى كه آنحضرت را پس از ضربت خوردن از مسجد بخانه مى‏بردند نگاهى بمحل طليعه فجر افكند و فرمود اى صبح تو شاهد باش كه على را فقط اكنون(بحكم اجبار) دراز كشيده مى‏بينى!

ابن ابى الحديد گويد عبادت على عليه السلام بيشتر از عبادت همه كس بود زيرا او اغلب روزها روزه دار بود و تمام شبها مشغول نماز حتى هنگام جنگ نيز نمازش ترك نميشد،او عالمى بود با عمل كه نوافل و ادعيه و تهجد را بمردم آموخت.

على عليه السلام موقع نماز در برابر مبدأء وجود با دل پاك و توجه تام ميايستاد و براز و نياز مشغول ميشد عبادت و پرستش او مانند اشخاص ديگر نبود زيرا هر كسى بنا بهدف خاصى كه دارد خدا را عبادت ميكند چنانكه خود آنحضرت فرمايد:

ان قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار،و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد،و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار (5) .

يعنى گروهى از مردم خدا را از روى ميل و رغبت(باميد نعمتهاى بهشت) بندگى كردند پس اين نوع عبادت عبادت تاجران است،عده اى هم از ترس(آتش دوزخ) خدا را عبادت كردند اين هم عبادت بندگان است و گروهى ديگر خدا را براى سپاسگزارى عبادت كردند و اين عبادت آزادگان است .

و خود آنحضرت به پيشگاه خداى تعالى عرض ميكند:

الهى ما عبدتك طمعا للجنة و لا خوفا من النار بل وجدتك مستحقا للعبادة.

خدايا من ترا بطمع بهشت و يا از ترس جهنم عبادت نميكنم بلكه ترا مستحق‏و سزاوار پرستش يافتم.

هر فردى حتى هر ذير وحى بنا بغريزه حب ذات هميشه در صدد دفع ضرر و جلب منفعت است و تنها على عليه السلام بود كه عبادت را بدون جلب نفع(بهشت) و دفع ضرر(دوزخ) صرفا براى خداوند بجا ميآورد!و اينگونه خلوص در عبادت از يقين او سرچشمه ميگرفت يقينى كه بالاتر از آنرا نميتوان پيدا نمود زيرا آنجناب بمرحله نهائى يقين رسيده بود چنانكه خود فرمايد:لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا!اگر پرده برداشته شود من چيزى بيقين خود نميافزايم!

على عليه السلام خود را مانند موجى در اقيانوس حقيقت مستغرق ساخته بود و تمام فكر و ذكر و حركات و سكنات او همه از حقيقت خواهى وى حكايت ميكرد.

على عليه السلام در تزكيه و تهذيب نفس،و سير مراتب كماليه وجود يگانه و بى‏نظير و لوح ضميرش چون جام جهان نما بود،او به هر چه نگاه ميكرد خدا را ميديد چنانكه فرمود:

ما رايت شيئا الا رايت الله قبله و معه و بعده.

چيزى را نديدم جز اينكه خدا را پيش از آن و با آن و پس از آن مشاهده كردم.

على عليه السلام ميفرمود:لم اعبد ربا لم اره.عبادت نكردم بخدائى كه او را نديدم!پرسيدند چگونه خدا را ديدى؟فرمود با چشم دل و بصيرت،نه باغ ديده ظاهرى.

بچشم ظاهر اگر رخصت تماشا نيست‏ 
نه بسته است كسى شاهراه دل‏ها را

على عليه السلام در مقابل عظمت خدا و مبدء هستى خود را ملزم بخضوع و خشوع ميديد و دعاها و مناجاتهاى او روشنگر اين مطلب است.

دعاى كميل كه بيكى از اصحاب خود(كميل بن زياد) تعليم فرموده است يكى از شاهكارهاى روح بلند و ايمان قوى و يقين ثابت آنحضرت است كه در فقرات آن معانى عالى و بديع در قالب الفاظى شيوا و عباراتى كاملا رسا ريخته شده است،گاهى در برابر رحمت واسعه حق سر تا پا اميد گشته و زمانى قدرت و جبروت خدا چنان بيم و هراسى در دل او افكنده است كه بى اختيار بحال تضرع و خشوع افتاده‏است.همچنين دعاى صباح و نيايشهاى ديگر وى كه هر يك حاوى مراتب سوز و گداز بيم و اميد،توجه و خلوص او ميباشد.

وقتى ضرار بن ضمره بر معاويه وارد شد معاويه گفت على را برايم وصف كن!ضرار پس از آنكه شمه‏اى از خصوصيات اخلاقى آنحضرت را براى معاويه بيان نمود گفت شبها بيدارى او بيشتر و خوابش كم بود در اوقات شب و روز تلاوت قرآن ميكرد و جانش را در راه خدا ميداد و در پيشگاه كبريائى او اشك ميريخت و خود را از ما مستور نميداشت و كيسه‏هاى طلا از ما ذخيره نمى‏نمود،براى نزديكانش ملاطفت و بر جفا كاران تند خوئى نميكرد،موقعيكه شب پرده ظلمت و تاريكى ميافكند و ستارگان رو بافول مينهادند او را ميديدى كه در محراب عبادت دست بريش خود گرفته و چون شخص مار گزيده بخود مى‏پيچيد و مانند فرد اندوهگينى(از خوف خدا) گريه ميكرد و ميگفت اى دنيا!آيا خود را بمن جلوه داده و مرا مشتاق خود ميسازى؟هيهات مرا بتو نيازى نيست و ترا سه طلاق داده‏ام كه ديگر مرا بر تو رجوعى نيست!سپس ميفرمود آه از كمى توشه و دورى سفر و سختى راه!معاويه گريه كرد و گفت اى ضرار بس است بخدا سوگند كه على چنين بود خدا رحمت كند ابو الحسن را! (6) .

عبادت على عليه السلام منحصر بنماز و روزه و انجام ساير فرايض مذهبى نبود بلكه تمام حركات و سكنات او عبادت بود زيرا در حديث آمده است كه(انما الاعمال بالنيات) و چون نيت آنجناب در تمام حركات و سكناتش ابتغاء مرضات الله بود لذا تمام اعمال و اقوال او در همه حال عبادت خدا محسوب ميشود و اين خود يكى از موجبات تفوق و فضيلت وى بر همگان ميباشد .

پى‏نوشتها:

(1) غاية المرام طبع قديم ص 509ـفضائل الخمسه جلد 1 ص .191

(2) شيعه در اسلام نقل از مناقب خوارزمى ص 92ـتلخيص الرياض جلد 1 ص .2

(3) امالى صدوق مجلس 18 حديث 9 با تلخيص عبارات.

(4) ناسخ التواريخ زندگانى امام باقر عليه السلام جلد 7 ص .98

(5) نهج البلاغه كلمات قصار

(6) امالى صدوق مجلس 91 حديث .2

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 21:0 | |

فضائل امام علی (ع) امیرالمومنین (ع) _ 1. مفهوم شخصيت (یاهو)

 

 

مفهوم شخصيت

از نظر فلسفى مجموعه نفسانيات هر كسى شخصيت او را تشكيل ميدهد ولى در اصطلاح عموم،شخصيت اشخاص در نتيجه ظهور و بروز صفت خاصى مشخص و تعيين ميگردد مثلا كسى كه شم قوى در امور سياسى داشته باشد شخصيت سياسى ناميده شده و اگر عالم و دانشمند باشد بعنوان شخصيت علمى از وى نام مى‏برند و چون در روانشناسى ثابت شده است كه نفسانيات و صفات جسمانى در همديگر اثر دارند لذا براى معرفى كامل شخصيت هر فردى بايد صفات جسمانى و خصوصيات روحى و اخلاقى او را بررسى نمود.

از طرفى براى مطالعه صفات جسمى و خصال روحى اشخاص بايد از روش معمول در علوم طبيعى يعنى از مشاهده و تجربه استفاده نمود زيرا حقيقت نفسانيات مانند خود نفس غير قابل شناخت و مجهول است و فقط از آثار آنها ميتوان بوجودشان پى برد.

موضوع ديگر اينكه شناسائى ما درباره شخصيت اشخاص اعم از اينكه اين شناسائى سطحى و يا علمى باشد منوط بدارا بودن صفات مشابهى از صفات صاحب شخصيت است بعبارت ديگر انسان از طريق حالات درونى خود بكيفيات نفسانى ديگران نيز پى مى‏برد و همين روش در مورد آلام و لذايذ جسمانى نيز صادق ميباشد هنگاميكه آدمى از فوت نزديكان خود متأثر ميشود و يا از درد عضوى ناله‏ميكند تأثر و درد سايرين نيز براى او قابل ادراك ميباشد.

از طرفى كيفيات نفسانى هر كسى منحصر بخود او بوده و تشكيل يك سلسله واحدى را ميدهند كه در اصطلاح روانشناسى آنرا وحدت گويند و اين وحدت در طول زمان محفوظ مانده و هويت شخص را نشان ميدهد.

با در نظر گرفتن نكات معروضه اگر ما بخواهيم شخصيت على عليه السلام را چه از نظر صفات جسمانى و چه از لحاظ ملكات نفسانى مورد مطالعه قرار دهيم بيك اشكال مهم و لا ينحلى برخورد خواهيم نمود زيرا سجاياى اخلاقى و صفات خجسته و عاليه على عليه السلام كه در روح بزرگ او نهفته بود براى ما مجهول است.

على عليه السلام بشر بود ولى خصوصيات وجود او در هيچ بشرى ديده نشده است،كارهاى آنحضرت شبيه ساير مردم نبود تا مردم بتوانند او را از مقايسه با نفس خود بشناسند بلكه او مظهر العجايب و الغرايب بود كه تمام افراد بشر را در گذشته و آينده مبهوت نموده و خواهد نمود !

اعمال و افعال او كلا خارق العاده و عجيب بود،كسى كه زورمند و توانا باشد تسليم ديگرى نميشود و در برابر اجحاف ديگران صبر و تحمل نميكند زيرا صبر در برابر عجز است نه در برابر توانائى اما على عليه السلام در كمال قدرت و نيرو نهايت صبر و حلم را داشته است و اين عمل را جز اعجاز بچه ميتوان تعبير نمود؟

همچنين كسى كه اديب و خوش قريحه باشد فاقد صفت رزمجوئى بوده و بدرد صحنه كار زار نميخورد اما على عليه السلام اديب و خطيب منحصر بفرد بود و در عين حال دل و زهره شجعان عرب در ميدانهاى جنگ از ترس و هيبت او ذوب ميگرديد.

سيد رضى (رحمة الله عليه) در مقدمه نهج البلاغه ميگويد اگر كسى در خطبه‏ها و كلمات على عليه السلام بدون اينكه آنحضرت را بشناسد تأمل و انديشه نمايد يقينا چنين تصور خواهد كرد كه گوينده اين سخنان بايد كسى باشد كه از مردم كناره گرفته و جز عبادت و توجه بامور معنوى و اخلاقى بچيز ديگرى اهتمام نورزد،و هرگز تصور نخواهد كرد گوينده اين سخنان كسى است كه از شمشيرش خون چكيده و چه بسا كه يكتنه در ميان امواج خروشان درياى سپاه غوطه‏ور بوده است و اين ازفضائل عجيبه آنحضرت است كه جمع بين اضداد نموده است.

همچنين ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مينويسد كه ما هرگز شجاع بخشنده‏اى نديده‏ايم،آنگاه طلحه و زبير و عبد الله بن زبير و عبد الملك بن مروان را نام مى‏برد كه اينها شجاع بودند ولى بخل و حرص داشتند اما شجاعت و سخاوت امير المؤمنين على عليه السلام معلوم است كه بچه مقدار بوده است و اين از احوال عجيبه و اوصاف مخصوصه آنحضرت است.

بر همگان معلوم است كه اشخاص فروتن و متواضع فاقد هيبت و وقار بوده و بعلت تواضعشان كسى مرعوب آنها نميگردد ولى على عليه السلام با كمال تواضع و شكسته نفسى كه حتى روى خاكها نشسته و ابو ترابش ميگفتند چنان هيبت و رعب و شكوهى داشت كه دل شير را آب ميكرد چنانكه روزى معاويه بقيس بن سعد گفت خدا رحمت كند ابوالحسن را بسيار خندان و خوش طبع بود،قيس گفت بخدا سوگند با آن شكفتگى و خندانى هيبتش از همگان فزون‏تر بود و آن هيبت تقوى بود كه آنجناب داشت نه مثل هيبتى كه اراذل و اوباش شام از تو دارند.

اين مطلب نيز بديهى و مسلم است كه هر كس در صفتى و يا در حرفه‏اى متخصص باشد در آن حرفه و فن مخصوص بر كس ديگرى كه اطلاعات كلى و عمومى در چند فن و حرفه داشته باشد فضيلت و ارجحيت دارد مثلا يك پزشك متخصص در بيماريهاى قلبى در مورد معالجه آن عضو نسبت به يك پزشك عمومى كه در ساير دستگاههاى بدن من جمله قلب هم اطلاعات كلى دارد مهارت و برترى خواهد داشت بعبارت ديگر هر ذو فنونى مغلوب ذو فن است چنانكه گويند.

هر چند كه ذو فنونى اما 
ذو فن ز ذوفنون بسى به

ولى فقط على عليه السلام بود كه با وجود دارا بودن كليه صفات كماليه و فضائل نفسانى در هر يك از آنها نيز سرآمد همگان بوده واحدى را ياراى برابرى و مقابله در هيچيك از صفات مزبور با او نبوده است.

نيرو و انرژى بدن در اثر جذب مواد غذائى صورت ميگيرد و اگر نيرو و كالرى حاصله از غذا كمتر از انرژى مصرف شده بدن باشد تن آدمى ضعيف و رنجور گردد وبشهادت عموم مورخين خوراك على عليه السلام منحصر بنان جوينى بود كه سه لقمه بيشتر نميخورد ولى نيروى بازوى او توانست درب خيبر را از بيخ و بن بر كند و مرحب خيبرى را با ضربتى بخاك افكنده و همگان را بتحير و تعجب وادارد چنانكه خود آنحضرت فرمايد:

آنكس كه نان جوين مرا در سفره ديد تعجب كرد كه چگونه با اين نان جوين بر لشگرى انبوه حمله ميكنم و سپاهى را بتنهائى در هم ميشكنم!

و باز كسانى كه شجاع و خونريز و مرد جنگ و شمشير باشند فاقد غريزه ترحم و عاطفه بوده و قلب آنان را تيرگى و قساوت فرا ميگيرد جز على عليه السلام كه ابطال و شجعان عرب را طعمه شمشير خود ميكرد و در عين حال چنان رقت قلب و عاطفه داشت كه از مشاهده حال بينوايان اندوهگين ميشد و از ديدن طفل يتيمى اشگ چشمش جارى ميگشت،چه خوب گفته گوينده اين شعر :

اسد الله اذا صال و صاح‏ 
ابو الايتام اذا جاد و بر

(موقعى كه حمله ميكرد و صيحه ميزد شير خدا بود و هنگام جود و احسان پدر يتيمان بود) .

و از اينجا است كه آنحضرت را اعجوبة العجايب گفته‏اند كه وجود مباركش مجمع اضداد و صفات متباين بوده و اين خود معجزه بزرگى است زيرا كه بظاهر از نظر منطق اجتماع ضدين و نقيضين محال است.

دانشمندان طبيعى و علماى علم النفس ثابت كرده‏اند كه مغز آدمى مركز اداركات و تعقلات بوده و چنانچه بناحيه‏اى از آن آسيب برسد در طرز تعقل و ادراك و بخصوص در قوه حافظه و بايگانى ذهن اختلالاتى پديد ميآيد كه منجر بفراموشى و هذيان و پرت گوئى و امثال آنها ميشود،با قبول اين مطلب چه اعجازى از اين بالاتر كه وقتى فرق مبارك على عليه السلام از شمشير زهر آلود ابن ملجم عليه اللعنة شكافته گرديد مغز متلاشى و مسموم شده و اصلا مغزى باقى نمانده بود تا مركز ادراكات و تعقلات باشد ولى آنحضرت با همانحال ميفرمود سلونى قبل ان تفقدونى!و سخنان گهربارى كه در وصيت‏هاى خود فرمود حاوى نكات علمى و اخلاقى بوده وبا خطبه‏هاى ديگر او كه در حال سلامت و تندرستى ايراد نموده است كوچكترين فرقى ندارد و باز عجب اينكه ضمن موعظه و وصيت گاهى بحالت اغماء و بيهوشى ميافتاد و پس از بهوش آمدن دنباله مطلب را بيان ميفرمود بدون اينكه كوچكترين تغييرى در اسلوب كلمات و الفاظ و يا در ارتباط معانى و مضامين آنها بوجود آمده باشد!!

بنابراين همچنانكه در مقدمه اين فصل اشاره گرديد شرح و توصيف شخصيت على عليه السلام از عهده تقرير همگان خارج بوده و اعمال و رفتار او باقياسات ما قابل تفهيم نميباشد.لذا بقول مولوى بايد كار پاكان را قياس از خود نگيريم و بلكه بعجز و ناتوانى خود از درك هويت و شخصيت على عليه السلام اقرار كنيم كه افكار كوچك ما قابليت درك واقعيت آنرا نخواهد داشت.

مطالبى كه در فصول آينده براى معرفى و نماياندن شخصيت آنحضرت با توجه بمناقب و مكارم اخلاقى او نگاشته ميشود براى اقناع ذهن ما است و الا درباره شخصيت واقعى على عليه السلام نه زبان را ياراى گفتن است و نه قلم را توانائى نوشتن زيرا آنجناب در تمام فضائل اخلاقى و ملكات نفسانى وارث نبى اكرم صلى الله عليه و آله بوده و بآن كوه مرتفع و بلندى ماند كه طاير خيال بقله آن پرواز نتواند نمود و چون اقيانوس ژرفى است كه غواص انديشه را قدرت رسيدن بقعر آن نخواهد بود بدينجهت پيغمبر صلى الله عليه و آله بعلى عليه السلام خطاب فرمود كه خدا را سزاوار معرفتش كسى جز من و تو نشناخت و ترا نيز چنانكه بايد و شايد كسى جز خدا و من نشناخت:

يا على ما عرف الله حق معرفته غيرى و غيرك و ما عرفك حق معرفتك غير الله و غيرى (1) .

و مناسب اين مقال سخن يكى از متكلمين مشهور بنام نظام است كه در حق آنحضرت چنين ميگويد :

كار امير المؤمنين عليه السلام سخت مشكل است چه اگر بخواهيم در مدح‏و ثناى او باقتضاى حق و مقام سخن گوئيم غالى ميشويم،و اگر قصور ورزيم كافر گرديم،و يك حالت ميانه ميان اين دو حال است كه بسيار لطيف و دقيق،و ادراك آن منوط بتوفيق است (2) .

پى‏نوشتها:

(1) مناقب ابن شهر آشوب جلد 2 ص .51

(2) ناسخ التواريخ زندگانى امام باقر عليه السلام جلد 7 ص .127

 دیدن دیگر فضائل امام علی (ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 20:57 | |

زندگینامه امام علی (ع)امیرالمومنین (ع) _ 21. شهادت امام على عليه السلام (یاهو)

 

 

شهادت امام على عليه السلام

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى ...

(نداى آسمانى)

على عليه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت بكوفه در صدد حمله بشام بر آمد و حكام ايالات نيز در اجراى فرمان آنحضرت تا حد امكان به بسيج پرداخته و گروههاى تجهيز شده را بخدمت وى اعزام داشتند.

تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نيروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و باردوگاه نخيله پيوستند،على عليه السلام گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمين و تهيه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد،فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاويه و مخصوصا از نيرنگهاى عمرو عاص دل پر كينه داشتند در اين كار مهم حضرتش را يارى نمودند و بالاخره در نيمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على عليه السلام پس از ايراد يك خطابه غراء تمام سپاهيان خود را بهيجان آورده و آنها را براى حركت بسوى شام آماده نمود ولى در اين هنگام خامه تقدير سرنوشت ديگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقيم گردانيد.

فراريان خوارج،مكه را مركز عمليات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان باسامى عبد الرحمن بن ملجم و برك بن عبد الله و عمرو بن بكر در يكى از شبها گرد هم آمده واز گذشته مسلمين صحبت ميكردند،در ضمن گفتگو باين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزى و برادر كشى،معاويه و عمرو عاص و على عليه السلام ميباشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين بكلى آسوده شده و تكليف خود را معين مى‏كنند،اين سه نفر با هم پيمان بستند و آنرا بسوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنها داوطلب كشتن يكى از اين سه نفر باشد عبد الرحمن بن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد،عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد،برك بن عبد الله نيز قتل معاويه را بگردن گرفت و هر يك شمشير خود را با سم مهلك زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه اين قرار داد بطور محرمانه و سرى در مكه كشيده شد و براى اينكه هر سه نفر در يكموقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار ميمانند براى اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براى انجام ماموريت خود بسوى مقصد روانه گرديد،عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برك بن عبد الله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.

برك بن عبد الله در شام بمسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف يكم نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برك شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او بجاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود.

معاويه زخم شديد برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گرديد و ضارب را نيز پيش او حاضر ساختند،معاويه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنين كارى كردى؟

برك گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم:معاويه گفت مقصودت چيست؟برك گفت همين الان على را هم كشتند:معاويه او را تا تحقيق اين خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و بروايت بعضى (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.

چون طبيب معالج زخم معاويه را معاينه كرد اظهار نمود كه اگر امير اولادى نخواهد ميتوان آنرا با دوا معالجه نمود و الا بايد محل زخم با آهن گداخته داغ گردد،معاويه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (يزيد و عبد الله) براى من‏كافى است (1) .

عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف يكم بنماز ايستاد اتفاقا در آنشب عمرو عاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود!

پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر بسجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد،همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصريان افتاد،چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را بعذابهاى هولناك عمرو عاص تهديدش ميكردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آنكس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!

بيچاره عمرو آنوقت فهميد كه اشتباها قاضى بيگناه را بجاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت بمرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگريه نمود و چون عمرو عاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من بجان خود بيمناك نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموريتم را انجام دهم!عمرو عاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سرى خود و رفقايش را براى او شرح داد آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد بدين ترتيب مأمورين قتل عمرو عاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند.

اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم:اين مرد نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بكوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل يكى از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد،روزى بديدن يكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيباروئى بنام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبائى او گرديد و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام گفت براى مهريه من چه خواهى كرد؟گفت هر چه تو بخواهى!

قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابيطالب است: (چه مهر سنگينى!شاعر گويد)

فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة 
كمهر قطام من غنى و معدم‏ 
ثلاثة آلاف و عبدو قنية 
و ضرب على بالحسام المسمم‏ 
و لا مهر اغلى من على و ان غلا 
و لا فتك الا دون فتك ابن ملجم.

يعنى تا كنون نديده‏ام صاحب كرمى را از توانگر و درويش كه (براى زنى) مانند مهر قطام مهر كند. (و آن عبارت است از) سه هزار درهم پول و غلام و كنيزى و ضربت زدن بعلى عليه السلام با شمشير زهر آلود.

و هيچ مهرى هر قدر هم سنگين و گران باشد از كشتن على عليه السلام گرانتر نيست و هيچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نيست.بارى ابن ملجم كه خود براى كشتن آنحضرت از مكه بكوفه آمده و نميخواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمايش كند لذا بقطام گفت آنچه از پول و غلام و كنيز خواستى برايت فراهم ميكنم اما كشتن على بن ابيطالب را من چگونه ميتوانم انجام دهم؟

قطام گفت البته در حال عادى كسى نميتواند باو دست يابد بايد او را غافل گير كنى و غفلة بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى و چنانچه در انجام اينكار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!!ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و همعقيده اوست گفت بخدا سوگند من بكوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار!قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى‏ميكنم و تنى چند بكمك تو ميگمارم بدينجهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وى خواست كه در اينمورد بابن ملجم كمك نمايد وردان نيز (بجهت بغضى كه با على عليه السلام داشت) تقاضاى او را پذيرفت.

خود ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را بنام شبيب كه با خوارج همعقيده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعنى همان منافقى را كه در صفين على عليه السلام را در آستانه پيروزى مجبور بمتاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند اشعث نيز بآنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانيد،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرا رسيد و ابن ملجم و يارانش بمسجد آمده و منتظر ورود على عليه السلام شدند.

مقارن ورود ابن ملجم بكوفه على عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر ميداد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست بمحاسن شريفش كشيد و فرمود شقى‏ترين مردم اين مويها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و بهمين جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان ميشد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.

موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود،گاهى بآسمان نگاه ميكرد و حركات ستارگان را در نظر ميگرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر ميشد تشويش و ناراحتى آنحضرت بيشتر ميگشت بطوريكه ام كلثوم پرسيد:پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام،چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را بخاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس ميكنم كه لقاى حق فرا رسيده است.

بالاخره آنشب تاريك و هولناك بپايان رسيد و على عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشيانه خودميخفتند پيش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گويا ميخواستند از رفتن وى جلوگيرى كنند!

على عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز ميدهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد!ام كلثوم از گفتار آنحضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى.على عليه السلام فرمود اگر بلاى زمينى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه بايد جارى شود.

على عليه السلام رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس بمحراب رفت و بنماز نافله صبح ايستاد و چون بسجده رفت عبد الرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حاليكه فرياد ميزد لله الحكم لا لك يا على ضربتى بسر مبارك آنحضرت فرود آورد (2) و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگريختند.

خون از سر مبارك على عليه السلام جارى شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آنحال فرمود :

بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى (3) .

(شما را از خاك آفريديم و بخاك بر ميگردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان ميكنيم) و شنيده شد كه در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء. (بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)

همهمه و هياهو در مسجد بر پا شد حسنين عليهما السلام از خانه بمسجد دويدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگيرش كردند،حسنين باتفاق بنى‏هاشم على عليه السلام را در گليم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبيب فرستادند،طبيب بالاى سر آنحضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد بمعاينه و آزمايش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه اين زخم قابل علاج نيست زيرا شمشير زهر آلود بوده و بمغز صدمه رسانيده و اميد بهبودى نميرود .

على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب بر خلاف ساير مردم كه از مرگ ميهراسند با كمال بردبارى بحسنين عليهما السلام وصيت فرمود زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!

على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود،او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود،على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او ميفرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم بنابر اين براى او هيچگونه جاى ترس نبود،على عليه السلام وصيت خود را بحسنين عليهما السلام چنين بيان فرمود:

اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما... (4)

شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش ميكنم و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه‏دنيا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد،ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.

شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش ميكنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آنحضرت درباره آنان همواره سفارش ميكرد تا اينكه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد.و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن بآن بر شما پيشى نگيرند،درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آنرا خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نميشويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بيكديگر باشيد و از پشت كردن بهم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها ميخوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.

اى فرزندان عبد المطلب مبادا به بهانه اينكه بگوئيد امير المؤمنين كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو رويد و بايد بدانيد كه بعوض من كشته نشود مگر كشنده من،بنگريد زمانيكه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنيد و او را مثله نكنيد كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود از مثله كردن اجتناب كنيد اگر چه نسبت بسگ آزار كننده باشد.

على عليه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اينمدت علاوه بر خانواده آنحضرت بعضى از اصحابش‏نيز جهت عيادت بحضور وى مشرف ميشدند و در آخرين ساعات زندگى او از كلمات گهر بارش بهره‏مند ميگشتند از جمله پندهاى حكيمانه او اين بود كه فرمود:انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم.

(من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت ميكنم) .

مقدارى شير براى على عليه السلام حاضر نمودند كمى ميل كرد و فرمود بزندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت و شكنجه نكنيد اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط يك ضربت باو بزنيد زيرا او يك ضربت بيشتر بمن نزده است و رو بفرزندش حسن عليه السلام نمود و فرمود:

يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة.

(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر يك ضربتى كه بمن زده است يكضربت باو بزن) چون على عليه السلام در اثر سمى كه بوسيله شمشير از راه خون وارد بدن نازنينش شده بود بيحال و قادر بحركت نبود لذا در اينمدت نمازش را نشسته ميخواند و دائم در ذكر خدا بود،شب 21 رمضان كه رحلتش نزديك شد دستور فرمود براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.

اولاد على عليه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حاليكه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود بوصاياى آنجناب گوش ميدادند،اما وصيت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زيرا حاوى يك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اينك خلاصه آن:

ابتداى سخنم شهادت بيگانگى ذات لا يزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند بصراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده‏و بروز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.

اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهيز كارى دعوت ميكنم و بصبر و شكيبائى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مينمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد،شما را باتحاد و اتفاق سفارش ميكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر ميدارم،حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.

اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت بستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان،او را خشنود سازيد،در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او ميشود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او ميباشد.

در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد،چون دنيا محل حوادث است بنابر اين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد،با همسايه‏هاى خود برفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيه‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است.احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد،نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را بجا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.

اى فرزندان من،از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد،اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد،در سختيها و متاعب روزگار متكى بخدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد،با مردم برأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نيت رفتار كنيد و فضائل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت بنوع را شعار خود سازيد،كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد.اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حاليكه غم و اندوه گلوى آنها را فشار ميداد بسخنان دلپذير و جان پرور آنحضرت گوش ميدادند،تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را بحد نهائى كمال ميرساند آنحضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بپايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود:اى حسن سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام بخاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.

عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه ميكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو ميغلطيد،حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه،امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه ميكنم.

سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.

على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و بحسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .

در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش باوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت‏عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت بپايان رسيد (1) .

هنگام شهادت سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزديك سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود.امام حسن عليه السلام باتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر بتجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آنحضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنانكه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اينكه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آنجناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على عليه السلام تا زمان حضرت صادق عليه السلام از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعيكه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آنحضرت را از مدينه بعراق خواست هنگام رسيدن بكوفه بزيارت مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام رفته و محل آنرا مشخص نمود.

در مورد پيدايش قبر على عليه السلام شيخ مفيد هم روايتى نقل ميكند كه عبد الله بن حازم گفت روزى با هارون الرشيد براى شكار از كوفه بيرون رفتيم و در پشت كوفه بغريين رسيديم،در آنجا آهوانى را ديديم و براى شكار آنها سگهاى شكارى و بازها را بسوى آنها رها نموديم،آنها ساعتى دنبال آهوان دويدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ايستادند و ما ديديم كه بازها بكنار تپه فرود آمدند و سگها نيز برگشتند،هارون از اين حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها بسوى آنها پرواز كرده و سگها هم بطرف آنها دويدند آهوان مجددا بفراز تپه رفته و بازها و سگها نيز باز گشتند و اين واقعه سه بار تكرار شد!هارون گفت زود برويد و هر كه را در اين حوالى پيدا كرديد نزد من آوريد،و ما رفتيم و پيرمردى از قبيله بنى اسد را پيدا كرديم و او را نزد هارون آورديم،هارون گفت اى شيخ مرا خبر ده كه اين تپه چيست؟آنمرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم!هارون گفت من با خدا عهد ميكنم كه ترا از مكانت بيرون‏نكنم و بتو آزار نرسانم.شيخ گفت پدرم از پدرانش بمن خبر داده است كه قبر على بن ابيطالب در اين تپه است و خداى تعالى آنرا حرم امن قرار داده است چيزى آنجا پناهنده نشود جز اينكه ايمن گردد!

هارون كه اينرا شنيد پياده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را بخاك آن ماليد و گريست و سپس (بكوفه) برگشتيم (6) .

در مورد مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام حكايتى آمده است كه نقل آن در اينجا خالى از لطف نيست:

سلطان سليمان كه از سلاطين آل عثمان و احداث كننده نهر حسينيه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى ميآمد بزيارت امير المؤمنين مشرف ميشد،در نجف نزديكى بارگاه شريف علوى از اسب پياده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجليل تا قبه منوره پياده رود.

قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در اين سفر همراه سلطان بود،چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب بحضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابيطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زيارت او پياده رفتن را عزم نموده‏اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت بحضرت شاه ولايت عناد و عداوت داشت) در اينخصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا اينكه گفت اگر سلطان در گفته من كه پياده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است ترديدى دارد بقرآن شريف تفأل جويد تا حقيقت امر مكشوف گردد،سلطان سخن او را پذيرفت و قرآن مجيد را در دست گرفته و تفالا آنرا باز نمود و اين آيه در اول صفحه ظاهر بود:فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى.سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزيد بر پياده رفتن نمود پس كفشهاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا بروضه منوره راه را طى نمود بطوريكه پايش در اثر ريگها زخم شده بود.پس از فراغت از زيارت،آن قاضى عنود پيش سلطان آمد و گفت در اين شهر قبر يكى از مروجين رافضى‏ها است خوبست كه قبر او رانبش نموده و بسوختن استخوانهاى پوسيده او حكم فرمائى!!

سلطان گفت نام آن عالم چيست؟قاضى پاسخ داد نامش محمد بن حسن طوسى است.

سلطان گفت اين مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب باو ميرساند قاضى در نبش قبر مرحوم شيخ طوسى مكالمه زيادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هيزم زيادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در ميان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آنملعون را در آتش دنيوى قبل از آتش اخروى معذب گردانيد (7) .

همچنين صاحب منتخب التواريخ از كتاب انوار العلويه نقل ميكند كه وقتى نادر شاه گنبد حرم حضرت امير عليه السلام را تذهيب نمود از وى پرسيدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنيم؟نادر فورا گفت:يد الله فوق ايديهم.فرداى آنروز وزير نادر ميرزا مهديخان گفت نادر سواد ندارد و اين كلام بدلش الهام شده است اگر قبول نداريد برويد مجددا سؤال كنيد لذا آمدند و پرسيدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرموديد نقش كنيم؟گفت همان سخن كه ديروز گفتم (8) !

بارى حسنين عليهما السلام و همراهان پس از دفن جنازه على عليه السلام بكوفه برگشتند و ابن ملجم نيز همانروز (21 رمضان) بضرب شمشير امام حسن عليه السلام مقتول و راه جهنم را در پيش گرفت.قصائد زيادى بوسيله شعراء و مردم ديگر در رثاء آنحضرت انشاد گرديده است كه ما ذيلا به يكى از آنها كه ام هيثم دختر اسود نخعى سروده است اشاره مينمائيم.

1ـالا يا عين و يحك فاسعدينا 
الا تبكى امير المؤمنينا 
2ـرزئنا خير من ركب المطايا 
و خيسها و من ركب السفينا 
3ـو من لبس النعال و من حذاها 
و من قرء المثانى و المئينا 
4ـو كنا قبل مقتله بخير 
نرى مولى رسول الله فينا 
5ـيقيم الدين لا يرتاب فيه‏ 
و يقضى بالفرائض مستبينا 
6ـو ليس بكاتم علما لديه‏ 
و لم يخلق من المتجبرينا 
7ـو يدعو للجماعة من عصاه‏ 
و ينهك قطع ايدى السارقينا 
8ـلعمر ابى لقد اصحاب مصر 
على طول الصحابة اوجعونا 
9ـو غرونا بانهم عكوف‏ 
و ليس كذلك فعل العاكفينا 
10ـافى شهر الصيام فجعتمونا 
بخير الناس طرا اجمعينا 
11ـو من بعد النبى فخير نفس‏ 
ابو حسن و خير الصالحينا 
12ـاشاب ذوابتى و اطال حزنى‏ 
امامة حين فارقت القرينا 
13ـتطوف بها لحاجتها اليه‏ 
فلما استيأست رفعت رنينا 
14ـو عبرة ام كلثوم اليها 
تجاوبها و قد رأت اليقينا 
15ـفلا تشمت معاوية بن صخر 
فان بقية الخلفاء فينا (9) .

ترجمه:

1ـاى چشم واى بر تو ما را يارى كن و براى امير المؤمنين اشگ بريز.

2ـما مصيبت زده در فقدان كسى هستيم كه او بهترين سواركاران و كشتى نشستگان بود. (از همه بهتر بود) .

3ـو بهترين كسى كه نعلين پوشيده و بدانها گام برداشته و سوره‏هاى مثانى و مئين قرآن را خوانده بود.

4ـو ما پيش از شهادت او زندگى خوشى داشتيم چون يار و پسر عموى رسول خدا را در ميان خودمان ميديديم.

5ـ (على عليه السلام) كسى بود كه دين خدا را بدون شك و ترديد برپا ميداشت و بفرايض آن آشكارا حكم ميفرمود.ـو هيچ علمى را (از اهل آن) مكتوم و نهان نميداشت و از جباران و متكبران هم نبود.

7ـو هر كه او را نافرمانى ميكرد وى را (براى هدايت) باتفاق و جماعت دعوت مينمود و در بريدن دست سارقين جديت ميكرد.

8ـبجان پدرم سوگند كه مردم شهر (كوفه) خاطر ما را پس از آنكه مدتى با او أنس و مصاحبت داشتيم دردناك نمودند.

9ـو آنها بنام اينكه دور ما را گرفته و ملازم ما هستند ما را فريب دادند در صورتيكه روش ملازمان اين چنين نباشد.

10ـآيا در شهر رمضان ما را با (شهادت) بهترين مردم اندوهناك و رنجيده خاطر نموديد؟

11ـ (با شهادت) كسى كه پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله بهترين مردم بود يعنى حضرت ابو الحسن كه بهترين شايستگان و صلحاء بود.

12ـموقعيكه امامه (دختر على عليه السلام) پدرش را از دست داد (غم و اندوه او) گيسوى مرا سفيد كرد و اندوهم را طولانى نمود.

13ـ (زيرا) او بجستجوى پدرش ميگردد و چون (از يافتن او) نا اميد ميشود صدايش را بگريه بلند ميكند.

14ـو (در آنحال) اشگ چشم ام كلثوم كه مرگ پدر را ديده است گريه امام را پاسخ ميدهد.

15ـاى معاوية بن ابيسفيان ما را (در شهادت على عليه السلام) شماتت مكن زيرا بقيه خلفاء (دوازده گانه) در خانواده ما است.

مقام امامت و خلافت مسلمين پس از على عليه السلام همچنانكه آنحضرت وصيت كرده بود بامام حسن عليه السلام رسيد.عبد الله بن عباس بمسجد رفت و پس ذكر وقايع اخير بمردم چنين گفت :البته ميدانيد كه على عليه السلام فرزند خود حسن عليه السلام را براى شما خليفه قرار داده است ولى او هيچگونه اصرارى در طاعت و بيعت شما ندارد اگر نظر طاعت و بيعت داريد من او را خبر دهم و بمنظوربيعت گرفتن از شما بمسجد بياورم و اگر هم خلاف آنرا خواهانيد خود دانيد.

مردم عموما پاسخ مثبت دادند و ابن عباس آنحضرت را بمسجد برد تا مردم باو بيعت كنند،امام حسن عليه السلام بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الاخرون بعمل... (10)

در اين شب كسى از دنيا رحلت فرمود كه پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز در كردار بدو نخواهند رسيد،او چنان كسى بود كه در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله پيكار ميكرد و جان خود را سپر بلاى او مينمود،پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پرچم را بدست با كفايت او ميداد و براى جنگيدن با دشمنان دين،وى را در حاليكه جبرئيل و ميكائيل از راست و چپ همدوش او بودند بميدان كارزار ميفرستاد و از ميدانهاى رزم بر نميگشت مگر با فتح و پيروزى كه خداوند نصيب او ميفرمود.او در شبى شهادت يافت كه عيسى بن مريم در آنشب بآسمان رفت و يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) نيز در آنشب از دنيا رخت بر بست،هنگام مرگ از مال و منال دنيا هفتصد درهم داشت كه ميخواست با آن براى خانواده‏اش خدمتكارى تهيه كند،چون اين سخنان را فرمود گريه گلويش را گرفت و ناچار گريست و مردم نيز با آنحضرت گريه كردند،امام حسن عليه السلام با اين خطبه كوتاه كه در ياد بود پدرش ايراد فرمود علو رتبت و بزرگى منزلت على عليه السلام را در افكار و انديشه‏هاى مستمعين جايگزين نمود و اين توصيف و تمجيدى كه درباره على عليه السلام نمود تعريف پدرى بوسيله پسرش نبود بلكه توصيف امامى بوسيله امام ديگر بود كه بهتر از همه كس او را ميشناخت.

امام حسن عليه السلام از مردم بيعت گرفت و سپس نامه‏اى بمعاويه نوشته و او را ضمن پند و نصيحت به بيعت خود دعوت نمود اما مسلم بود كه معاويه اين دعوت‏را نخواهد پذيرفت و دست از ظلم و ستم نخواهد كشيد زيرا او هنگاميكه على عليه السلام در قيد حيات بود و خودش نيز چندان موقعيت قوى و محكمى نداشت با على عليه السلام بيعت نكرد،اكنون كه پايه‏هاى تخت حكومتش را محكم كرده و موقعيت خود را نيز تثبيت نموده است چگونه ممكن است از حسن عليه السلام اطاعت كند؟بالاخره نامه امام حسن عليه السلام بمعاويه رسيد و چنانكه گفته شد او هم پاسخ داد كه من از تو شايسته‏ترم و لازم است كه تو با من بيعت كنى!!

از طرفى جمع كثيرى از سپاه تجهيز شده در پادگان نخيله كه على عليه السلام قبل از شهادت خود براى حمله مجدد بشام آماده كرده بود متفرق و پراكنده گشته و جز عده قليلى باقى نمانده بود،امام حسن عليه السلام با اينكه بنا بسابقه بيوفائى و لا قيدى مردم كوفه كه در زمان پدرش از آنها ديده بود ميدانست كه در چنين شرايطى جنگ با معاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت مع الوصف با باقيمانده سپاه كه بنا بنقل ابن ابى الحديد در حدود شانزده هزار نفر بود راه شام را در پيش گرفت و دوازده هزار نفر از آنها را بفرماندهى عبيد الله بن عباس بعنوان نيروى پوششى و تأمينى بسوى معاويه فرستاد و خود در مدائن توقف نمود تا از اطراف و نواحى بگرد آورى سپاه براى اعزام بجبهه اقدام نمايد ولى معاويه با دادن يك مليون درهم عبيد الله ابن عباس را فريفت و او را بسوى خود خواند.

عبيد الله نيز در اثر حب دنيا و بطمع سكه‏هاى طلاى معاويه شبانه با گروهى از همراهانش مخفيانه فرار كرده و باردوى معاويه پيوست و در مدائن نيز حوادث ديگرى روى داد كه موجب تفرقه و اختلاف در ميان سپاهيان امام گرديد و كليه شرايط لازمه را كه يك واحد عملياتى در جبهه دشمن بايد داشته باشد از ميان برد و در نتيجه امام حسن عليه السلام با توجه باوضاع و احوال و با در نظر گرفتن مصلحت اسلام و مسلمين از روى ناچارى و اجبار بمتاركه جنگ كه در آنموقع حساس تنها راه حل منطقى و عقلانى بود پرداخته و با قيد شرايطى با معاويه صلح نمود (11) .

پى‏نوشتها:

(1) طبيب بايستى بمعاويه ميگفت تو كه چند لحظه تحمل يك قطعه آهن سرخ شده را ندارى پس در نتيجه طغيان و ريختن اينهمه خون مردم چگونه براى هميشه تحمل آتش سوزان دوزخ را خواهى نمود؟اين نيست جز اينكه تو بروز جزا ايمان نياورده‏اى!

مؤلف.

(2) بنا بروايت شيخ مفيد ابن ملجم و همراهانش در داخل مسجد نزديك در ورودى كمين كرده و بمحض ورود على عليه السلام شمشيرهاى خود را غفلة بر آنحضرت فرود آوردند شمشير شبيب بطاق مسجد گرفت ولى شمشير عبد الرحمن بفرق مبارك وى اصابت نمود.

(3) سوره مباركه طه آيه .55

(4) نهج البلاغه

(5) مقاتل الطالبيينـارشاد مفيدـاعلام الورىـكشف الغمهـبحار الانوار جلد 42ـاثبات الوصيه مسعودى.

(6) ارشاد مفيد جلد 1 باب 1 فصل 6 حديث .4

(7) كتاب رنگارنگ جلد .1

(8) منتخب التواريخ ص .142

(9) مجالس السنيه ص 185ـمقاتل الطالبيين ص .35

(10) ارشاد مفيد جلد 2 باب اولـمقاتل الطالبيين.

(11) براى توضيح و آگاهى بيشتر بكتاب حسن كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود.در اين كتاب علل و جهات صلح امام حسن با معاويه تجزيه و تحليل گرديده و بطور مبسوط و مستدل در پيرامون فلسفه آن بحث شده است.

 دیدن دیگر موضوعات زندگینامه امام علی(ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 20:27 | |

زندگینامه امام علی (ع)امیرالمومنین (ع) _ 20. جنگ نهروان (یاهو)

 

 

جنگ نهروان


و الله لا يفلت منهم عشرة و لا يهلك منكم عشرة.

(نهج البلاغهـكلام 58)

پس از آنكه على عليه السلام در اواخر صفر سال 38 از صفين بكوفه مراجعت فرمود تا روز شهادت آنحضرت مدت دو سال و چند ماه فاصله بود ولى اين مدت كوتاه بقدرى در آزردگى خاطر مبارك على عليه السلام مؤثر واقع شد كه شرح آن قابل تقرير نميباشد،شكست‏هاى پى در پى از همه طرف روح آن بزرگوار را آزرده و قلبش را رنجه كرد.

تأثر و رنج على (ع) از معاويه و حيله‏گريهاى عمرو عاص نبود بلكه رنج و تأسف او از بيوفائى و احمقى و خونسردى لشگريان خود بود و ميفرمود:

من از بيگانگان هرگز ننالم‏
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

على عليه السلام بقدرى از لا قيدى و بيشرمى كوفى‏ها متأثر بود كه چند مرتبه آرزوى مرگ نمود تا بلكه از شر اين قوم متلون و سست عنصر رهائى يابد،در يكى از خطبه‏هاى خود ضمن مذمت اصحابش فرمايد:

و الله ان جائنى الموت و لياتينى فليفرقن بينى و بينكم لتجدننى لصحبتكم قاليا.

(بخدا سوگند اگر مرگ بسراغ من آيد و البته خواهد آمد و ميان من و شماتفرقه و جدائى اندازد مرا خواهيد ديد كه نسبت بمصاحبت شما بغض و كراهت دارم.)

پيشنهاد عمرو عاص در صفين موقع بلند كردن قرآنها با نيزه درباره حكميت ميان متخاصمين اختلاف بزرگى در ميان عساكر عراق بوجود آورد كه ميتوان آنرا علت العلل شكستهاى بعدى على عليه السلام دانست.

اختلاف على عليه السلام و معاويه در امر خلافت بحكميت رجوع شد و عليرغم عقيده على عليه السلام از طرف آنحضرت ابوموسى اشعرى انتخاب گرديد،ولى پس از عقد قرار داد صلح گروهى از سپاه على عليه السلام گفتند تكليف كشته‏شدگان چيست؟و بآنحضرت اعتراض كردند كه ما حكم خدا را خواستيم نه حكميت ابوموسى و عمرو عاص را حتى چند نفرى بمخالفت هر دو سپاه برخاستند.

اين قبيل اشخاص را عقيده بر اين بود كه على عليه السلام و معاويه هر دو باطلند و حكم مخصوص خدا است و در نتيجه اين عقيده و فكر موقع مراجعت از صفين بكوفه در حدود دوازده هزار تن از سپاه على عليه السلام جدا شده و با بقيه سپاهيان آنحضرت مشاجره كرده و همديگر را تكفير مينمودند و پس از ورود بكوفه اين گروه تحت فرماندهى عبد الله بن وهب بحروراء رفته و از سپاهيان على عليه السلام كناره‏گيرى نمودند!

شعار اين عده كه خوارج ناميده ميشدند اين بود كه:لا حكم الا لله.اين گروه بظاهر عباد و زاهد بودند و پيشانى آنها از كثرت سجود پينه بسته بود ولى در اثر حماقت و اشتباه نميدانستند كه چه ميكنند،على عليه السلام درباره آنان فرمود اينها حق را در ظلمات باطل ميجويند !

اين گروه نميدانستند قرآن كه آنها حكومت آنرا خواهانند از كاغذ و مركب بوجود آمده است كس ديگرى كه احاطه كامل باحكام آن داشته باشد لازم است تا حكم خدا را از آن استخراج كند،بعقيده مسلمين عراق آنكس على عليه السلام بود كه در واقع قرآن ناطق بشمار ميرفت ولى معاويه و طرفدارانش زير بار نميرفتند و در نتيجه عمرو عاص و ابوموسى را براى اينكار انتخاب كردند كه هيچيك چنين صلاحيتى را نداشتند.على عليه السلام عبد الله بن عباس را بسوى آنها فرستاد تا آنها را متوجه خبط و اشتباهشان سازد ولى آن فرقه گمراه از رأى و عقيده خود منصرف نشدند و مهمترين ايراد و اعتراض آنها اين بود كه چرا على با شاميان جنگيد ولى از غارت اموال آنها جلوگيرى نمود؟و ثانيا ما حكميت قرآن را خواسته بوديم چرا بحكميت ابوموسى و عمرو عاص تن داد؟ثالثا در صلحنامه چرا نام خود را با امير المؤمنين شروع نكرد و اين امر ميرساند كه خود على نيز بخلافت خود يقين نداشت و در اينصورت تكليف قربانيان اين جنگ چه خواهد بود؟

على عليه السلام خود بسوى آنها رفت و آنان را نصيحت كرد و فرمود من هم مثل شما خواهان اجراى حكم قرآن هستم و براى همين منظور با معاويه جنگ ميكردم و خود شما ديديد كه من با متاركه جنگ و انتخاب ابوموسى بحكميت مخالف بودم ولى در اثر فشار و اصرار خود شما جنگ خاتمه يافت و ابوموسى را هم عليرغم عقيده من خودتان براى حكميت انتخاب كرديد و اكنون هم ما بر سر رأى اولى هستيم و در صدد حمله مجدد بشام ميباشيم پس شما هم ما را كمك كنيد .

خوارج در پاسخ گفتند تو و ما كافر شده بوديم ما توبه كرديم ولى تو بهمان حال باقى مانده‏اى اول بايد تو هم توبه كنى آنگاه ما هم مجددا ترا يارى ميكنيم!!

اين گروه بهمه بد ميگفتند و شعارشان فقط تلاوت آيه:

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون (1) .بود اما نميدانستند آنكس كه بما انزل الله بايد حكم كند على عليه السلام است.

چون على عليه السلام از هدايت آنها مأيوس شد چشم از كمك و يارى آنها پوشيد و در صدد تهيه سپاه بمنظور حمله بشام بر آمد.

در خلال اينمدت حوادث ديگر نيز رخ داد كه هر يك بنوبه خود باعث شكست عراقيها و موجب تأسف و اندوه على عليه السلام گرديد.

معاويه كه از رأى حكميت دلى شادان و خاطرى خرسند داشت روز بروز در تحكيم موقعيت خود كوشش ميكرد و قلمرو حكومتش را توسعه ميداد و چون ازاوضاع عراق و اختلاف و پراكندگى سپاهيان على عليه السلام اطلاع حاصل كرد در صدد بر آمد كه زمينه را براى حمله بعراق نيز آماده نمايد!

ضحاك بن قيس را با عده‏اى در حدود چهار هزار نفر مأموريت داد كه دستبردى بخاك عراق بزند و تا جائيكه مقدور باشد از مردم عراق كشته و اموالشان را چپاول نمايد و چنانچه بحمله متقابله بر خورد نمايد عقب نشينى كرده و خود را بشام رساند و مقصود معاويه از اين عمل ترسانيدن عراقيها و نشان دادن ضرب شست بآنها بود كه در آتيه بفكر حمله بشام نيفتند!

ضحاك كه مردى پليد و خونخوار بود دستور معاويه را بطور كامل اجرا نمود و خود را بمرز عراق رسانيد و بقتل غارت مشغول گرديد از جمله عمرو بن عميس (برادر زاده عبد الله بن مسعود) را كشته و گروهى از همراهان او را گردن زد چون اين خبر در كوفه بعلى عليه السلام رسيد در حاليكه از شدت خشم بر خود ميلرزيد بالاى منبر رفت و مردم سست عنصر و بيحال كوفه را مخاطب ساخته و فرمود:اى اهل كوفه اگر در راه خدا كار ميكنيد بسوى عمرو بن عميس بشتابيد كه از همكيشان شما گروهى كشته شده و جمعى نيز مجروح گشته‏اند،برويد با دشمنان پيكار كنيد و بيگانه را از حريم ديار خود باز گردانيد (چون از مردم ضعف و سستى ديد فرمود) اى گروه سست پيمان و بى حميت دوست داشتم كه بجاى هشت تن از شما يك تن از لشگريان معاويه را داشتم،بخدا سوگند حاضر بملاقات پروردگارم (مرگ) هستم تا براى هميشه از ديدار شما آسوده باشم،بمن خبر رسيده است كه معاويه ضحاك بن قيس را براى قتل و غارت فرستاده و آن خونخوار فرو مايه هم عده‏اى از برادران شما را كشته و اموالشان را نيز تاراج كرده است در حاليكه شما در خانه‏هاى خود نشسته و براى دفاع از حريم خانه خود از جاى حركت نميكنيد (2) !

على عليه السلام حجر بن عدى را بتعقيب ضحاك فرستاد،ضحاك چندى در برابر حملات كوفيان مقاومت نمود ولى پس از آنكه نوزده نفر از سربازانش كشته شدند شبانه فرار كرده و راه شام در پيش گرفت.همچنين بسر بن ارطاة (همان فرد پليدى كه در جنگ صفين به پيروى از عمرو عاص با نمايان ساختن عورت خود از دم شمشير على عليه السلام جان سالم بدر برد) بدستور معاويه با گروه كثيرى به حجاز و يمن يورش برد و ضمن كشتن جمعى از شيعيان على عليه السلام و غارت اموال آنان بشام بازگشت،در آنموقع عبيد الله بن عباس از جانب على عليه السلام والى يمن بود چون احساس كرد در برابر بسر ياراى مقاومت ندارد عمرو بن اراكه را بجاى خود گذاشت و خود از يمن خارج شد و رو بسوى كوفه نهاد،بسر پس از وارد شدن به يمن شروع بقتل و غارت نمود و عمرو بن اراكه را نيز بقتل رسانده و دو طفل خردسال عبيد الله را سربريد بطوريكه مادرشان از مشاهده آنحال اختلال حواس پيدا نمود و ديوانه شد.

چون على عليه السلام از قتل و غارت بسر خبر يافت ضمن نكوهش كوفيان حارثة بن قدامه را كه خود نيز داوطلب بود با دو هزار سوار بمقابله بسر فرستاد،بسر وقتى شنيد حارثة بتعقيب او ميآيد از ترس حارثه فرار كرد و خود را بشام رسانيد (3) .

و باز معاويه يكى ديگر از سرداران خود را بنام سفيان بن عوف با ششهزار نفر جهت قتل و غارت و توليد آشوب بعراق فرستاد و سفيان وارد شهر انبار (از شهرهاى قديمى عراق) شد و حسان بن حسان بكرى حاكم آنجا را كشته و مشغول قتل و غارت گرديد حتى بعضى از لشگريانش زر و زيور زنها را نيز از دست و گردن آنها گشوده و به يغما بردند،و همه اين گرفتاريها نتيجه عدم توجه كوفيان بدستورات على عليه السلام بود و چون آنحضرت از اين قضيه آگاهى يافت فراز منبر رفت و ضمن ايراد خطبه‏اى چنين فرمود:

بمن خبر رسيده است كه بدستور معاويه بشهر انبار شبيخون زده‏اند و حاكم آنجا را كشته و سواران شما را از حدود آن شهر دور گردانيده‏اند و يكى از لشگريان آنها بر يك زن مسلمان و يك زن كافره ذميه وارد شده و خلخال و دست‏بند و گردن‏بند و گوشواره‏هاى او را در آورده است و آن زن بعلت اينكه نميتوانسته او را از خود دور كند گريه و زارى كرده و از خويشان خود كمك طلبيده است،و دشمنان با غنيمت‏و دارائى بسيار بشام باز گشته‏اند،اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين واقعه در اثر حزن و اندوه بميرد بر او ملامت نيست بلكه بنزد من هم بمردن سزاوار است.

وقتيكه شما را در تابستان بجنگ دشمنان خواندم گفتيد حالا هوا گرم است ما را مهلت ده تا شدت گرما شكسته شود و چون در زمستان دعوت نمودم گفتيد اينروزها هوا سرد است و بما مهلت ده تا سرما برطرف گردد،شما كه عذر و بهانه آورده از گرما و سرما فرار ميكنيد بخدا سوگند در ميدان جنگ از شمشير زودتر فرار خواهيد نمود!يا اشباه الرجال و لا رجالـاى مرد نماهاى نامرد و اى كسانيكه عقل شما مانند عقل بچه‏ها و فكرتان چون انديشه زنهاى تازه بحجله رفته است!

اى كاش شما را نميديدم و نميشناختم كه نتيجه شناختن شما پشيمانى و غم و اندوه ميباشد .

قاتلكم الله لقد ملاتم قلبى قيحا و شحنتم صدرى غيظا و جرعتمونى نعب التهمام انفاسا.

خداوند شما را بكشد كه دل مرا بسيار چركين كرده و سينه‏ام را از خشم آكنده ساختيد و در هر نفس جام غم و اندوه را پياپى جرعه جرعه در گلويم ريختيد و بسبب نافرمانى،رأى و تدبيرم را تباه ساختيد (4) .

علاوه بر اين قضايا،حوادث ديگرى هم بشرح زير رخ داد كه باعث شكست عراقيها و موجب اندوه و رنج على عليه السلام گرديد:

قيس بن سعد كه در اوائل خلافت على عليه السلام بحكومت مصر منصوب شده بود در جنگ صفين براى فرماندهى يكى از واحدهاى رزمى احضار گرديده و بجاى وى محمد بن ابى بكر عازم مصر شده بود.

محمد در مصر مشغول حل و فصل امور بود كه معاويه از كار حكميت فراغت يافت و چون حكومت مصر را بعمرو عاص وعده داده بود ناچار در صدد اشغال آن كشور برآمد.براى اين منظور عده‏اى را بفرماندهى معاوية بن خديج براى حمله بمصر روانه ساخت،عمرو عاص نيز مانند سابق حيله و نيرنگ خود را بكار برد و در داخل آن كشور مردم را عليه محمد شورانيد.

محمد در برابر معاويه شكست خورد و قضايا را بعلى عليه السلام اطلاع داد و از وى كمك خواست.

على عليه السلام مالك اشتر را كه حاكم ايالت جزيره بود احضار نمود و سپس او را روانه مصر ساخت و محمد را نزد خود خواند تا كار ديگرى باو رجوع فرمايد زيرا مصر حاكمى مثل مالك ميخواست تا نيرنگ‏هاى معاويه و عمرو عاص را با شمشير پاسخ دهد.

مالك اشتر در ذيقعده سال 38 از كوفه خارج شد و راه مصر را در پيش گرفت،در بين راه مردى پست فطرت با وضع رقت بارى خود را بحضور مالك رسانيد،مالك اشتر كه بپيروى از على عليه السلام هميشه غريب نواز و نسبت بفقراء متفقد بود پرسيد كيستى و از كجا ميآئى؟

آنمرد گفت اسمم نافع است و در مدينه غلام عمر بن خطاب بودم و اكنون آزاد هستم و چون در مدينه بمن سخت ميگذشت لذا از آن شهر خارج شده‏ام و خيال رفتن بمصر را دارم تا در آنجا كارى پيدا كنم (5) !

مالك گفت اگر مايل باشى و نزد من بمانى من پوشاك و خوراك ترا تأمين ميكنم،نافع گفت چه سعادتى بهتر از اين البته كه ميمانم،مالك اين مرد را نيز جزو لشگريانش همراه خود برد .

پس از طى مسافتى بشهر قلزم رسيدند كه تا مصر سه روز راه فاصله داشت،شب را در آنجا بيتوته نموده و صبح كه براه افتادند نافع بد طينت يك ليوان شربت از عسل درست كرد و مقدارى سم در آن ريخت و پيش مالك برد.

مالك كه در اين چند روز خدمتگزارى اين غلام را بيشائبه ديده بود ليوان شربت را سر كشيد و لشگريانش را حركت داد و پس از چند ساعت راه‏پيمائى آثارانقلاب در قيافه مالك نمايان شد و رفته رفته حالش بهم خورد و از پشت زين بر زمين افتاد.

لشگريان مالك پيش دويدند و بدرمانش پرداختند اما سمى كه در شربت ريخته شده بود اثر خود را بخشيد و همراهان او را متوجه قضيه نمود و هر چه دنبال نافع گشتند او را پيدا نكردند،مالك پس از چند لحظه ديده از جهان فرو بست و بسراى جاويدان شتافت و اطرافيانش با جنازه مالك بقلزم مراجعت نمودند.

نافع پس از خوراندن شربت بمالك از قلزم فرار كرده و پيش معاويه رفته بود هنگاميكه اين خبر بمعاويه رسيد بسيار خوشحال و مسرور شد و شاميان را نويد داد كه ديگر حمله على بشما عملى نخواهد شد زيرا پشت و پناه على عليه السلام مالك بود و نافع را نيز بسيار نوازش كرد و مردم شام را كه از شمشير مالك داغى بر دل و كينه‏اى در خاطر داشتند اجازت داد تا آنروز را جشن گيرند.

از آنسو چون اين خبر بگوش على عليه السلام رسيد بسيار متأثر و اندوهگين شد بطوريكه از ته دل گريه را سر داد و فرمود مرگ مالك اشتر فاجعه بزرگى است ديگر نظير مالك را نخواهيم ديد مالك مانند شيرى بود كه از صداى او زهره دشمنان آب ميشد و همچنان كه ملول و محزون بود فرمود:

مالك و ما مالك لو كان جبلا لكان فندا لا يرتقيه الحافر و لا يرقى عليه الطائر اما و الله هلاكه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق لا ارى مثله بعده ابدا.

مالك چه كسى بود مالك اگر كوهى بود كوه بزرگ و بلندى بود كه نه رونده‏اى بقله آن ميتوانست پاى نهد و نه پرنده‏اى ميتوانست بر فراز آن پرواز كند،سوگند بخدا كه شهادت او اهل شام و مغرب را عزيز كرد و مردم عراق و مشرق را خوار نمود و از اين پس مانند مالك را هرگز نخواهيم ديد (6) .

على عليه السلام مجددا حكومت مصر را به محمد بن ابى بكر سپرد و او را از جريان شهادت مالك آگاه گردانيد،ولى معاويه و عمرو عاص دست از كينهـتوزى و نيرنگ بازى بر نميداشتند و چند مرتبه بوسيله نامه محمد را تطميع و تهديدكردند و هر دفعه محمد بآنها صريحا جواب منفى داد و فداكارى و خلوص خود را نسبت بعلى عليه السلام بدانها گوشزد كرد.معاويه چون از تطميع محمد مأيوس شد در صدد ايذاء او بر آمد و بمكروفسون عمرو عاص توانست مردم مصر را عليه محمد بشوراند.

محمد اوضاع آشفته مصر را در اثر تحريكات معاويه باطلاع على عليه السلام رسانيد و آنحضرت عين نامه او را در مسجد باهل كوفه قرائت فرموده و بار ديگر آنها را بسستى و لا قيدى مذمت كرد و تمام اين شكست‏ها را كه پى در پى اتفاق ميافتاد نتيجه بى حالى و بيغيرتى كوفى‏ها دانست و پس از مذمت آنها دو هزار نفر بفرماندهى مالك بن كعب بكمك محمد فرستاد ولى محمد در خلال اينمدت با عده معدودى كه طرفدار او بودند با معاوية بن خديج سرگرم رزم بود و بالاخره اطرافيانش شكست خوردند و خود نيز بدرجه شهادت رسيد.

على عليه السلام هنوز براى شهادت مالك اشتر عزا دار و اندوهگين بود كه خبر سقوط مصر و شهادت محمد بحضرتش رسيد اين خبر آن بزرگوار را بيش از پيش در غم و اندوه فرو برد و با چشمان اشگ آلود فرمود:همانقدر كه مردم نانجيب شام از شهادت مالك و محمد خرسند هستند اندوه و تأسف ما در اين ماجرا بيشتر از شادى آنها است.

بارى نظير اينگونه اتفاقات پى در پى در گوشه و كنار رخ ميداد و هر يك بنوبه خود موجب حسرت و اندوه ميگشت من جمله حاكم بصره نيز بدسايس معاويه از اطاعت على عليه السلام سرپيچى كرده و براى تسخير مكه نيرو ميفرستاد.

روز بروز اوضاع مسلمين حقيقى كه تعداد آنها خيلى كم بود وخيمتر ميشد و نصايح على عليه السلام نيز براى تحريك آنها بمنظور دفاع از شهرها و خاموش كردن اين آشفتگى‏ها مؤثر واقع نميگرديد.

پس از مراجعت از صفين قريب دو سال اين نابسامانيها ادامه داشت تا اينكه در سال چهلم هجرت على عليه السلام با ايراد چند خطابه آتشين كه حاكى از التهاب درون و اندوه خاطر او بود مردم افسرده و سست عهد كوفه را مجددا به جنبش آوردو فرماندهان و سرداران نيز با اينكه بمرور زمان خوى سلحشورى را كم كم از دست داده بودند در مقابل تهييج و تحريض على عليه السلام كه خود فرماندهى كل را بعهده داشت از جاى بر خواستند و مردم را براى يك حمله قطعى و نهائى بمتصرفات معاويه بسيج كردند.

عده‏اى كه بسيج شده بود در حدود بيست هزار بود كه بفرمان على عليه السلام در نخيله اردو زده و براى بازديد آنحضرت حاضر شدند،على عليه السلام بفرمانداران و حكام خود نيز دستور كتبى داد كه قشون ولايات را تجهيز كنند و براى حركت بسوى شام به نخيله اعزام دارند و پيش از حركت از كوفه طرح كلى راه پيمائى و جزئيات آن همچنين اجراى قطعى و دقيق آنها بصورت چند دستور نظامى و ادارى بعموم فرماندهان زير دست ابلاغ گرديد.

ولى در اينموقع حادثه ديگرى رخ داد كه مسير تاريخ مسلمين را عوض نمود و اجراى نقشه آنانرا عقيم گردانيد.فرقه خوارج كه بشرح حال آنها سابقا اشاره گرديد بفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى فتنه و فساد راه انداختند و همان عقيده سابق خود را مجددا تكرار كردند.

موضوع فتنه خوارج در شوراى نظامى كه از فرماندهان سپاه على عليه السلام در حضور آنحضرت تشكيل يافته بود مطرح گرديد و چنين نتيجه گرفته شد كه اگر سپاه على عليه السلام بمنظور حمله بشام از كوفه خارج شود مسلما گروه خوارج آن شهر را اشغال خواهند نمود و در اينصورت سپاهيان على عليه السلام بايد در دو جبهه داخل و خارج بجنگ و قتال برخيزند پس مصلحت در آنست كه پيش از حركت بشام ابتدا كار را با خوارج يكسره كنند و سپس با خاطرى آسوده بسوى شام رهسپار شوند.

از آنجائيكه على عليه السلام هميشه از خونريزى و كشتار امتناع ميكرد براى آخرين بار بوسيله نامه‏اى خوارج را نصيحت كرد آنها را براى احقاق حق و مبارزه با معاويه بكمك خود دعوت فرمود.

عبد الله راسبى نامه على عليه السلام را خواند و شفاها بحامل نامه گفت كه ازقول ما بعلى بگو تو كافرى اول بايد توبه كنى آنگاه ما را بكمك خود دعوت كنى!!سپس دستور داد كه تمام خوارج بسوى نهروان عزيمت كنند.

تجمع اين عده در نهروان بصورت يك پادگان در آمد و طرفداران اين عقيده نيز از اطراف بدانجا آمده و روز بروز بر تعدادشان افزوده گرديد بطورى كه بالغ بر دوازده هزار نفر فرقه آنها را تشكيل ميداد.

على عليه السلام نيز از پادگان نخيله كه قصد عزيمت بشام را داشت مسير خود را عوض كرده به نهروان آمد.

موقعيكه على عليه السلام با سپاهيان خود به نهروان رسيد فرقه خوارج هماهنگ شده و گفتند :لا حكم الا لله و لو كره المشركون.

على عليه السلام در عين حال كه با اين جماعت خشمگين بود نسبت بآنها اظهار تأسف و دلسوزى هم ميكرد زيرا آنها در عقيده‏اى كه داشتند اشتباه ميكردند و متوجه آن اشتباه هم نميشدند .

على عليه السلام در مقابل صفوف خوارج ايستاد و براى اتمام حجت با فرمانده آنها عبد الله راسبى صحبت كرد و سپس تمام خوارج را مخاطب ساخته و با منطق قوى و كلام شيوا آنها را باشتباهشان معترف ساخت و حقانيت خود را ثابت نمود در اينحال همهمه خوارج بلند شد و التماس توبه نمودند على عليه السلام فرمود پرچم سفيدى در كنار نهروان بزنند و توبه كنندگان خوارج زير آن جمع گردند.

تقريبا دو ثلث خوارج بظاهر توبه نموده و در كنار پرچم سفيد قرار گرفتند،على عليه السلام نيز آنها را از جنگ معاف فرمود ولى بقيه خوارج كه چهار هزار نفر بودند بفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى جدا سر قول خود ايستادگى كردند على عليه السلام نيز ناچار با آنها به پيكار و قتال پرداخت.

پيش از شروع جنگ براى تقويت روحيه مسلمين كه در اثر مرور زمان و قتل و غارت چريكهاى معاويه پايه ايمان و جنگجوئى آنها ضعيف شده بود على عليه السلام فرمود كه از تمام اين خوارج كمتر از ده نفر زنده خواهند ماند همچنانكه از شما كمتر از ده نفر شهيد خواهند شد و اين فرمايش امام يكى از معجزات آنحضرت‏است كه پيش از وقوع حادثه از كيفيت آن خبر داده و جريان امر كاملا صحيح و منطبق با واقعيت بوده است!

بارى جنگ شروع شد و طولى نكشيد كه آنگروه گمراه مقتول و نه نفر نيز از آنان فرار كردند و هفت نفر هم از سپاه على عليه السلام بدرجه شهادت نائل آمده بودند و بدين ترتيب پيش بينى آنحضرت صد در صد صورت واقع بخود گرفت و پس از خاتمه جنگ بكوفه مراجعت نمودند،از جمله فراريان خوارج عبد الرحمن بن ملجم از قبيله مراد بود كه بمكه گريخته بود (7) .

پى‏نوشتها

(1) سوره مائده آيه .44

(2) ارشاد مفيد جلد 1 باب سيم فصل 38 با تلخيص و نقل بمعنى.

(3) ناسخ التواريخ كتاب خوارج ص .643

(4) نهج البلاغه از خطبه .27

(5) نافع غلام عثمان بود براى اينكه مالك او را نشناسد خود را غلام عمر معرفى كرد.

(6) ناسخ التواريخ كتاب خوارج ص .521

(7) ـابن ملجم مرادى گمنام بود هنگاميكه على عليه السلام كوفيان را براى جنگ صفين بسيج ميكرد چشمش بوى افتاد و طبق علائمى كه درباره قاتل خود از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيده بود او را شناخت و فرمود:تو عبد الرحمن بن ملجم هستى؟عرض كرد بلى يا امير المؤمنين !

على عليه السلام رو بحاضرين كرد و يكمصرع از شعر عمرو بن معد يكرب را خواند:اريد حياته (حبائه) و يريد قتلى!يعنى من حيات او (يا عطيه براى او) ميخواهم و او قتل مرا ميخواهد !عرض كردند دستور فرمائيد او را بكشيم،على عليه السلام فرمود مگر ميشود قبل از جنايت قصاص كرد؟

 دیدن دیگر موضوعات زندگینامه امام علی(ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 20:24 | |

زندگینامه امام علی (ع)امیرالمومنین (ع) _ 19. حكميت و نتايج آن (یاهو)

 

 

حكميت و نتايج آن

ألا و ان القوم اختاروا لانفسهم اقرب القوم مما يحبون،و انكم اخترتم لانفسكم اقرب القوم مما تكرهون.

(نهج البلاغه خطبه 238)

پس آنكه ابوموسى و عمرو عاص از طرف سپاه متخاصمين براى حكميت انتخاب شدند محل ملاقات براى انعقاد مجلس حكميت در دومة الجندل كه قلعه‏اى ميان مدينه و شام بود مقرر گرديد،از جانب هر يك از سپاهيان شام و عراق چهار صد سوار بنمايندگى تعيين گرديدند كه بهمراه حكم خود بدومة الجندل بروند تا رأى حكمين در حضور آنان ابلاغ شود.

عمرو عاص با چهار صد سوار از شاميان بمحل مزبور رفت و چند روز زودتر از ابوموسى بآنجا رسيده و بانتظار ورود حريف خود نشست،على عليه السلام نيز چهارصد نفر بفرماندهى شريح بن هانى همراه ابوموسى فرستاد و عبد الله بن عباس را هم بعنوان امام جماعت با آنها رهسپار نمود.

موقع اعزام حكمين معاويه بعمرو عاص گفت ميدانى كه من و لشگريان شام ترا با كمال رغبت و ميل براى اينكار تعيين كرديم در حاليكه انتخاب ابوموسى بطور اكراه و اجبار بر على تحميل شده است حال ببينيم چه ميكنى.

عبد الله بن عباس نيز بابوموسى گفت تو با يكى از حيله‏گران زبر دست عرب حريف هستى كه در مكر و فسون در تمام عرب نظيرش را نميتوان يافت مراقب خودباش و سعى كن فريب اين مرد حيله‏گر را نخورى با اينكه ميدانى على عليه السلام تمام سجاياى اخلاقى و ملكات نفسانى را دارا بوده و از هر حيث براى خلافت از همه كس سزاوارتر است و معاويه جز براه ستم و باطل نميرود.

چون خبر ورود ابوموسى بعمرو عاص رسيد باستقبال او شتافت و بسيار تملق و چاپلوسى كرد و در اولين برخورد عقل كم مايه او را ربود!

ابو موسى وقتى اينهمه احترام و شكسته نفسى از عمرو عاص ديد دست و پايش را گم كرد و خود را بكلى در اختيار عمرو گذاشت،ابن عباس كه از نزديك مراقب اوضاع بود بابوموسى پيغام فرستاد كه گول تواضع و فروتنى عمرو را نخور و حواس خود را پريشان مساز او از نظر شخصيت اجتماعى خيلى از تو بالاتر است و اين علاقه و محبت را درباره تو براى تحميل عقيده و فكر خود بجا ميآورد آگاه باش كه فريب او را نخورى زيرا (مهر كز علتى بود كينه است) !

سفارش ابن عباس بوسيله عدى بن حاتم بابو موسى ابلاغ شد ولى او كه فكر ميكرد صاحب مقام و منصبى شده است به عدى گفت:نميخواهد شما در اين امر مهم دخالت كنيد و مرا كه از طرف عموم مسلمين بدينكار گماشته شده‏ام نصيحت نمائيد!آنگاه بعمرو عاص گفت كه من بعد سخنان ما محرمانه و سرى باشد تا كسى از چگونگى آن آگاه نشود!

عمرو عاص كه انتظار چنين پيشنهادى را داشت فورا دستور داد چادرى در گوشه‏اى برپا كردند و خودش با ابوموسى روزها به تبادل افكار و مذاكرات خصوصى پرداختند حتى اطراف چادر را نيز قرق كرده و بمأمورين انتظامى دستور دادند كه كسى بدون اجازه آنها حق ورود بچادر آنان را نخواهد داشت.

عمرو عاص پذيرائى گرم و شايانى از ابوموسى مينمود و زمينه را براى فريفتن او و تحميل عقيده خود آماده ميكرد بالاخره مطلب را عنوان نموده و بشور و بحث پرداختند.

عمرو عاص بابوموسى گفت:در اينكه عثمان بمظلوميت كشته شده شكى نيست و تو خود نيز از طرفداران عثمان هستى،ابوموسى گفت البته من در موقع كشته شدن‏او در مدينه نبودم و الا هر چه از دستم بر ميآمد درباره وى كمك ميكردم،عمرو گفت پس چه بهتر كه الان معاويه بخونخواهى عثمان برخاسته و چندان طمعى در خلافت ندارد اگر تو هم باو كمك كنى خون عثمان گرفته ميشود و اگر معاويه را بمسند خلافت بنشانيم از نظر اينكه مردى با تدبير و قوى و كاردان است و از خانواده شريف قريش نيز ميباشد كارى بمصلحت مسلمين انجام داده‏ايم!

ابوموسى متغير شد و گفت:آيا معاويه از خانواده شريف است يا على؟چه شرافتى را براى معاويه ميتوان قائل شد كه على فاقد آن باشد؟و موضوع حكميت ما مربوط بعموم مسلمين است و باين سادگيها نميتوان در مورد آن تصميم گرفت و من عقيده دارم كه عبد الله بن عمر براى احراز مقام خلافت از همه شايسته‏تر است زيرا تا كنون فتنه‏اى ايجاد نكرده و مردى سليم النفس و خوش اخلاق است!

عمرو گفت:مقام خلافت جاى هر كسى نيست و خليفه مسلمين بايد با جرأت و مدبر و دور انديش باشد و اينگونه صفات در عبد الله پيدا نميشود.

ابوموسى گفت تو اصرار دارى كه حتما معاويه خليفه شود ولى من با خلافت او مخالفم.

عمرو عاص كه ابوموسى را مخالف معاويه ديد بطرز ديگرى عقل او را ربود و حيله ديگرى بكار برد،دست ابوموسى را گرفت و از چادر بيرون برد و گفت:اى برادر پيشنهادى بتو ميكنم و گمان ندارم كه در اينمورد راه مخالفت جوئى زيرا اين پيشنهاد بنفع و صلاح مسلمين است!ابوموسى گفت مقصودت چيست؟

عمرو عاص گفت:حالا كه تو بهيچوجه بخلافت معاويه حاضر نيستى و من هم كه با خلافت على و عبد الله بن عمر و امثال آنها مخالف ميباشم خوبست من و تو كه از جانب مسلمين در اينمورد اختيار تام داريم هم على و هم معاويه را از خلافت عزل كنيم آنگاه انتخاب خليفه را بشوراى مسلمين واگذار نمائيم تا هر كه را خواستند انتخاب كنند و من و تو هم در اين امر مسئوليتى نداشته باشيم!

ابوموسى كه چندان دل خوشى از على عليه السلام نداشت و معاويه را نيز معزول تصور ميكرد به پيشنهاد عمرو رضا داد و موافقت خود را در اينمورد اعلام‏نمود،عمرو عاص براى اينكه هر چه زودتر بمقصود خود جامه عمل بپوشاند گفت:اى گرامى‏ترين اصحاب پيغمبر مدتى كه براى حكميت ما تعيين گرديده اكنون بپايان ميرسد خوبست بدون فوت فرصت عقيده و رأى خود را بگروه مسلمين اعلام داريم!

ابوموسى بار ديگر از تملق گوئى عمرو خود را باخت و پاسخ داد كه فردا اين عمل را انجام ميدهيم و مدعيان خلافت را بر كنار ميكنيم تا مردم از جنگ و كشتار رهائى يابند،عمرو عاص با اينكه گردش كار را كاملا موافق مرام خود ميديد معـالوصف از ابوموسى غفلت نميكرد كه مبادا او را راهى باصحاب على عليه السلام مخصوصا بعبد الله بن عباس پيدا شود.

موعد مقرره فرا رسيد و ابوموسى و عمرو عاص در برابر مردم ايستادند،عمرو عاص بار ديگر باقيمانده عقل ابوموسى را ربود و با تعارفات خشگ و خالى و دور از حقيقت و با تملق و چاپلوسى زياد او را وادار نمود كه ابتداء او بسخن درآيد و هر چه ابن عباس بابوموسى تفهيم نمود كه ابتداء شروع بسخن نكند زيرا عمرو عاص او را فريب خواهد داد ابوموسى توجه و اعتنائى نكرد و ضمن خطاب بمردم چنين گفت:

اى مردم بر هيچكس پوشيده نيست كه جنگ صفين در طول مدت خود چندين هزار نفر را بخاك و خون كشيد و اطفال صغير را بى پدر و زنان جوان را بيوه نمود و باعث وقوع اين جنگ دو نفر مدعيان خلافت يعنى على و معاويه بوده‏اند كه اگر كار بحكميت واگذار نميشد آن خونريزى و برادر كشى ادامه پيدا ميكرد.بنابر اين براى اينكه مسلمين روى آسايش ببينند من و عمرو عاص توافق كرديم كه اين دو نفر را از خلافت خلع كنيم تا خود مسلمين شورائى تشكيل داده و كسى را كه استحقاق و شايستگى خلافت دارد انتخاب كنند پس من از جانب مسلمين عراق و حجاز على را از خلافت خلع ميكنم!

در اينموقع همهمه و هياهو با آهنگهاى مخالف و موافق در گرفت ولى عمرو عاص فرصت را از دست نداد و بلافاصله سخنان ابوموسى را درباره تأسف از خونريزى و برادركشى تأييد نمود و در خاتمه اضافه كرد كه:چون اختلاف على و معاويه باعث بروز اين فتنه و آشوب بود و حالا كه ابوموسى على را خلع كرد من نيز با نظر او در مورد خلع على موافق بوده و در عوض معاويه را بمقام خلافت بر ميگزينم زيرا علاوه بر اينكه او شايسته احراز اين مقام است خونخواه و ولى الدم عثمان نيز ميباشد كه طبق مفاد آيه:

و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا.مجازات قاتلين عثمان بعهده او ميباشد.

چون سخنان عمرو عاص خاتمه يافت هيجان و هياهوى مردم شدت گرفت و از همه بيشتر خود ابوموسى از اين امر خشمگين شد و بعمرو عاص گفت:

قد غدرت و فجرت و انما مثلك مثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث.

يعنى اى حيله‏گر فاسق تو مانند آن سگى هستى كه قرآن درباره آن فرمايد چه آنرا چوب بزنى و چه رهايش سازى پارس ميكند (در هيچ حال از آن آسوده نتوان بود) عمرو عاص خنديد و گفت :انما مثلك مثل الحمار يحمل اسفارا.

يعنى تو هم مثل آن خر ميمانى كه بارش يكمشت كتاب باشد و اتفاقا گفتار عمرو عاص درباره او كاملا درست بود و ابوموسى بعد از آن بحمار اشعرى مشهور شد و آنوقت فهميد كه على عليه السلام حق داشته است كه او را بحكميت انتخاب نكند.

ابوموسى از ترس على عليه السلام و يارانش بمكه گريخت و عمرو عاص نيز بسوى معاويه شتافت و موقع ورود بشام بعنوان خلافت باو سلام داد.

اين حكميت بقول خود معاويه يكى از نيرنگهاى عمرو عاص بود كه با فشار و اجبار مردم كوفه على عليه السلام آنرا پذيرفته بود ولى چون حكمين برابر تعهدى كه سپرده بودند رفتار نكردند مجددا على عليه السلام و اصحابش بمخالفت برخاستند زيرا:اولا در آيات قرآن چيزى كه اختلاف متخاصمين را حل و برطرف كند وجود نداشت،ثانيا در روز بيعت با على همه مهاجرين و انصار جز چند نفرى معدود با او بيعت كرده بودند و مقام خلافت خود بخود بدست آنحضرت آمده بود و بغير ازطلحه و زبير كه نقض عهد كردند از قاطبه ملت اسلام كسى مخالف او نبود،ثالثا عمرو عاص و ابوموسى مأموريت داشتند كه اختلاف مدعيان خلافت را برابر احكام قرآن حل و فصل كنند همچنانكه على عليه السلام بمعاويه نوشته بود كه من سخن ترا اجابت نميكنم ولى حكم قرآن را مى‏پذيرم در صورتيكه حكمين نامى از خدا و قرآن نبردند و تمام فكر عمرو عاص صرف فريفتن ابوموسى شد،رابعا اين دو نفر خارج از صلاحيت و حدود اختيارات خود عمل نمودند و آنها صلاحيت عزل و نصب خليفه را نداشتند بلكه مأمور حل اختلاف بودند.

و گذشته از همه اينها رأى و موافقت حكمين بر اين بود كه هر دو مدعى خلافت را خلع كرده و كار را بشورا واگذار نمايند در صورتيكه عمرو عاص عملا خلاف رأى و توافق قبلى رفتار كرد و بجاى عزل معاويه خلافت او را تثبيت نمود و همين عمل او ميرساند كه توافق قبلى او با ابوموسى صرفا براى گول زدن او بوده است و بهمين علل و جهات على عليه السلام و طرفدارانش بآن اعتراض كردند و كار دوباره بروز اول برگشت و حل و فصل آن موكول بشمشير سپاهيان متخاصمين گرديد.

و اما نتيجه سوئى كه اين حكميت در سپاه على عليه السلام بوجود آورد اختلاف و پراكندگى سپاهيان او را شديدتر نمود و در حدود دوازده هزار نفر خوارج پيدا شدند كه نه تنها بعلى عليه السلام كمك نكردند بلكه مانع پيشروى او نيز گرديدند و على (ع) ناچار شد كه با آنها در نهروان بجنگ و قتال پردازد.

 دیدن دیگر موضوعات زندگینامه امام علی(ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 20:21 | |

زندگینامه امام علی (ع)امیرالمومنین (ع) _ 18. معاويه كيست (یاهو)

 

 

معاويه كيست

معاويه از دو فرد كثيف و پليد بوجود آمده كه بنا بقانون توارث خباثت ذاتى هر دو را به ارث برده بود.پدرش ابوسفيان رئيس مشركين و بت‏پرستان قريش بود و خداوند نيز بهمين عنوان در قرآن درباره او فرمايد:

فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم (1) .

(با پيشوايان كفر جنگ كنيد كه سوگندهاى آنها احترامى ندارد كه رعايت شود (2) .

ابوسفيان در اغلب غزوات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمانده لشگر بت‏پرستان و مشركين مكه بوده و در واقع جنگهاى احد و بدر و احزاب و ساير جنگها را او بوجود آورده بود،ابوسفيان مدت 21 سال با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت و دشمنى نمود و در فتح مكه از ترس شمشير بظاهر اسلام آورد ولى در باطن بهمان كفر و بت پرستى خود باقى ماند.

و اما مادرش هند دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بود و با رسول اكرم صلى الله عليه و آله دشمنى فوق العاده داشته و در مكه آنحضرت را آزار ميرسانيد،در جنگ احد باتفاق چند تن از زنان ديگر پشت سر مردان حركت كرده و آنان را با دف زدن براى جنگ با مسلمين تشجيع مينمود و در خاتمه جنگ هم كه حمزه عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله بدرجه شهادت رسيده بود بدستور هند وحشى قاتل حمزه جگر او را بيرون كشيد و پيش هند برد و آن ملعونه از شدت عداوت تكه‏اى از كبد را در دهان خود گذاشت ولى نتوانست آنرا بجود و ناچار از دهان بيرون انداخت و از آن تاريخ به هند جگر خوار معروف گرديد (3) .در زمان جاهليت بولگردى و بدكارى شهرت داشت و معاويه هم در چنان موقعى از وى متولد گرديده بود.

زمخشرى در ربيع الابرار نقل ميكند كه معاويه را بچهار پدر نسبت ميدهند،ابى عمرو بن مسافر،عباس بن عبد المطلب،عمارة بن وليد،مردى سياه بنام صباح (4) .

ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه بهمين مطلب اشاره كرده است (5) .

محمد بن عقيل مؤلف كتاب النصايح الكافيه مينويسد كه حسان بن ثابت هند و شوهرش را در نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله هجو ميكرد و آنحضرت و اصحابش باشعار او گوش ميدادند،حسان در هجويات خود به هند نسبت زنا ميداد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله هم او را منع نميكرد (6) .

معاويه از چنين پدر و مادرى بوجود آمده و خبث ذات و رذائل اخلاقى هر دو را دارا بود او نيز مانند پدرش در جنگهائى كه عليه مسلمين بر پا ميشد شركت ميكرد و از ترس شمشير ظاهرا باسلام گرويده بود ولى در باطن در محو اسلام كوشش ميكرد چنانكه حضرت امير عليه السلام درباره اسلام آوردن معاويه و پدرش كه از ترس شمشير و از روى اكراه و اجبار بوده ضمن نامه‏اى كه بمعاويه نوشته چنين فرمايد:فانا ابو حسن قاتل جدك و خالك و اخيك شدخا يوم بدر،و ذلك السيف معى و بذلك القلب القى عدوى،ما استبدلت دينا و لا استحدثت نبيا،و انى لعلى المنهاج الذى تركتموه طائعين و دخلتم فيه مكرهين (7) .

(منم ابو الحسن كشنده جد تو (عتبه پدر هند) و دائى تو (وليد بن عتبه) و برادر تو (حنظلة بن ابيسفيان) كه آنها را در جنگ بدر تباه ساختم و اكنون هم آن شمشير دست من است و من با همان دل و جرأت دشمنم را ملاقات ميكنم و دين ديگرى اختيارنكرده و پيغمبر تازه‏اى نگرفته‏ام،و من در راهى هستم (اسلام) كه شما باختيار و رغبت آنرا ترك نموديد و از روى اكراه و اجبار هم بآن داخل شده بوديد.)

محمد بن جرير طبرى نقل ميكند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:

اذا رأيتم معاوية على منبرى فاقتلوه.

(هرگاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد.) و همچنين بنوشته طبرى ابوسفيان بر الاغى سوار بود و معاويه افسار مركب را گرفته و برادرش نيز از عقب مركب را براه ميانداخت پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:

لعن الله الراكب و القائد و السائق (8) . (خداوند بهر سه لعنت كند)

دانشمند مسيحى جرج جورداق در جزء چهارم اثر نفيس خود بنام (الامام على) مينويسد:فرد شاخصى از بنى اميه كه تمام خصال و اعمال زشت اميه را دارا بود معاوية بن ابى سفيان است و اول چيزى كه از صفات معاويه بچشم ميخورد اينست كه او از انسانيت و اسلام خبرى نداشت و اعمال او اين مطلب را ثابت نمود كه او از اسلام دور بود (9) .

اما عمرو بن العاص

اين شيطان مكار و يگانه حيله‏گر عرب نيز از نظر حسب و نسب مانند معاويه بوده و بنا بنوشته زمخشرى و ابن جوزى مادرش نابغه ابتداء كنيز بود و چون بفسق و فجور شهرت داشت مولايش او را آزاد ساخت،نابغه هم از آزادى خود سوء استفاده كرده و با اين و آن رابطه پيدا نمود و در چنين موقعى عمرو را وضع حمل كرد.

عمرو ابتداء پنج پدر داشت زيرا ابولهب و امية بن خلف و ابوسفيان و عاص و هشام بن مغيره در طهر واحد پيش مادر او بودند و پس از ولادت عمرو هر يك از آنها برسم جاهليت ادعاى پدرى عمرو را مينمودند!بالاخره بخود نابغه واگذار كردند كه يكى از آن پنج نفر را تعيين كند او هم عاص را كه ثروتمندتر از ديگران بود انتخاب كرد در صورتيكه شباهت عمرو بابيسفيان بيشتر بود (10) !و خود ابوسفيان هم گفت بخدا نطفه عمرو را در رحم مادرش من گذاشتم حسان بن ثابت گويد :

ابوك ابوسفيان لا شك قد بدت‏ 
لنا فيك منه بينات الدلايل
(11)

(يعنى پدرت ابوسفيان است و از شكل و قيافه‏ات روشن است كه پسر او هستى) عمرو عاص نيز با پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دشمنى داشت و قصيده‏اى در هجو آنحضرت سروده بود !پيغمبر عرض كرد خدايا من كه شاعر نيستم تا او را با شعر جواب دهم بعدد حروف ابيات قصيده‏اش بر او لعنت كن.

او هميشه در جبهه مخالفين رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود و براى برگرداندن مهاجرينى كه بحبشه رفته بودند از جانب قريش بدانجا رفت و چون در حضور نجاشى جعفر بن ابيطالب او را محكوم نمود بناى شورش گذاشت و همچنين در زمان خلافت عمر كه از طرف او استاندار مصر بود در بيت المال مسلمين تصرفاتى كرد و مورد استيضاح عمر قرار گرفت و در اثر همكارى با معاويه هم مرتكب جناياتى گرديد كه در صفحات بعد به آنها اشاره خواهد شد.

بالاخره اين دو فرد پليد (معاويه و عمرو) كه در تظاهر و دروغ و فريب و نيرنگ در تمام عرب مشهور و معروف بودند دل بدنيا بسته و بكمك هم تصميم گرفتند كه در برابر على عليه السلام يگانه مرد حق و فضيلت پرچم افراشته و با او پنجه در افكنند بدينجهت معاويه با سپاهى انبوه از شام خارج و پس از طى طريق در محلى بنام صفين كه در كنار فرات بود فرود آمد و آمادگى خود را براى جنگ به آنحضرت اعلام نمود.

على عليه السلام نيز سپاهيان خود را در نخيله (12) سازمان رزمى داد و اشخاص مجرب و فرماندهان لايق را بفرماندهى واحدهاى سپاه خود منصوب نمود و در پنجم شوال سال 36 راه مدائن در پيش گرفت.

پس از رسيدن بمدائن چند روز در آنجا توقف كرده و بحوائج مردم رسيدگى‏نمود و سپس با عساكر خود بسوى صفين رفت و در برابر سپاهيان معاويه اردو زد.از جمله فرماندهان على عليه السلام ميتوان مالك اشتر نخعى و قيس بن سعد و عمار ياسر و محمد بن ابى بكر و اويس قرنى و عدى بن حاتم و ابو ايوب انصارى و هاشم بن عتبه (مرقال) و خزيمة بن ثابت (ذو الشهادتين) را نام برد.

على عليه السلام در اين جنگ نيز مانند جنگ جمل ابتداء به نصيحت و اندرز دشمنان پرداخت و نامه‏هائى مجددا بمعاويه نوشت و او را از عواقب وخيم جنگ بر حذر داشت و بسپاهيان خود نيز چنين فرمود:

لا تقاتلوهم حتى يبدؤكم،فانكم بحمد الله على حجة و ترككم اياهم حتى يبدءكم حجة اخرى لكم عليهم،فاذا كانت الهزيمة باذن الله فلا تقتلوا مدبرا و لا تصيبوا معورا و لا تجهزوا على جريح و لا تهيجوا النساء باذى... (13)

(با آنها نجنگيد تا اينكه آنها با شما بجنگ آغاز كنند خدا را سپاس كه شما داراى حجت و برهان هستيد و جنگ نكردن شما با آنها تا با شما شروع بجنگ نكرده‏اند خود دليل بر حجت ديگر شما بر آنها است،و اگر (جنگ بوقوع پيوست و براى آنان) شكست و گريزى با اراده خدا روى داد گريخته را نكشيد و در مانده را زخمى نكنيد و زخم خورده را از پا در مياوريد،و زنان را با آزار رساندن به آنها تهييج مكنيد اگر چه بشما و بفرماندهان شما ناسزا گويند ...)

از طرف ديگر معاويه هم نه تنها بنامه‏ها و نصايح على عليه السلام توجهى نكرد بلكه سپاهيان خود را نيز براى جنگ و خصومت آنحضرت تحريص نموده و ضمن خواندن خطبه‏اى گفت در اين جنگ سستى نكنيد و از جان خود نيز بگذريد زيرا شما بر حقيد و براى شما حجت است و با كسى ميجنگيد كه بيعت عثمان را شكسته و خون او را بناحق ريخته و هيچ عذرى براى او در نزد خدا نباشد .

فانكم على حق و لكم حجة و انما تقاتلون من نكث البيعة و سفك الدم الحرام فليس له فى السماء عاذر.عمرو عاص نيز نظير سخنان معاويه با شاميان سخن گفت و آنها را براى جنگ و مقاتله تحريك نمود!

چون على عليه السلام از اين امر مطلع گرديد او نيز سپاهيان خود را گرد آورده و ضمن توضيح دسايس معاويه و عمرو عاص آنها را براى جنگ با شاميان آماده نمود و پس از حمد و ثناى الهى مطالبى چند در مورد تقويت روحيه آنها بدين شرح بيان فرمود:

اى بندگان خدا از خدا بترسيد و (در موقع جنگ) چشمتان را از آنچه موجب ترس و وحشت شما شود فرو خوابانيد و آوازتان را آهسته نموده و كمتر سخن بگوئيد،و براى روبرو شدن با دشمن و جنگ با او و مبارزه و زد و خورد با شمشير و رد و بدل نمودن نيزه و دست بگريبان شدن با وى دل قوى كنيد و ثابت قدم باشيد و ياد خدا را زياد كنيد كه شايد رستگار باشيد،و از خدا و رسولش فرمانبردارى كنيد و با يكديگر ستيزه جوئى نكنيد كه سست ميشويد و نيروى شما كاهش يابد و صبر داشته باشيد كه خداوند با صابران است،بار خدايا در دل اينها صبر قرار بده و اينها را يارى كن و پاداششان را بزرگ فرما.

اللهم الهمهم الصبر و انزل عليهم النصر و اعظم لهم الاجر (14) .

معاويه كه قبل از على عليه السلام بصفين رسيده بود اردوگاه خود را در محلى كه بآب نزديكتر بود قرار داده و براى اينكه لشگريان على عليه السلام بآب دسترسى نداشته و در مضيقه باشند دستور داده بود كه از نزديك شدن كوفيان بشريعه فرات ممانعت كنند ولى مالك اشتر بدستور على عليه السلام با يك حمله شديد و كشتن گروهى از شاميان آنها را پراكنده ساخته و شريعه فرات را متصرف شد و على عليه السلام پس از تصرف محل مزبور آبرا به هر دو سپاه مباح نمود .

چون تصرف شريعه فرات بدست مالك اشتر انجام گرفت و از طرفى معاويه شكست شاميان و پيروزى عساكر عراق را مرهون رشادت و شجاعت مالك ميدانست تصميم گرفت كه اين شجاع بى نظير را از ميان بر دارد تا شاميان در آينده از شرحملات او آسوده باشند پس از جستجو در ميان سپاهيان خود سهم نامى را كه از شجاعان مشهور و در سطبرى و زورمندى بازو حريفى نداشت پيش خواند و او را بجنگ مالك فرستاد.

سهم اسب بزرگى سوار شده و خود را غرق در فولاد ساخته بود پا بركاب زد و در مقابل لشگر عراق مالك را بمبارزه خواست!

مالك كه در ميدانهاى كار زار چون شير خشمگين حمله ميكرد و با شمشير آتشبار خود شجاعان عرب را دو نيمه ميساخت پا بر اسب زد و در مقابل سهم ايستاد،سهم بقدرى شجاع و زورمند بود كه حتى عساكر عراق بر جان مالك بيمناك شدند.

سهم در حاليكه مالك را ناسزا ميگفت با شمشير آخته بر وى حمله كرد ولى مالك با زبر دستى و مهارت تمام حمله او را رد نمود و با شمشير خود تا سينه سهم دريد و بخاكش افكند و در آنحال دو تن از رزمجويان شام بر مالك تاختند اما مالك فرصتى بدانها نداد و هر دو را مقتول ساخته و بمحل خود باز گرديد.

پس از قتل اين شجاعان،معاويه عبيد الله بن عمر را با عده‏اى مأمور حمله بر عساكر عراق نمود،عبيد الله در حاليكه رجز ميخواند و خود را ميستود مبارز ميخواست على عليه السلام نيز محمد بن ابى بكر را اجازت داد تا بمبارزه او برود.

محمد با گروهى بجنگ عبيد الله شتافت و تا آخر روز اين دو تن با افراد تحت فرماندهى خود با هم در مصاف بودند كه سپس معاويه شرحبيل را بكمك عبيد الله فرستاد و از طرف على عليه السلام هم مالك بكمك محمد رفت و جنگ سختى ميان سرداران على عليه السلام و سپاهيان معاويه در گرفت كه عده زيادى بقتل رسيدند و تا آخر ذيحجه سال 36 بهمين نحو جنگ ميان سرداران قشون طرفين برقرار بود.

در اين جنگ نيز على عليه السلام مانند هميشه سعى ميكرد كه حتى الامكان از كشتار و خونريزى جلوگيرى شود ولى معاويه بهيچوجه حاضر نبود كه با آنحضرت كنار آيد،بالاخره سال 37 هجرى فرا رسيد و هر دو طرف حاضر شدند كه در ماه محرم جنگ را موقوف سازند،على عليه السلام بدين امر بيشتر راغب بود زيرا جاى اميدوارى بود كه شايد در طول اين مدت توافقى ميان طرفين حاصل شود و از جنگ‏و ستيز خوددارى گردد لذا با تمام قواى خود كوشش كرد كه معاويه را براه آورد و اين غائله را خاتمه دهد ولى معاويه لجوج بر عناد و لجاجت خود افزود و حاضر نشد كه بصلح و صفا گرايد،بالاخره ماه محرم منقضى شد و غره ماه صفر رسيد و در همان روز نايره جنگ مجددا مشتعل گرديد و تا 17 صفر سال بعد ادامه پيدا نمود،بدين ترتيب مدت اين جنگ در كتب تاريخ بنا بحسابهاى مختلف كه شروع آنرا از شوال سال 36 (موقع خروج على عليه السلام از كوفه) و يا از غره صفر سال 37 دانسته‏اند از 12 الى 18 ما ثبت شده است .

اين جنگ از جنگهاى خونين داخلى قوم عرب بود كه ميتوان آنرا جنگ بين حق و باطل و يا نور و ظلمت ناميد.

در چند روز اول جنگ على عليه السلام صلاح چنان ديد كه جنگ بصورت تن بتن باشد و از كشتار زياد جلوگيرى شود ولى شهادت عده از اصحاب و سرداران آنحضرت مانند عمار ياسر و اويس قرنى جنگ را بدرجه شدت رسانيد.

معاويه مردى بنام اجير را كه از شجعان عرب بود دستور داد براى جنگ با سرداران على عليه السلام بميدان رود اتفاقا مبارز اينمرد غلام على عليه السلام بود كه بدست اجير شربت شهادت نوشيد على عليه السلام از شهادت غلام خود اندوهگين شد و فورا خود را مقابل اجير رسانيد،اجير كه على عليه السلام را نميشناخت با حالت غرور شمشيرى بر آنحضرت فرود آورد كه از طرف عليه السلام آن حمله رد شد و آنگاه على عليه السلام اجير را با دست خود از روى زين بلند كرد و چنان بر زمين كوبيد كه استخوانهايش خرد شد و در دم جان سپرد،سپس خود را بر آن سپاه انبوه زد و تيغ بر شاميان نهاد و پس از كشتار زياد بمحل خود مراجعت فرمود.

l

روز چهارم صفر سال 37 بود كه ابو ايوب انصارى با سواران خود مأمور حمله بسپاه شام شد و خود بمقر فرماندهى معاويه تاخت بطوريكه هر كس در مسير او قرار گرفته بود بضرب شمشير بر زمين افتاد خود معاويه هم وقتى او را در نزديكى پست فرماندهى خود ديد فرار كرد و در ميان شاميان مخفى شد،ابو ايوب پس از كشتن جمعى بسوى سواران خود برگشت و معاويه هم كه سخت اندوهگين و مضطرب‏شده بود شاميان را ملامت نمود كه چرا حملات ابو ايوب را در هم نشكستيد و با اين كثرت جمعيت شما او چگونه توانست تا سراپرده من برسد اگر هر يك از شما سنگى باو ميزديد زير سنگها ميماند،مرقع بن منصور بمعاويه گفت گاهى سوارى وارد معركه ميشود و از اين كارها انجام ميدهد من نيز اكنون مانند او بعساكر عراق حمله ميبرم و تا سرا پرده على پيش ميروم!

معاويه گفت ببينم چه ميكنى!مرقع پا بركاب زد و با سرعت تمام رو بلشگر عراق نهاد و تصميم گرفت كه راه را باز كند و خود را بنزد على عليه السلام برساند!ولى بمحض رسيدن بصفوف عساكر عراق ابو ايوب انصارى كه هنوز در صف مقدم جبهه بود بضرب شمشير كله مرقع را از بدنش بيكسو افكند،خشم و غضب معاويه از اين حادثه شدت يافت و بتمام سپاه شام فرمان حمله عمومى صادر نمود،على عليه السلام نيز بلشگريانش فرمان داد كه بحمله متقابله پردازند .

اين نخستين حمله عمومى بود كه بين سپاه متخاصمين انجام گرديد و فرماندهان على عليه السلام در آنروز با رشادت و شجاعت فوق العاده خود گروه كثيرى از سپاه نگونبخت معاويه را بديار عدم فرستادند.

اين خونريزى و اتلاف نفوس نتيجه هوى پرستى و نيرنگ معاويه بود كه از قبول نصيحت و اندرز خود دارى ميكرد و مردم شام را بعناوين مختلفه فريب داده و جان آنها را دستخوش اميال شيطانى خود مينمود بدينجهت على عليه السلام تصميم گرفت كه با خود معاويه روبرو شود و بهمين منظور خود را جلو سپاه شاميان انداخت و صدا زد كجاست پسر هند؟چون پاسخى نشنيد مجددا معاويه را بمبارزه خواست و فرمود:اى معاويه تو كه ادعاى خلافت ميكنى و باعث ريختن خون مردم ميشوى اينك چون مردان بدر آى و با من مبارزه كن كه هر يك از ما دو تن غالب شد خلافت او را باشد و در اينكار هم قضاوت را بشمشيرهاى خود حوالت دهيم!

معاويه از ترس پاسخى نداد و همهمه ميان شاميان پديدار گشت ابرهة الصباح بن ابرهة كه از رزمجويان شام بود در تأييد فرمايش آنحضرت بسپاهيان گفت اى مردم بخدا سوگند اگر اين وضع ادامه يابد يكى از شما نيز زنده نخواهد ماند چراخود را بكشتن ميدهيد كنار شويد تا على بن ابيطالب و معاويه با هم نبرد آزمايند،على (ع) چون سخن او را شنيد فرمود هرگز از اهل شام سخنى نشنيده بودم كه مانند سخن ابرهه مرا خوشدل نمايد.

اما معاويه كه از ترس ذوالفقار على عليه السلام در ميان صفهاى آخر سپاه قرار گرفته بود بكسانى كه نزديكش بودند گفت نقصان و خللى در عقل ابرهه روى داده است،بزرگان شام نيز بهمديگر گفتند بخدا ابرهه در دين و دانش از ما داناتر است اين نيست جز اينكه معاويه از جنگ با على هراسناك است (15) .

على عليه السلام چند مرتبه معاويه را بمبارزه طلبيد ولى معاويه پاسخ نداد آخر الامر عروة بن داود از لشگر معاويه فرياد زد اكنون كه معاويه مبارزه با على را ناخوشايند دارد من بمبارزه او ميروم و نعره زد كه اى پسر ابوطالب بجاى خود باش تا من در رسم و چون نزد آنحضرت رسيد على عليه السلام چنان شمشيرى بر وى فرمود آورد كه در روى اسب دو نيمه ساخت بطوريكه بزين اسب هم آسيب رسيد عروه پسر عموئى داشت كه بخونخواهى وى شتافت اما بمحض برخورد با على عليه السلام بضرب شمشير آنجناب به پسر عمويش ملحق گرديد و على عليه السلام هم بمحل خود باز گرديد.

اما نبرد عمرو عاص با على عليه السلام هم تماشائى بوده و ماجراى آن نيز شنيدنى ميباشد .

عمرو عاص شخص حيله‏گر و محتاطى بود او نه تنها از جنگ با على عليه السلام بيمناك بود بلكه با ساير رزمجويان مشهور هم درگير نميشد و در عين حال پيش مردم هم نميخواست خود را جبون و بز دل نشان دهد،اتفاقا روزى على عليه السلام در لباس شخص ناشناس در آمده و آهسته آهسته وارد ميدان شد و نزديك سپاهيان شام رسيد و سپس دور گشت،حركات آنروز على عليه السلام بيشتر برزمجوئى اشخاص ترسو شباهت داشت،عمرو عاص كه هميشه در جستجوى چنين اشخاص ترسو بود فرصت را مغتنم شمرد و براى اينكه او هم ضرب شستى نشان دهد بسوى آن‏سوار ناشناس شتافت كه بلكه با كشتن او شجاعت خود را بمردم شام نشان دهد غافل از اينكه آن سوار على عليه السلام است و چون به نزديكى‏هاى او رسيد اين رجز را ميخواند:يا قادة الكوفة من اهل الفتن‏ 
يا قاتلى عثمان ذاك المؤتمن‏كفى بهذا حزنا من الحزن‏ 
اضربكم و لا ارى ابا الحسن.
(16)

على عليه السلام كه عمرو عاص را كاملا در دسترس خود ديد ناگهان چون شير شرزه بر او تاخت و در پاسخ رجز عمرو چنين فرمود:

انا الامام القرشى المؤتمن‏ 
يرضى به السادة من اهل اليمن‏من ساكنى نجد و من اهل عدن‏ 
ابو حسين فاعلمن و بو حسن.
(17)

على عليه السلام ضمن معرفى خود با سرعت تمام بطعن نيزه او را از زين اسب بزمين انداخت و شمشير خود را در بالا سر وى بجولان در آورد،عمرو چون على عليه السلام را شناخت خود را در بن بست عجيبى ديد،بندهاى دلش پاره شد و تمام آرزوها و آمالش را نقش بر آب ديد و مرگ را در جلو چشمان خود برأى العين مشاهده كرد.

وقتى برق شمشير على عليه السلام چشمان بهت زده او را خيره نمود در حاليكه هيچگونه اميد نجاتى نداشت از مكر خود و نجابت آنحضرت استفاده كرد و بهمانحال كه بپشت افتاده بود فورا دو پاى خود را بلند نموده و عورت خود را نمايان ساخت و بجاى سپر در برابر شمشير على عليه السلام عورت او وقايه وى گرديد.

على عليه السلام كه در بزرگوارى و حيا و كرم كفو و همتائى نداشت بحالت‏شرم از او رو گردانيد و براه افتاد و فرمود خدا لعنت كند ترا كه مديون و آزاد شده عورت خود گشتى،عمرو پاى خود را مدتى در هوا نگه داشت تا فاصله على عليه السلام با او زياد گرديد آنگاه ترسان و لرزان و افتان و خيزان رو بگريز نهاد و خون از دهان و بينى او ميچكيد بالاخره بهر ترتيبى بود خود را بسرا پرده معاويه رسانيد و نفس راحتى كشيد.

معاويه سخت بخنديد و گفت اى عمرو چه نيكو حيله‏اى بكار بردى كه هيچكس را جز تو اين حيله بفكر نرسد.برو سپاسگزار عورت خود باش كه مديون آن شدى،و زهى آفرين بر اخلاق و عفت و كرم آنكه ترا رها نمود بخدا جز على كسى از تو نميگذشت،معاويه ضمن گفتن اين سخنان قهقهه سر ميداد و عمرو را مسخره مينمود.عمرو عاص نيز جبن و ترس معاويه را ياد آور شد و گفت مگر على ترا بمبارزه دعوت ننمود چرا جواب ندادى و عار و ننگ را بر خود هموار نمودى؟معاويه گفت اى عمرو من اقرار ميكنم كه با شجاعى چون على نميتوان جنگيد اما اين عمل امروزى تو خيلى خنده‏دار بود!عمرو عاص از استهزاء و شماتت معاويه خشمگين شد و ضمن اينكه معاويه را ناسزا ميگفت از نزد او كنار رفت.

با اينكه در اوائل جنگ سرداران على عليه السلام هميشه با فتح و پيروزى بر ميگشتند مع الوصف آنحضرت همواره سعى ميكرد كه شايد صلح و صفا جاى نفاق و كينه را بگيرد و از قتل و خونريزى ممانعت شود حتى در اثناى جنگ نيز از نصيحت و موعظه خوددارى نميكرد ولى چون از اين نصيحت و اندرز نتيجه‏اى نميگرفت ناچار به جنگ و پيشروى ادامه ميداد.

على عليه السلام براى لشگريان خود خطبه‏هاى آتشين و سخنان مهيج ميفرمود و بمدلول (آنچه از دل بر آيد لاجرم به دل نشيند) مواعظ و خطابه‏هايش نيروى ايمان و قدرت مبارزه را در لشگريان وى چندين برابر ميكرد زيرا سخنان آنحضرت ملكوتى بود شنونده را منقلب ميكرد.

على عليه السلام بر سپاهيان خود ميفرمود:فرار از جنگ بعلت ترس از مرگ نتيجه ندارد و تا اجل كسى حتم و مقدر نشود كشته نخواهد شد و در اين باره استناد بقرآن‏نموده و اين آيه را تلاوت ميفرمود:

قل لا ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل و اذا لا تمتعون الا قليلا. (18)

همچنين آنها را بصبر و بردبارى دعوت ميكرد و پاداش شهادت در راه خدا را بنا بمفهوم آيه :

ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله (19)

براى آنها تذكر ميداد و حق و باطل را بر ايشان روشن ميكرد و قواى روحى آنان را تقويت مينمود.

اصحاب و ياران او نيز اظهار انقياد نموده و با جانبازى‏ها و فداكاريهاى خود مراتب ارادت و طاعت خود را نسبت به آنجناب عملا نشان ميدادند.

معاويه نيز با وعده و وعيد و با اعمال مكر و حيله سپاهيان خود را دلگرم مينمود و سعى ميكرد كه با حيله و نيرنگ در ميان لشگريان على عليه السلام هم نفاق و اختلاف بيندازد .

از كسانى كه در لشگر على عليه السلام بوده و فريب معاويه را خورد خالد بن معمر است كه از شجاعان نامى عرب بود،خالد بر حسب فرمان على عليه السلام با نه هزار نفر بيك حمله شديدى پرداخت و از ميان سپاه شاميان راهى چون كوچه باز نمود و تا پست فرماندهى معاويه پيش رفت و گروهى از مستحفظين و نگهبانان نزديك معاويه را بقتل رسانيد.

چون معاويه شكست لشگريان خود را ديد بحيله و نيرنگ متوسل شد و يكى از نزديكان خود را كه محرم اسرار او بود پيش خالد فرستاد كه اينهمه جنگ و كشتار چه سودى براى تو دارد بجاى كشتن مردم زمينه را براى خلافت من آماده نما تا در صورت پيروزى حكومت خراسان را بتو واگذار نمايم.

بازوى شمشير زن خالد بطمع اين آرزوى خام سست شد و آهسته بطرف‏موقف خود مراجعت نمود و اين اولين تخم نفاقى بود كه معاويه ميان سرداران على عليه السلام پاشيد و سپس اشعث بن قيس را نيز بهمين ترتيب وعده امارت داد و همين اشخاص بودند كه پيروان على عليه السلام را به آنحضرت شورانيدند.

نبرد صفين روز بروز شديدتر ميشد و چون مسلم بود كه جز شمشير چيز ديگرى ميان دو سپاه حكم نخواهد كرد لذا تصميم گرفته شد كه جنگ را ادامه دهند تا ببينند فتح و ظفر از آن كيست بدينجهت هر روز از سپيده دم آفتاب تا زوال آن دو سپاه بجان هم ميافتادند و عده زيادى را مخصوصا از شاميان بخاك ميافكندند.

از جمله جنگجويان معاويه كه بدست على عليه السلام بقتل رسيد مخارق بود كه در يكى از روزها بميدان آمد و مبارز طلبيد و چهار نفر از سرداران على عليه السلام را كه بمبارزه او برخاسته بودند يكى پس از ديگرى بدرجه شهادت رسانيد سپس سر آنها را بريده و عورتشان را نيز نمايان ساخت،على عليه السلام از اين عمل زشت متأسف شد و بطور ناشناس آهنگ آنمرد شجاع نمود و چون نزديك رسيد با شمشير خود مخارق را در روى اسب دو نيمه كرد و زين اسب نيز دريده شد و بعد هفت تن ديگر از مبارزان نامى شام را كه بطلب خون مخارق بجنگ آنحضرت آمده بودند بضرب شمشير بهلاكت رسانيد.

يكى ديگر از مبارزان شام كه سوداى نام آورى و قهرمانى در سر مى‏پرورانيد بسر بن ارطاة بود،اين شخص پس از آنكه معاويه را در برابر دعوت على عليه السلام زبون و درمانده ديد براى شهرت طلبى تصميم گرفت كه با خود آنحضرت بجنگ برخيزد يا كشته شود و يا نام خود را بلند آوازه سازد،بدين منظور از لشگر شام خارج شد و رو بصفوف عساكر عراق نهاد ولى وقتى نزديك رسيد و چشمش بر على عليه السلام افتاد از ترس و وحشت سراپا لرزيد و دل در سينه‏اش بطپش افتاد.

على عليه السلام فورا آهنگ او نمود و چون نزديكش رسيد بطعن نيزه از اسب بر زمين انداخت،بسر وقتى خود را در چنگال مرگ ديد به پيروى از عمروعاص كشف عورت نمود و خود را از شمشير على عليه السلام محفوظ داشت على عليه السلام چشم از او برگردانيد و فرمود لعنت خدا بر عمرو عاص كه اين عمل زشت را براى شما بدعت گذاشت،بسر هم فرار نمود و خود را بسپاه شاميان رسانيد و بجاى بلند آوازه شدن مورد ننگ و عار گرديد.

از آن پس عساكر عراق شاميان را هجو ميكردند كه شما دم از مردانگى ميزنيد ولى در صحنه كارزار سپر شما عورت شما است عجب حيله ننگينى است كه عمرو عاص در ميان شما يادگار گذاشته است و اشاره بدين مطلب فرمايش على عليه السلام در نهج البلاغه است كه ضمن شرح رذائل اخلاقى عمرو عاص فرمايد:

فاذا كان عند الحرب فاى زاجر و امر هو ما لم تاخذ السيوف ماخذها،فاذا كان ذلك كان اكبر مكيدته ان يمنح القوم سبته! (20)

(چون در جنگ حاضر شود ماداميكه شمشيرها از غلافت بيرون نيامده‏اند چه بسيار امر و نهى (براى ايجاد فتنه) ميكند و آنگاه كه شمشيرها كشيده شد بزرگترين حيله او آنست كه عورت خود را بمردم نمايان سازد) .

از جمله كسانى كه در صفين از سپاه على عليه السلام شربت شهادت نوشيدند عمار ياسر بود،اين مرد شريف از صحابه بزرگ پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده و با اينكه سن مباركش در حدود نود سال بود بميدان كارزار شتافت و با منطقى شيرين رسول اكرم و اولادش را ستود و معاويه و پيروانش را مذمت كرد و گفت:

نحن ضربناكم على تنزيله‏ 
و اليوم نضربكم على تأويله

(در گذشته شما را براى نزول قرآن ميزديم و امروز براى تأويل آن با شما ميجنگيم.) و پس از جنگ و كشتار زياد بوسيله ابو العاديه بدرجه شهادت نائل آمد و على عليه السلام از شهادت او بسيار غمگين شد و بسپاهيانش فرمود هر كس در مرگ عمار اندوهگين نشود او را بهره از اسلام نباشد.

پس از شهادت عمار تشتت و تزلزلى در ميان سپاهيان شام افتاد زيرا شنيده بودندكه پيغمبر صلى الله عليه و آله بعمار فرموده بود:

تقتلك الفئة الباغية يعنى ترا قوم گمراه و ستمگر خواهند كشت.

شاميان گفتند پس معلوم ميشود كه ما قوم گمراه و ستمگريم كه عمار را كشته‏ايم معاويه گفت:انما قتله من اخرجه.

يعنى كسى او را كشته است كه از شهر و خانه‏اش بيرون كشيده و بجنگ آورده و بكشتن داده است و از گفتن اين سخن منظورش على عليه السلام بود.عمرو عاص آهسته بمعاويه گفت در اينصورت موجب قتل حمزه هم پيغمبر است نه مشركين مكه زيرا پيغمبر صلى الله عليه و آله او را در احد بميدان جنگ آورده بود!معاويه گفت جاى شوخى و فضولى نيست و اين سخن پيش ديگرى باز مگوى.

از ديگر سرداران فداكار على عليه السلام هاشم بن عتبه (معروف بمرقال) و عمر بن محصن و خزيمة بن ثابت معروف به ذوالشهادتين بودند كه پس از جنگهاى سخت شهيد گرديدند.

در ميان سرداران و فرماندهان على عليه السلام مالك اشتر وجهه ممتازى داشت جنگهاى سختى در صفين نمود و چند مرتبه سپاه شام را شكست فاحش داد.

در يكى از روزها كه مبارز ميطلبيد از طرف معاويه عبيد الله بن عمر بدون اينكه بشناسد او مالك است بمبارزه‏اش رفت و رجز خواند و چون از نزديك مالك را شناخت بهراسيد و وحشت زده خاموش ماند و دانست كه در چنگال مرگ افتاده است،آنگاه گفت اى مالك اگر ميدانستم كه توئى مبارز ميطلبى هرگز بيرون نميآمدم و اكنون اجازت بده كه بر گردم،مالك گفت چگونه اين ننگ را قبول كنى كه شاميان بگويند عبيد الله از جلو هماورد خود گريخت،گفت سخن مردم در برابر جان من اهميتى ندارد اگر بگويند:فر جزاه الله بهتر است كه بگويند:قتل رحمه الله،مالك گفت ترا ناديده گرفتم بر گرد اما ازين پس تا كسى را نيك نشناسى بجنگ او بيرون مشو،عبيد الله بمحل خود بازگشت و گفت خداوند مرا امروز از شر اين شير شرزه نجات داد !معاويه گفت اى ترسو گريختنت بس نيست با توصيف شجاعت مالك روحيه سپاهيان را هم ضعيف ميكنى؟مالك مردى‏است تو هم مردى اينهمه خوف و هراس براى چيست و چرا با او بمقاتله نپرداختى؟

عبيد الله گفت اى معاويه ترا نسزد كه مرا شماتت كنى عامل اصلى اين جنگ و خونريزى تو هستى و تو سزاوارترى كه بمبارزه او بروى پس چرا نميروى مالك مردى است تو هم مردى!

چند تن از سرداران معاويه هر يك با قوم و قبيله خود تحت فرماندهى عمرو عاص آهنگ قتال مالك اشتر نمودند،مالك با عده‏اى از قبيله خود حمله سختى بر آنها نمود و هشتاد نفر از آنجمع را بقتل رسانيد،مالك سعى داشت كه بخود عمرو عاص دست بايد بدينجهت متوجه او ميشد تا اينكه توانست بنزديكى وى رسيده و او را با نيزه بزمين اندازد در اينموقع عده زيادى از اطرافيان عمرو عاص ميان او مالك حائل شدند و عمرو را از آن وضع نجات داده و از ميدان خارج نمودند.

مالك بچند شجاع ديگر هم كه با قبيله خود بجنگ او آمده بودند حمله كرد و مردان نامى و دلاوران بزرگ را چون يزيد بن زياد و نعمان بن جبله از پا درآورد و قبايل آنها را تار و مار كرد و رشادتهائى ابراز نمود كه همه را بتعجب و حيرت واداشت.

همچنانكه سابقا اشاره گرديد اين جنگ از خونين‏ترين جنگهاى داخلى اسلام بود و على (ع) از اين اختلاف و پراكندگى بسيار متأسف و اندوهگين بود بارها معاويه را نصيحت كرد نتيجه نگرفت،او را بمبارزه فرا خواند اجابت ننمود حتى براى بار ديگر با خواندن اشعار دلپذيرى معاويه را بمبارزه خواست و چون پاسخى نشنيد باتفاق مالك اشتر بر آن قوم گمراه حمله نموده و در اندك مدتى سپاهيان معاويه را طومار پيچ كرد.

روزهاى آخر جنگ شكست سپاه شاميان مسلم بود و حملات شجاعانه عساكر عراق تحت فرماندهى على (ع) و مالك اشتر و ساير فرماندهان شيرازه كار سپاه معاويه را گسيخت و شكست آنها را حتمى نمود ولى معاويه هر دم فرماندهان خود را بفرماندارى ايالات وعده ميداد و افراد عادى را نيز با دادن درهم و دينار بجنگ وا ميداشت.بنا بروايت مورخين دو مرتبه تمام سپاهيان عراق از جاى خود بجنبيدند،يكى پس از شهادت عده‏اى از صحابه و ياران على (ع) مانند عمار ياسر و اويس قرنى كه سرداران كوفى و جوانان بنى‏هاشم باتفاق عده تحت فرماندهى خود بر سپاه شام حمله كرده و صورت بنديهاى رزمى آنها را از هم متلاشى و هر عده را بگوشه‏اى متوارى ساختند بطوريكه خود معاويه نيز از پست فرماندهى خويش فرار كرده و در حال تضرع و زارى از لشگريان خود استمداد ميجست و آنها را با وعده‏هاى دروغ دلگرم و اميدوار نموده و بصبر و شكيبائى دعوت ميكرد مرتبه دوم هم در جنگ ليلة الهرير بود كه شرح آن بترتيب زير است.

همه ميدانند كه در شبهاى سرد زمستان سگ‏ها در اثر فشار سرما بجاى پارس كردن زوزه ميكشند و از درد سرما مينالند،اين ناله و زوزه سگ را در لغت عرب هرير گويند.

در جنگ ليلة الهرير نيز كسانى كه زخمى شده بودند از كثرت زخم و شدت درد مخصوصا مجروحين سپاه معاويه ناله ميكردند و آوازى كه در آن شب تاريك بگوش ميرسيد شباهت زياد بزوزه سگ در شبهاى زمستان داشت بدينجهت آن شب را ليلة الهرير گويند.

اما پيش از آنكه جنگ ليلة الهرير كه آخرين جنگ صفين بود بوقوع پيوندد مكاتبه‏اى ميان على عليه السلام و معاويه انجام گرديده است كه ذيلا بدان اشاره ميشود.

چند روز پيش از شروع جنگ ليلة الهرير معاويه نامه‏اى بحضرت امير (ع) نوشته و خواسته بود كه آنحضرت ايالت شام را بمعاويه واگذار كند تا جنگ را خاتمه دهند!

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مينويسد كه معاويه موقع نوشتن نامه مقصودش را بعمرو عاص گفت و عمرو خنديد و گفت اى معاويه چقدر ساده‏اى؟مگر حيله و مكر تو در اراده على اثر مى‏بخشد؟

معاويه گفت مگر من و او هر دو از فرزندان عبد مناف نيستيم؟عمرو گفت‏درست است ولى آنها خاندان نبوتند و ترا از چنين مقامى بهره‏اى نباشد و اگر ميخواهى بنويس!

معاويه نامه‏اى بدين مضمون به آنحضرت نوشت كه اگر ما ميدانستيم جنگ و خونريزى تا اين اندازه بما آسيب و زيان وارد ميسازد هيچيك بدان اقدام نمى‏نموديم و اكنون ما بر عقل خود چيره شديم كه بايد از گذشته نادم شويم و در آينده در صدد اصلاح برآئيم،قبلا نيز ايالت شام را بدون اينكه طوق طاعت تو بر گردن من باشد از تو خواستم نپذيرفتى امروز هم همان را ميخواهم،سوگند بخدا كه از سپاهيان،زياد كشته شده و دلاوران رزم از بين رفته‏اند و بايد در فكر جانهاى باقى مانده بود،و ما فرزندان عبد مناف هستيم و هيچيك از ما را بديگرى برترى نيست كه مطيع او گردد و السلام.

على عليه السلام پس از خواندن نامه معاويه پاسخ او را بدين مضمون مرقوم فرمود:

و اما اينكه شام را از من خواستى،من كسى نيستم كه آنچه را ديروز از تو منع كرده‏ام امروز آنرا بتو ببخشم،و اما سخن تو كه از سپاهيان زياد كشته شده‏اند و بايد در فكر جانهاى باقى مانده بود بدان كه هر كس در راه حق كشته شده بسوى بهشت رفته و هر كه در راه باطل بقتل رسيده بدوزخ افتاده است،و اما گفتار تو كه ما فرزندان عبد مناف هستيم درست است ولى اميه مانند هاشم،و حرب مانند عبد المطلب،و ابو سفيان مانند ابوطالب نيست و نه مهاجر مانند آزاد شده است،و نه كسى كه نژادش پاك و اصيل است مانند كسى است كه بديگرى چسبيده و بدو نسبت داده شده است (بنا بعقيده بعضى اميه پسر عبد شمس نبوده بلكه غلام رومى بوده است كه عبد شمس او را برسم جاهليت بخود نسبت داده بود و فرمايش امام اشاره بدين مطلب است) و نه آنكه حق است مانند كسى است كه براه باطل ميرود،و نه كسى كه ايمان آورده با آنكه حيله‏گر و دغلباز است يكسان باشد.

و البته بد فرزندى باشد كسى كه (مانند تو) از پدرانش كه گذشته و در دوزخ افتاده‏اند پيروى كند و گذشته از اينها،بزرگى و شرافت نبوت در خاندان ما است كه‏بوسيله آن عزيز نافرمان را خوار و خوار فرمانبردار را ارجمند گردانيم،و چون خداوند قوم عرب را گروه گروه داخل دينش گردانيد گروهى با ميل و رغبت آنرا پذيرفته و گروهى هم از روى ناچارى تسليم گرديدند،شما از كسانى بوديد كه براى دنيا دوستى و يا از ترس شمشير داخل دين شديد در موقعى كه سبقت كنندگان در ايمان پيروزى يافته و هجرت كنندگان پيشين در مقام فضيلت جاى داشتند بنابر اين از شيطان پيروى منما و او را بخود راه مده.

چون نامه على عليه السلام بمعاويه رسيد از نامه‏نگارى خود پشيمان شد و چند روز آنرا از عمرو عاص پنهان نمود سپس او را خواست و نامه را باو خواند عمرو او را شماتت نمود و از اينكه على عليه السلام معاويه را سرزنش نموده بود شاد گشت (21) .

على عليه السلام پس از فرستادن پاسخ نامه معاويه تصميم گرفت كه كار را با او يكسره كند زيرا متجاوز از يكسال از شروع جنگ صفين گذشته بود و در طول اين مدت هر چه از طرف آنحضرت موعظه و اندرز براى معاويه خوانده شد سودى نبخشيد و جنگ نيز بصورت انفرادى و مبارزه طلبى و حتى بصورت حملات قبيله‏اى نتيجه كار را معلوم و قطعى ننمود روى اين اصل بفرمان همايون على عليه السلام تمام فرماندهان بزرگ و كوچك رده‏هاى مختلفه قشون على عليه السلام تحت نظر مستقيم آنحضرت كميسيونى تشكيل و موضوع را در شوراى عالى نظامى مطرح نمودند و آخر الامر تصميم بر اين گرفته شد كه كليه سپاهيان عراق بيك حمله عمومى شبانه (جنگ ليلة الهرير) دست زنند و كار را با معاويه و سپاهيانش يكسره نمايند.

براى اجراى اين طرح يكى از شبهاى صفر سال 38 را انتخاب كردند و على عليه السلام روز قبل از آنشب ضمن صدور دستورات جنگى بسپاهيان خود چنين فرمود:

معاشر المسلمين استشعروا الخشية و تجلببوا السكينة...

اى گروه مسلمين خوف (از خدا) را شعار خود قرار دهيد و جامه وقار و آرامش بر تن كنيد،دندانها را بهم بفشاريد كه اين عمل شمشيرها را از سرها دور گرداند،لباس جنگ را كامل بپوشيد و شمشيرها را پيش از كشيدن از غلاف بجنبانيد،دشمن را بگوشه چشم و خشمگين بنگريد و بچپ و راست نيزه بزنيد و شمشيرها را با پيش نهادن گامها بدشمن رسانيد،و بدانيد كه شما در نظر خدا بوده و با پسر عم رسول خدا صلى الله عليه و آله هستيد،حمله‏هاى پى در پى كنيد و از فرار كردن شرم داشته باشيد كه فرار موجب ننگ در نسل و اولاد شما و آتشى براى روز حساب باشد،و از جدائى روحتان از بدن خوشحال شويد و بآسانى بسوى مرگ رويد،و بر شما باد (حمله) باين سياهى لشگر (انبوه لشگر شاميان) و باين خيمه افراشته شده (پاسگاه فرماندهى معاويه) پس درون آنرا بزنيد كه شيطان (معاويه) در گوشه آن پنهان شده است و براى جهش بسوى شما دستى پيش آورده و براى فرار پا را عقب گذاشته است (اگر از شما ضعف و ناتوانى بيند حمله ميكند و اگر شجاعت و دليرى بيند فرار نمايد) پس قصدتان جنگ با او و همراهانش باشد تا حقيقت براى شما روشن و آشكار گردد و شما برتر و بالاتريد و خدا با شما همراه است و هرگز اعمالتان را بى پاداش نگذارد (22) .

چون شب فرا رسيد فرمان حمله صادر شد و تمام سپاهيان عراق رو بسوى شاميان يورش برده و تا سپيده دم دست از سر آنها بر نداشتند،حملات شديد عساكر عراق در آن شب تاريك چنان رعب و وحشتى در دل شاميان انداخت كه كسى را اميد نجات از آن مهلكه نبود تمام صفوف سپاه شام از هم پاشيده شد و يك تزلزل روحى در ميان افراد آن سپاه حكمفرما گرديد!

واحدهاى سپاه معاويه از اختيار و كنترل فرماندهان خود خارج گرديد و نظم و انضباط كه لازمه هر اجتماع نظامى است بكلى از آنان رخت بر بست،رزمجويان عراق فداكارى و رشادت را بمنتها درجه خود رسانيدند و رعب و وحشت را در دلهاى شاميان جايگزين نموده و جمع كثيرى را از دم شمشير گذرانيدند بطوريكه بنوشته ابن شهر آشوب در آنشب چهار هزار نفر از سپاه على عليه السلام و سى و دو هزار نفر از شاميان كشته شده بودند و صاحب كشف الغمه نيز تلفات آنشب را سى و شش هزار نفر نوشته است (23) .مالك اشتر با فريادهاى خود سپاهيان عراق را نويد پيروزى و تسلط بر شاميان ميداد و آنها را در آن گير و دار معركه فراوان ميستود،على عليه السلام نيز فرماندهى كل نيروها را بعهده خود گرفته و نظم و تعادل را در ميان واحدهاى مختلفه سپاه خود برقرار ميكرد و چنانچه وقفه‏اى در قسمتى از لشگريان خود ميديد با حملات حيدرانه خود آنها را رو بسوى هدف سوق ميداد.

بارى قشون معاويه با آن انبوه و تراكمى كه داشت از جا كنده شد و تمام صفوف آن متلاشى گشته و عفريت مرگ در نظر يكايك آنان مجسم گرديد،عده‏اى كه در دفاع از مقاصد شوم معاويه سر سخت بودند بقتل رسيدند و گروهى نيز فرار كرده و متوارى شدند.

روز روشن شده بود و سپاهيان على عليه السلام در اردوگاه معاويه تاخت و تاز ميكردند،معاويه هم كه خود در صدد فرار بود شنيد كه على عليه السلام سپاهيانش را بادامه جنگ ترغيب ميكند و ميفرمايد اى گروه مؤمنين ديديد كه كار جنگ با دشمنان تا كجا انجاميد آثار فتح و ظفر ظاهر گشته و كار نزديك باتمام است،آنگاه معاويه بعمرو عاص خطاب كرد و گفت شنيدى على چه گفت اكنون تدبير و چاره چيست؟

عمرو گفت اى معاويه بدانكه مردان ما را نميتوان با مردان على قرين و هماورد داشت تو خود نيز با على هرگز هماورد نتوانى بود،گذشته از اينها على در اين جنگ سعادت شهادت را ميخواهد در حاليكه تو زخارف دنيا را خواهى و مردم عراق از تو بيمناكند كه اگر بدانها مسلط شوى آنان را از پا در آورى در صورتيكه مردم شام از پيروزى على ايمن و آسوده‏اند كه اگر ظفر يابد آنها را كيفر نكند بنابر اين با توجه بدين اوضاع و احوال هرگز تو بر على غلبه نخواهى يافت!

معاويه گفت اى عمرو من ترا نخواسته‏ام كه مرا بيم دهى و سپاهيان شام را بد دل و ضعيف گردانى و سپاه عراق را بشجاعت بستائى،اكنون تدبيرى بيانديش كه چگونه از اين ورطه بلا نجات يابيم مگر تو حكومت مصر را نميخواهى؟

عمرو گفت اى معاويه من از روز اول ميدانستم كه با جنگ نميتوان بر على پيروز شد لذا براى چنين روزى حيله‏اى انديشيده‏ام فورا دستور بده در نزدهر كسى كه قرآن است بگيرند و آنها را بر نوك سنانها نصب كنند و بر لشگر عراق عرضه نمايند و بگويند اى مردم با ما بكتاب خدا رفتار كنيد و خون مسلمانان را بنا حق مريزيد چون چنين كنند ميان عساكر عراق تفرقه افتد و در نتيجه اختلاف دست از مقاتلت بر ميدارند (24) .

معاويه گفت اى عمرو نيكو حيله‏اى انديشه‏اى و بلافاصله دستور داد قرآنها را جمع كرده و گروهى آنها را بر سر نيزه‏ها زدند و در پيش عساكر عراق با صداى بلند فرياد زدند:

يا معشر العرب هذا كتاب الله بيننا و بينكم.اى قبايل عرب اينهمه كشتار براى چيست اين كتاب خداست ميان ما و شما داورى كند!

مالك اشتر كه در اثر حمله‏هاى شجاعانه بيش از ساير فرماندهان پيشروى كرده بود گفت:اى مردم فريب مخوريد اينها بكتاب خدا عقيده ندارند،اين مدت ما اينها را موعظه نموديم و نصيحت كرديم و بقرآن و احاديث نبوى دعوت كرديم نتيجه نبخشيد،اينها از ترس جان خود باين حيله دست زده‏اند قرآن ناطق على است.

اشعث بن قيس كه در ميان عساكر عراق بود فرياد زد:ديگر با اين قوم نميتوان جنگ نمود زيرا اينان ما را بحكميت قرآن دعوت كردند!بدنبال اشعث خالد بن معمر كه معاويه وعده امارت خراسان را بوى داده بود با او هم آواز شد و در اثر سخنان آنها مردم جنگ ديده و خسته عراق كه گوئى دنبال بهانه ميگشتند رأى و عقيده آنها را پذيرفته و گفتند كه ديگر جنگ با اينان حرام است و الان بايد اين غائله خاتمه يابد و قرآن ميان دو طرف حكومت كند!

اشعث بن قيس مردى بود متلون و يكمرتبه پس از اسلام آوردن مرتد شده بود و در زمان خلافت ابوبكر مجددا اسلام آورد و از طرف عثمان نيز بحكومت آذربايجان منصوب شده بود،موقعيكه على عليه السلام بخلافت رسيد او نيز بظاهر بيعت نمود اما چون صلاحيت امارت نداشت على عليه السلام او را معزول فرمود از اينرو اشعث چندان دل خوشى از آنحضرت نداشت و شايد دنبال بهانه ميگشت كه بالاخره كار خودرا كرد و در آنموقع حساس ميان عساكر عراق نفاق و اغتشاش انداخت و تمام زحمات و رنج آنها را كه در مدت يكسال و نيم جنگ صفين متحمل شده بودند بهدر داد.

اشعث چون مالك را در صف مقدم جبهه مشغول رزم ديد مردم را بضد جنگ فرا خواند و در مورد نتيجه وخيم برادر كشى و نفاق و همچنين فوائد اتفاق و اتحاد خطابه‏اى ايراد كرد و روحيه عساكر عراق را متزلزل گردانيد بطوريكه گروهى از هواخواهان اشعث شمشيرها را در غلاف گذاشته و فرياد زدند كه ما خواستار صلح هستيم!

ولى مالك اشتر گوشش بدين حرفها بدهكار نبود و كار خود را ميكرد،ميزد و ميكشت و راه سرا پرده معاويه را پيش گرفته بود،اشعث كه مالك را چنين ديد با لحن تهديد آميز بعلى عليه السلام گفت يا على مالك را احضار كن و بر اين غائله خاتمه بده!

على عليه السلام ناچار يزيد بن هانى را نزد مالك فرستاد و جريان امر را باطلاع او رسانيد،مالك گفت تو بچشم خود صحنه كار زار را ميبينى بعرض على عليه السلام برسان كه ساعتى بمن مهلت دهد تا معاويه را در حضورش حاضر سازم.

يزيد برگشت و گفت يا امير المؤمنين لشگر دشمن در حال هزيمت است و نسيم پيروزى بر پرچم مالك وزيدن گرفته است كسى قدرت مقابله در مقابل مالك ندارد و او در حال كشتار و تعقيب آنها است و ساعتى مهلت خواسته است كه معاويه را زنده و مغلول بحضورتان رساند.

اشعث چون اين سخن شنيد بانگ زد:يا على مالك را احضار كن تا برگردد والا ترا زنده نميبيند !

على عليه السلام فرمود مگر نديديد من يزيد را فرستادم؟آنگاه مجددا يزيد را پيش مالك فرستاد و موضوع مخالفت اشعث و همراهانش را باو خبر داد،مالك در حاليكه خشم و غضب اندامش را لرزان و مرتعش نموده بود دست از فتح و پيروزى كشيد و راه خدمت على عليه السلام پيش گرفت.

مالك چون خدمت آنحضرت رسيد اوضاع را ديگرگون ديد و بانگ زد اى گروه عراقيان چه شد كه شما يكمرتبه دست از جنگ برداشتيد و بر امام خود عاصى‏شديد در صورتيكه امروز پيروزى ما حتمى بود،اشعث گفت اى مالك دست از اين سخنان بردار با كسانى كه قرآن در دست دارند نميتوان جنگيد!

مالك گفت اى احمق يكسال است كه ما آنها را بقرآن دعوت ميكنيم اجابت نميكنند عمل امروزى آنان نيز جز فريب و نيرنگ عمرو عاص چيز ديگرى نيست و اگر مرا فرصت بدهيد همين امروز آنها را ببيعت وادار ميكنم.

اشعث گفت ما حاضر نيستيم كه بسوى آنان تيرى انداخته گردد و يا شمشيرى كشيده شود!

مالك گفت شما برويد و ما را آزاد بگذاريد تا كار آنان را يكسره كنيم،آنقوم منافق گفتند حاشا اين عمل جرم غير قابل عفو است و چنانچه شما را آزاد بگذاريم در ارتكاب اين جرم با شما شركت پيدا ميكنيم!

مالك بر آشفت و گفت اصلا شما را باينكارها چه كار،شما اراذل و اوباش مردم بيوفا و سست پيمانيد كشتن شما سزاوارتر از كشتن شاميان است،اشعث با بانگ بلند مالك را ناسزا گفت مالك نيز با تازيانه سر اشعث را كوفت ياران اشعث همهمه كردند و با شمشير بمالك تاختند مالك نيز دست بقبضه شمشير برد و ميرفت شر و فتنه‏اى بر پا شود كه على عليه السلام مانع گرديد و در حاليكه از شدت تأسف خون در عروقش منجمد بود مالك را نوازش كرد و فرمود:اى مالك چاره كار از دست ما بيرون رفت خدا لعنت كند اينقوم را كه ما را بقرآن دعوت ميكنند در صورتيكه چيزى را كه اراده ندارند قرآن است،آنگاه بعساكر عراق فرمود:شما كارى كرديد كه نيروى اسلام متزلزل شد و توانائى از دست رفت و ناتوانى و ذلت جايگزين آن گرديد در موقعيكه شما برترى جسته و دشمنانتان از هلاك خود ترسيدند و قتل و كشتار،آنها را بنابودى كشانيد و درد زخم را دريافتند و (از راه حيله) قرآن‏ها را بلند نموده و شما را باحكام آن فرا خواندند تا اينكه شما را از خود دور نموده و جنگ ميان خود و شما را قطع كنند،در نتيجه از راه حيله و خدعه شما را بدست حوادث روزگار سپردند،و اگر شما بدانچه آنها دوست دارند مجتمع گشته و خواسته‏شان را بدانها دهيد فريب خوردگانى بيش نخواهيد بود،و بخدا سوگند از اين پس گمان ندارم كه شما در كارى‏استقامت ورزيد و يا دور انديشى شما بصواب انجامد (25) .

على (ع) با مظلوميت تمام دست از محاربه كشيد و بظاهر آتش جنگ را خاموش گردانيد و صحبت از صلح و حكميت بميان آمد زيرا جز اين چاره‏اى نبود و اكثريت قشون على عليه السلام طرفدار اشعث شده بودند (26) .

اشعث بن قيس گفت يا على اكنون كه هر دو طرف بحكميت قرآن راضى هستند اگر اجازه دهيد نزد معاويه روم و نظر او را درباره ترتيب اين كار جويا باشم.على‏عليه السلام فرمود كار از دست من خارج شده و شما كه بميل و دلخواه خود عمل ميكنيد در اينصورت من در اينمورد دخالتى ندارم،اشعث نزد معاويه رفت و معاويه او را بانتخاب حكمين از دو طرف وادار كرد،اشعث مراجعت نمود و گفت شاميان را عقيده بر اينست كه از هر طرف يك نفر حكم تعيين و انتخاب شود تا مدتى در اين مورد مطالعه كنند و آنگاه حكمين بهرچه حكم كنند همه بر آن راضى باشند.

خود معاويه هم در اينمورد نامه‏اى بدين مضمون بحضرت امير عليه السلام فرستاد كه جنگ و خصومت در ميان ما بدرازا كشيد و هر يك از ما خود را بر حق دانسته و ديگرى را اطاعت نميكنيم و جمع كثيرى از مردم كشته شدند و من از اين ميترسم كه اين بلاى عظيم پس از اين نيز ادامه يابد و در موقف محشر جز من و تو كسى مسئول اين حوادث نخواهد بود و عقيده من اينست كه مخالفت از ميان برود و خون مسلمين بيش از اين ريخته نشود و راه صواب اينست كه دو حكم از اصحاب ما و شما انتخاب كنيم تا بطريق قرآن ميان ما داورى كنند!پس از خدا بترس و اگر اهل قرآنى بحكم قرآن راضى باش و السلام!

على عليه السلام نيز نامه معاويه را بدين مضمون پاسخ فرمود:اما بعد،بهترين چيزى كه انسان خود را بدان مشغول سازد كردار نيكو است كه موجب جلب محاسن و سبب دفع معايب است،و ستم و باطل دين و دنياى شخص را تباه گرداند و زبان بد انديش را گشاده دارد،اى معاويه از دنيا بر حذر باش و بدانكه دنيا ناپايدار است و هر چه از آن نصيب تو شود بهره‏مند نخواهى گرديد و خوب ميدانى كه فرصت چيزى كه از دست رفت ديگر آنرا نتوانى باز يافت،و از آن روز بترس كه صاحب كردار نيكو محسود مردم واقع شود و آنكه زمام نفس بدست شيطان سپارد پشيمان گردد و خود را به نيرنگ و فريب دنيا آرامش ميدهد،اكنون مرا بحكم قرآن دعوت ميكنى و خود ميدانى كه تو از اهل قرآن نيستى و حكم قرآن را گردن نمى‏نهى و من دعوت ترا اجابت نميكنم ولى حكم قرآن را مى‏پذيرم و آنكس كه بحكم قرآن رضا ندهد از ورطه ضلالت بسلامت رهائى نيابد (27) .اهل عراق كه از مضمون و مفاد نامه‏ها خبر يافتند شادمان شدند و اشعث مجددا نزد معاويه رفت و رضايت عراقى‏ها را درباره تعيين حكم بمعاويه گفت و او نيز عمرو عاص را از جانب خود بحكميت انتخاب كرد،اشعث و همراهانش نيز كه اهل نفاق و شقاق بودند ابوموسى اشعرى را كه مردى ساده لوح و احمق بود براى اينكار انتخاب نمودند،چون اين خبر بعلى عليه السلام رسيد فرمود سبحان الله اين قوم منافق لا اقل اختيار تعيين حكم را نيز بمن نميدهند آنگاه فرمود حالا كه كار بدين مرحله رسيده است لا اقل درباره انتخاب حكم با من موافق باشيد كه براى اينكار عبد الله بن عباس و يا مالك اشتر انتخاب شود زيرا ابوموسى علاوه بر اينكه با من چندان ميانه خوبى ندارد اصولا مردى عوام و كودن است و با حيله گر و نيرنگ بازى مثل عمرو عاص ياراى صحبت نخواهد داشت.

اشعث و همراهانش گفتند:يا على عبد الله بن عباس پسر عموى تست و جز برضاى تو كارى نميكند مالك نيز متهم بقتل عثمان و سوداى لشگركشى در سر دارد و نايره اين جنگ را او مشتعل كرده است و چنين مرد رزمى نميتواند بطريق رفق و مدارا با عمرو عاص كنار بيايد ولى ابوموسى هم از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله است و هم براى اينكار مناسب است!

هر چه على عليه السلام اصرار فرمود سودى نبخشيد و عساكر عراق عليرغم رأى آنحضرت بميل و دلخواه خود ابوموسى را براى حكميت انتخاب كردند و صلحنامه‏اى نيز در تاريخ هفدهم صفر سال 38 هجرى بامضاى على عليه السلام و معاويه و شهود طرفين كه از فرماندهان سپاه عراق و شام بودند بدين مضمون نوشته شد كه:

حكمين تا ماه رمضان سال 38 هجرى (در حدود ششماه) موضوع اختلاف طرفين را با آيات قرآن كريم تطبيق و بهيچوجه حق تخلف از دستور الهى را نخواهند داشت.

اين دو نفر از طرف دولت‏هاى عراق و شام مصونيت سياسى دارند.

پس از پايان مدت مقرره در صورتيكه حكم حكمين بر اساس قرآن باشد عموم مردم آنرا حجت قاطع خواهند دانست و اگر بر خلاف حكم خدا رأى دهندمردم براى آندو مصونيتى قائل نشده و تسليم حكم آنها نخواهند بود.

اگر يكى از حكمين پيش از خاتمه مدت مقرره فوت نمايد دولت متبوعه او ديگرى را بجاى وى با همان شرايط قبلى تعيين و انتخاب خواهد نمود.

اگر حكمين در اينمدت نتوانند با هم كنار بيايند مجددا ميان عراق و شام جنگ خواهد شد .

البته شرايطى كه در مورد اين حكميت قيد شده بود بظاهر عادلانه بود اما مردم از يك مطلب غفلت داشتند و آن عدم صلاحيت ابوموسى در اين امر بود كه بارها على عليه السلام و مالك و ابن عباس و سايرين بدان اعتراض داشتند و از اول معلوم بود كه عمرو عاص ابوموسى را تحت تأثير سخنان و حيله‏هاى خود قرار خواهد داد و نتيجه اين حكميت را بنفع معاويه تمام خواهد نمود.

پس از عقد صلحنامه معاويه بشام رفت على عليه السلام نيز بكشته شدگان سپاه خود نماز خواند و پس از بخاك سپردن آنها در حاليكه اندوهناك و متأسف بود در اواخر صفر سال 38 بكوفه مراجعت فرمود.

اين جنگ از خونين‏ترين جنگهاى داخلى عرب بود و عده مقتولين را تا 95 هزار نفر نوشته‏اند و بنا بروايت صاحب ناسخ التواريخ عده كشته شدگان يكصد و ده هزار نفر بودند كه نود هزار نفر از لشگر شاميان مقتول و بيست هزار نفر نيز از عساكر عراق بدرجه شهادت نائل شده بودند .

پى‏نوشتها:

(1) سوره توبه آيه .12

(2) النصايح الكافيه.

(3) وحشى بعدا اسلام آورد و رسول اكرم (ص) نيز او را بخشيد.

(4) معاويه كيست؟ص 45ـ .46

(5) شرح نهج البلاغه جلد 1 ص 111 بنقل الغدير جلد 10 ص .170

(6) النصايح الكافيه تأليف محمد بن عقيل.

(7) نهج البلاغه از نامه .10

(8) تاريخ طبرى جلد 11 ص .357

(9) معاويه كيست؟ص 16ـالغدير جلد .10

(10) كتاب معاويه كيست؟ص .76

(11) الغدير جلد 10 ص .219

(12) محلى بوده در كنار كوفه بطرف شام و بمنزله سربازخانه‏هاى امروزى كه سپاهيان را در آنجا گرد آورده و سازمان رزمى ميدادند.

(13) نهج البلاغه.

(14) ارشاد مفيد جلد 1 باب سيم فصل .31

(15) ناسخ التواريخـامير المؤمنين كتاب صفين ص .401

(16) اى سرداران كوفه كه اهل فتنه‏ها هستيد اى كشندگان عثمان آنمرد امين.

اين كار شما براى حزن و اندوه بس است شما را ميزنم و على را (در ميان شما) نمى‏بينم .

(17) منم آن امام قرشى امين كه بزرگان يمن و ساكنان نجد و عدن بامامت من خشنودند (بدانكه) من پدر حسين و حسن هستم.

(18) سوره احزاب آيه .16

(19) سوره صف آيه .4

(20) نهج البلاغه كلام .83

(21) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.

(22) نهج البلاغه كلام .65

(23) كشف الغمه ص .73

(24) ناسخ التواريخـكتاب صفين ص .419

(25) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .35

(26) ممكن است بنظر بعضى چنين برسد كه على (ع) با آن نيروى باز و شجاعتى كه داشت براى از بين بردن معاويه كه بكلى شكست خورده و مستأصل شده بود چرا بكمك چند تن از ياران با وفايش مانند مالك اشتر و قيس بع سعد و ديگران منافقين را كه اشعث و هماهانش بودند مانند شاميان از دم تيغ نگذرانيد تا مانعى در سر راه پيشروى خود نداشته باشد؟

پاسخ اين اشكال اينست كه اين عمل علاوه بر اينكه بمصلحت دين نبود از نظر علم الاجتماع نيز صحيح بنظر نميامد زيرا لشگريانش بر او شوريده و در واقع او را بسمت يك امام مفترض الطاعه قبول نداشتند و الا با او مخالفت نميكردند در اينصورت مقام او كه امارت مسلمين بود متزلزل و بلكه مقام و سمتى نداشت همچنانكه خود آنحضرت در آنموقع فرمود:انى كنت امس امير المؤمنين فاصبحت اليوم مأمورا و كنت ناهيا فاصبحت منهيا. (من ديروز امير مؤمنان بودم امروز مأمور شما شدم و ديروز شما را نهى ميكردم و باز ميداشتم و حالا شما را نهى ميكنيد) و خود مقام فى نفسه داراى ارزش و اعتبارى است كه ساير عوامل را تحت الشعاع خود قرار ميدهد،جنگ او با معاويه بخاطر اغراض شخصى و منافع فردى نبود او بسمت امارت مؤمنين و خليفه مسلمين بجنگ معاويه كه ياغى و طاغى بود آمده بود حال اگر در چنين موقعيكه لشگريانش شورش كرده بود بجنگ معاويه كه ياغى و طاغى بود آمده بود حال اگر در چنين موقعيكه لشگريانش شورش كرده بود بجنگ معاويه مى‏پرداخت و معاويه از او مى‏پرسيد بچه علتى با من ميجنگى آنحضرت حجتى نداشت زيرا اگر ميگفت من امير مؤمنان هستم معاويه ميگفت كو مؤمنينى كه تو امير آنها باشى؟تو مقام و سمتى ندارى و مؤمنين ترا بامارت قبول ندارند و در رفع اختلاف با ما همصدا ميباشند و مانند ما حكميت قرآن را خواستارند!بدينجهت بود كه آنحضرت از روى ناچارى آتش جنگ را خاموش ساخت و بحكميت تن داد،عمرو عاص نيز بدين نكات پى برده بود كه چنين نفاق را در ميان عساكر عراق بوجود آورد و بقول خودش آخرت را خراب كرد و دنياى معاويه را آباد نمود!!

(27) ناسخ التواريخ كتاب صفين ص 427ـ .428

 دیدن دیگر موضوعات زندگینامه امام علی(ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 20:20 | |

زندگینامه امام علی (ع)امیرالمومنین (ع) _ 17. جنگ صفين (یاهو)

 

 

جنگ صفين

ألا و ان معاوية قاد لمة من الغواة و عمس عليهم الخبر حتى جعلوا نحورهم اغراض المنية .

(نهج البلاغه كلام 51)

جنگ جمل با شرحى كه گذشت بنفع على عليه السلام خاتمه يافت ولى اين فتح و پيروزى او را براى هميشه آسوده نكرد بلكه مدعى و رقيب ديگرى مانند معاوية بن ابيسفيان در شام بود كه از زمان خلافت عمر در آنشهر فرمانروائى كرده و از دير باز در حكومت آن ناحيه چشم طمع دوخته بود و هميخواست كه تا آخر عمر در آنجا مستقلا امارت نمايد بدينجهت على عليه السلام ناچار بود كه اين رقيب حيله‏گر و اتباعش را هم كه بقاسطين مشهور بودند از ميان بردارد.

على عليه السلام براى حمله بشام كوفه را مركز فعاليت خود قرار داده و به تجهيز سپاه پرداخت.

از طرفى مالك اشتر كه بفرماندارى نصيبين منصوب شده بود در بين راه با ضحاك بن قيس والى حران مصادف شد و چون ضحاك از جانب معاويه فرماندار آن ناحيه بود راه را براى حركت مالك مسدود ساخت ولى مالك با او نبرد داده و لشگريان وى را متوارى ساخت.

چون معاويه از شكست ضحاك با خبر شد فورا عبد الرحمن بن خالد را با لشگرى‏انبوه بجنگ مالك فرستاد و عبد الرحمن با سرعتى تمام با سربازان خود در اراضى رقه روبروى مالك فرود آمد و با اينكه نيروى او از هر جهت كامل و چند برابر عده مالك بود ولى در اثر حملات شجاعانه مالك شكست فاحش يافته و مجبور بفرار شد،سربازان مالك نيز بتعاقب آنها پرداخته و همه را بكلى از آنحدود خارج ساختند ورقه و جزيره را كه در دست شاميان بود بتصرف خود در آوردند.

مالك اشتر نامه‏اى بعلى عليه السلام نوشت و فرار ضحاك و شكست عبد الرحمن را به آنجناب توضيح داد و بحيله گريهاى معاويه اشاره كرد و اضافه نمود كه بهترين دليل بر مخالفت معاويه نسبت بعلى عليه السلام لشگر فرستادن او بجنگ مالك است و خود نيز براى يك جنگ بزرگ و قطعى آماده و مهيا است.

چون نامه مالك بدست على عليه السلام رسيد بر فراز منبر رفت و پس از قرائت نامه مالك خدعه و حيله‏گرى معاويه را بدانها تذكر داد تا عده‏اى كه دشمنى معاويه را با على عليه السلام چندان يقين نميكردند از شك و ترديد خارج شده و قول حتمى دادند كه آنحضرت در اينمورد هر گونه صلاح بداند و دستور دهد آنها نيز اطاعت خواهند نمود.

سابقا اشاره شد كه على عليه السلام پس از انتخاب شدن بخلافت در مدينه در صدد حمله بشام بود كه شنيد طلحه و زبير بصره را متصرف شده و عامل او را بيرون كرده‏اند لذا از تصميم خود منصرف شد و راه بصره را در پيش گرفت و علت تصميم آنحضرت براى حمله بشام اين بود كه معاويه در پاسخ نامه او كه معاويه را به بيعت خود فرا خوانده بود نه تنها تن به بيعت نداده بلكه مانند طلحه و زبير على عليه السلام را بقتل عثمان متهم كرده و خونخواهى از قتله عثمان را بهانه و دستاويز خود قرار داده بود.

معاويه در نامه‏اش چنين نوشته بود:از معاوية بن صخر بعلى بن ابيطالب اما بعدـبجان خودم سوگند اگر دامن تو بخون عثمان آلوده نبود مسلمين كه با تو بيعت كردند تو نيز مانند ابوبكر و عمر و عثمان بودى ولى تو مهاجرين را بقتل عثمان تحريك كردى و انصار را از يارى او ممانعت نمودى و مردم نادان سخن ترا اطاعت كرده واو را مظلومانه بقتل رسانيدند،اكنون مردم شام از پاى ننشينند و دست از مقاتلت تو بر ندارند تا اينكه قتله عثمان را به آنها سپارى و امر خلافت را هم بشورى واگذارى و حجت تو بر من مانند حجت تو بر طلحه و زبير نيست زيرا آنها با تو بيعت كرده بودند ولى من با تو بيعت نكرده‏ام همچنين حجت تو بر مردم شام مانند حجت تو بر مردم بصره نيست چه اهل بصره ترا اطاعت كرده بودند اما شاميان ترا اطاعت نكرده‏اند و اما شرافت ترا در اسلام و قرابت ترا با پيغمبر و موقعيت ترا در ميان قريش انكار نميكنم و السلام (1) !

از آنچه تا كنون درباره قتل عثمان گفته شد چنين بر ميآيد كه موضوع خونخواهى از قتله عثمان در آنروزها براى هر ياغى و طاغى دستاويز و بهانه‏اى براى فتنه انگيزى شده بود و عجب اينكه همان قتله عثمان ادعاى خونخواهى ميكردند و كسى را متهم اين ماجرا مينمودند كه نه تنها در قتل عثمان دخالتى نداشت بلكه بمنظور خير خواهى او را نصيحت كرد و در موقع محاصره خانه‏اش بوسيله مردم مدينه براى رفع تشنگى او آب هم بمنزل وى فرستاده بود!

استاد عبد الله علايلى در كتاب ايام الحسين كه از تأليفات اوست چنين مينويسد:

از شگفتى‏هاى مسخره آميز تقدير اينست كه عمرو عاص مردم را بر كشتن عثمان تحريك كند،عايشه روبروى او آشكارا بمخالفت برخيزد،معاويه از يارى او شانه خالى نمايد،طلحه و زبير بمخالفين وى كمك كنند و آنگاه اينها هر يك ديگرى را بخونخواهى او تشويق كنند و خون عثمان را از على بن ابيطالب كه خير خواهانه باو اندرز داده و او را از اين سرانجام بر حذر داشته و در پيشامدها سپر بلاى او شده است مطالبه نمايند (2) !

بارى على عليه السلام نامه معاويه را پاسخ نوشت كه بيعت من يك بيعت عمومى است و شامل همه افراد مسلمين ميباشد اعم از كسانى كه در موقع بيعت در مدينه حاضر بوده و يا كسانى كه در بصره و شام و شهرهاى ديگر باشند و تو گمان كردى‏كه با تهمت زدن قتل عثمان نسبت بمن ميتوانى از بيعت من سرپيچى كنى و همه ميدانند كه او را من نكشته‏ام تا قصاصى بر من لازم آيد و ورثه عثمان در طلب خون او از تو سزاوارترند و تو خود از كسانى هستى كه با او مخالفت كردى و در آنموقع كه از تو كمك خواست وى را يارى نكردى تا كشته شد.

على عليه السلام در نامه ديگرى هم كه بمعاويه نوشته بدين مطلب اشاره كرده و فرمايد:

فاما اكثارك الحجاج فى عثمان و قتلته فانك انما نصرت عثمان حيث كان النصر لك و خذلته حيث كان النصر له (3) .

(و اما زياد سخن گفتن تو درباره عثمان و كشندگان او بيمورد است زيرا تو عثمان را وقتى كه بسود خودت بود يارى كردى ولى در آنموقع كه كمك تو بحال او سودمند بود او را يارى نكردى.)

على عليه السلام از موقع ورود بكوفه چند ماهى كه در آنشهر اقامت داشت براى جلوگيرى از وقوع جنگ با شاميان چند مرتبه بمعاويه نامه نوشته و او را نصيحت كرد و عواقب وخيم مخالفت و ناسازگارى او را كه موجب جنگ و خونريزى گرديد بوى تذكر داد ولى از اينهمه نامه‏نگارى نتيجه‏اى حاصل نشد و معاويه لجوج هر دفعه در پاسخ نامه‏هاى آنحضرت همان سخنان سابق خود را نوشته و او را بقتل عثمان متهم نمود!و يكى از نامه‏هاى خود را بوسيله مردى از طايفه عبس كه (در اثر تبليغات سوء معاويه) از دشمنان على (ع) بود بحضور آنحضرت فرستاد و چون آنمرد وارد كوفه شد يكسر بمسجد رفت و نامه معاويه را تقديم نمود.

على عليه السلام از او پرسيد در شام چه خبر است؟آنمرد با گستاخى گفت سينه تمام اهل شام از بغض و كينه تو مالامال است و تا خون عثمان را از تو نستانند آرام نخواهند نشست!

على عليه السلام فرمود اى احمق معاويه ترا گول زده است كشندگان عثمان‏جز چند نفر كه يكى از آنها نيز معاويه بود كس ديگرى نيست،چند نفر از اصحاب آنجناب خواستند آنمرد را بقتل رسانند اما على عليه السلام مانع شد و فرمود او سفير است و بر سفير باكى نيست آنگاه نامه معاويه را باز كرد و ديد فقط نوشته شده:بسم الله الرحمن الرحيم.و بچيز ديگرى اشاره نگرديده است على عليه السلام فرمود معاويه تصميم جنگ دارد!و سپس سخنى چند از حسن نيت خود و مكر و فريب معاويه بمردم صحبت كرد و آنها را براى مبارزه با حيله گريهاى معاويه دعوت فرمود.

سفير معاويه كه از بزرگوارى و سخنان على عليه السلام بهيجان آمده بود بلند شد و گفت :يا امير المؤمنين مرا ببخش من ترا بيش از هر كس دشمن داشتم ولى اكنون دوستت دارم زيرا حقايق امور بر من روشن شد و دانستم كه معاويه تمام مردم شام را مثل من فريفته است اجازت فرما كه پس از اين در ركاب همايون تو خدمتگزار باشم و بدينوسيله كينه و بغض سابق را بارادت و محبت تو تبديل گردانم،على عليه السلام او را نوازش كرد و باصحاب خود فرمود كه از وى نگهدارى كنند.

چون اين خبر بمعاويه رسيد بسيار اندوهگين شد و گفت اين مرد تمام اسرار ما را بعلى خواهد گفت پس خوبست پيش از اينكه على بما حمله كند ما در اينكار باو پيشدستى كنيم.

معاويه براى انجام اين امر از تمام بزرگان نزديك بخود و از صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله كه در مدينه بودند و مخصوصا از بنى اميه دعوت نمود كه در اين مورد با وى همكارى كرده و او را يارى و مساعدت نمايند لذا براى هر يك از آنان نامه جداگانه نوشت و آنها را بكمك خود خواند ولى جز بنى اميه كسى بدعوت او پاسخ مثبتى نداد حتى عبد الله بن عمر صراحة نوشت كه از حيله و نيرنگ معاويه با خبر است و او خود از فرستادن كمك براى عثمان عمدا خوددارى نمود تا عثمان كشته شود و او مستقلا در شام حكومت كند.

بعضى از رجال و صحابه نيز جوابى شبيه پاسخ عبد الله بمعاويه دادند و از همكارى با او خوددارى نمودند و معاويه فقط بپشتيبانى بنى اميه در صدد مقابله و مقاتله با على عليه السلام بر آمد ولى پيش خود فكر كرد كه انجام اينكار بدين سادگيها هم‏نيست و طرف شدن با على عليه السلام كار هر كسى نباشد زيرا على عليه السلام از هر جهت بر معاويه امتياز و برترى دارد و از نظر زهد و علم و شجاعت و تقوى طرف قياس با معاويه نيست و از حيث حسب و نسب و قرابت به رسول خدا صلى الله عليه و آله هم بر معاويه رجحان و برترى دارد و همه مردم او را ميشناسند و ترجيح معاويه بر على عليه السلام موقعى امكان پذير است كه نيروى تفكر و عاقله اشخاص از بين رفته باشد.

گاهى در ذهن خود مجسم مينمود كه صحنه كارزار است و على عليه السلام او را بمبارزه ميطلبيد آنگاه از عجز و ناتوانى خود در برابر آنحضرت لرزه بر اندامش ميافتاد و هيولاى مرگ را بچشم خود مشاهده ميكرد ولى با همه اين احوال دل از حب جاه و هواى حكومت بر نميداشت.

مدتى در اثر اين خيالات شب و روز او يكى بود و نميدانست بچه ترتيب مقصود شوم خود را بمرحله اجرا در آورد بالاخره برادرش عتبة بن ابيسفيان گفت تنها راه حل اين مسأله همراه كردن عمرو عاص است با خود زيرا او از نظر سياست و مكر در تمام عرب مشهور است و جائيكه مكر و حيله در كار باشد فريفتن مردم عوام كار ساده و آسان است و چون عقل و شعور مردم با مكر و حيله ربوده گردد در آنحال ترجيح تو بر على امكان پذير خواهد بود!

معاويه گفت عمرو عاص اين دعوت را از من نپذيرد زيرا او هم ميداند كه على از هر جهت بر من رجحان و برترى دارد عتبه گفت عمرو مردم را ميفريبد تو هم با پول و وعده عمرو را بفريب ! (4)

معاويه پيشنهاد برادرش را پسنديد و نامه‏اى با آب و تاب تمام بعمرو عاص كه در آنموقع در فلسطين بود فرستاد و مضمون نامه بطور خلاصه اين بود كه من از جانب عثمان در شام حاكم هستم و عثمان هم خليفه پيغمبر بود كه در خانه‏اش تشنه و مظلوم كشته شد و تو ميدانى كه مسلمين در قتل او بسيار غمگين‏اند و لازم است كه از قتله عثمان خونخواهى كنند و من تو را دعوت ميكنم كه در اين خونخواهى‏شركت كنى و از اين پاداش و ثواب بزرگ بهره ببرى!

معاويه كه ابتدا نميخواست منظور حقيقى خود را بعمرو عاص اظهار كند و هدفش از دعوت عمرو فقط استفاده از وجود او براى پيروزى در جنگ بود بدون اعلام مقصود اصلى خود او را براى شركت در خونخواهى از كشندگان عثمان كه على عليه السلام را بدان متهم ساخته بود دعوت نمود،اما عمرو كه در حيله‏گرى و سياست در تمام عرب نظيرى نداشت بمحض خواندن نامه مقصود معاويه را دانست و بدون اينكه به روى او آورد و به او بفهماند كه مقصودش را دانسته است پاسخ وى را چنين نوشت كه اى معاويه مرا بر خلاف حق بجنگ على ترغيب نموده‏اى در حاليكه على برادر رسول خدا و وصى و وارث اوست و تو هم كه خود را حاكم عثمان ميدانى با كشته شدن او دوره حكومت تو نيز خاتمه يافته است،آنگاه راجع باسلام و ايمان على عليه السلام و شرح جنگها و خدمات نظامى او اشاره كرده و آياتى را كه درباره آنحضرت نازل شده و احاديثى را كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله در مورد وى رسيده است همه را مفصلا بمعاويه نوشته و در آخر نامه اضافه كرد كه پاسخ نامه تو اين است كه من نوشتم.

معاويه كه ديد تيرش بسنگ خورده و نتوانسته عمرو را بدون قيد و شرط از فلسطين بشام كشد ناچار تا حدى پرده از روى كار كنار زد و مجددا نامه‏اى با اختصار چنين نوشت:اى عمرو جنگ طلحه و زبير را با على شنيدى و اكنون مروان بن حكم نيز با جمعى از اهل بصره نزد من آمده و على هم از من بيعت خواسته است و من چشم براه تو دارم تا در اطراف اين مسأله با تو سخن گويم پس در آمدن بسوى من تعجيل كن كه در نزد من جاه و مقام و منزلتى خواهى داشت.

چون نامه معاويه بعمرو عاص رسيد پسران خود عبد الله و محمد را فرا خواند تا نظر آنها را نيز در اينكار بداند،عبد الله پدرش را از رفتن بسوى معاويه منع كرد ولى محمد او را بدينكار ترغيب نمود عمرو گفت عبد الله آخرت مرا در نظر گرفت ولى محمد دنياى مرا خواست،و با اينكه عمرو اين مطلب را بهتر از همه‏ميدانست باز بدنيا گرويد و آخرت را فراموش كرد . (5)

عمرو عاص با سرعتى تمام طى طريق كرد و خود را بشام رسانيد و معاويه مقدم او را گرامى شمرد و بنحو شايسته‏اى از وى پذيرائى نمود و چون خانه از بيگانگان خالى شد معاويه كه عمرو عاص را بدست آورده بود باز مانند سابق بطور رسمى سخن گفت و دم از خونخواهى عثمان زد و او را هم بدين كار ترغيب نمود!

عمرو كه ديد معاويه ميخواهد او را بدون هيچ قيد و شرطى در اين امر خطير وارد نمايد زبان به مدح و ثناى على عليه السلام گشود و خدمات او را در پيشرفت اسلام بيان كرده و رشادتهايش را در غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله ياد آور شد و بعد بحالت اعتراض بمعاويه گفت اقدام تو در اينكار نه تنها ساده و آسان نيست آخرت ترا نيز تباه گرداند.

معاويه گفت من براى طلب آخرت اينكار را پيش گرفتم،چه كارى بهتر از اين كه من براى طلب خون عثمان قيام كنم زيرا عثمان خليفه رئوف و مهربانى بود كه مظلومانه كشته شده است!

عمرو گفت اى معاويه تو مرا دعوت كردى كه مردم را فريب دهم حالا خودت ميخواهى مرا بفريبى؟ !و با من كه از جهت مكارى در تمام عرب نظيرى ندارم مانند اشخاص عوام و عادى سخن ميگوئى؟

كدام آدم عاقل سخنان ترا باور ميكند اگر تو واقعا دلت بحال عثمان ميسوزد چرا موقعيكه او در محاصره بود و از تو استمداد ميكرد بياريش نيامدى؟تو چشم طمع بخلافت دوخته‏اى و خونخواهى عثمانرا بهانه كرده‏اى و اگر ميخواهى من نيز در اينكار با تو همكارى كنم بايد بزبان خود من سخن بگوئى و از در صداقت و يكرنگى برآئى زيرا من و تو همديگر را خوب ميشناسيم و نيرنگ زدن ما بيكديگر بى معنى ودور از عقل است و براى اينكه من با تو همدست شوم همچنانكه تو خلافت را براى خود ميخواهى بايد حكومت مصر را هم بمن واگذار كنى و متعهد شوى كه هميشه از آن من باشد و هيچوقت پس نگيرى!

معاويه كه ديد عمرو عاص از نيت او آگاه بوده و از طرفى جز بواگذارى حكومت مصر با او همكارى نخواهد كرد ناچار تقاضاى او را پذيرفت و قرار دادى ميان آندو نوشته و امضاء گرديد كه معاويه در صورت پيروزى بر على عليه السلام و احراز مقام خلافت،حكومت مصر را بعمرو واگذار كند و در اينجا هم معاويه در صدد حيله بر آمد و در آخر قرار داد بكاتب گفت:اكتب على ان لا ينقض شرط طاعته.

يعنى بنويس كه عمرو شرط اطاعت معاويه را نشكند و مقصودش اين بود كه از عمرو عاص بر طاعت خود به بيعت مطلقه اقرار بگيرد كه اگر مصر را هم باو نداد او نتواند از طاعت وى سرپيچى كند اما عمرو كه از معاويه زرنگتر بود بكاتب گفت:اكتب على ان لا ينقض طاعته شرطا.بنويس كه اطاعت او را با توجه بشرطى كه شده است نشكند يعنى اگر معاويه حكومت مصر را ندهد طاعت او واجب نخواهد بود.

بالاخره عمرو عاص تعهد كتبى از معاويه گرفت و خود را در اختيار او قرار داد و از آن پس وزير و مشاور وى گرديد (6) .

معاويه در اولين فرصت عمرو عاص را بحضور طلبيد و مشكلات كار را بوى‏عرضه داشت از جمله گرفتاريهاى معاويه اين بود كه محمد بن ابى حذيفه كه اولين دشمن معاويه بود از زندان گريخته بود و معاويه از فرار وى سخت آشفته و ناراحت بود لذا بعمرو گفت اگر من از شام بمنظور جنگ با على خارج شوم ميترسم محمد از پشت سر بشام حمله كرده و بر اوضاع مسلط شود و بغرنجتر از آن موضوع جنگ با على است كه او كسانى را از جانب خود بدينجا فرستاده و از من بيعت خواسته است،دولت روم نيز از اين اختلافات مسلمين استفاده كرده و در صدد استرداد شام ميباشد.

عمرو عاص كمى انديشيد و گفت چيزى كه مهم است همان جنگ با على است زيرا محمد بن ابى حذيفه اهميتى ندارد و دولت روم را نيز ميتوان با ارسال تحف و هدايا فعلا راضى نگاهداشت بنابر اين تلاش اصلى تو بايد براى جنگ با على باشد!

معاويه گفت هر چه گوئى من انجام دهم،عمرو عاص عده‏اى را بتعقيب محمد فرستاد و آنان فورا محمد را دستگير كرده و از بين بردند سپس معاويه امپراطور روم را نيز با ارسال تحف و هدايا سرگرم نمود و آنگاه تمام همت خود را براى تجهيز سپاه بمنظور جنگ با على عليه السلام بكار برد.

معاويه در اين باره از هيچ حيله و تزوير و ريا و دروغ خود دارى نكرد و به بهانه خون عثمان مردم شام را عليه على عليه السلام شورانيد و در همه جا بآنحضرت تهمت زد و تا توانست كينه او را در دل شاميان آكنده نموده و در حدود سيصد هزار نفر براى جنگ تجهيز و آماده كرد.

از آنسو على عليه السلام هم كه از مكاتبات زياد با معاويه در مورد تسليم و بيعت او نتيجه نگرفته و نامه مالك اشتر نيز دلالت بر جنگ معاويه با آنحضرت ميكرد و همچنين از پيوستن عمرو عاص باردوى معاويه نيز آگاهى يافته بود بعبد الله بن عباس كه والى بصره بود مرقوم فرمود مردم آن شهر را تجهيز كرده و بكوفه بياورد و چند نفر ديگر من جمله مالك اشتر را نيز احضار نمود و خود نيز بمنبر رفت و كوفيان را از هدف و مقصود معاويه آگاه گردانيد و آنگاه به بسيج سپاه پرداخت.

پيش از شرح وقايع جنگ صفين ابتداء توضيح مختصرى از بيو گرافى معاويه‏و عمرو عاص لازم بنظر ميرسد تا در برابر على عليه السلام كه مظهر حق و فضيلت و عدالت بود اين دو حيله‏گر عرب نيز كه عليه آنحضرت متحد شده و حوادث جنگ صفين را بوجود آوردند بخوبى شناخته شوند .

پى‏نوشتها:

(1) ناسخ التواريخ كتاب صفين ص .144

(2) صلح امام حسن ص .122

(3) نهج البلاغهـكتاب .37

(4) ولى بعقيده نگارنده حب دنيا كه لازمه‏اش جاه طلبى است عمرو عاص و معاويه (هر دو را) فريب داد و آخرتشان را تباه نمود.

(5) عمرو عاص در سن پيرى فريفته دنيا شد و بسوى معاويه رفت در حاليكه از عمر او بيش از 6 سال باقى نمانده بود زيرا در سال 42 يا 43 هجرى كه والى مصر بود در همانجا در گذشت .آرى چنين است:

آدمى پير چو شد حرص جوان ميگردد 
خواب در وقت سحرگاه گران ميگردد.

(6) عمرو عاص را پسر عمى بود كه وقتى شنيد عمرو چنين تعهدى از معاويه گرفته است ضمن ملامت وى اشعارى سرود كه اين چند بيت از آن ميباشد:

الا يا عمرو ما احرزت مصرا 
و ما ملت الغداة الى الرشاد 
و بعت الدين بالدنيا خسارا 
فانت بذاك من شر العباد 
وفدت الى معاوية بن حرب‏ 
فكنت بها كوافد قوم عاد 
الم تعرف ابا حسن عليا 
و ما نالت يداه من الاعادى‏ 
عدلت به معاوية بن حرب‏ 
فيا بعد الصلاح من الفساد

(ناسخـكتاب صفين ص 136)

 دیدن دیگر موضوعات زندگینامه امام علی(ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 20:17 | |

زندگینامه امام علی (ع)امیرالمومنین (ع) _ 16. جنگ جمل (یاهو)

 

 

 

جنگ جمل

ايها الناس ان عايشة سارت الى البصرة و معها طلحة و الزبير و كل منهما يرى الامر له دون صاحبه...

(على عليه السلام)

علت وقوع جنگ جمل موضوع اختلاف طبقاتى مردم بود كه پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله خلفاى وقت آنرا بوجود آورده بودند و چون خلافت على عليه السلام يك نهضت انقلابى عليه روش گذشتگان و باز گردانيدن اوضاع بزمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود از اينرو گروهى مانند طلحه و زبير كه خود را در خلافت آنحضرت از نظر موقعيت اجتماعى مانند افراد عادى مشاهده كرده و منافع مادى خود را در خطر ميديدند عليه او دست بمبارزه و شورش زدند و چنانكه سابقا اشاره گرديد چون آندو تن در برابر تقاضاهاى خود از على عليه السلام پاسخ منفى شنيده و در مدينه هم قادر باجراى نقشه خود نبودند از اينرو مكه را براى انجام مقاصد خود انتخاب كرده و در صدد شدند كه عازم آن شهر شوند لذا خدمت على عليه السلام آمده و اجازه خواستند كه براى بجا آوردن مراسم عمره بمكه روند!

على عليه السلام فرمود شما براى رفتن بهمه شهرها آزاديد ولى اين مسافرت شما بدون حيله و نيرنگ نيست،شما نقشه‏اى طرح كرده‏ايد كه در مدينه نميتوانيد آنرا اجرا كنيد،ولى آندو نفر بظاهر سوگند خوردند كه از اين مسافرت مقصودى جز انجام عمره ندارند.على عليه السلام بآنان اجازه داد و آنها را از شكستن عهد و پيمان بر حذر نمود،بيعت خود را با آندو تجديد كرد و آنها را بگفتار رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه در حضور آندو بعلى عليه السلام فرموده بود يا على تو بعد از من با ناكثين و قاسطين و مارقين قتال خواهى كرد يادآورى نمود (1) .

بالاخره آنها از خدمت آنحضرت مرخص شده و متوجه مكه شدند و محيط آن شهر را براى فعاليت‏هاى خود مساعد يافتند.

پيش از ورود طلحه و زبير بمكه عايشه نيز در مكه بود او وقتى حركات و اعمال خلاف عثمان را مشاهده كرده بود مردم را عليه او بشورش و اميداشت و بارها گفته بود كه اين نعثل (2) پير احمق) را بكشيد و هنگاميكه شورش و محاصره عليه عثمان شدت گرفته و قتل عثمان محرز و مسلم بنظر ميرسيد عايشه براى اينكه بظاهر از اين شورش و بلوا بر كنار باشد و يا در برابر استمداد عثمان در محضور اخلاقى نيفتد آتش فتنه را در مدينه دامن زد و خود بسوى مكه شتافت و در مكه نيز از عثمان بدگوئى ميكرد.

پس از انجام مراسم حج كه بمدينه مراجعت ميكرد چون در بين راه خبر قتل عثمان باو رسيد و دانست كه پس از عثمان على عليه السلام خليفه شده است از رفتن بمدينه منصرف شد و مجددا بمكه بازگشت نمود و در آن هنگام حاكم مكه نيز عبد الله بن الحضرمى بود كه از طرفداران جدى عثمان و از مخالفين سرسخت على عليه السلام بود.

علاوه بر عايشه و حاكم مكه و طلحه و زبير و مروان،ساير مخالفين على عليه السلام نيز از گوشه و كنار در آمده و در مكه جمع شده بودند من جمله يعلى بن اميه از يمن وارد شده و عبد الله بن عامر نيز از بصره آمده و بآنها ملحق شده بودند.

اجتماع اين گروه مخالف و شور و بحث آنها درباره مخالفت با على عليه السلام بجنگ جمل منجر گرديد عايشه هم براى اينكه از ساير زنان پيغمبر نيز براى‏خود كمك و همدستى فراهم كند بدين فكر افتاد كه ام سلمه و حفصه را نيز فريب دهد و آنها را هم همراه اين گروه براه اندازد ولى وقتى نزد ام سلمه رفت با مخالفت شديد وى روبرو شد.

ام سلمه گفت اى عايشه مگر تو نبودى كه مردم را بقتل عثمان ترغيب مينمودى امروز چه شده است كه بخونخواهى او بپا خاسته‏اى؟و اين چه مخاصمت و دشمنى است كه با على مرتضى مينمائى در صورتيكه او برادر رسول خدا و جانشين اوست امروز هم مهاجر و انصار با او بيعت كرده‏اند گذشته از اينها مگر پيغمبر درباره زنان خود از قول خداى تعالى نفرمود كه:و قرن فى بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى (3) در خانه‏هاى خود قرار گيريد و مانند ايام جاهليت خودنمائى نكنيد) سخنان ام سلمه مخصوصا استناد او بقرآن مجيد عايشه را كاملا خرد كرد و ياراى جوابگوئى در برابر او پيدا نكرد و چون از جانب ام سلمه نااميد شد پيش حفصه رفت.

حفصه دعوت او را اجابت كرد ولى برادرش عبد الله بن عمر خواهر خود را از اين عمل ممانعت نمود،عايشه چون از طرف حفصه نيز مساعدتى نديد ناچار به تنهائى براه افتاد و فرماندهى اين عده ماجراجو را در اختيار گرفت!

سابقا گفته شد كه معاويه نامه‏اى بزبير نوشته و او را براى احراز مقام خلافت تطميع نموده و بمخالفت على عليه السلام ترغيب كرده بود بدينجهت نظر اين گروه مخالف ابتداء بر اين بود كه بشام روند و معاويه را هم كه با على عليه السلام مخالف ميباشد با خود همدست نمايند اما معاويه كه قبلا از تصميم اين جمع خبر يافته بود پيش خود فكر كرد كه اگر اين گروه مخالف بشام برسند و بفرض اينكه بر على عليه السلام غالب شوند در اينصورت معاويه بايد بر طلحه و زبير بيعت كند لذا فورا نامه‏اى بامضاى مجهول نوشته و در آن نامه قيد نمود كه شما گول سخنان معاويه را نخوريد كه از وى كارى براى شما ساخته نيست زيرا او كه از طرف عثمان حاكم شام بود بعثمان كمك نكرد تا او را بقتل رسانيدند پس چگونه ممكن است بشما كمك كند؟معاويه اين نامه را بامضاى كس ديگر بزبير فرستاد.چون اين نامه بدست زبير رسيد مخالفين على عليه السلام را كه در رأس آنها عايشه قرار گرفته بود از مضمون نامه آگاه نمود (4) لذا از عزيمت بسوى شام منصرف شده و مصلحت را در آن ديدند كه به بصره روند زيرا طلحه و زبير در بصره و كوفه طرفداران زياد داشته و اميد پيشرفت آنها بيشتر بود.

بالاخره عايشه بدستيارى طلحه و زبير و ساير مخالفين در مكه لشگر آرائى‏كرده و با پولى كه يعلى بن اميه در اختيار آنها گذاشته بود بقدر كافى وسائل و ساز و برگ جنگ تهيه نمودند و عايشه را نيز سوار شترى بنام (عسكر) نموده و راه بصره را در پيش گرفتند (5) .

اين گروه براى اينكه على عليه السلام را غافلگير نموده و زودتر از وى بصره را بتصرف خويش در آورند بر سرعت حركت خود ميافزودند و غالبا مسافت زيادى را بدون استراحت و راحت باش مى‏پيمودند.

در بين راه بجائى رسيدند كه آنجا را (حوئب) ميگفتند و چون شب بود براى رفع خستگى در آن محل فرود آمدند و باستراحت پرداختند،در آن شب سگهاى حوئب در اطراف چادر عايشه زياد پارس ميكردند بطوريكه در اثر صداى آنها عايشه از خواب پريد و از اسم آن محل جويا شد،چون اطلاع حاصل كرد كه آنجا را حوئب گويند سخت بهراس افتاد و از اقدامات خود درباره مخالفت با على عليه السلام پشيمان گرديد زيرا در حيات پيغمبر صلى الله عليه و آله از آنحضرت شنيده بود كه براى يكى از همسران وى سگهاى حوئب پارس خواهند كرد و صريحا رسول اكرم صلى الله عليه و آله بعايشه گفته بود:حميرا مبادا تو باشى.

اكنون سخن پيغمبر بخاطرش افتاده و سخت پشيمان شده بود لذا اصرار داشت كه از آن قوم كناره گرفته و بمكه باز گردد!

زبير چون اين وضع را مشاهده كرد چند نفر را وادار نمود كه بدروغ شهادت دهند كه آن محل حوئب نيست و فرسنگها مسافت از حوئب دور شده‏اند،آن عده چنين كردند و عايشه هم باطمينان سوگند آنها مجددا به پيشروى خود بسوى بصره ادامه داد.

چون بنزديكى بصره رسيدند طلحه و زبير به بزرگان بصره نامه نوشته و آنها را براى مخالفت با على عليه السلام بمنظور خونخواهى عثمان دعوت كردند آنها نيز جواب دادند كه كشندگان عثمان در مدينه هستند و آمدن شما ببصره براى اين منظوربيمعنى و بدون منطق است،ولى مخالفين اعتنائى بگفتار بزرگان بصره ننموده و بحالت تعرض بدان شهر حمله كردند و پس از كشتار زياد عثمان بن حنيف را كه از جانب على عليه السلام بحكومت بصره منصوب شده بود مجبور بتسليم نمودند و در نتيجه شهر بصره را بتصرف خود در آوردند.

از طرفى على عليه السلام نيز در خلال اينمدت مشغول تعويض فرمانداران شهرستانها بوده و بطوريكه قبلا اشاره شد نامه‏اى هم بوسيله جرير بن عبد الله بجلى بمعاويه فرستاده و او را به بيعت خود دعوت كرده بود ولى معاويه بجاى پاسخ نامه على عليه السلام نامه‏اى بزبير نوشته و او را بمخالفت آنحضرت وادار نموده بود.على عليه السلام مجددا به جرير بن عبد الله نامه‏اى نوشت و تأكيد نمود كه بمحض وصول نامه من معاويه را وادار كن كه كارش را يكسره نموده و در اينمورد تصميم بگيرد و او را ميان جنگ و صلح مخير كن اگر تسليم شد از او بيعت بگير و چنانچه خيال جنگ دارد ما را آگاه گردان.

اما معاويه على عليه السلام را بقتل عثمان متهم كرده و بآنحضرت پاسخ نوشته بود كه كشندگان عثمان را تسليم وى نمايد.

على عليه السلام كه در ميان مخالفين خود معاويه را از همه حيله‏گرتر و نفوذ او را در شام نيز ميدانست تصميم گرفت كه ابتداء با لشگر مجهزى بشام رفته و كار معاويه را يكسره كند ولى در اين هنگام خبر رسيد كه عايشه بدستيارى طلحه و زبير بصره را متصرف شده و بعنوان خونخواهى عثمان مردم را عليه على عليه السلام شورانيده‏اند على عليه السلام ناچار از تصميم حركت بشام منصرف شده و در صدد بر آمد كه اول شورشيان بصره را از ميان بردارد و سپس عازم شام گردد.

على عليه السلام در مسجد بمنبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود برسول اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

ايها الناس ان عايشة سارت الى البصرة و معها طلحة و الزبير و كل منهما يرى الامر له دون صاحبه،اما طلحة فابن عمها و اما الزبير فختنها،و الله لو ظفروا بما ارادوا و لن ينالوا ذلك ابدا ليضربن احدهما عنق صاحبه بعد تنازع منهما شديد و الله ان راكبة الجمل الاحمر ما تقطع عقبة و لا تحل عقدةالا فى معصية الله و سخطه حتى تورد نفسها و من معها موارد الهلكة.اى و الله ليقتلن ثلثهم و ليهربن ثلثهم و ليثوبن ثلثهم و انها التى تنبحها كلاب الحوئب و انهما ليعلمان انهما مخطئان و رب عالم قتله جهله و معه علمه و لا ينفعه،حسبنا الله و نعم الوكيل (6) .

(اى مردم عايشه بهمراهى طلحه و زبير بسوى بصره رفته و هر يك از طلحه و زبير حكومت را براى خود ميخواهد بدون ديگرى،اما طلحه پسر عموى عايشه است و زبير هم شوهر خواهر اوست بخدا سوگند اگر بدانچه ميخواهند ظفر يابند و (با اينكه) هرگز بدان نائل نخواهند شد هر يك از آندو گردن رفيقش را ميزند و سوگند بخدا اين زنى كه بشتر سرخ سوار شده (عايشه) بر هيچ پشته‏اى نگذرد و هيچ عقده‏اى را نگشايد مگر در معصيت و غضب خداى تعالى تا اينكه خود و همراهانش را بهلاكت اندازد،بخدا سوگند (از قشون آنها) ثلثشان كشته ميشود و ثلثشان فرار ميكنند و ثلثشان از طغيان خود بر ميگردند و اين عايشه همان زنى است كه سگهاى حوئب باو بانگ زنند (اشاره بفرمايش پيغمبر صلى الله عليه و آله) و طلحه و زبير ميدانند كه هر دو براه خطاء ميروند (ولى) چه بسا عالمى كه از علمش سود نبرد و جهلش او را بكشد خداوند ما را كافى است و چه وكيل خوبى است.)

البته تجهيز لشگر عليه عايشه ام المؤمنين كه همسر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و دختر ابوبكر بود و همچنين براى سركوبى طلحه و زبير كه از شخصيت‏هاى مهم و از اصحاب سرشناس رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند چندان كار ساده و آسانى نبود از اينرو على عليه السلام اعمال خلاف آنها را كه در بصره مرتكب شده بودند باهل مدينه گوشزد نمود تا آنها را براى حركت بسوى بصره بمنظور جنگ با اصحاب جمل آماده نمايد لذا فرداى آنروز مجددا بمنبر رفته و ضمن ايراد خطبه‏اى چنين فرمود:

فخرجوا يجرون حرمة رسول الله صلى الله عليه و آله كما تجر الامة عند شراءها متوجهين بها الى البصرة،فحبسا نساءهما فى بيوتهما و ابرزاحبيس رسول الله صلى الله عليه و آله لهما و لغيرهما فى جيش ما منهم رجل الا و قد اعطانى الطاعة و سمح لى بالبيعة طائعا غير مكره،فقدموا على عاملى بها و خزان بيت مال المسلمين و غيرهم من اهلها.فقتلوا طائفة صبرا و طائفة غدرا،فو الله لو لم يصيبوا من المسلمين الا رجلا واحدا معتمدين لقتله بلا جرم جره لحل لى قتل ذلك الجيش كله اذ حضروه فلم ينكروا و لم يدفعوا عنه بلسان و لا بيد،دع ما انهم قد قتلوا من المسلمين مثل العدة التى دخلوا بها عليهم. (7)

(يعنى مخالفين من از مكه خارج شدند و در حاليكه زوجه رسول خدا صلى الله عليه و آله را مانند كنيزى كه در موقع خريدنش (باين سو و آن سو) كشيده ميشود با خود بسوى بصره كشانيدند،طلحه و زبير زنهاى خود را در خانه‏هايشان باز گذاشته و همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله را در ميان قشونى براى خود و ديگران نمايان ساختند و كسى از آن قشون نبود جز اينكه بمن اطاعت نموده و با اختيار و بدون اكراه بمن بيعت كرده بود (سپس نقض عهد كرده و) بر عامل من (عثمان بن حنيف) و بر خزانه داران بيت المال مسلمين و ساير مردم بصره وارد شده گروهى را بصبر (با چوب و سنگ و غيره) كشته و گروهى را هم بمكر و حيله بقتل رسانيده‏اند،بخدا سوگند اگر از مسلمين جز بمرد واحدى دست نمييافتند كه او را عمدا و بيگناه كشته باشند كشتن تمام لشگريان مخالفين براى من حلال بود زيرا آنها در آنجا حاضر بودند و از كار زشت و منكر نهى ننموده و با زبان و دست از كشته شدن آنفرد بيگناه ممانعت نكرده‏اند،صرفنظر از اين مطلب آنان بتعداد لشگريان خود از مسلمين را بقتل رسانيده‏اند) .

على عليه السلام با خطابه شيوا و بليغ خود اهل مدينه را از قضايا آگاه ساخت و نقشه‏هاى مزورانه اصحاب جمل را كه پس از بيعت بآنحضرت نقض عهد كرده وموجب بروز اينگونه حوادث شده بودند بر آنها روشن نمود و براى دفع اين غائله مردم مدينه را از جا حركت داد.

على عليه السلام سهل بن حنيف را در مدينه بجاى خود گذاشت و گروهى از مهاجر و انصار را كه اكثر آنها از بدريان بودند بسيج نموده و راه بصره را در پيش گرفت و امام حسن و مالك اشتر و محمد بن ابوبكر را با تنى چند بكوفه فرستاد تا سپاهى نيز در آنشهر براى ملحق شدن به لشگريان على عليه السلام تجهيز نمايند.

در آنموقع فرماندار كوفه ابوموسى اشعرى بود كه از طرف عثمان حكومت كوفه را داشت و على عليه السلام باو نوشته بود كه از مردم كوفه بآنحضرت بيعت گيرد ولى او بتصور اينكه طرفدارى از خونخواهى عثمان و كمك بطلحه و زبير او را در محل اوليه خود ثابت خواهد نمود مردم كوفه را بحمايت طلحه و زبير كه بظاهر مدعى خون عثمان بودند دعوت كرد و از بيعت گرفتن براى على عليه السلام خوددارى نمود.

فرستادگان على عليه السلام هر قدر او را نصيحت كردند سودى نبخشيد تا اينكه مالك اشتر دار الاماره را اشغال نموده و غلامان ابوموسى را مضروب و پراكنده ساخت و چون در آن هنگام خود ابوموسى در مسجد بود مالك بمسجد وارد شد و ابو موسى را از منبر پائين كشيد و بانگ زد اى احمق و خائن،مردم جز على عليه السلام بكسى بيعت نميكنند ابوموسى وقتى خود را در دست مالك عاجز ديد سكوت اختيار كرد و از در التماس و زارى بر آمد سپس مالك بمنبر شد و مردم را براى بيعت بعلى عليه السلام فرا خواند و تقريبا از تمام مردم كوفه بيعت گرفت و توانست در اندك مدتى در حدود دوازده هزار نفر تجهيز كرده و بخدمت آنحضرت روانه نمايد .

اين عده از كوفه حركت نموده و در محلى بنام ذيقار باردوگاه على عليه السلام پيوستند و پس از اظهار خرسندى از ديدار آنحضرت عرض كردند سپاس خداى را كه ما را براى همجوارى تو مخصوص گردانيد و بياريت گرامى فرمود،على عليه السلام هم ضمن قدردانى از آنان بپا خاست و پس از حمد و ثناى الهى و درود به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را ستود و آنگاه در مورد طلحه و زبير كه نقض عهدكرده و به بهانه خونخواهى عثمان از وى به بصره آمده بودند سخنانى فرمود و سپاهيان را از جريان اوضاع و احوال آگاه گردانيد و آنان نيز پس از استماع بيانات على عليه السلام آمادگى خود را براى فداكارى و جانبازى در راه حق بمنظور از بين بردن اين فتنه باطلاع حضرتش برسانيدند (8) .

على عليه السلام با سپاهيان خود از ذيقار حركت و تا محلى بنام زاويه كه در چند كيلومترى بصره بود پيش رفت و در آنجا اردو زد و چون آن بزرگوار هميشه صلح و آشتى را بر جنگ و خونريزى ترجيح ميداد از همان محل نامه‏اى بطلحه و زبير فرستاد و آنها را نصيحت نمود و علاوه بر مكتوب ارسالى چند نفر من جمله قعقاع بن عمرو را نيز براى مذاكره با اصحاب جمل بسوى بصره فرستاد تا آنها را با پند و اندرز از وخامت عاقبت اين كار بر حذر دارند ولى مخالفين كه خود را در اين جنگ غالب و پيروز مى‏پنداشتند از قبول هرگونه پندى خود دارى نمودند زيرا عايشه از مخالفت ابوموسى با على عليه السلام در كوفه آگاه شده بود و تصور ميكرد كه از مردم كوفه كسى آنحضرت را يارى نخواهد نمود و چون يقين كردند كه على عليه السلام به نزديكى بصره رسيده است عايشه كه فرماندهى كل سپاه جمل را بعهده داشت بزبير مأموريت داد كه بكمك طلحه و مروان و سايرين بصف آرائى سپاه پرداخته و آماده جنگ باشند و تعداد افراد اين سپاه در حدود سى هزار نفر بود كه اصحاب جمل آنها را در مسير راه از شهرهاى مختلف جمع آورى كرده بودند.

قعقاع كه از سخنان خود نتيجه نگرفته و از طرفى صف آرائى سپاهيان مخالفين را مشاهده كرد بنزد على عليه السلام برگشت و او را در جريان امر گذاشت.

در خلال اينمدت تعداد سه هزار نفر نيز از مردم بصره (از قبيله ربيعه) بسپاهيان على عليه السلام پيوسته بودند كه مجموع آنها در حدود بيست هزار نفر بوده است و چون آنجناب اصحاب جمل را مصمم بجنگ ديد فرماندهان خود را كه از جمله مالك اشتر و عدى بن حاتم و محمد بن ابى بكر و عمار ياسر و ديگران بودند از نيت طلحه و زبير آگاه ساخته و مأموريتهاى رزمى آنها را نيز تعيين و مشخص نمود.

عايشه هم با سپاه خود راه زاويه را كه در شمال بصره و محل مناسبى براى دفاع از شهر بود در پيش گرفت و پس از رسيدن بدانجا در مقابل لشگريان على عليه السلام توقف نمود و بنا بروايات بعضى از مورخين صف آرائى سپاهيان طرفين در برابر هم در روز 17 جمادى الثانى سال 36 هجرى و بنقل صاحب ناسخ التواريخ در روز 19 جمادى الاولى سال 36 بود (9) .

روز بعد زبير واحدهاى مختلفه سپاه جمل را فرمان داد تا منظما بسوى لشگريان على عليه السلام پيش روند چون آنحضرت متوجه شد كه قريبا آتش جنگ شعله‏ور ميشود بلشگريان خود فرمان عقب نشينى داد كه شايد جنگ در نگيرد و كار بصلح و صفا خاتمه يابد،عايشه نيز سپاه خود را فرمان برگشت داد و در آنروز كه اولين روز جنگ بود ميان طرفين جنگى واقع نشد.

فرداى آن روز كه هر دو سپاه لباس جنگ پوشيده و مقابل هم ايستاده بودند على عليه السلام بتنهائى از سپاهيان خود جدا شد و بدون شمشير و زره بسوى سپاه بصره اسب تاخت تا بصف مقدم سپاه جمل رسيد و با صداى بلند زبير را صدا زد.همه مات و مبهوت شده و نميدانستند كه مقصود على عليه السلام از اين يكه تازى چيست و با رشادت بى نظيرى كه فرد و تنها بدون شمشير و زره بمقابل صفوف دشمن آمده است چه نظرى دارد؟

زبير كه در كنار هودج عايشه بود غرق در فولاد و زره شد و ركاب بر اسب زد و در مقابل على عليه السلام ايستاد،چون عايشه زبير را در برابر آنحضرت ديد مرگ او را حتمى دانست ولى ملتزمين ركاب باو گفتند خاطر جمع باش على باين ترتيب كسى را نميكشد و شمشير هم نبسته است حتما با زبير كار دارد.

زبير چشم بچشم على عليه السلام دوخت تا ببيند با او چكار دارد.

على عليه السلام فرمود اين چه بساطى است كه شما راه انداخته‏ايد؟

زبير گفت براى خونخواهى عثمان!

على عليه السلام فرمود اگر راست ميگوئيد شما دستهاى خود را بسته وخودتان را تسليم ورثه عثمان كنيد مگر غير از شما كس ديگرى محرك قتل عثمان بود؟

زبير سكوت كرد،على عليه السلام فرمود من آمدم كه ترا از اشتباه خارج كنم و سخنان چندى را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله بتو فرموده و تو آنها را فراموش كرده‏اى بتو تذكر دهم،آنگاه فرمود اى زبير ياد دارى كه من روزى دنبال رسول خدا صلى الله عليه و آله ميگشتم و او در منزل عمرو بن عوف بود و چون بدانجا آمدم آنحضرت دست ترا در دست خود گرفته بود و بمحض ورود من رسول اكرم صلى الله عليه و آله پيشدستى فرمود و بمن سلام كرد،تو گفتى اى على چرا تكبر كردى و زودتر به پيغمبر سلام نكردى؟

پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود اى زبير على متكبر نيست و در آينده تو با او جنگ خواهى كرد و جنگ تو ظالمانه است!

باز فرمود:يادت ميآيد كه روزى رسول اكرم صلى الله عليه و آله بتو فرمود آيا على را دوست دارى؟گفتى بلى يا رسول الله او پسر دائى من است آنحضرت فرمود با وجود اين با او بجنگ و ستيز خواهى ايستاد!

على عليه السلام نظير اين سخنان را بگوش زبير خواند و زبير از شنيدن و ياد نمودن آنها عزم و اراده‏اش سست شد و گذشته‏ها را بياد آورد و ديد چگونه بطمع دنيا با پسر دائى خود كه جانشين پيغمبر هم هست بجنگ برخاسته و خود را براى هميشه گرفتار غضب الهى مى‏نمايد (10) .!

زبير شرمنده شد و از على عليه السلام معذرت خواست عرض كرد:قول ميدهم كه همين الان از سپاه بصره خارج شوم و كوچكترين دخالتى در اينكار نكنم،على عليه السلام بطرف سپاه خود روان شد زبير هم بهت زده و متزلزل نزد عايشه برگشت.

عايشه پرسيد على چكارت داشت؟گفت راجع بگذشته‏ها صحبت ميكرد،عايشه گفت احساس ميكنم كه چند كلمه سخن على ترا متزلزل كرده است البته حق هم دارى كيست كه با على روبرو شود و رعب و هيبت على در اركان وجود او لرزه‏نياندازد و اين امر مسلم است زيرا حريف ما كسى است كه ابطال و شجعان عرب از ذكر نام او بخود ميلرزند.

عايشه از اين سخنان نيشدار آنقدر گفت تا زبير را بخشم آورد،پسرش عبد الله بن زبير نيز سخنان عايشه را تأييد كرد زبير به پسرش گفت من قسم خورده‏ام كه در اين غائله جنگ ننمايم،عبد الله گفت قسم را ميتوان با دادن كفاره جبران نمود،زبير خشمگين شد و غلام خود را بكفاره قسمى كه خورده بود آزاد كرد و يكسر بسپاه على عليه السلام تاخت.

على عليه السلام فرمود زبير را آزاد گذاريد او خيال جنگ ندارد،زبير هم مقدارى از اين حملات نمايشى را بدون اينكه بكسى زخمى بزند يا خود زخمى بر دارد انجام داد و چون بطرف سپاه بصره بازگشت بپسرش عبد الله و همچنين بعايشه رو نمود و گفت ديديد كه من از حمله باينها ترسى ندارم عبد الله خنديد و گفت اينهم يكنوع حيله است ولى زبير باين سخنان گوش نداد و از لشگرگاه جمل خارج شد و بوادى السباع رفت و در آنجا مهمان مردى بنام عمرو بن جرموز شد و چون بخواب رفت عمرو شمشير بر كشيد و سر زبير را بريد بدنش را زير خاك كرد و سر را پيش على عليه السلام آورد،حضرت فرمود چرا زبير را كشتى كار خوبى نكرده‏اى زيرا او مهمان تو بود و علاوه بر اين از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه بقاتل زبير لعنت ميفرستاد و او را نفرين ميكرد.

عمرو متحير شد و تا حدى هم متأسف گرديد و آنگاه بعلى عليه السلام گفت من نميدانم با شما خانواده بنى هاشم چگونه بايد رفتار كرد كسى شما را نافرمانى كند لعنت ميفرستيد و اگر دشمنانتان را بكشد باز لعنت ميفرستيد (11) .

بارى پس از رفتن زبير پسرش عبد الله بدستور عايشه لشگريان جمل را فرمان داد تا سپاهيان على عليه السلام را تيرباران كنند و عساكر كوفه نيز بانگ بر آورده و از آنحضرت اجازه جنگ خواستند.

على عليه السلام كه هميشه صلح را بر جنگ ترجيح ميداد حوصله نمود تا بلكه‏تا سر حد امكان از وقوع جنگ جلوگيرى كند ولى در اثر سكوت لشگريان على عليه السلام دشمن جرى‏تر شده و بر شدت تير اندازى همى افزودند تا اينكه چند نفر از عساكر كوفه را زخمى نمودند.

على عليه السلام بار ديگر براى هدايت آنان جوانى بنام مسلم را با يك جلد قرآن نزد آنها فرستاد تا آنها را از نزديك باحكام قرآن دعوت كند،آن جوان سعادتمند كه خود داوطلب رفتن باين مأموريت خطير شده بود نزديك سپاهيان جمل رسيد اما در اثر حمله و ضرب شمشير آنها پس از جدا شدن دستهايش از بدن بدرجه عاليه شهادت رسيد و اوراق قرآن نيز پريشان شد و بر زمين ريخت!

وقتى على عليه السلام آن صحنه را مشاهده كرد فرمود:

لا حول و لا قوة الا باللهـالان طاب القتال.

(اكنون جنگ شيرين شده است) و بلا فاصله سربازان را فرمان رزم داد و پسرش محمد حنفيه را مأمور حمله بصفوف سربازان دشمن نموده و چنين فرمود:

تزول الجبال و لا تزل.... (12) .

(كوهها از جا كنده شوند تو از جايت تكان مخور دندان روى دندان بفشار و كاسه سرت را بخدا عاريه ده،پاى خود را چون ميخ در زمين بكوب و تا آخرين صفوف لشگر چشم انداز تو باشد و بدانكه پيروزى از جانب خداوند سبحان است) .

محمد حنفيه فورا بحمله پرداخت و با اينكه شجاع دلير و قهرمان رزمنده‏اى بود ولى در اثر كثرت تيرها كه بوسيله تير اندازان دشمن مانند باران باطرافش مى‏باريد كمى تأمل نمود تا بلكه شدت بارش تيرها اندكى كاهش يابد در اينموقع على عليه السلام نزديكش شد و دست بر سينه او زد و فرمود:

ادرك عرق من امك.

يعنى اين احتياط و ملاحظه كارى از مادرت بتو رسيده و الا پدرت كه اين چنين‏نيست آنگاه على عليه السلام خود فرد و يكتنه بر صفوف سپاه جمل حمله برد!

على عليه السلام مانند شعله‏هاى آتشى كه بر خرمن كاه افتد در اندك زمانى صورت بندى رزمى قشون جمل را متلاشى ساخت و بسيارى از شجاعان و نام آوران نامى را كه در برابر او عرض اندام ميكردند بخاك و خون افكند و بقدرى رشادت نمود و شمشير زد كه شمشيرش خم شد آنگاه خود را كنار كشيد و شمشير را با زانوى خويش راست گردانيد و مجدا بحمله پرداخت و پس از جنگ و جدال شديد بقرارگاه خود مراجعت فرمود و به محمد حنفيه گفت اى پسر حنفيه اين چنين حمله كن،اصحاب على عليه السلام عرض كردند يا امير المؤمنين محمد شجاع كم نظيرى است اما كيست در قوت دل و نيروى بازو همانند شما باشد.

آنگاه محمد حنفيه با تنى چند از انصار و جنگجويان بدر بحمله پرداخت و پس از كشتار زياد از سپاه مخالفين مظفرانه بمحل خود بازگشت و در نتيجه اين حملات در همان روز اول جنگ شكست فاحشى بسپاه بصره روى داد و در روز دوم و سيم نيز در اثر حملات و پيشروى عساكر كوفه سپاه جمل عقب نشينى كرده و نيروى هر گونه مقاومت از آنان سلب گرديد.

فرماندهان زير دست على عليه السلام مانند مالك اشتر و عمار ياسر و ديگران هر يك بنوبه خود رشادتها نموده و دشمن را مانند برگ خزان بزمين فرو ريختند،از آنسو طلحه نيز مردم را بصبر و مقاومت دعوت نموده و از پراكندگى و فرار آنها جلوگيرى ميكرد.در اينموقع مروان بن حكم كه از طلحه چندان خوشدل نبود پشت سر غلام خود كمين كرده و تيرى جانگداز و زهر آلود بسوى طلحه انداخت كه اتفاقا آن تير هم مؤثر واقع شد و طلحه را بهلاكت رسانيد.

با مرگ طلحه سپاهيان جمل پراكنده شده و فرار نمودند و لشگريان على عليه السلام هم به تعاقب آنها پرداختند و تنها قبيله بنى ضبه مانده بود كه اطراف هودج عايشه را گرفته و با سر سختى عجيبى از او دفاع ميكردند.

فرماندهان على عليه السلام با شجاعت بى نظيرى به حمله پرداخته و رو به هودج عايشه گذاشتند،هر دستى كه مهار شتر عايشه را ميگرفت بضرب شمشير لشگريان على‏عليه السلام از بازو ميافتاد تا اينكه عبد الرحمن بن صرد و بنقل بعضى امام حسن عليه السلام خود را بشتر رسانيده و آنرا پى نمود،هودج در افتاد و مدافعين آن هم فرار كردند.

على عليه السلام اسب براند و نزد عايشه آمد و فرمود:

يا عايشة أهكذا امرك رسول الله ان تفعلى؟

(اى عايشه آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله ترا فرموده بود كه اين چنين كنى؟) عايشه گفت:

يا ابا الحسن ظفرت فاحسن و ملكت فاسجح!

(يا على ظفر يافتى نيكوئى كن و مالك شدى عفو و مدارا فرما!) (13) .

على عليه السلام محمد بن ابى بكر را مأمور نمود كه خواهرش عايشه را مراقبت كند و بعد هم او را بمدينه فرستاد،

جنگ جمل در روز سيم پايان يافت و لشگريان على عليه السلام شهر بصره را متصرف شدند و چنانكه سابقا اشاره شد لشگريان آنحضرت در حدود بيست هزار نفر بودند كه قريب هزار و هفتصد نفر بدرجه شهادت رسيدند و از سپاه جمل هم كه سى هزار نفر بودند در حدود سيزده هزار بقتل رسيدند و در هر حال فتنه بزرگى بود كه بدست عايشه ام المؤمنين و بدستيارى طلحه و زبير بر پا شده بود و نتيجه اين فتنه و فساد بمرگ طلحه و زبير انجاميد و رفتار على عليه السلام با عايشه و مردم مغلوب بصره هم،سيماى بزرگوارى و جوانمردى او را آشكار ساخت.

فراريان سپاه جمل كه در اطراف بصره متوارى بودند جرأت بيرون آمدن از مخفيگاه‏هاى خود را نداشتند على عليه السلام فرمان داد كه هر كس سلاح خود را زمين گذارد و تسليم شود مشمول فرمان عفو عمومى است،بصريها كه در انتظار بودند آنجناب بتلافى گذشته خواهد پرداخت از شنيدن اين خبر مسرور شدند و اسلحه را كنار گذاشته و بخانه‏هاى خود رفتند.

على عليه السلام دستور داد كه مردم روز جمعه در مسجد جامع بصره براى‏نماز حاضر شوند و اهل بصره هم حضور يافته و با آنجناب نماز خواندند و پس از نماز على عليه السلام بپا خاست و آنان را مورد مذمت قرار داد و فرمود:

كنتم جند المرأة و اتباع البهيمة،رغا فاجبتم و عقر فهربتم،اخلاقكم دقاق و عهدكم شقاق و دينكم نفاق... (14) .

(اى مردم بصره شما سپاه زنى و پيروان چارپائى (شتر عايشه) بوديد،بصداى شتر جمع شديد و چون پى شد فرار كرديد،اخلاق شما سست،و پيمانتان ناپايدار و آيين شما دوروئى است.. .)

مردم بصره از استماع بيانات على عليه السلام شرمنده و خجل شده و از گذشته معذرت خواستند و بيعت آنحضرت را پذيرفته و براى بار دوم در مسجد بيعت خود را تجديد نمودند.

على عليه السلام براى برقرارى نظم و آرامش چند روز در بصره توقف فرمود و در خلال اينمدت بمنبر رفته و با خطبه‏هاى فصيح و آتشين مردم را بخدا پرستى و تقوى و پاكدامنى دعوت كرد و آنها را از ايجاد فتنه و فساد و گمراهى بر حذر داشت و اعمال خلاف و ناشايست عايشه و طلحه و زبير را باهالى بصره كه خود نيز شاهد جريان آن بودند روشن كرد و نتيجه پيمان شكنى آنها را كه منجر بقتل عده زيادى گرديد باطلاع مردم رسانيد و بالاخره پس از بيعت گرفتن و استقرار آرامش در آن منطقه عبد الله بن عباس را بفرماندارى آنشهر منصوب و خود نيز بهمراهى لشگريان خويش راه كوفه را در پيش گرفت و براى بلاد ديگر نيز فرماندارانى اعزام كرده و مالك اشتر را هم بحكومت نصيبين منصوب نمود.

اين جنگ اثرات و نتايج سوئى را در بر داشت از جمله بر اساس معنوى اسلام لطمات بزرگى زد و حس كين خواهى را در عرب زنده نمود و اساس اختلاف و عداوت را در آنها استوار كرد زيرا اين جنگ ميان بيست هزار نفر سپاهيان على عليه السلام و سى هزار نفر سپاه جمل بود كه تلفات سه روزه آن در حدود پانزده هزارنفر و بعضى هم آنرا بالغ بر هيجده الى بيست و پنجهزار نفر نوشته‏اند.

ديگر از اثرات سياسى جنگ جمل اين بود كه اختلافات قبلى و تفرقه مسلمين را زيادتر نمود و راه وصول معاويه را بخلافت نزديكتر ساخت زيرا در طول اين مدت معاويه توانست با استفاده از فرصت به جمع آورى سپاه و فريب مردم اقدام كند و شورش عايشه و طلحه و زبير را در شام اهميت داده و زمينه را براى مخالفت با على عليه السلام ببهانه خونخواهى عثمان آماده نمايد.

پيش ‏نوشتها:

(1) اثبات الوصيه مسعودى.

(2) يهودى لنگ و ريش درازى بود در مدينه كه عايشه عثمان را باو تشبيه ميكرد.

(3) سوره احزاب آيه .33

(4) علت مخالفت عايشه ابتداء با عثمان و بعد با على(ع) از اين سبب بود كه او و حفصه در زمان خلافت پدرانشان حقوق زيادى دريافت ميكردند و چون عثمان بخلافت رسيد همه چيز را بخويشاوندان خود داد و دست عايشه و سايرين را از اين حقوقهاى گزاف كوتاه نمود در نتيجه عايشه با عثمان مخالف شد و مردم را بكشتن او تحريك نمود.

اما مخالفت او با على(ع) بمناسبت عواملى چند بود:از جمله على(ع) در زمان خلافت ابوبكر رقيب او بود و با وجود آنحضرت ابوبكر را چنانكه بايد و شايد اظهار شخصيت مشكل بود و عايشه نمى‏توانست و يا نميخواست كسى را بالاتر از پدرش ببيند،از طرفى عياشه هووى خديجه بود و محبت‏هائى كه رسول اكرم(ص) بخديجه و مخصوصا بدخترش فاطمه عليها السام اظهار ميكرد احساسات زنانه عايشه را جريحه دار مى‏نمود،او ميخواست در نظر پيغمبر(ص) از همه گرامى‏تر باشد ولى ميديد آنحضرت هنوز پس از فوت خديجه هم فداكاريها و محبت‏هاى او را فراموش نكرده است و فاطمه عليها السلام را نيز كه يادگار او ميباشد بى‏نهايت دوست دارد و چون فاطمه زوجه على(ع) بود لذا نسبت بعلى(ع) نيز كينه توزى ميكرد.

علت ديگر مخالفت عايشه با على(ع) اين بود كه عثمان حقوق گزاف او را بريده و بخويشاوندان خود داده بود و عايشه انتظار داشت كه در آتيه اين شكست و ضرر اقتصادى را تأمين خواهد نمود ولى وقتى شنيد على(ع) خليفه شده است مسأله مالى براى وى خيلى مشكلتر و بغرنج‏تر از زمان عثمان شد زيرا او على(ع) را ميشناخت و ميدانست كه على(ع) ناچيزترين مقدارى را كه در حساب نبايد از خزانه بيت المال بفرزند دلبند خود نيز ندهد تا چه رسد بعايشه،همچنين سعى ميكرد كه خلافت را از بنى‏هاشم منتزع نموده و در قبيله خود مستقر كند با اين ترتيب مسلم بود كه عايشه نميتوانست دست از مبارزه بردارد و ناچار بود كه از تمام مردم شورش طلب براى انجام مقصود خود يارى جسته و از وجود آنها استفاده كند.

(5) اين جنگ را بعلت اينكه عايشه سوار شتر شده بود جنگ جمل و باز چون در بصره اتفاق افتاده جنگ بصره نيز ميگويند.

(6) ناسخ التواريخ احوالات امير المؤمنين كتاب جمل ص .41

(7) نهج البلاغه از خطبه .171

(8) ارشاد جلد 1 باب سيم فصل .21

(9) ناسخ احوالات امير المؤمنين كتاب جمل ص .70

(10) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص .202

(11) منتخب التواريخ ص 178ـابن ابى الحديد جلد .1

(12) نهج البلاغه كلام .11

(13) منتخب التواريخ ص 179ـناسخ كتاب امير المؤمنين كتاب جمل ص .85

(14) نهج البلاغه كلام .13

دیدن دیگر موضوعات زندگینامه امام علی(ع)

 

[+] نوشته شده توسط در 19:6 | |

زندگینامه امام علی (ع)امیرالمومنین (ع) _ 15. انتخاب بخلافت (یاهو)

 

 

انتخاب بخلافت


مجتمعين ولى كربيضة الغنم فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و قسط آخرون.

(خطبه شقشقيه)

پس از كشته شدن عثمان مسلمين در مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله جمع شده و درباره تعيين خليفه بگفتگو پرداختند،اعمال و رفتار دوازده ساله عثمان آنها را كاملا بيدار كرده بود پيش خود گفتند كه امور خلافت را بايد بدست كسى سپرد كه حقيقة از عهده انجام آن بر آيد .

در آنميان عمار ياسر و مالك اشتر و رفاعة بن رافع و چند نفر ديگر كه بيش از سايرين شيفته خلافت على عليه السلام بودند صحبت نموده و مردم را براى بيعت آنحضرت آماده ساختند.

اين چند نفر با خطابه‏هاى دلنشين و سخنان مستدل اعمال خلفاى سابقه را تجزيه و تحليل كرده و نتيجه سرپيچى آنها را از دستورات رسول اكرم صلى الله عليه و آله در مورد خلافت على عليه السلام بمسلمين تذكر داده و سبقت و مجاهدت آنحضرت را در اسلام و قرابتش را نسبت برسول اكرم بدانها ياد آور شدند و بالاخره اذهان و افكار عمومى را بر يك سلسله حقايق و واقعيات روشن ساختند بطوريكه در پايان سخن آنها همه مسلمين اعم از مهاجر و انصار يكدل و يكزبان براى بيعت على عليه السلام آماده گرديدند،آنگاه از مسجد خارج شده و رو بخانه آنجناب آورده واظهار كردند يا على عثمان را كشتند و اكنون جامعه مسلمين بدون خليفه ميباشد دست خود بگشاى تا با تو بيعت كنيم كه سزاوارتر از تو كسى براى اين امر مهم وجود ندارد و عموم مسلمين نيز از صميم قلب حاضرند كه طوق بيعت ترا در گردن خود اندازند.

على عليه السلام فرمود دست از من برداريد و ديگرى را براى اين كار انتخاب كنيد من نيز مثل يكى از شما باو اطاعت ميكنم و در هر حال من براى شما وزير باشم بهتر است كه امير باشم.

مسلمين گفتند اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله از تو تقاضا دارند كه دعوت آنها را اجابت فرمائى.

على عليه السلام فرمود شما را طاقت حمل خلافت من نباشد و دير يا زود از من رو گردان ميشويد زيرا موضوع خلافت يك مسأله ساده و عادى نيست بلكه بار سنگينى است كه دوش كشنده‏اش را خرد ميكند و آرامش و آسايش را از او باز ستاند،من كسى نيستم كه پا از دائره حقيقت بيرون نهم و بخاطر عناوين موهوم طبقاتى حق مردم را پايمال كنم و يا تحت تأثير سفارش و توصيه اشراف قرار گيرم،من تا داد مظلوم را از ظالم نستانم وجدانم آرام نميگيرد و تا بينى گردنكشان را بر خاك سرد و تيره نمالم خود را راضى نمى‏توانم نمود.

على عليه السلام هر چه از اين سخنان ميگفت مسلمين رنجيده و ستمكش بيشتر فرياد زده و اظهار اطاعت ميكردند،مالك اشتر نزديك شد و گفت يا ابا الحسن برخيز كه مردم جز تو كسى را نميخواهند و بخدا سوگند اگر در اينكار تأنى كنى و خود را كنار كشى براى مرتبه چهارم نيز از حق مشروع خود باز خواهى ماند.آنگاه مسلمين ازدحام نموده و گفتند:ما نحن بمفارقيك حتى نبايعك،از تو جدا نشويم تا با تو بيعت كنيم.

على عليه السلام فرمود:ان كان و لابد من ذلك ففى المسجد فان بيعتى لا يكون خفيا و لا يكون الا عن رضاء المسلمين و فى ملاء و جماعة.

يعنى حالا كه اصرار داريد و چاره‏اى جز اين نيست بمسجد جمع شويد كه بيعت با من مخفى و پوشيده نباشد و بايد با رضاى مسلمين و در ملاء عام صورت گيرد.مسلمين در مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله جمع شده و عموما با ميل و رغبت به آنحضرت بيعت نمودند و بعضى اشخاص سرشناس نيز مانند طلحه و زبير كه خود خيالاتى در سر مى‏پرورانيدند با مشاهده آنحال خوددارى از بيعت را صلاح نديده بلكه در دل خود چنين ميگفتند حالا كه ما را از اين نمد كلاهى نيست خوبست با على بيعت كنيم تا بلكه او در برابر اين بيعت بما امتيازاتى دهد و حكومت پاره‏اى از شهرستانها را بما وا گذار نمايد بدينجهت آنها ظاهرا مردم را هم براى بيعت آنحضرت ترغيب نمودند و حتى اول كسيكه بيعت نمود طلحه بود و تنى چند نيز مانند سعد وقاص و عبد الله بن عمر از بيعت خوددارى نمودند (1) !

على عليه السلام پس از انجام اين تشريفات ضمن ايراد خطبه بآنان فرمود بدانيد آن گرفتاريها كه در موقع بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله دامنگير شما بود امروز بسوى شما باز گشته است سوگند بآنكسى كه پيغمبر را بحق مبعوث گردانيد بايد درست بهم مخلوط شده و زير و رو شويد و در غربال آزمايش غربال گرديد تا صاحبان فضيلت كه عقب افتاده‏اند جلو افتد و آنان كه بنا حق پيشى گرفته‏اند عقب روند و الذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة و لتساطن سوط القدر حتى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم،و ليسبقن سابقون كانواقصروا و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا (2) .

سپس فرمود معاصى مانند اسبهاى سركش‏اند كه سوار شدگان خود را كه اهل باطل و گناهكارانند بدوزخ اندازند و تقوى و پرهيزكارى چون شتران رامى هستند كه مهارشان بدست سواران بوده و آنها را به بهشت وارد نمايند (بنابر اين) تقوى راه حق است و گناهان راه باطل و هر يك پيروانى دارند اگر (اهل) باطل زياد است از قديم چنين بوده و اگر (اهل) حق كم است گاهى كم نيز جلو افتد و اميد پيشرفت نيز باشد و البته كم اتفاق ميافتند چيزى كه پشت بانسان كند دوباره برگشته و روى نمايد.

على عليه السلام سپس نماز خواند و بمنزل رفت و مشغول رسيدگى بامور گرديد فرداى آنروز بمسجد آمد و خطبه خواند و مردم را از روش كار و برنامه حكومت خويش آگاه نمود و پس از حمد و ثناى الهى و درود به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

بدانيد كه من شما را براه حق خواهم راند و روش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را كه سالها متروك مانده است تعقيب خواهم نمود،من دستورات كتاب خدا را درباره شما اجراء خواهم كرد و كوچكترين انحرافى از فرمان خدا و سنت پيغمبر نخواهم نمود،من هميشه آسايش شما را بر خود مقدم شمرده و هر عملى را كه درباره شما نمايم بصلاح شما خواهد بود ولى اين صلاح و خير خواهى يك مصلحت كلى است و من عموم مردم را در نظر خواهم گرفت نه يك عده مخصوص را،ممكن است در ابتداء امر اجراى اين روش بر شما مشكل باشد ولى متحمل و بردبار باشيد و بر سختى آن صبر نمائيد،خودتان بهتر ميدانيد كه من نه طمع خلافت دارم و نه حاضر بقبول اين تكليف بودم بلكه باصرار شما سرپرستى قوم را بعهده گرفتم و چون چشم ملت بمن دوخته است بايد بحق و عدالت در ميان آنها رفتار كنم.

حال تا جائى كه من خبر دارم بعضى‏ها داراى اموال بسيار و كنيزكان ماهر و املاك حاصلخيز هستند چنانچه اين اشخاص بر خلاف حق و موازين شرع اين ثروت و دارائى را اندوخته باشند من آنها را مجبور خواهم نمود كه اموالشان را به بيتـالمال مسلمين مسترد نمايند و شما بايد بدانيد كه جز تقوى هيچگونه امتيازى ميان افراد مسلمين وجود ندارد و پاداش آن هم در جهان ديگر داده خواهد شد بنابر اين در تقسيم بيت المال همه مسلمين در نظر من بى تفاوت و يكسان هستند و بناى حكومت من بر پايه عدالت و مساوات است ستمديدگان بينوا در نظر من عزيزند و نيرومندان ستمگر ضعيف و زبون.

اشراف عرب مخصوصا بنى اميه كه در دوران خلافت عثمان بيت المال را از آن خود ميدانستند دفعة در برابر يك حادثه غير منتظره واقع شدند،آنها خيال نميكردند على عليه السلام با اين صراحت لهجه با آنان سخن گويد و در حقگوئى و دادخواهى باين پايه اصرار ورزد گويا در مدت 25 سال كه از زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله ميگذشت همه چيز فراموش شده بود و هر چه از آنزمان سپرى ميشد احكام دين بلا اجراء ميماند و تنها على عليه السلام بود كه پس از 25 سال فترت و هرج و مرج فرمود:

عرب و عجم،مالك و مملوك،سياه و سفيد در برابر قانون اسلام يكسانند و بيت المال بايد بالسويه تقسيم شود و باز فرمود:

و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (3) .

بخدا سوگند (زمين‏ها و اموالى را كه عثمان باين و آن بخشيده) اگر بيابم بمالك آن برگردانم اگر چه با آن مالها زنهائى شوهر داده شده و يا كنيزانى خريده شده باشد زيرا وسعت و گشايش در اجراى عدالت است و كسى كه بر او عدالت تنگ گردد در اينصورت جور و ستم بر او تنگتر شود لذا دستور فرمود اموال شخصى عثمان را براى فرزندان او باقى گذارند و بقيه را كه از بيت المال برداشته بود ميان مسلمين تقسيم نمايند و از اين تقسيم به هر نفر سه دينار رسيد و هيچكس را بر كسى مزيت نداد و غلام آزاد شده را با اشراف عرب با يك چشم نگاه كرد .

لازم بتوضيح نيست كه اين روش عادلانه خوشايند گروهى نگرديد،آنعده كه برسم جاهليت خود را برتر از سايرين ميدانستند و توقع داشتند كه سهم آنها ازبيت المال بايد بيشتر از مردم عادى باشد.

اينها پيش خود گفتند كه على حرمت قومى و عنوان خانوادگى ما را ناچيز و حقير شمرد و ميان ما و غلامان سياه و مردم گمنام فرقى نگذاشت آيا ما مى‏توانيم باين روش تحمل كنيم و با او كنار بيائيم؟

على عليه السلام از اول ميدانست كه بيعت اين قبيل اشخاص سست عنصر و جاه طلب تا آخر ادامه پيدا نميكند و چون آنان مردم سرشناس هستند عوام الناس را هم بزودى فريب داده و از طريق تقوى بيرون خواهند كرد بدينجهت از ابتداء مايل بپذيرفتن مقام خلافت نبود.

على عليه السلام در بدو امر با سه مانع بزرگ مواجه و روبرو بود:

نخست اينكه تنى چند از اشخاص بزرگ مانند عبد الله بن عمر و سعد وقاص و امثال آنها با او بيعت نكرده بودند.

دوم اينكه عمال و حكام عثمان (مانند معاويه) هر يك در گوشه‏اى حكومت ميكردند و عزل آنها بدون ايجاد مزاحمت ميسر و مقدور نبود.

سوم اينكه موضوع قتل عثمان نيز در ميان بود و هر كس در صدد طغيان و نافرمانى بود آنرا دستاويز و بهانه خود قرار ميداد و على عليه السلام ناچار بود كه وضع خود را با كشندگان عثمان روشن كند.

اين سه عامل مهم بود كه دوره كوتاه خلافت على عليه السلام را مختل نموده و اوقات آنحضرت را براى مبارزه با اين قبيل عناصر ناصالح مشغول گردانيد.

روز چهارم خلافت على عليه السلام بود كه عبد الله بن عمر بآنحضرت گفت:بنظر ميرسد كه عموم مسلمين با خلافت تو موافقت ندارند خوبست اين موضوع بشورا برگزار شود!!

على عليه السلام فرمود:اى احمق ترا باين كارها چكار؟مگر من براى احراز مقام خلافت پيش مردم آمده بودم؟مگر خود مسلمين با ازدحام تمام بمنزل من هجوم نياوردند؟چه شده است كه اكنون تو ميگوئى موضوع خلافت بشورى برگزار شود؟سپس آنحضرت بمنبر رفت و ماجرا را در ملاء عام مطرح كرد و مردم‏را به پيروى از دستورات قرآن و پيغمبر صلى الله عليه و آله دعوت فرمود.از طرفى عده‏اى از بيعت كنندگان نيز خيالات ديگرى در سر مى‏پرورانيدند آنها تصور ميكردند كه خلافت على عليه السلام هم مانند دستگاه عثمان است و چنين گمان ميكردند كه اگر بظاهر در مورد بيعت با على عليه السلام نسبت بديگران پيشدستى كنند آنجناب نيز آنها را بحكومت بلاد مسلمين خواهد گماشت يا سهم آنانرا از بيت المال بيشتر خواهد داد از جمله اين اشخاص طلحه و زبير بودند و چنانكه اشاره شد طلحه اول كسى بود كه بعلى عليه السلام بيعت نمود ولى اين بيعت بدون طمع و چشمداشت نبود!و چون اينگونه اشخاص مشاهده كردند كه آنحضرت بيت المال را ميان مسلمين بالسويه تقسيم كرد اين عمل بر آنان گران آمد و زبان باعتراض گشودند.

سهل بن حنيف گفت يا امير المؤمنين اين غلام كه باو سه دينار دادى آزاد كرده من است و تو امروز مرا با او در عطيه برابر ميدارى،طلحه و زبير و مروان بن حكم و سعيد بن عاص و گروهى از قريش نيز نظير اين سخن را بزبان آوردند.اما على عليه السلام كسى نبود كه اين شكوه‏ها و اعتراضات در او مؤثر واقع شده و وى را از راه حق و عدالت منصرف نمايد در پاسخ آنان فرمود:آيا بمن دستور ميدهيد درباره ظلم و ستم بكسى كه نسبت باو زمامدار شده‏ام كمك نمايم؟بخدا سوگند تا شب و روز در رفت و آمد بوده و ستارگان در آسمان گرد هم در گردشند چنين كارى نكنم،و اگر بيت المال مال شخصى من هم بود آنرا بالسويه ميان مسلمين تقسيم ميكردم در صورتيكه بيت المال مال خدا است پس چگونه يكى را بديگرى امتياز دهم؟سپس فرمود:

الا و ان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف،و هو يرفع صاحبه فى الدنيا و يضعه فى الاخرة،و يكرمه فى الناس و يهينه عند الله،و لم يضع امرؤ ماله فى غير حقه و عند غير اهله الا حرمه الله شكرهم و كان لغيره ودهم،فان زلت به النعل يوما فاحتاج الى معونتهم فشر خدين و الام خليل (4) بدانيد كه بخشيدن مال در راه غير حق آن تبذير و اسراف است و چنين مالى كه در راه غير حق اعطاء شود بخشنده‏اش را در دنيا (در نزد گيرندگان مال) بلند مرتبه كند و در آخرت (در پيشگاه الهى) پست و زبون نمايد،و در نزد مردم ارجمند كرده و در نزد خدا خوار و حقير گرداند،و هيچ كس مالش را بيجا و بكسانى كه استحقاق آنرا داشتند مصرف نكرد جز اينكه خداوند او را از سپاسگزارى آنها محروم نمود و دوستى آنان براى غير او بود،پس اگر روزى حادثه‏اى براى او روى دهد و بكمك آنان نيازمند باشد آنان براى او بدترين رفيق و سرزنش كننده‏ترين دوست ميباشند.

بارى روزهاى اول خلافت على عليه السلام بود طلحه و زبير پيغامى بآنحضرت فرستادند كه ما در امر خلافت تو مردم را ترغيب كرده و براى بيعت آماده نموديم و مهاجر و انصار نيز از ما پيروى كرده و همگى بتو بيعت نمودند حالا كه عنان كار بدست تو افتاده ما را رها ساختى و بمالك اشتر و غير او پرداختى!

على عليه السلام از فرستاده آنها پرسيد كه مقصود طلحه و زبير از گفتن اين سخنان چيست؟عرض كرد طلحه حكومت بصره را ميخواهد و زبير امارت كوفه را!

على عليه السلام فرمود حالا كه آندو در مدينه بوده و فاقد شغل و مقام‏اند مرا آسوده نميگذارند اگر بصره و كوفه در دست آنها باشد مردم را بيشتر عليه من بشورانند و رخنه و شكاف در امر دين بوجود ميآورند و من از شر آنها ايمن نيستم باين دو پيرمرد بگو از خدا و رسولش بترسيد و در امت او غائله و فساد ايجاد نكنيد و حتما شنيده‏ايد كه خداوند ميفرمايد:

تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين (5) .

و اين سراى آخرت را براى كسانى قرار داديم كه در زمين خواهان برترى و فساد نيستند و حسن عاقبت براى پرهيزكاران است (6) .طلحه و زبير كه اين سخن بشنيدند يقين كردند كه امتياز طلبى و توقعات بيجا در دستگاه عدالت پرور على عليه السلام آهن سرد كوبيدن است و بايد راه ديگرى پيدا كنند تا بلكه از آنطريق بخواسته‏هاى خود جامه عمل بپوشانند.

از طرفى على عليه السلام پس از بيعت مردم تصميم گرفت در اولين فرصت حكام و عمال عثمان را كه هيچيك شايستگى و صلاحيت حكومت نداشتند عزل نموده و بجاى آنها اشخاص صالح و درستكار بر گمارد بدينجهت نامه‏اى هم بمعاوية بن ابيسفيان كه از زمان عمر حكومت شام را در اختيار داشت نوشته و موضوع بيعت مردم و خلافت خود را بوى اعلام نمود و او را به بيعت و اطاعت خود خواند.

اما معاويه براى اينكه خود بخلافت رسد نامه على عليه السلام را از مردم شام مخفى نمود و از آنها براى خود بيعت گرفت و حتى نامه آنحضرت را هم پاسخ نداد تا از فرصت ممكنه استفاده كرده و مقصودش را بمرحله اجرا گذارد.

معاويه براى اينكه فرصت مناسبى براى تح